اجتماعی

حشیش و بازار اروپا

     نویسنده: سیدکمال الدین میرعباسی

حشیش یک ماده مخدر از پایه گیاهی است، بخش اصلی ماده روانگردان شامل تتراهیدروکانابینول به انگلیسی (Tetrahydrocannabinol)   است. شاهدانه را در اکثر نقاط دنیا حتی در داخل خانه و در مکانهایی که به نور و آب کافی دسترسی باشد، میتوان کاشت و به همین دلیل است که این ماده مخدر غیرقانونی به طور گسترده در جهان تولید شده است. از کشت شاهدانه معمولاً دو محصول مجزا تولید می شود که  از برگ شاهدانه، ماری جوآنا  و از رزین آن حشیش به دست می آید. حشیش از خشک کردن گل آذین گیاه شاهدانه به دست می آید و ماری جوانا عصاره گیاهی فرآوری شده ای است که به صورت بلوک های فشرده در می آید. محتوای کانابینوئیدها در گیاه شاهدانه، از جمله: تتراهیدروکانابینول (THC)، به طور عمده بسته به نوع ژنتیک واریته، محیط رشد، روش کشت، روش فرآوری، نوع بسته بندی، نحوه حمل و نقل، روش ذخیره سازی و شادابی گیاه متفاوت است. لازم به ذکر است که به مرور زمان، تلاش برای تولید گیاهانی با هدف افزایش میزان مواد روانگردان منجر به گزینش اولویتهایی در میان تولیدکنندگان و مصرف کنندگان شده است. به طور عمده روش اصلاح انتخابی بر حصول مقادیر بالای تتراهیدروکانابینول متمرکز است. بر اساس گزارش دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد،  به نظر می رسد که در سطح جهانی، حشیش برای فروش در بازارهای داخلی و نه برای صادرات به خارج از منطقه تولید می شود. بنابراین، احتمال اینکه کشت شاهدانه و تولید حشیش توسط مسئولین دولتی به عنوان قاچاق رهگیری شود، بسیار کم است؛ در مقابل به نظر می رسد که رزین گیاه شاهدانه تا حد زیادی برای صادرات تولید می شود (UNODC, 2006).     

روشهای کشت گیاه شاهدانه عبارتند از:

۱- کشت گلخانه ای (کشت در فضای سرپوشیده) و اصلاح گیاه به طور انتخابی که منجر به تولید گیاهانی میشود که مقاوم تر هستند و دوره رشد کوتاهتر با عملکرد بالاتر دارند. کشت در فضای سرپوشیده انواع مختلفی دارد که از مقیاس کوچک در محدوده خانه گرفته تا عملیاتهای حرفه ای که توسط شبکه های جنایی در فضایی صنعتی، انجام می شود. عواملی که شرایط رشد مطلوب را تحت کنترل دارند شامل نور، گرما، تراکم بوته و کنترل آفات هستند که بر عملکرد سالیانه تأثیر می گذارند و اجازه می دهند که ۴ تا ۶ چین برداشت در طول سال انجام گیرد. به گزارش مرکز کنترل مواد مخدر اروپا و به استناد آنالیز داده های سال ۲۰۱۲ در اروپا، در دو سوم کشورهای اروپایی حشیش به عنوان یک فرآورده گیاهی مطرح است که حدود ۹۰ درصد بازارهای حشیش را کشورهای بلغارستان، جمهوری چک، یونان، لیتوانی، لوکزامبورگ، مجارستان، لهستان، اسلوونی، اسلواکی و کرواسی تشکیل می دهند. کشت شاهدانه در فضای سرپوشیده مزایایی برای تولیدکننده حشیش دارد که عبارتند از: کاهش خطر شناسایی، حصول حداکثر عملکرد با کنترل شرایط کشت، بذرگیری و اصلاح واریته با قابلیت تولید بالا؛ به طوریکه در مجموع براساس شواهد مرکز کنترل مواد مخدر اروپا کشت در فضای سرپوشیده به عنوان یک روش برتر گزارش شده است (EMCDDA, 2012). طبق گزارش دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد، یکی از روشهای کشت گیاه شاهدانه در فضای سرپوشیده، کشت هیدروپونیک است -در روش کشت هیدروپونیک گیاه به جای کاشته شدن در خاک، در محیط مایع غنی شده از مواد معدنی لازم برای رشدش کاشته می شود- که کاربرد این روش به دلیل نیاز به هزینه و سطح تخصص بالا بسیار کم مورد استفاده قرار می گیرد (UNODC, 2010).  

۲- کشت مزرعه ای (کشت در فضای باز)، کشت موفق شاهدانه در فضای باز بستگی به طول مدت تابش نور خورشید به طور روزانه در طول دوران کاشت دارد. طبق گزارش دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد، گیاه شاهدانه در فضای باز می تواند به صورت یک محصول تک کشتی و یا در کنار گیاهانی مانند ذرت کاشته شود که سالیانه به صورت یک یا دوچین برداشت آن انجام می گیرد. عواملی مانند: واریته گیاه شاهدانه، نحوه کاشت،  تراکم بوته، نوع آبیاری به صورت کشت آبی یا دیم، میزان اسیدیته یا قلیایی بودن خاک و در نهایت، نوع اقلیم و شرایط آب و هوایی همگی بر عملکرد گیاه شاهدانه در فضای باز تأثیر می گذارند. برداشت گیاه شاهدانه با قطع پایه انجام می شود و پس از آن با آویزان کردن گیاه یا چیدن آن بر روی قفسه در محیطی که رطوبت آن کم باشد، خشک می کنند که بطور کلی فرآیند خشک کردن گیاه دو هفته طول می کشد. وقتی گیاه شاهدانه خشک شد، برگها و ساقه ها به صورت دستی یا با دستگاه حذف می شوند و از گل آذین جدا می شوند. معمولاً جوانه هایی که از گیاه جدا شده اند در بازار به فروش می رسند. گل های ماده بازار پسندی بهتری دارند. برگ ها و ساقه های جدا شده، ممکن است دور ریخته شوند و یا بصورت ترکیب با رزین شاهدانه با محتوای بالای تتراهیدروکانابینول پردازش شوند. در تولید رزین شاهدانه از دو روش مالش با دست و غربالگری استفاده میشود که از هر دوی این روشها برای بیرون راندن غده های کرکی استفاده می شود، در نتیجه پودری که میزان تتراهیدروکانابینول  بالایی دارد؛ به دست می آید. گزارش شده است که از روش غربالگری رزین بیشتری نسبت به روش دستی به دست می آید. قابل ذکر است که از روش غربالگری برای تولید رزین در افغانستان و مراکش استفاده می شود (UNODC, 2006). به گزارش مرکز کنترل مواد مخدر اروپا در کشورهای بلغارستان، دانمارک، استونی، یونان، ایتالیا، پرتغال، کرواسی و اسلوونی، حشیش عمدتاً در فضای باز کشت می شود (EMCDDA, 2012).

باید گفت که حشیش پرمصرفترین ماده مخدر در سطح جهان است. کشورهایی که کشت شاهدانه در آنها مجاز است، برای تأمین بازارهای داخلی خود در حال گسترش کشت این گیاه و افزایش تولید حشیش هستند. برای مثال، بر پایه  گزارش دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد تخمین زده شده است که در ۱۲۲ کشور شاهد کشت گسترده و غیر قانونی گیاه شاهدانه بوده ایم که هم به صورت گلخانه ای و هم در فضای باز کشت شده اند. هرچند برآورد میزان تولید حشیش در سراسر جهان کاری بسیار دشوار است، اگرچه غیرممکن نیست (UNODC, 2008).

دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد گزارش کزده است که یکی از بزرگترین بازارهای مصرف جهان برای حشیش اروپاست که این بازار بطور عمده از مراکش تغذیه می شود. در واقع، می توان گفت که اروپا یکی از بزرگترین بازارهای مصرف جهان برای رزین شاهدانه است. کشورهای اصلی تولید کننده حشیش شامل مناطق شمال آفریقا، افغانستان، مراکش، لبنان، نپال و هند گزارش شده اند. بنظر می رسد که افغانستان در حال تبدیل شدن به یک کشور پیشرو در کشت حشیش است. ظاهراً مراکش از نظر تولید رزین شاهدانه از سایر کشورها پیشی گرفته است، اگر چه لازم است آنرا با احتیاط بیان کنیم (UNODC, 2012). همچنین، رزین شاهدانه که در مراکش تولید شده است، متفاوت از محصول رزینی است که در افغانستان تولید می شود و قدرت کمتری دارد (UNODC, 2010). 

براساس آنالیز داده های مرکز کنترل مواد مخدر اروپا پنج منطقه در جهان به عنوان منبع اصلی واردات حشیش به بازارهای اروپا شناسایی شده اند که سه منطقه اول شامل شمال آفریقا (مراکش)، جنوب غرب آسیا (افغانستان) و شرق میانه (لبنان) هستند که عرضه رزین حشیش را به عهده دارند؛ و دو منطقه باقی مانده که عبارتند از: منطقه بالکان (آلبانی) و کشورهای جنوب صحرای آفریقا (آفریقای جنوبی) که جزو مهمترین تولیدکننده های گیاه شاهدانه هستند. به نظر می رسد که تولید حشیش در سراسر اروپا گسترش یافته است، هر ۲۹ کشور اروپایی سطحی از کشت شاهدانه را در داخل کشورشان گزارش کرده اند. با توجه به اینکه میزان کشف و ضبط حشیش به عنوان شاخص میزان کشت داخلی شاهدانه در هر کشور در نظر گرفته می شود و از آنجا که میزان کشف گیاه شاهدانه در اروپا در ۱۰ سال گذشته افزایش داشته است؛ بنابراین می توان گفت که میزان کشت گیاه شاهدانه افزایش داشته است (EMCDDA, 2012). اسپانیا بزرگترین آمار کشف و ضبط حشیش را در اروپا و در سراسر جهان، در حدود ۳۴ درصد از کل مقادیر کشف و ضبط در سرتاسر جهان داشته است (UNODC, 2012). 

 

بلاتکلیفی روستائیان درکلاف سردرگم طرح هادی

     نویسنده: کیومرث ترکاشوند

نگارنده این مطلب بعد از ۲۸ سال به زادگاه پدریش در یکی از روستاهای غرب کشور می رود تا خانه ای را که تمام خاطرات خوش کودکیش در آن نهفته است را باز سازی کند که متوجه می شود یک سوم آن خانه در نقشه هوای قراره کوچه ۱۰ متری شود! و برای پیگیری این موضوع به بنیاد مسکن شهرش مراجعه و در این مسیر با روستائیان زیادی ملاقات می کند که همگی سر در گریبان از این اتاق به آن اتاق در رفت و آمد هستند و طی صحبتهایی که با این قشر زحمت کش وساده دل انجام می دهد، بر حسب تعهدش نسبت به رساندن صدای مظلومیت این عزیزان به گوش مسئولین به شرح گوشه کوچکی از معضلات و نارضایتی های مردم از طرح بهسازی روستایی هادی می پردازد.
در سال ۱۳۷۸ دولت طرحی را بنام طرح هادی با هدف بهبود مسکن و رونق وضعیت اقتصادی از طریق تسهیلات، توسعه و عمران روستاها و خدمات بهزیستی و رفاهی، و ایجاد اشتغال توسعه کشاورزی و جلوگیری از مهاجرت روستائیان به شهرها به تصویب می رساند. به دنبال این طرح مهندسین و کارشناسان با ابزار و آلات نقشه کشی به روستاها می روند و از هر گوشه و کنار دوربین های اندازه گیری لیزری بر زمین بنهادی و با مدد پهبادهای ساخت چین عکسهای هوای بگرفتندی و اندازه ها و متراژها را در مقیاس کوچکتر بر روی کاغد بنگاشتی.
مردمان باصفا ومهمان نواز روستا نیز با روی گشاده و اسپند و صلوات و فرآورده های ارگانیک از آنها پذیرایی بجا آوردی و آنان را فرشتگان نجات خود دانستی. و صدای ول وله و شادی از هر کوی و برزن برخاستی. آن یکی از کوچه های آسفالته میگفت و دیگری در رؤیای خانه دار شدن، و پچ پچ درگوشی از میان شیرزنان روستا از بهبود وضعیت بهداشت و برخورداری ازامکانات شهری….
و جوانان ده در رقص و پایکوبی از تسهیلات و اشتغال حاصل از طرح هادی و دیگری خوشحال و خندان از اعطای وام برای بازسازی خانه اش..

و حال دو دهه از آن سالها میگذرد.
و در بیشتر مناطق روستای کشورمان این طرح غیر کارشناسانه، ناقص و عجولانه نتیجه اش: نارضایتی و غم و اندوه هم وطنان روستانشینم است….
و دیگر نه خبری از آن خانه های کوچک کاهگلی اما باصفا هست. و نه آثاری از نهرهای روان و درختان کهنسال کوچه پس کوچه های روستا مانده! و جای آن سکوهای زیبای ورودی دربهای چوبی را تیرچه های سیمانی نیمه کاره گرفته. و دیگر کسی با طلوع صبح منتظر تکیه زدن پیرمردان روستا در پای دیوارهای کاهگلی روبه آفتاب نیست، زیرا دیواری نمانده.
آمده بودند تا به وضعیت خانه اش بهبود بخشند. اما خانه اش را خراب کردند! و حتی آن پرندگان زیبا و گنچشک ها که صدای موسیقیشان هر صبح از کوچه ها و شاخ و برگ درختان پر می کشید را هم ندیدم زیرا درختی نمانده بود…این بار روستا دیگر برایم مفهومی نداشت! و گوئیا خروس همسایه را هم در پیشواز مهندسین طرح سر بریده بودند، بانگش را در سحرگاه نشنیدم…از آنجائیکه از نوجوانی به عکاسی علاقه داشتم و حتی برای خدمت به هم ولایتی هایم عکاسخانه ای داشتم و در دهه هفتاد مجبور نبودند تا برای دو قطعه عکس پرسنلی روی شناسنامه راهی شهر شوند. لذا در آرشیوم عکسهای زیادی از آن کوچه های باصفا و خانه های یک شکل و یکرنگ مانند مردمان یکدل و یکرنگش دارم اما هر بار که نگاهشان میکنم اشک حسرت از چشمان جاری میشود..من زادگاهم را با آن شکل معماری سنتی خودش دوست داشتم و تمام خاطرات نوستالژی من در میان آن کوچه های تنگ و پشت بامهای به هم چسبیده گره خورده..و جای آن باغات پرشکوفه که هر تابستان بوی عطر میوه هایش در فضای کوچه باغها می پیچید…صدای سوهان روح بلندگوهای میوه فروشان دوره گرد گرفته….
و تمام آن طرح ها حاصلش شد بلاتکلیفی هزاران هکتار زمین کشاورزی و مسکونی که بلا استفاده در کلاف سردرگم طرحی ناقص گم شده است و آن کشاورز زحمتکش که در فصل کشت در زمینش عشق می کاشت و امید درو می کرد. حالا با پوشه ای در دستان پینه بسته اش اسیر کاغذ بازی ها در راهروی اداره های بنیاد مسکن و گاز و برق و آب سرگردان است.
یاد اوایل انقلاب افتادم که برادران ایثارگر جهادسازندگی به فرمان امام (ره) به روستایمان آمدند و بدون هیچ چشم داشتی خانه هایمان را روشن از نعمت برق و آب آشامیدنی سالم را از چشمه ها وارد خانه ها کردند . و جاده های صعب العبور کوهستانی را هموار نموده بدون اینکه روستائیان را زحمتی بدهند….
درد این قصه دراینجا نمی گنجد و گلایه های هم وطنانم را با شعری از شاعر خوش ذوق سهراب سپهری تمام می کنم…

سهراب گفته بودی:
آب را گل نکنیم، شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی.
چه گواراست این آب چه زلال است این آب
آب را گل نکنیم شاید در دور دست دست درویشی نان خشکیده فروبرده در آب…
آب را گل نکنیم شاید در دور دست کفتری میخورد آب…
مردمان ده بالا آب را گل نکردند . مانیز گل نکنیم.
من ندیدم دهشان بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست چینه ها آنجا کوتاه است. کوچه هایشان پر موسیقی باد.
سهراب توندیدی دهشان ولی من رفتم و دیدم چینه ها ویران، کوچه ها مملو از زباله!
نه صدای موسیقی نه صدای پای آب چشمه ها خشکیده!
مرمانش حیران و سر در گریبان جای چینه ها را دیوارهای سرد آجری گرفته.
درب خانه ها بسته و حتی سلامت را جواب نمیدادن
سهراب دیگر در آن کوچه های باصفا مردمانش همه با هم قهرند! و در سایه شوم طرح هادی بوی کینه و دشمنی جای آن همه صفا و همدلی را گرفته. و آن همسایه خوب که در غم و شادی در کنار هم روستائیانش بود. امروز در راهروی دادگاه شورای حل اختلاف نشسته تا تکلیفش برای عبور از کوچه ای که دها سال تمام اهالی ده مانند یک خانواده از آن عبور میکردند روشن شود. و کسی را ادعای مالکیت آن کوچه نبود!

یادم هست گفته بودی تا شقایق هست زندگی باید کرد.
زندگی خواهم کرد اما دیگر گل شقایق در روستای من نمی روید…‌‌‌.


زندگی زیر رادیکال هزینه‌ها

شرایط سخت اقتصادی امان مردم را بریده است. اینکه ایرانیان انسان‌های منعطفی هستند و می‌توانند در سخت‌ترین شرایط زندگی‌شان را مدیریت کرده و آبرومندانه زندگی کنند حکایت مفصلی است که در یک بحث کارشناسانه باید به آن پرداخت، اما اینکه در این شرایط اقتصادی مسوولی بخواهد شرایط سخت و هزینه‌های بالا را پایین جلوه دهد یا اصلاً نسبت‌به آن آگاهی لازم نداشته باشد جای تأسف دارد.

به گزارش آبتاب، بخش‌هایی از صحبت‌های داریوش ابوحمزه (معاون رفاه وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی) در برنامه «تهران ۲۰» در روزهای اخیر خبرساز شد و البته در فضای مجازی دست‌ به‌ دست. او درباره میانگین خط فقر می‌گوید: “میانگین خط فقر در کشور برای خانواده چهار نفره حدود چهار میلیون تومان و برای شهر تهران کمی بیشتر نزدیک پنج‌ میلیون تومان است.”

دلاوری، مجری برنامه که از این رقم تعجب کرده و فکر می‌کند معاون وزیر اشتباه کرده است، می‌گوید: “یعنی با پنج‌میلیون تومان یک خانواده چهارنفری می‌تونه هزینه مسکن، خورد و خوراک، پوشاک، تحصیل، رفت و آمد و… را پرداخت کنه؟!” این موضوع باعث واکنش مردم در فضای مجازی، رسانه‌ای و مردم جامعه شده است.

این در حالی است که داده‌های مرکز آمار ایران از میزان هزینه‌های زندگی نشان می‌دهد که کف هزینه زندگی در کلان‌شهری چون تهران برای هر خانوار حدود ۱۰ میلیون تومان در ماه است؛ این آمار کف هزینه زندگی در ارزان‌ترین استان کشور یعنی سیستان‌ و بلوچستان را حدود ۶-۵ میلیون تومان و به‌ طور متوسط در سطح کشور بیش از هشت‌ میلیون تومان نشان می‌دهد، اما سؤال اینجاست که واقعاً یک خانواده چهار نفری چقدر در طول ماه هزینه می‌کند؟

کاربران در فضای مجازی و رسانه‌ای به اظهارات آقای معاون واکنش نشان دادند. کاربری نوشت: “مسوولان برای این کار نمی‌کنند چون با جامعه فاصله دارند. آنان در دفترهای‌شان می‌نشینند و چه خبر از درد مردم دارند؟!” 

کاربری نوشت: “احتمالاً آقای معاون وزیر خودشون خرید نمی‌کنن و نمی‌دونن یه خانواده چهار نفره در ماه اگه همه وعده‌هاشون رو هم نون و پنیر بخورن باید بیش از سه‌ میلیون تومان هزینه پرداخت کنن.” کاربری هم نوشت: “می‌خواین خط فقر رو بکشید پایین، لطفاً به شعور مردم توهین نکنید!” کاربر دیگری هم نوشت: “متأسفانه تورم به‌ حدی بالاست که حداقل حقوق، کفاف زندگی رو نمی‌ده و بسیاری مجبورند برای تأمین مخارج زندگی دو یا چند جا کار کنند.”

    امان از تورم

براساس پژوهش‌های انتشار یافته از سوی مرکز آمار ایران، نرخ تورم نقطه‌ای اسفندماه سال گذشته ۴۸٫۷درصد بوده است؛ یعنی خانوارها ۴۸٫۷درصد بیشتر از اسفند ۹۸ برای کالاها و خدمات یکسان هزینه کرده‌اند در صورتی‌ که درآمد بسیاری از خانوارها جوابگوی این تورم نبوده و فشار اقتصادی زیادی را متحمل شدند که نمایانگر گستره فقر در جامعه است.

هزینه‌ها درحالی به چنین سطحی رسیده است که سطح دستمزدها به‌ هیچ‌وجه پاسخگوی نیاز خانوارها نیست و در سطوح پایینی قرار دارد؛ البته هرچه هم می‌گذرد وضعیت معیشتی مردم، دشوارتر از سال گذشته می‌شود چون درآمدها همچنان ثابت است و مخارج افزایش می‌یابد. در سال‌های اخیر، علاوه‌ بر اینکه با بازگشت تحریم‌ها روبه‌رو بوده‌ایم، از سویی با رشد لجام‌ گسیخته نرخ تورم و از طرفی نیز کرونا، عاملی برای رکود بیشتر شده است که جمع همه این عوامل معنایی جز سقوط بخش بیشتری از جامعه به زیر خط فقر ندارد. فقری که همان‌گونه‌ که اشاره شد ناشی از عوامل متعدد چون رشد نرخ تورم، افزایش سرسام‌آور قیمت‌ها در بازار، بیکاری، عملکرد ضعیف مسوولان در مدیریت اقتصاد به همراه کاهش درآمدهای ارزی کشور است و چنین عواملی باعث شده تا سفره قشر ضعیف و کم‌ درآمد جامعه روز به‌ روز کوچک‌تر شود.

    مردم صبورانه و با قناعت زندگی می‌کنند

مردم جامعه در حالی شرایط سخت را تحمل می‌کنند که چشم امیدشان به دولت سیزدهم است. همایون سعادتی که کارمند یک شرکت خصوصی است می‌گوید: “ماهانه پنج‌میلیون تومان حقوق می‌گیرم. تازه هم ازدواج کرده‌ام. یک خانه ۴۰متری ماهانه ۲ میلیون اجاره کرده‌ام در محله فلاح که قدیمی‌ساز است. ۱۰۰میلیون تومان پیش داده‌ام که نیمی از آن را وام گرفته‌ام، یک‌ میلیون و ۵۰۰هزار تومان قسط با سود ۱۸درصد می‌دهم. وام ازدواج را پدرم می‌دهد. برای رفت‌ و آمد به شرکت ماهانه ۶۰۰ هزار تومان هزینه می‌کنم. شارژ ساختمان، هزینه برق و گاز و … من می‌مانم با ۵۰۰هزار تومان. با این ۵۰۰ هزار تومان چی بخرم که من و همسرم در طول هفته و ماه بتوانیم بخوریم یا بپوشیم؟ مجبورم غروب تا شب با ماشین پدرم کار کنم که چیزی درنمی‌آید.”

او می‌افزاید: “اینکه دولت تشویق می‌کند ازدواج کنید، من انجام دادم. کار هم می‌کنم ولی نمی‌توانم زندگی خودم و همسرم را بچرخانم. اصلاً در طول ماه همسرم را نمی‌توانم ببینم چون همه‌اش سرکارم. هیچ مشکلی ندارم ولی گاهی به یکدیگر می‌گوییم کاش ازدواج نمی‌کردیم. اینکه قیمت‌ها یک‌دفعه اوج می‌گیرد دست من نیست.” اغلب افراد جامعه وضعیت وخیمی در معیشت دارند. مصطفی حیدری در واکنش به حرف‌های معاون وزیر می‌گوید: “گویی آقای معاون در کشور دیگری زندگی می‌کند بارها خود مسوولان اعلام کرده‌اند حقوق ۱۰میلیون تومان خط فقر است. متأسفانه کار به جایی رسیده است که مسوولان مردم را دست می‌اندازند. این درست نیست. ما صبورانه زندگی می‌کنیم و با قناعت ماه را می‌گذرانیم. باید کسی کاری کند.”

    کارگرانی که دخل و خرج‌شان نمی‌خواند

وضعیت معیشت قشر کارگر بسیار ناگوار است. مسعود نقی‌پور یک کارگر است می‌گوید: “دو فرزند دارم و ماهانه حدود ۶ میلیون تومان حقوق می‌گیرم. در طول ماه دعا می‌کنم یکی از فرزندانم مریض نشود یا اتفاقی رخ ندهد، مثلاً وسیله خراب نشود یا مهمانی خانه‌مان نیاید وگرنه زندگی‌مان دچار چالش می‌شود؛ البته مهمان حبیب خداست و برکتش را هم می‌آورد ولی زندگی بسیار سخت است. یک نفر باید به درد ما فکر و چاره کند. از صبح یکجا کار می‌کنم و غروب به خانه می‌آیم و وقتی به خانه می‌رسم دیگر جانی برای انجام کار دیگری ندارم.”

اصغر رهنما، نماینده کارگری می‌گوید: “کارگران نیازمند حمایت هستند. بیشتر آنان در هفته ابتدایی ماه تمام حقوق خود را بابت هزینه‌های اجاره‌خانه و مخارج مختلف پرداخت می‌کنند و سه هفته بعد به‌ سختی سپری می‌شود. در شرایطی قرار گرفته‌ایم که قیمت‌های اجناس هر ماه تفاوت فاحشی با ماه قبل و حتی هفته قبل دارد، اما تعیین دستمزد کارگران براساس نرخ سبد معیشت است؛ قابل تأمل است زمانی که نمی‌توان نرخ کالاها در یک ماه آینده را پیش‌بینی کرد پس چگونه وضعیت ۱۲ماه پیش‌رو پیش‌بینی می‌شود و دستمزدها تعیین می‌شود؟ بنابراین بهتر است به جای در نظر گرفتن سبد معیشت، خط فقر برای تعیین دستمزدها در نظر گرفته شود. چگونه کارگری که دستمزد کمتر از چهار میلیون تومان در ماه دریافت می‌کند می‌تواند در برابر خط فقری که ۹میلیون اعلام می‌شود دوام آورد؟ با توجه به اینکه بانک مرکزی نرخ تورم را ۴۱ درصد اعلام کرده است، آیا چنین مبلغی می‌تواند در برابر تورم ۴۱درصدی خود را نشان دهد؟”

به گفته این فعال کارگری، قطعاً دستمزد کارگران با دخل‌ و خرج‌شان، همخوان نیست و لازم است راهکارهایی واقعی برای حل این مشکل ارائه و اجرا شود؛ اینچنین که قدرت خرید این افراد بالاتر رود و قیمت‌ها کنترل شود و چندین مرتبه اجازه افزایش نرخ کالاهای اساسی در یک سال صادر نشود، مگر در طول سال چندبار دستمزد کارگر افزایش می‌یابد که به‌دفعات قیمت کالاها بالا می‌رود؟ نباید به‌کرات مجوز افزایش قیمت‌ها در طول سال صادر شود یا شورای عالی کار از سوی دولت مجوزی دریافت کند که در زمان‌های بحران، دستمزدها هم همراه با گران شدن اجناس افزایش یابد، در غیر این صورت، تورم همچنان افزایش می‌یابد و خط فقر بالاتر می‌رود و روز به‌ روز تعداد بیشتری به زیر خط فقر خواهند رفت.

     منبع: صبح نو

 

زنان کارگر خانگی در جستجوی قوانین حمایتی

این گزارش روایتی زنانه است از دل مشغولی‌های سه زن با سه جهان فکری مشابه و نگرشی همسو که روند یکسانی از اتفاقات را تجربه می‌کنند.

به گزارش آبتاب، این گزارش روایتی زنانه است از دلمشغولی های سه زن با سه جهان فکری مشابه و نگرشی همسو که روند یکسانی از اتفاقات را تجربه می کنند. روز این سه زن در غیاب چتر حمایت بیمه، حق از‌ کار‌افتادگی و بازنشستگی با رفت‌ و‌ روب شروع می شود و با جراحت روحی و واماندگی هر یک ادامه پیدا می‌کند و عاقبت به کنار آمدن و عادت ختم می شود؛ عادتی توام با رنج…. در آغاز، وقتی روایت زندگی آنها روی کاغذ نقش بست، یادداشت های آشفته و ناتمام بود اما هر بار پس از بازنویسی، محنت و مشقت آنها در قالب جملات، بیشتر هویدا شد و زخمی کاری را بر دل نشاند.

نبود حمایت‌های قانونی و اضطراب از‌ دست‌ دادن شغل و درآمد اندک، موجب می شود تا به زنانی که سرپرست خانوارند و ناگزیر در مقام کارگر و مستخدم به شست‌ و‌ شو و رفت‌ و‌ روب و آشپزی و نگهداری از سالمندان و کودکان مشغولیت دارند، حس غریب بی پناهی و بی تکیه گاهی دست دهد و از دریچه نگاهشان، فقط شکل عریانی از تبعیض های طبقاتی نیست که آزاردهنده است، بلکه عدم تساوی نهادینه شده در کارهای غیررسمی هم بسیار دردآور و حزن انگیز است.
افزایش جمعیت زنان سرپرست خانوار و خودسرپرست و اجبار به تامین معاش، گروهی را از سر ناچاری، به ایفای نقش در مشاغل خدماتی متقاعد کرده و آنها را وادار نموده که این شغل‌ها را با چنگ و دندان حفظ کنند.

پس از حملات کوبنده و مرگبار کرونا، بازار کار زنان بیش از پیش دستخوش آسیب و تغییرات وسیعی شده است، برای درک بهتر این مضمون، توجه شما را به یک آمار مهم جلب می کنم: از میان ۴ میلیون و ۳۲۰ هزار زن شاغل در سال ۱۳۹۸، حدود ۱۵/۳ درصد از آنان یک سال بعد (۱۳۹۹)، بیکار شده اند و با افزایش خانوار‌های دارای سرپرست زن و رشد ۲۷ درصدی تعداد زنان سرپرست خانوار، بر تعداد متقاضیان شغل افزوده شده است.

    سهم زنان از مشاغل خدماتی، بیش از مردان!

گزارش مرکز آمار و اطلاعات راهبردی وزارت کار، نشان می دهد، «تعداد زنانی که مخارج خود و خانواده تحت سرپرستی‌شان را تامین می‌کردند از ۲ میلیون و ۷۷۳ هزار نفر در سال ۹۰ به ۳ میلیون و ۵۱۷ هزار نفر در سال ۹۸ رسیده» و رشد ۲۷ درصدی از طریق این آمار احصاء شده، حال آنکه بازار کار پس از تهاجم ویروسی، چهره مردانه تری پیدا کرده و بسیاری از زنان سرپرست خانوار ناگزیرند برای بقا، در بخش خدماتی و یا در بازار کار غیررسمی فعالیت کنند.

سهم زنان از مشاغل خدماتی در یک تقسیم‌بندی ناعادلانه، بیش از مردان است و میان گروه های گوناگون کارگران غیررسمی، کار خانگی از نظر دور مانده که جزو پایین‌ترین رده‌های شغلی است و معمولا هم با کمترین حقوق و مزایا، نصیب زنان می شود، قاطبه مردان حاضر به انجامش نیستند یا در ازایش دستمزد بیشتری طلب می کنند و از این رو، زن‌ها دستچین می‌شوند؛ با کمترین چشمداشت و با بیشترین فرمانبرداری! به کارگیری واژگانی چون کُلفت، پیشخدمت و خدمتکار به فرودستی این شغل دامن زده است.

از دیگر سو، مدام در معرض مواد شوینده، آب و یا استفاده از چهارپایه جهت نظافت هستند و با توجه به اینکه بخش مهمی از سرمایه کاری آنها در توانمندی فیزیکی خلاصه می شود، دردهای ایجاد شده در دست و پا و کتف، آنها را نسبت به آینده شغلی خود نگران ساخته و ترس از دست دادن توانایی فیزیکی و امرار معاش آزارشان می دهد و این درحالی است که فعالیت آنان تحت شمول هیچ‌ یک از قوانین وزارت کار نیست و مهمترین گزینه پیش روی سه زن روایت ما به نام های کوکب، گل اندام و فاطمه، فعالیت در بخش اقتصاد غیررسمی بوده که همراهی نزدیک و قوی با گستره فقر و محرومیت اجتماعی دارد و آنها نسبت به ناامنی شغلی و خروج از شمول حقوقی مندرج در قانون کار ناراضی هستند.

کارگری در منازل، انتخاب آنها نبوده و اضطرار و فلاکت، تنها یک انتخاب را پیش رویشان قرار داده است و همین انتخاب سبب شده تا به ته مانده روزهای آینده خوشبین نباشند. هرچه در می آورند به نیمه ماه نرسیده ته می‌کشد.

    سکوت، سکوت و بازهم سکوت

این سه زن باید سرشان توی حساب و کتاب باشد، تا خرج زندگی دخلشان را نیاورد. با خاموش کردن چراغها و تلویزیون، در خرج و مخارج صرفه جویی می کنند. به شامی ها گوشت کمتر می زنند و تخم مرغ بیشتر و یا با باقی مانده برنج روز قبل، کوفته می پزند. این سه زن بلدند جوری همه چیز را مدیریت کنند تا خرج از دخل پیشی نگیرد. خیلی چیزهای دیگر هم بلدند؛ درد کشیدن و دم نزدن، گریه های یواشکی و خنده های زورکی. تهمت ناحق شنیدن از این و آن و به روی خود نیاوردن. نمی توانند قهر کنند.

نمی توانند در را محکم به روی صاحبخانه بکوبند و بروند، شرکت خدماتی بازخواست شان می کند، حتی اگر بهتان و افترا مثل قلوه سنگی تیز به قلبشان اصابت کند، حتی اگر صاحبخانه با دقت و وسواس بی مورد، از کارشان ایراد بگیرد و بهای کمتری بپردازد، آنها بازهم محکوم اند به سکوت و سکوت و سکوت!

حاصل این وضعیت را پژوهشنامه مددکاری اجتماعی در مقاله ای با عنوان «تجربه زیسته زنان کارگر خانگی شهر تهران» اینگونه شرح می‌دهد: «جوهره مشترک تجربه زنان از کار خانگی، نابرابری اجتماعی است و کارگران افزون بر این که به فاصله طبقاتی خود با کارفرما آگاه می شوند، محرومیت از کف حمایت اجتماعی پایه، بازدارنده تحرک شغلی آنهاست. از سویی، پرداختن به کار خانگی از دید کارفرما به مثابه مسئولیت ذاتی زن دیده می شود. کارگران خانگی به دلیل شرایط منحصر به فرد شغلیِ خود، نیازمند دریافت حمایت های یکپارچه بوده و از سویی حق ِکارگران خانگی در حفظ کرامت انسانی و شرایط سلامت بخش، باید در قوانین در نظر گرفته شود.»

    مشاغل خانگی، تحت کمیت قانون قرار نگرفته است

آنچه در این مقاله به نگارش درآمده، آیینه ای تمام نماست از شرایط کاری این گروه از کارگران که توسط کارفرما تعیین می شود: «در پاره ای زمانها چنین شرایطی توام با نادیده گرفتن حقوق اساسی (بهره کشی، کار اجباری، کار غیرارادی، شرایط سخت کار مانند ساعات طولانی کار، حمل و جابه جایی وسایل سنگین در منزل، امور نظافتی سخت مانند نظافت روزانه ۷۰۰ پله)، نادیده گرفتن حقوق بقا (درآمد ناکافی)، نادیده گرفتن حقوق امنیت (اخراج خودسرانه) و نادیده گرفتن حقوق مدنی (آزادی بیان، گفت وگوی اجتماعی) کارگران خانگی است. گویا کار خانگی به عنوان مسئولیت ذاتی زن دیده شده است، بنابراین ارزش اقتصادی و اجتماعی آن کاهش یافته است.»

«مشاغل خانگی، تحت کمیت قانون قرار نگرفته و از حیطه بازرسی و نظارت خارج است و روابط کاری شکل گرفته در بیشتر مواقع مبتنی بر روابط معمول کار نیست، به نحوی که این گروه از کارگران انواع تبعیض های اجتماعی، حقوقی، فرهنگی و اجتماعی را تجربه می کنند.» این جمله، مختصری از دیگر عبارت های شاخص در این مقاله است که با مستندات پژوهشی درآمیخته و در آن، روشن و شیوا تصریح شده است: «کار خانگی به سبب اینکه در حوزه خصوصی کارفرما صورت می گیرد و در دسته کارهای پنهان غیررسمی است، با سایرگروه های کار غیررسمی یک تفاوت اساسی دارد، که همین امر موجب بهره کشی و سایر شرایط سخت برای کارگران خانگی می شود. از سویی چون اغلب کارگران خانگی از گروه های در حاشیه و محروم هستند و نسبت به حقوق خویش آگاهی ندارند، بیشتر محرومیت و خطرهای روانشناختی، عاطفی و مانند آن را تجربه می‌کنند و ورود آنها به طبقه متوسط و بالاتر تحت نابرابری های مداوم قرار می گیرد.»

    شکم ما با اقلام غذایی ارزان پر می‌شود

فاطمه، ۴۳ ساله متولد گیلان و ساکن این شهر: «از ۱۷ سالگی تا الان که ۴۳ سالمه، دارم توخونه‌های مردم جون می‌کنم، ۱۹ ساله بودم که از شوهرم جدا شدم، مُفنگی بود. تا فرش زیر پام رو می فروخت و خرج مواد کوفتیش می کرد. هرچی به پاش صبر کردم درست نشد. طلاق گرفتم و خلاص شدم. پسرم اون موقع ۵ سالش بود، آوردمش پیش خودم. یه مدت برای اینکه پول بیشتری بگیرم و نخواد اجاره بدم، رفتم خدمتکار تمام وقت یه پیرمرد و پیرزن شدم. هم جای خواب داشتم، هم نمی خواست پول خورد و خوراک بدم. تر و خشکشون می کردم. حموم می بردمشون. غذا می پختم و برای خونه خرید می کردم. به مرور رفتم خونه های دیگه و شروع کردم به کار کردن، کسی نبود پسرمو نگه داره، اونم با خودم می بردم. وقتی همسن و سالای خودشو خونه های مردم می دید، دوست داشت همون چیزایی که اونا دارن، اینم داشته باشه.

نمی‌تونستم؛ از پس خرج و مخارج شکممون به زور برمی یومدم. چطوری می تونستم اسباب بازی آنچنانی براش بخرم. هرچی دست بچه های مردم می دید دلش می خواست، گاهی یه آدامس که می دادن بهش، تا ساعت ها نگهش می داشت. بعضی وقتا هم می ذاشت تو نعلبکی و جایی قایمش می کرد، آخرم به فرش و چادر و ته کفش می چسبید و صدای صابخونه رو درمی آورد. هیچ وقت پول درست و حسابی توی دست و بالم نبود، خونه مون مبل نداشت، پسرم ندیده بود، برای همین وقتی خونه این و اون می دید، می رفت روش، کلی بالا و پایین می پرید، بچه بود، عقلش نمی رسید. صابخونه ها مدام چشم غره می رفتن و از دستمزدم کم می کردن، حقم داشتن. باید چند سال می گذشت تا پول خرید مبل دستم بیاد. کل زندگیم یه گلیم دست دوم و یه یخچال و گاز بی رنگ و رو بود که از سمساری محل خریده بودم. همیشه هم شکممون با اقلام غذایی ارزون پر میشد، هنوزم همین طوریه. نون غذای اصلیمونه. تو یخچالمون خبری از موز و سیب و خرما نیست. یه سینه مرغ رو دستکم دو بار بار میزارم. سهم پسرمو بیشتر میدم.»

حس تبعیض و نابرابری و فاصله طبقاتی، خودش را به در و دیوار وجود فاطمه می کوبد و آن اشک هایی که سعی می کند به عقب براند، اینطور وقت ها که فاصله طبقاتی را به چشم می بیند، بی محابا روی گونه هایش جاری می شود: «دنبال یه لقمه نون حلالم. بعضی وقتا اینقدر کار می کنم که خشکی و چروک دستام با هیچ کرمی خوب نمیشه. بعضی وقتا هم اینقدر با شوینده ها کار می کنم که گلوم می سوزه و صدام از شدت گرفتگی در نمیاد. تازه ماسکم میزنم ولی فایده نداره. کار نیست، یعنی کار برای ماها نیست. کارگری تو خونه های مردم، آینده شغلی نداره، فقط می تونیم خرج یه روز و یه ماهمون رو دربیاریم و دستمون جلوی کسی دراز نباشه، وگرنه نه بازنشستگی داره و نه حمایتی. هیچی نداره. خیلی چیزا خونه های مردم می بینیم که دلمون می خواد بخریم، اما نداریم. نابرابری یه چاه ویله که ته نداره، ما بدبخت بیچاره ها، بی پناهیم.»

    شرکت‌های خدماتی از ما حمایت نمی‌کنند

کوکب- ۴۵ ساله، متولد کرمانشاه- ساکن تهران: «همسرش را ۸ سال پیش بر اثر بیماری سرطان از دست داده، روزانه ۸ ساعت کار می‌کند و ۳۳۰ هزار تومان دستمزد می‌گیرد که ۲۵ درصد سهم شرکت خدماتی است: «وقتی پسرم ۶ سالش بود، شوهرم مریض شد و فوت کرد. ناچار شدم برای تامین معاش زندگی، خونه های مردم کارگری کنم. اونا که خیلی پولدارن ما رو تحویل نمی‌گیرن، انگار بدشون نمیاد از ما سوءاستفاده کنن و بهمون بگن از زیرکار در میریم و از سر و ته دستمزدمون بزنن. گاهی هم پیش میاد که پز زندگیشون و به ما میدن، مایی که یه پول رهن۴۰- ۳۰ میلیونی، کل سرمایه زندگیمونه، تازه همونم از این و اون قرض کردیم.

اصلاً پز دادن و به رخ کشیدن به کنار. گاهی اگه تلفن مون زنگ بخوره و وسط کار بچه مون یه کار واجب داشته باشه یا حالش بد شده باشه، فک می کنن می خوایم از زیر کار در بریم. تا موقعی که کارمون تموم میشه و میریم خونه که ببینیم چی شده دلمون هزار راه میره. هر ثانیه، هزار سال طول می کشه. نه میزارن بریم خونه و نه میزارن زنگ بزنیم و پیگیر حال بچه مون بشیم، اگه با موبایل به خونه زنگ بزنیم و ببینیم چی شده، صاحبخونه چشم غره میره و سریع به شرکت زنگ میزنه که از کارگرتون راضی نبودم، همش تلفن بازی می کنه، دیگه نمیگن که من مادرم، نمیگن برای خرج زندگیم دارم جون می کنم، وگرنه کی حاضره تو این شرایط، صبح تا غروب، زندگی و بچه ش رو ول کنه بره دنبال چندرغاز پول. سال ۹۲ پسرم فقط شیش سالش بود که خونه مادرم می ذاشتمش و بعد می رفتم سرکار. گاهی خیلی بهونه می گرفت و گریه می کرد، مامانم به تلفنم زنگ می زد که پسرت بی تابی می کنه، باهاش حرف بزن و آرومش کن، اما از بابتش کلی حرف می شنیدم و صاحبخونه ها گیر می دادن که حواست جمع کارت باشه. همینه دیگه. تازه این همه حرف می شنویم برای کاری که بیمه نداره و شرکتای خدماتی فقط یک بیمه حوادث برامون رد می کنن. امثال ما دستمون به جایی بند نیست. باید به شرکت سفته هم بدیم و اگه صابخونه به دروغ بگه خوب کار نکردیم، شرکت حقُ تمام و کمال به صابخونه میده و از درصد ما کم میشه.»

    ما فرصتی برای زنانگی نداریم

گل اندام، ۲۸ ساله- متولد بجنورد و ساکن تهران: « به خدا مجبوریم اگه کارفرما تو سرمونم زد، آخ نگیم. زندگیمون گره داره، ماهانه برای یه خونه ۴۰ متری، ۸۰۰ هزار تومن کرایه میدیم.

۲۰ میلیون هم پول پیش دادیم. صابخونه گفته موعد تمدید که برسه، باید روی پول پیش خونه، ۵۰ میلیون دیگه بزاریم. خیلی گرفتاریم. فعلا تا قرض و قوله های شوهرمو صاف کنم باید تو این شغل بسوزم و بسازم.»

گل اندام دو دختر ۳ و ۷ ساله دارد و ۸ ماه است به همراه همسرش، از سر نداری و اجبار به تهران کوچ کرده و در منازل کارگری می کند. همسرش قبل از آنکه بار و بندیل ببندند و راهی شهر غریب شوند، در مغازه نانوایی کار می کرد و یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان درآمد داشت و حالا در مبل سازی کار می کند و ۴ میلیون تومان درآمد دارد. همسرش مدتی قبل، ۲۰ میلیون قرض کرده و دودستی به پزشک تحویل داده، تا توده عروقی داخل دست دخترش را جراحی کنند. بعد از چندین بار عمل، حالا بینی اش خونریزی کرده و پزشک معالج به آنها هشدار داده که خطرناک است و بازهم باید تحت مراقبت باشد اما پولی توی دست و بال گل اندام نیست.

او صبر کرده تا بدهی همسرش تمام و کمال پرداخت شود و بعد کمی بیشتر کار کند و پول هایش را روی هم بگذارد و روند درمان دخترش را پی بگیرد، اصلا دلیل مهاجرت آنها به تهران همین بود، اینکه گل اندام در منازل کارگری کند و بدهی همسرش را زودتر بپردازد و بعد بتوانند با خیالی آسوده برای هزینه های دوا و درمان دخترک هزینه کنند: «خدا شاهده برای اینکه بتونم زودتر بدهی شوهرمو صاف کنم، از ۶ و نیم صبح از خونه میزنم بیرون تا ۵ -۴بعدازظهر. پنج شنبه و جمعه هم کار می کنم. شوهرم پنج شنبه ها زودتر میاد و جمعه ها هم تعطیله، راحت تر میتونم برم سرکار، چون باباشون مراقبشون هست. اما وقتی میرسم خونه خیلی خسته ام. تازه بعد از اینکه از سر کار می‌رسم، باید ریخت و پاشای خونه رو جمع و جور کنم و غذا بزارم. اصلا فرصت نمیشه به خودم برسم و آرایش کنم. تو خونه های مردم دیدم که چطور بعضی زنا به خودشون میرسن و هر روز میرن آرایشگاه و یه مدلی خودشون رو درست می کنن ولی من فرصت نمی کنم، حتما شوهرم دلش می خواد. بالاخره اونم مرده دیگه. رشته زندگیم از دستم در رفته، این کارم به درد بخور نیست. کار کردن تو کارخونه و مراکز تولیدی خیلی بهتر و مطمئن تره و تازه اونجا بیمه هم می کنن اما چون ساعت کاریش زیاده و بچه کوچیک دارم، ناچارم تو خونه‌ها کارگری کنم که ساعت کاریش دست خودم باشه. کار خونگی احترام نداره، تو جامعه جا نیفتاده و اغلب کارفرماها چون نظارتی نیست و قانون از ما حمایت نمی‌کنه، هرطور دلشون بخواد رفتار می‌کنن.»

    کلفت و نوکر خطابمان نکنید

کوکب در این سالها ندیده است شرکتی پشت نیروهایش بایستد و از آنها حمایت کند: «یکی از همکارام همیشه خوب و تمیز کار می کنه اما یه بار صابخونه به شرکت زنگ زد و گفت، درست و حسابی خونه رو برق ننداخته، شرکتم برای مشتری مداری، دربست حرفشو قبول کرد و از درصد کارگر بیچاره کم کرد. ماها پوست کلفت شدیم، بعضی خانوما وسواس دارن و هرچقدرم تمیز کنی و برق بندازی، باز کلی ایراد می گیرن که خوب تمیز نکردی و به شرکت گله و شکایت می کنن که کارگرتون خوب کار نمی کنه و نصف پولشو نمی دیم. یسری آدمای تازه به دوران رسیده، با ما مثل برده رفتار می کنن، انگار که ما کلفت یا نوکریم، با لحن بدی حرف می زنن، بارها شده که به جای صدا کردن اسمم، میگن آی دختر برو اون گوشه رو تمیز کن. آی دختر حواست به کارت باشه. آی دختر بجنب دیر شد. یا میگن چشمای کورتو واکن تا شکستنیا از دستای چلاقت نیفته! این حرفا دل آدمو به درد میاره، بی پولی و بدبختی همینه…»

البته کوکب، فقط به تور آدم های بدقلق و ناسازگار نخورده است، اتفاقا به خانه آدم هایی هم پا گذاشته که خوب و منصف بوده اند: «خدا وکیلی کارفرمای خوب و مهربونم زیاد داشتم، که باهام همراهی می کردن اما خب اونایی که بد بودن از ذهنم پاک نشدن. یه بار حتی وسط کار، دلم چنان درد گرفته بود که دیگه نمی تونستم کمرم رو راست کنم. اون روز باید مبل و میز و صندلی جابه جا می کردم اما نمی تونستم. حتی حالت تهوع هم داشتم. از صابخونه اجازه گرفتم که برم، خیلی عصبانی شد. گفت، چرا اومدی خونه من که حالا بخوای کارت رو نصفه ول کنی. کلی قسم خوردم، بازم به خرجش نرفت که نرفت. به شرکت زنگ زد و کلی گلایه کرد، شرکتم از دستمزدم، یه درصدی کم کرد. شکم که گشنه باشه، یادت میره زنی یا مردی، چه برسه به اینکه تاریخ پریودت یادت بمونه. شما خودت زنی میفهمی من چی میگم…»

«بعضیا مثل موجود حقیر و بی دست و پا با ما رفتار می‌کنن و حتی یک استکان آب هم دستمون نمیدن. میگن برو آب معدنی بخر. گلوم خشک شده بود. یه لیوان آب چیه که ازمون دریغ می کنن؟ اون روز خیلی گریه کردم، اون روز که میگم همین چند ماه پیشه، دلم خیلی شکست.» این روایت گل اندام است که از عدم قدرت درک برخی کارفرمایان به ستوه آمده: «دو تا بچه رو بزاری خونه و بری دنبال یه لقمه نون که چرخ زندگیت بچرخه و قرض و قوله هات رو بدی، بعد باهات اینطوری رفتار بشه. یه روز دخترم زنگ زد که مامان سریع بیا خونه، هرچی گفتم چی شده هیچی نگفت. صدای دختر کوچیکم نمی یومد، فکر کردم براش اتفاقی افتاده، دلم هزار راه رفت. به صابخونه گفتم بزار برم، به جاش فردا میام باقی کاراتو انجام میدم، قبول نکرد، هرچی گریه و التماس کردم فایده نداشت. وقتی کارم تموم شد، از ۱۸۰هزار تومنی که کار کرده بودم،۱۵۰ هزار تومنش و با اسنپ از تهران خودمو رسوندم به بومهن تا یه وقت اتفاقی برای بچه هام نیفتاده باشه. وقتی رسیدم خونه، دیدم دختر ۷ سالم گریه می کنه و میگه حوصلم سر رفته بود، زنگ زدم که بیای پیشم. دختر کوچیکم خواب بود و خدا رو شکر بلایی سرش نیومده بود اما مادر که باشی هزار جور فکر و خیال می کنی. بچه هام صبح تا شب تو خونه تنهان، همیشه دلم شور میزنه. می ترسم یه وقت اتفاق بدی بیفته.»

گل اندام از کم انصافی برخی کارفرمایان شکوه می‌کند: «بعضی صابخونه ها کم انصافن. یه خونه ای رفتم که خانمه گربه داشت. روی فرش موی گربه بود و هرچی با جاروبرقی کشیدم فایده نداشت. گفتم اینطوری نمیشه. خانمه گفت اینقدر با جارو بکش که موها جمع بشه وگرنه پولتو بهت نمیدم. حالا فک کن کل درآمد روزانه من ۱۶۵ هزار تومنه که ۷۰ هزار تومنش برای کرایه رفت و آمدم خرج میشه. ۳۵ هزار تومنم شرکت، کمیسیون می گیره. میمونه ۶۰هزار تومن که اونم برای بچه ها خوراکی و میوه می خرم و هیچی واسم نمی مونه. ولی خب بعضیام مهربونن. یه لیوان آب که هیچی، حتی پول بیشتر میدن و ما رو سر سفره غذا هم میارن. به خودمون و بچه هامون لباس میدن و هوامونو دارن. حتی یه خانمه رو می شناسم که هر وقت میرم خونه ش، میگه تو مثل خواهر خودمی و حتی پا به پام کار می کنه و نمیزاره سرویس بهداشتی رو بشورم. میگه زشته. تو فقط جارو بکش.»

    درآمد روزانه‌ام، به اندازه خرید نان و یک قوطی پنیر است

اما فاطمه همانند گل اندام به صورت مسئله کارخانگی و کارفرمایان نمی نگرد و اساسا آنها را به دو دسته خوب و بد تقسیم بندی نمی‌کند.
هرچند که نارضایتی اش را از خساست در پرداخت دستمزدها از سوی کارفرمایان ابراز می کند، با این حال معتقد است، برای زندگی آبرومندانه باید دندان روی جگر گذاشت و نیش و کنایه صاحب کار را تحمل کرد: «هیچ وقت به تور آدم ناجور و بدجنس نخوردم و اغلب، آدمای خوبی بودن و باهام راه اومدن. گاهی هم از کارم ایراد می گیرن، منم قبول می کنم. اگه از خودم دفاع کنم و بگم کارم رو درست انجام دادم، ممکنه بگن چیزی که زیاده کارگره، اون وقت هم خودم و هم خانوادم از نون خوردن می‌افتیم.

اما مشکل اصلی سر حساب و کتابه، اغلب صابخونه ها کلی چونه می زنن تا تخفیف بگیرن. به این فکر نمی کنن که زندگی ما هم خرج داره و از دل خوشیمون نیست که خونه های مردم کار می کنیم. عجیبه، آدمای نادار ناچاری هم نیستن. همه پزشک و مهندسن و زندگیای آنچنانی دارن اما انگار کار خونه براشون کار نیست و از دستمزد ما کم می کنن. میگن کار خونه رو که خانما انجام میدن و جزء کار نیست! به خدا همه چی گرونه. روزی ۲۵۰ هزار تومن دستمزدمه که بهم ۱۵۰ بیشتر نمیدن. میگم این پول به خونه نمیرسه و باید کلی خرید کنم اما گوش نمیدن. گاهی پولی که تو یه روز به دست میارم؛ اندازه چند تا نون، یه قوطی پنیر و چند دونه گوجه و خیاره.»

    کارفرمایان بد، کارفرمایان خوب

شرح این موقعیت و توصیف کارفرمایان در مقاله «تجربه زیسته زنان کارگر خانگی شهر تهران» اینگونه روایت شده است: «کارگران زن، کارفرمایان گوناگونی را تجربه می کنند، به نحوی که به یک دسته بندی از کارفرمایان دست پیدا می کنند؛ کارفرمایان بد. کارفرمایان خوب. کارفرمایان خوب کسانی هستند که با کارگران خانگی برخورد مهربانانه دارند، فشار کاری به آنها تحمیل نمی کنند، آداب انسانی را رعایت و کرامت انسانی را حفظ می کنند. برخی کارفرمایان رفتار همدلانه و حمایتگرانه مادی و معنوی دارند و این مهم سبب می شود بین آنها تعلق و دلبستگی شکل بگیرد و در پاره ای از زمانها حفظ این ارتباط سالیان طولانی به طول می انجامد. کارفرمایان بد ویژگی های مقابل کارفرمایان خوب را دارند، به ویژه اگر از پرداخت حق الزحمه سر باز زنند و چون کارگران خانگی تحت حاکمیت قانونی نبوده و ترس از دست دادن شغل را دارند، استراتژی آنها در بیشتر زمانها سکوت و مداراست.»

«ما آدمیم مثل همه آدمای دیگه و مثل کسی که تو یه شرکت تولیدی یا کارخونه کار میکنه باید احترام داشته باشیم. ما نوکر نیستیم، ما روی پای خودمون وایستادیم تا بتونیم از راه درست یه پولی درآریم و بزنیم به زخم زندگیمون.» کوکب این جمله را بلند و با لرزشی خفیف در صدا بر زبان می آورد و از نداری و مستاجری در خانه ای ۳۸ متری می گوید: « ۲ سال توی یه خونه زندگی کردم که مثل قلک بود و پنجره نداشت. پسرم اذیت بود چون فقط یه اتاق خواب داشت، راحت نبود و احساس استقلال نمی کرد، می خواست یه اتاق باشه برای خودِ خودش، یه اتاق که لباسا و لوازم من داخلش نباشه. حالا توی یه خونه ۵۰ متری زندگی می کنیم که ماهیانه باید یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومن اجاره بدم.

۴۰ میلیون هم پول رهنه که از دور و بری ها قرض گرفتم. حالا هرچی کار می کنم، خرج قرض و بدهی ها میشه و تهش چیزی نمی مونه. اما باز دلم خوشه که پسرم خوشحاله.»

پسر کوکب تا ۱۰ سالگی خبر نداشته، مادرش در منازل مردم کارگری می کند، وقتی از زبان قوم و خویش ها به این راز پی برده، پایش را توی یک کفش کرده که مادرش این شغل را کنار بگذارد. صاف توی چشم های کوکب خیره شده و با لب و لوچه آویزان و بغضی در گلو، گفته: «دوست ندارم کار کنی. این همه شغل دیگه هست، برو سراغ یکی دیگه.»

این حرف‌ها برای فاطمه آشناست. پسر او هم وقتی به ۱۲ سالگی رسیده، مشابه همین حرفها را به زبان آورده و نقطه آغازین بهانه گیری هایش این جمله بوده است: «مامان این چه شغلیه داری؟ دوستش ندارم. پدر و مادر رفیقا و همکلاسیام دکتر و مهندس و استادن، خب تو هم برو شغل دکتری و مهندسی رو انتخاب کن تا آبروم نره.» فاطمه می گوید: «اون اوایل کارم، که پیش یه پیرمرد و پیرزنی کار می کردم، پوشک عوض می کردم، پسرم این صحنه ها رو که می دید بیشتر بهش بر می خورد اما بزرگتر که شد، فهمید زندگی یه زن بیوه بی سواد، بهتر از این نمیشه….»

پسر کوکب هم، حالا بزرگتر شده و با همان حساسیت ها قد کشیده و به ۱۴ سالگی رسیده و هنوز با دلچرکینی توی چشم های مادرش زل می زند و می گوید: «این شغل به درد نمی خوره» اما کمی بزرگتر شده و می داند کار نیست و درآوردن یک لقمه نان، هزار و یک مکافات دارد. با کوکب اتمام حجت کرده است: «فقط حق داری وارد خونه هایی بشی که خانم هست.» کوکب هم قبول کرده اما خودش هم می داند به این راحتی ها نیست، همین سال قبل در محدوده ولیعصر، به خانه ای پا گذاشته که خانم چند دقیقه بعد از حضور کوکب، به اتاق خوابش رفته تا استراحت کند: «خانم که رفت بخوابه، شوهرش همینطوری روی مبل لم داده بود و خیره نگام می کرد. خیلی ترسیدم، دلم آشوب شد، معذب بودم. دست و پام رو گم کردم. گیج شدم. اصلا نفهمیدم چطور کارم تموم شد. حالا اینا به کنار، حدود ۸ ساعت جون کندم، از اول تا آخر یک نفس کار کردم و حتی یک دقیقه هم استراحت نکردم.»

کوکب می‌گوید، جوری خانه را تمیز کرده که انگار دارد خانه و زندگی خودش را مرتب می کند: «کارم تموم شده بود که خانم خونه بازم از اتاقش بیرون نیومد. شوهرش همه جا رو برانداز کرد و حتی گفت از کارم رضایت داره، ولی پولمو قرار شد چند روز بعد بده. وقتی یک هفته گذشت و خبری از پول نشد، شرکت تماس گرفت و ظاهرا خانم از تمیزکاری منزل راضی نبود. آخه خودش خواب بود و شوهرش همه جا رو وارسی کرد و رضایت داشت، نمیدونم چرا دبه کرد. تازه با کلی ترس خونه رو تمیز کردم. با این دلهره که یه مرد غریبه چهار چشمی حواسش بهم هست.»

این ترس میان تمامی زنانی که در منازل کارگری می‌کنند، مشترک است. گل اندام دوست ندارد به مکانی برود که در آن زن غایب است و مردی غریبه کارفرمای اوست: «چند وقت پیشا، رفتم یه خونه ای برای تمیزکاری، شرکت بهم گفت، کار برای یه خانمه که خودش داخل خونه حضور داره اما وقتی رفتم، یه آقا درو برام باز کرد و بعدم با خوشرویی برام چایی و میوه آورد. گفت نمی‌خواد خودتو اذیت کنی. خونه خیلی هم کثیف نیست. بیا باهم حرف بزنیم. سکوت کردم، بلند شدم کارمو انجام بدم، که یکدفعه دسته جارو برقی رو ازم گرفت و باهاش چشم در چشم شدم. از خجالت، نگاهمو دزدیدم….بهش گفتم حرفی برای گفتن ندارم. صدام می لرزید. معلوم بود دست و پام رو گم کردم. دویدم سمت در. حتی فرصت نکردم دکمه های آسانسور رو بزنم. از پله ها سرازیر شدم و فرار کردم.

یه بارم یه خونه‌ای رفتم که هیچ کس نبود. زن و مرد رفته بودند سرکار. خونه رو که تمیز کردم، آقای خونه زنگ زد که تا چند دقیقه دیگه میام. داخل خونه منتظر باش تا هرجا رو خوب تمیزنکرده بودی بهت بگم. منم رفتم بیرون خونه منتظر شدم تا آقا بیاد. وقتی اومد و دید بیرون وایستادم اصرار و پافشاری کرد که باید بیام داخل خونه. گفتم همینجا منتظرم اگه کارم ایراد داشت، بهم بگین میام تمیز می کنم. منتها باید خودتون داخل خونه نباشین که عصبانی شد و بهم گفت این تفکرات پوسیده چیه. منم دست و پاهام یخ کرد. دویدم و پشت سرمم نگاه نکردم. حتی یادم رفت پولمو ازش بگیرم.»

نگاه‌های بد و ناپاک، فاطمه را هم مثل هر زن دیگری از کوره به در می برد و اصلا دلش نمی‌خواهد تجربه این اتفاقات را با ما در میان بگذارد.

    ترس از مورد تعرض واقع شدن/ نگران برچسب زنی

کارگران خانگی زن از جمله ترس‌هایی که در بدو ورود به منازل تجربه می‌کنند، مورد تعرض واقع شدن است و از نکات برجسته مقاله «تجربه زیسته زنان کارگر خانگی» همین مورد است: «یکی از اطمینان هایی که کوشش می کنند به دست آورند این است که امنیت جنسی و اخلاقی آنها تامین شود.» و اینکه «زنان از احساس پاییده شدن مدام توسط کارفرما احساس خوبی را تجربه نمی کنند و نگران برچسب زنی هستند. اینکه از سوی کارفرما در معرض برچسب هایی چون زن بدکاره، دزد و مانند آن قرار نگیرند.» کوکب که غصه ها گوشه ذهنش تلنبار شده، با اکراه می گوید: «بعضیا، اگه یه چیز از توی خونه شون گم بشه، به ما انگ دزدی می زنن و میگن دستمون کجه.

اگه ما دزد باشیم که نمیریم خونه های مردم کارگری کنیم. تازگیا یکی از رفیقام می گفت خانمه بهش گفته تو دزدی و از توی خونه پول کش رفتی. شرکت هم دیگه حاضر نشده با رفیقم که شوهرش فوت کرده و یه بچه ۴ ساله داره کار کنه و راحت و بی عذاب وجدان بیرونش کردن. مگه میشه الکی به یه آدم تهمت دزدی زد؟» فاطمه، به خاطر ندارد که کارفرمایی به او تهمت دزدی زده باشد. اما بسیار دیده و شنیده است که برخی کارگران در مظان اتهام قرار گرفته و به این سبب، در معرض ترس و خشونتی دائمی قرار دارند.

گل اندام هم طعم تلخ تهمت را تجربه نکرده اما همکارانش بارها تجربه این اتفاق تلخ را پشت سر گذاشته اند. با گم شدن جواهرات و طلا و اشیای داخل منزل، اولین نگاهها به سمت مستخدمین و کارگران خانگی می چرخد و آنها بدون هیچ سند و مدرکی، بار سنگین تهمتی ناحق را به دوش می کشند. گاهی بسیار تحقیر می شوند و باید محتویات داخل کیف و جیب های خود را در پیشگاه صاحبخانه خالی کنند؛ برای اثبات حقانیت خود و برای آنکه صاحبخانه با وارسی دقیقی که انجام می دهد، به این باور برسد، کارگری که به منزل او قدم گذاشته، محتاج نان است اما دزد نیست!

    جان کلام

کرامت انسانی این گروه از کارگران به دلیل تجربه‌های منحصر به فرد و شرایط شغلی، باید در قوانین و مقررات مورد توجه باشد، آنان در زمره گروه‌های شغلی آسیب‌پذیر به شمار می‌روند و از این رو، بر فرآیند رسمی سازی کار آنها تاکید می‌شود و نظام مزایا و تحت پوشش قرار گرفتن کارگران خانگی، تحت حمایت های اجتماعی، بسیار اهمیت دارد و باید برای مرئی سازی و نهادینه سازی کار آنها در فرآیند گفت وگوهای اجتماعی سه جانبه میان کارگران خانگی، اتحادیه های کارگری و دولت، باهدف تامین حقوق اساسی آنان، عاجلانه اقدام نمود.»

     منبع: رسالت

رشد اقتصادی و رشد دموکراسی

     نویسنده: بیژن اشتری


میلتون فریدمن، دو سال پس از کودتای ژنرال پینوشه علیه سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی، بنا به دعوت دانشگاه کاتولیکی شیلی به این کشور رفت و برای دانشجویان شیلی چندین سخنرانی کرد و دیداری حدودا یک ساعته با پینوشه داشت. پینوشه زمانی که به قدرت رسید اقتصاد شیلی یک تورم هزار درصدی را تجربه میکرد. پینوشه از فریدمن خواست که یک برنامه اصلاح طلبانه  اقتصادی برای شیلی پیشنهاد کند.
فریدمن کمی بعد، طی نامه ای، هشت پیشنهاد اقتصادی اصلاح طلبانه به پینوشه ارائه کرد که مبتنی بر اقتصاد بازار آزاد و خصوصی کردن اقتصاد بود. پینوشه این پیشنهادها را پذیرفت و نتیجه هم گرفت. اقتصاد شیلی نهایتاً شکوفا شد و درآمد سرانه مردم ۴۰٪ افزایش یافت، به طوری که در پایان دوره حکمرانی پینوشه، شیلی ثروتمندترین کشور آمریکای جنوبی بود.

برنامه اقتصادی فریدمن به قدری موثر بود که حتی رؤسای جمهور دموکرات بعدی شیلی نیز همین برنامه را ادامه دادند و به آن عمق بخشیدند. با این حال، چپ‌ها رابطه میان فریدمن و پینوشه را تبدیل به یک “پیوند شیطانی” بین یک اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی و یک دیکتاتور زورگوی آمریکای لاتینی کردند. نائومی کلاین در کتاب “دکترین شوک”، این افسانه دروغ را مطرح کرد و به آن بال و پر داد. اما واقعیت چه بود؟

فریدمن خود را در حکم پزشکی متخصص در رشته اقتصاد می دید که حاضر به ارائه توصیه هایش به هر رژیمی است که طالب شنیدن آن باشد. او عین همان توصیه هایی را که به پینوشه کرده بود در چین کمونیست به دنگ شیائو پینگ ارائه کرده بود. او به پادشاهی ایران هم آمده بود هم به یوگسلاوی کمونیست. او به سران این کشورها پیشنهاد کرده بود که اقتصاد بازار آزاد را در پیش بگیرند. فریدمن در برابر دانشجویان شیلیایی گفته بود: “اقتصاد بازار آزاد می تواند منجر به باز شدن فضای سیاسی کشورتان شود. اگر سیاست بازار آزاد را دنبال کنید جامعه آزاد هم به دنبالش خواهد آمد‌. آزادی اقتصادی یعنی تمرکز قدرت کمتر در دولت و توزیع قدرت در نهادهای دیگر و ضعیفتر شدن بخش دولتی.”

تاریخ ثابت کرد حرف فریدمن درست است. پینوشه عاقبت مجبور به کناره گیری شد زیرا بر اثر رشد اقتصادی کشور، یک طبقه متوسط آزادیخواه قدرتمند شکل گرفته بود. ادعای گزافی نیست اگر بگوئیم میلتون فریدمن، نقش مهمی در دموکراتیزه کردن جامعه شیلی ایفا کرد.

     منبع: کانال جامعه شناسی

مهمترین پیش بینی ها برای یکسال آینده

     نویسنده: حامد پاک طینت

۱.کشورهای ثروتمند از همه گیری کرونا به سمت بیماری فصلی حرکت می کنند.

۲. باج افزارها به شدت رشد خواهند کرد.

۳. از شدت تورم جهانی کاسته خواهد شد.

۴. قوانین مربوط به رمز ارزها وضع خواهد شد.

۵. بازارهای مالی در اروپا و ژاپن صعودی خواهند بود.

۶.برنامه های بیشماری مرتبط با متاورس شکست خواهند خورد!

۷. محیط زیست دوباره موضوع روز می شود.

۸. نوسان در قیمتها شدیدتر میشود!

۹. رشد مطلوب اقتصادی چین مورد تردید است!

۱۰. بهره های بانکی رشد می کند.

۱۱. پروژه های NFT و WEB3 فناوری روز می شوند.

۱۲. رمز ارزها به گسترش خود ادامه می دهند.

۱۳. مشکلات زنجیره تامین کمی بهبود می یابد.

۱۴. رشد اقتصادی ۴% جهانی محقق می شود.

۱۵. صنعت خودرو، برقی تر خواهد شد!

۱۶. بازار جهانی مسکن، داغ می ماند !

۱۷. بازار تغییر شغل داغ می ماند!

۱۸. تنش های ژئوپولتیک منطقه ای و بین المللی شعله ورتر خواهد شد.

      منبع: ایران امروز

دیکتاتوری در زندگی روزمره؛ در فرآیند آموزش، پرسش را قدر بنهیم!

    نویسنده: دکتر محسن رنانی، حسین قربانی

این تصاویر در ایران برای همه ما آشناست: به نانوایی می‌رویم، با فروتنی درخواست چند عدد نان می‌کنیم و معمولاً هم به نانوا نمی‌گوییم نان را برای من با چه کیفیتی بپز (کاملاً برشته،‌ یا نیمه‌برشته یا سفید یا خمیر). هر‌ چه از تنور درآمد بر روی چشم می‌گذاریم و پولش را می‌پردازیم و می‌بریم. وقتی به مطب پزشک‌ می‌رویم خیلی فروتن می‌نشینیم تا پزشک از ما سؤال کند و اگر یکی دو تا سؤال داشته‌ باشیم با کلی شرمندگی می‌پرسیم و جرأت هم نمی‌کنیم از پزشک بپرسیم فلان قرص برای کدام مشکل من است و فلان آمپول برای چه بود و آیا با توجه به اینکه فشار خون دارم، فلان دارو برای من ضرر ندارد؟ وقتی به شهرداری می‌رویم خیلی مهربان و سر به‌ زیر درخواست خود را می‌گوییم و اگر مهندس شهرساز درخواست ما را رد کرد اغلب نمی‌پرسیم به استناد کدام آیین‌نامه یا کدام مصوبه؟ بلکه باز با فروتنی می‌گوییم حالا شما یک لطفی بکنید این کار را حل کنید. تصاویری از این دست در ساعت به ساعت زندگی ما ایرانیان قابل مشاهده است.
 
البته متقابلاً من هم که در نانوایی و مطب و شهرداری سربه‌زیر و فروتن هستم، در موضع شغلی خودم، حکومت می‌کنم؛ یعنی اگر فرضاً اپراتور تلفن اداره‌ای هستم، وقتی فردی تماس بگیرد و بیش از یکی دو سؤال بپرسد، جواب سر بالا می‌دهم و تلفن را قطع می‌‌کنم. اینها همه تصاویر جامعه‌ای است که افرادش انباشته از خوی و رفتار سلطه‌گری و دیکتاتوری هستند. در چنین جامعه‌ای همه افراد در هر موقعیتی در اغلب موارد محکوم و در موضع دست پایین هستند و فقط در یک مورد (جایی که مرتبط با شغل و مسئولیت خودشان است) حاکم و در موضع بالا هستند، بنابراین در جامعه سلطه‌گر، افراد در همه موارد محکوم و سلطه‌پذیرند و در یک موضع، حاکم و سلطه‌گر و چنین می‌شود که روح سلطه‌گری و سلطه‌پذیری در همه زندگی ما رسوخ می‌کند. چنین جامعه‌ای اگر هفته‌ای یک انتخابات هم برگزار کند، دموکرات و آزادمنش نیست. در چنین جامعه‌ای انتخابات بیشتر به یک نمایش می‌ماند و البته حاکمانش در انتخابات دخالت می‌کنند و کسی هم نمی‌تواند آنها را به دادگاه بکشاند.
 
حالا داستان را بر عکس کنید. اگر هر فردی فقط در یک موضع (جایی که موضع شغلی اوست و مسئولیت دارد) محکوم، یعنی پاسخگو باشد، آنگاه در همه موارد دیگر،‌ یعنی در تمامی مواضعی که با شغل دیگران سر و کار دارد، حاکم خواهد بود. در چنین جامعه‌ای هر فرد فقط در یک مورد محکوم و در اغلب موارد حاکم است و چه دلپذیر است زیستن در چنین جامعه‌ای. جامعه دوم قطعاً یک جامعه دموکرات‌تر و آزادمنش‌تر است. حتی اگر حکومتش پادشاهی باشد و هیچ انتخاباتی در آن برگزار نشود.
 
بنابراین، دموکراسی واقعی ربطی به انتخابات ندارد.‌ انتخابات فقط یکی از شیوه‌های تجربه‌ شده گردش قدرت سیاسی است؛ دموکراسی واقعی، آن مناسباتی است که در بین ما رواج دارد. یک پادشاه غیرمنتخبِ پاسخگو (مثل امپراتور‌های ژاپن)، قطعاً دموکرات‌تر از ژنرالی است که با انتخابات فرمایشی سرکار آمده باشد (مثل ژنرال السیسی در مصر).
 
پس دموکراسی تنها با یک تغییر کوچک در رفتار ما تحقق می‌یابد. یعنی اینکه بپذیریم در موضع شغلی خودمان، هرجا هستیم، پاسخگو باشیم اما روحیه چنین پذیرشی کجا شکل می‌گیرد؟ در خانه و مدرسه. اولین پیامد یک نظام آموزشی‌ که در آن، معلم، گوینده صرف و دانش‌آموز شنونده صرف باشد، شکل‌گیری رابطه سلطه میان دانش‌آموز و معلم است. قاعده روان‌شناسی این است که دیکتاتورها در موضع ضعف، سلطه‌پذیر هستند و در موضع قدرت، سلطه‌گر و دیکتاتور خواهند شد. اگر در جامعه‌ای در همه بخش‌ها و همه مشاغل اداری و غیر‌اداری و همه تعاملات روزمره تا جایی که امکان دارد سلطه‌گری صورت می‌گیرد به دلیل آن است که در مدارس از کودکی به‌ طور آشکار یا پنهان یا به‌ صورت رسمی یا ضمنی، سلطه‌پذیری آموزش داده شده است و در نتیجه همان کودکان، زمانی که به اولین دستاویز‌های قدرت مجهز می‌شوند، سلطه‌گری می‌کنند. برای نمونه آن معلمی که روی زمین، دور نیمکت بچه‌ها با گچ قرمز، خط می‌کشد و به کودکان می‌گوید حق ندارند پای خود را از این خط بیرون بگذارند،‌ نه نظم بلکه سلطه‌‌گری را آموزش می‌دهد.
 
شاید در نگاه نخست رفتار و گفتار این طیف از دانش‌آموزان در کلاس‌های درس با نوعی نظم ظاهری و پذیرش همراه باشد اما باید گفت دانش‌آموزان پیش و بیش از کتاب‌های درسی از فضای حاکم در مدارس، برنامه‌های غیررسمی و فرهنگ آموزشی یاد می‌گیرند. آنها در چنین ساختاری، فرمان‌پذیری و تبعیت بی‌چون‌و‌چرا را یاد می‌گیرند، آنها یاد می‌گیرند کسی که در مدرسه قدرت و مرجعیت بالاتری داشته باشد می‌تواند نقش بیشتری در تصمیم‌گیری‌ها ایفا کند و آنها یاد می‌گیرند در مدرسه بسیاری از سؤال‌ها را نمی‌شود و نباید پرسید. در چنین فضایی، وقتی دانش‌آموزان نمی‌توانند آزادانه، رویدادها و اتفاقات را به پرسش بگیرند، وقتی نظرات و دیدگاه‌های دانش‌آموزان در فعالیت‌های جاری مدرسه جایگاهی ندارد و وقتی مدرسه، دغدغه‌ها و نیازهای بنیادی و طبیعی دانش‌آموزان را برنمی‌تابد و پاسخ نمی‌دهد، نه‌تنها میل و شوق یادگیری همچون بذر یک گیاه، درون جان کودکان خشکیده و از بین می‌رود بلکه مدرسه به محیطی تبدیل می‌شود که ارتباطی عمودی و یک‌سو یه با مخاطبانش دارد و کارکردی غیر از قفس و تجربه سلطه‌گری و سلطه‌پذیری نمی‌تواند برای دانش‌آموزان بیافریند.
 
بنابراین، مسئله مهم برای حرکت در مسیر توسعه این است که این رابطه یک‌طرفه شکسته شود. در همین راستا پائولو فریره [۱] خیلی صریح می‌گوید: «در فرآیند تعلیم و تربیت روش سخنرانی به سلطه ختم می‌شود و روش گفت‌وگو به خلاقیت و خود‌شکوفایی منجر می‌شود. [۲] نسلی می‌تواند موجب توسعه باشد که در کودکی، گفت‌وگو را در فرآیندهای آموزشی دیده، چشیده و لمس کرده باشد». برای همین فریره باور دارد «نقطه رهایی‌بخش برای حرکت به سمت توسعه، شکستن چرخه سلطه‌گری و سلطه‌پذیری در خانه و در مدرسه است[۳].»
 
برای لحظه‌ای هم که شده به کودکان خود نگاه کنید. تازگی، طراوت، معصومیت، نگاه نو به همه‌ چیز و همه‌ کس، کنجکاوی، معنا‌داری زندگی، حیرت، عشق‌ ورزی، دیگر‌ دوستی، جاودانگی، خلوص، آزادگی و آزادی، جاندار پنداری، معنویت، شور، سادگی، مهربانی، شفقت و هر آنچه که زیبنده عارفان، هنرمندان و فیلسوفان است در نهاد تک‌تک کودکان وجود دارد اما به محض اینکه همین کودکان پا به مدرسه می‌گذارند، مانند درختانی می‌شوند که تکانده شده باشند یا شب هنگام، طوفانی سهمگین را از سر گذرانده باشند و شکوفه و میوه‌ای بر شاخه‌هایشان باقی نمانده باشد. مدرسه و دیگر نهادهای آموزشی با کودکان چنین می‌کنند.
 
همه می‌دانیم هیچ‌کسی نمی‌تواند با کفشِ دیگری با آسودگی و راحتی راه برود. همه می‌دانیم روش نگهداری از گیاهان و گل‌ها متفاوت است و هر گیاه و گلی، دما و میزان آب متفاوتی را لازم دارد تا شکفته شود. همه می‌دانیم که حتی در بدن یک انسان، هر سلولی نقشه کوانتومی متفاوتی دارد و هیچ سلولی مانند دیگری نیست. حال چگونه انتظار داریم که می‌توانیم همه دانش‌آموزان را با یک روش و با یک قالب آموزش دهیم، چنان‌که به رشد همه آنها بینجامد؟ برای همین، تنها راه این است که آموزش را تبدیل به بستری برای گفت‌وگو کنیم و اجازه دهیم دانه‌های کودکی به روش خودشان شکوفا و بارور شوند. این، کلید رهایی برای حرکت به‌ سمت توسعه است.
 
اما در ایران موضوع سلطه‌پذیری و سلطه‌گری بسیار شدید‌تر است چرا که رابطه سلطه از خانواده شروع می‌شود. ما عموماً در خانواده‌ها گفت‌وگو نمی‌بینیم زیرا در خانواده یک تقسیم کار سنتی شکل گرفته است و هر‌ کسی کار خودش را می‌کند و نظر‌خواهی و گفت‌وگو شکل نمی‌گیرد. به همین دلیل، دقیقاً همین رابطه در مقیاس بزرگ‌تر در جامعه تکثیر شده است و تبدیل به رابطه سخنوری، موعظه و خطابه شده است. همه روابط در سطح جامعه یک‌ طرفه و سلطه‌گرانه‌ است. یک جایی این رابطه باید شکسته شود تا این روابط سلطه‌گرانه از بین برود و مسیر رهایی به سمت توسعه باز شود. شکسته‌ شدن این رابطه در خانواده بسیار مشکل است؛ تغییر رفتار والدین، اراده،‌ زمان و هزینه بسیار زیادی می‌طلبد و در شرایط امروزی با دغدغه‌ها و مسائل فراوانی که مادران و پدران با آنها روبرو هستند و فرصت یادگیری و تغییر ندارند، چنین کاری مشکل‌تر نیز می‌شود.
 
در سطح مقامات سیاسی و جامعه نیز غیر‌ممکن است زیرا این مقامات نیز با همین ساختار پرورش یافته‌اند و در همین خانواده‌ها رشد کرده‌اند و امکان تغییر آنها وجود ندارد و تنها باید منتظر تغییر نسل سیاسی باشیم اما در نظام آموزش چنین تغییری ممکن است. فقط عزم، تعهد و صبر می‌خواهد. چه اِشکالی دارد که معلمان به جای مشق شب، «موضوع شب» یا «قصه شب» داشته باشند و فردای آن روز همه دانش‌آموزان و معلمان با یکدیگر در رابطه با یک موضوعی گفت‌وگو کنند. از این تغییرات می‌توان شروع کرد. چه اِشکالی دارد بچه‌ها به جای انشاء، بیایند جلوی کلاس و از تجربه‌های خودشان با بقیه همکلاسی‌های‌شان گفت‌وگو کنند. از همین کارهای کوچک باید شروع کرد چرا که قله‌های بلند با گام‌های کوچک فتح شده‌اند. تجربه تاریخی به ما می‌گوید که معمولاً افرادی که می‌خواسته‌اند یک‌باره تغییرات بزرگ ایجاد کنند و انقلابی عمل کنند، خسارت‌‌های‌ سنگینی به جامعه خودشان زده‌اند. معلمان ما باید با همین تغییرات کوچک آغاز کنند و راه رهایی به‌سمت توسعه را باز کنند؛ آنگاه به‌زودی شاهد امواج تغییر و تحول بزرگ خواهیم بود.
 
در پایان، دوباره به نظرات فریره باز می‌گردیم تا بگوییم بیایید در فرآیند آموزش، «پرسش» را قدر بنهیم. پرسش، پرسش و باز هم پرسش. ما نیاز داریم به جای جواب‌دادن، پرسش کنیم. ما نیاز داریم رویدادها را با هم کاوش و بررسی کنیم. ما نیاز داریم نیازها و دردهای‌مان را به هم بگوییم. ما نیاز داریم با هم صحبت کنیم. ما نیاز داریم یکدیگر را بشنویم. ما نیاز داریم کثرت و تفاوت‌های یکدیگر را بپذیریم و ما نیاز داریم با هم گفت‌و‌گو کنیم تا به توسعه برسیم.
 
به‌عنوان جمع‌بندی، ما شاخص های زیر را برای اندازه‌گیری «ظرفیت دموکراسی» در یک کشور معرفی می‌کنیم:
 
    شاخص اول: تعداد دقیقه‌هایی که دانش‌آموزان ما در کلاس درس صحبت می‌کنند، نسبت به تعداد دقیقه‌هایی که معلمان ما در کلاس صحبت می‌کنند.
 
   شاخص دوم: تعداد پرسش‌هایی که دانش‌آموزان از معلم و از یکدیگر می‌پرسند، نسبت به تعداد پرسش‌هایی که معلم از دانش‌آموزان می‌پرسد.
 
    شاخص سوم: تعداد فعالیت‌های مشارکتی که در کلاس انجام می‌شود (مانند املای چند‌ نفره، انشای گروهی، نقاشی گروهی و…)، نسبت به تعداد فعالیت‌های انفرادی که در کلاس انجام می‌شود.
 
    شاخص چهارم: سرعت و اشتیاق دانش‌آموزان و معلمان هنگام ورود به کلاس و مدرسه، نسبت به سرعت و اشتیاق آنها هنگام زنگ‌ خوردن و بیرون رفتن از کلاس و مدرسه.
 
   شاخص پنجم: مقایسه امکاناتی که در سرویس‌های بهداشتی معلمان وجود دارد، نسبت به امکانات موجود در سرویس‌های بهداشتی دانش‌آموزان.
 
    شاخص ششم: تعداد جلسات شورای معلمان و کادر آموزشی مدرسه، نسبت به تعداد جلسات شورای دانش‌آموزان که در طول یک سال تحصیلی در مدرسه برگزار می‌شود.
 
   شاخص هفتم: میزان انعطاف و کیفیت میز و صندلی‌های مدیران و معلمان مدرسه، نسبت به میز و صندلی‌های دانش‌آموزان در کلاس درس.
 
    شاخص هشتم: تعداد داستان‌ها و خاطراتی که معلمان در کلاس می‌گویند، نسبت به تعداد داستان‌ها و خاطراتی که دانش‌آموزان در کلاس می‌گویند یا در دفتر مشق می‌نویسند.

    شاخص نهم: تعداد بازخوردهای توصیفی که معلم‌ها در دفتر مشق و کتاب‌ها می‌نویسند، نسبت به تعداد بازخوردهای توصیفی دانش‌آموزان و والدین.
 
    و شاخص دهم: تعداد سؤالات امتحانی تستی، جای خالی و جورکردنی، در مقایسه با تعداد سؤالات تشریحی که یک معلم در طول یک سال تحصیلی طراحی و به اجرا می‌گذارد.
 
امیدواریم اکنون که ویروس مبارک کرونا، نظام آموزشی ما را به‌ سمت کلاس‌های مجازی سوق داده است، معلمان گرامی فرصت بدهند تا کودکان ما از این بستر برای گفت‌وگو و هم‌شنوی استفاده کنند و دوباره کلاس‌های مجازی را به کلاس‌های سخنرانی و خطابه‌خوانی تبدیل نکنند. از وزارت آموزش و پرورش نیز انتظار می‌رود در بستر نرم‌افزار «شاد» نیز امکان هم‌شنوی و گفت‌وگو میان معلمان، دانش‌آموزان و والدین را بیشتر فراهم کند و راه‌های ارتباط یک‌طرفه معلم با دانش‌آموزان را مسدود کند.
 
    منابع:
 
فریره،پائولو (۱۳۹۴).آموزش ستم‌دیدگان. ترجمه: احمد بیرشک و سیف‌الله راد. تهران: نشر اینترنتی رهایی.
 
    پی نوشت:
 
[۱]. Paulo Freire
 
[۲]. از نظر فریره آموزش بانکی به سلطه ختم می‌شود که مصداق آن روش سخنرانی است و آموزش رهایی‌بخش به آزادی ختم می‌شود که مصداقش روش گفت‌و‌گو خواهد بود. فریره بیان می‌کند: «ظرفیت آموزش بانکی در به حداقل‌رسانیدن یا نابودکردن قدرت خلاقه دانش‌آموزان و در برانگیختن ساده‌لوحی آنان به نفع ستمگران است که نه می‌خواهند راز جهان برملا شود و نه میل دارند که آن را دگرگونه ببینند. آموزش بانکی به‌وسیله رفتارها و کاربردهایی که هم‌اکنون برمی‌شماریم و بر روی هم جامعه‌ای ستم‌پیشه را منعکس می‌کنند این تضاد را حفظ و حتی تشدید می‌سازند:
 
۱. معلم می‌آموزاند و شاگردان آموزانده می‌شوند.
 
۲ . معلم همه‌چیز می‌داند و شاگردان هیچ نمی‌دانند.
 
۳ . معلم فکر می‌کند و شاگردان درباره‌شان فکر می‌شود.
 
۴ . معلم حرف می‌زند و شاگردان – با فروتنی – گوش می‌دهند.
 
۵ . معلم انضباط برقرار می‌کند و شاگردان منضبط می‌شوند.
 
۶ . معلم برمی‌گزیند و گزیده خود را تحمیل می‌کند و شاگردان، هم داستانی می‌کنند.
 
۷ . معلم عمل می‌کند و شاگردان با دیدن عمل معلم گمان می‌برند که عمل می‌کنند.
 
۸ . معلم محتوای برنامه را انتخاب می‌کند و شاگردان (که طرف مشورت نبوده‌اند) خود را با آن هماهنگ می‌سازند.
 
۹ . معلم قدرت معرفت را با قدرت حرف‌های خود که مقابل آزادی شاگردان قرار می‌دهد، خلط می‌کند.
 
۱۰ . در جریان یادگیری، معلم کارساز است در حالی که شاگردان فقط کارپذیراند.
 
عجیب نیست که مفهوم بانکی آموزش، آدمیان را موجوداتی تطابق‌پذیر و اداره‌شدنی می‌داند. هرچه دانش‌آموزان بیشتر برای ذخیره‌کردن امانت‌هایی که به آنان سپرده شده است کار کنند، کمتر به گسترش آگاهی نقادانه‌ای نائل می‌شوند که نتیجه مداخله آنان در جهان به‌صورت دگرگون‌کنندگان جهان تواند بود. هرچه کامل‌تر نقش منفعلانه را که به آنان تحمیل می‌شود بپذیرند خود را بهتر با جهان، بدین‌گونه که هست، مطابقت می‌دهند و دید پاره‌پاره شده‌ای از واقعیت را که در آنان رسوخ داده شده است، قبول می‌کنند.
 
[۳]. فریره، ۱۳۹۴: ۶۴
 

    منبع: پایگاه خبری اعتماد آنلاین 

حس غربت در وطن؛ تهدید بزرگ ملی

    نویسنده: مقصود فراستخواه

سال گذشته مطالعه‌ای انجام دادم و با تعدادی از نخبگان مصاحبه کردم. نتیجه تحقیق من «احساس غربت در وطن» بود. این نخبه‌ها در حوزه‌های علمی، هنری و فرهنگی فعال بودند و به معنای دقیق کلمه الیت. اینها احساس می‌کنند در وطن خود غریب‌اند، یک «دیگری» هستند؛ یک آشنای غریب! احساس غربت برای کسانی که از کشور مهاجرت می‌کنند قابل درک است؛ اما احساس غربت در وطن در میان نخبگان صاحب فکر را چه کنیم؟ یعنی با این وضعیت حس تعلق سرزمینی کاهش می‌یابد و نرخ مشارکت اجتماعی پایین می‌آید.

در جامعه سیاست‌هایی وجود دارد که فکر می‌کنند با راه انداختن موج‌های توده‌وار و امواج پوپولیستی، ظاهراً موقعیت خود را تثبیت می‌کنند و مسائل را حل می‌کنند و از این طریق جامعه را می‌شود کنترل و اداره کرد و قدرت را در دست داشت؛ ولی واقعیت این است که پایداری ملی و سرزمینی به خطر می‌افتد. به نوعی فکر می‌کنند ثبات هم برقرار شده و دیگر سر و صدایی هم وجود ندارد، غافل از اینکه خیلی از افراد مستعد، توانمند و مستقل از نظر فکر و دیدگاه به نوعی احساس غربت دارند، به درون خود رفته و از مشارکت در عرصه‌های مختلف مأیوس شده‌اند.

این امر برای آینده‌ی توسعه و پایداری ایران به ویژه با این مشکلات مختلف اقلیمی، اقتصادی، تغییرات نسلی، کاهش سرمایه‌های اجتماعی و انواع بحران‌ها و مزید بر آن مسئله سلامت و اپیدمی‌ها و پاندمی‌ها، یک تهدید بزرگ است. بدون اینکه نگاه منفی داشته باشیم و بدون اینکه بخواهیم با عینک سیاه ببینیم ولی حقیقتاً این شواهد نگرانی را نمی‌توانیم کتمان کنیم…

سیاست‌هایی که به احساس بی‌ثباتی و نا امنی‌ دامن می‌زند، اعتماد و امید به مشارکت مؤثر در توسعه کشور را از بین می‌برد، بر سرراه حقوق، آزادی‌ها، دسترسی به اینترنت و شرایط کسب و کار مانع یا ابهام ایجاد می‌کند و عوام بازار پوپولیستی به راه می‌اندازد، نتیجه‌اش مهاجرت نخبگان یا به بیرون است یا به درون. رفتن و در به دری یا ماندنی مأیوسانه و منفعلانه و احساس غربت در وطن خویش.

نیاز شدید داریم به سیاست‌هایی که بلیت‌های نخبگان‌مان دو طرفه شود. ایرانیان مقیم خارج نسبت به مهاجران دنیا، جزو بالاترین‌های سطح تحصیلات و ثروت و ارتباطات و تحرکات هستند و اگر ما با آنها راه همگرایی و تعامل مثبت در پیش نگیریم به سمت واگرایی سوق می‌یابند. این به ثبات و توسعه کشور لطمه می‌زند و جامعه را از بهره‌وری سرمایه‌های فکری و انسانی خویش محروم می‌سازد. واقعاً ضرر می‌کنیم و از دنیا عقب می‌مانیم.

    منبع: از گفتگو با ماهنامه “آینده‌نگر” شماره ۱۱۳

پدر، مادر، شما متهمید

    نویسنده: احسان عزیزی

پدرها و مادرهایی که هنوز خود بچه‌اند، هنوز کودکانه رفتار می‌کنند و به بلوغ نرسیده‌اند. آدم‌های خود رای و خودخواه و سرشار از عقده و حقارت و محرومیت، کسانی که هیچ بویی از پدر یا مادر بودن نبرده‌اند و تنها عنوان و اسمی از آن را یدک می‌کشند. جامعه پر است از اینجور آدم‌ها… پدرها و مادرهایی که امکان سوژگی را از فرزندان سلب می‌کنند. مداخله‌های ناتمام در تمام شئون زندگی فرزندانشان، از نوع پوشش تا تعیین و تکلیف و نظارت بر روابط فرزندان… دختر و پسر بیچاره‌ای که در بازی‌های روانی پدر و مادر گیر می‌کنند. والدینی که توان تصمیم‌گیری و فکر کردن و انتخاب کردن را از فرزندان سلب می‌کنند، بچه برایشان فقط موجودی است که تنها و تنها باید خاست و میل و اراده آن‌ها را (حتی اگر آن خواست کاملاً غیراخلاقی و غیرعقلانی باشد) برآورده کنند. مادری که پسر خود را اخته می‌کند تا فالوس دار شود، زنی که همسر خود را اخته می کند تا خود جای مرد بنشیند، و مردی که برای همسرش بچه می‌شود و زنی که برای او مادر… جابجایی نقش‌ها، تضاد و تعارض منافعی که ناشی از همین جابجایی نقش‌هاست…

فرزندان، از کودکی تا نوجوانی و حتی جوانی در این ممکلت هیچ صدایی ندارند، و هیچ‌گاه نیز نداشته‌اند. اساسا «جوانی» و امر نو در این دیار همواره مورد شماتت و سرکوب واقع شده است. هیچ‌گاه هیچ صدایی مقابل آن گفتمان ویرانگر و سرکوبگری قرار نگرفته‌ است که سبک زندگی، جهان‌بینی و اساساً وضعیت بزرگتر‌ها را سلاخی کند. آنگونه جوان‌ترها همواره سرکوب شده‌اند هیچ‌گاه بزرگترها مورد مؤاخذه قرار نگرفته‌اند. نظام پدرسالاری، همان نظامی که در ساختار سیاسی ایران از قرن‌ها پیش تاکنون وجود دارد.

در نبود جامعه مدنی و تشکل‌های اجتماعی و بخصوص در هم‌راستا قرار گرفتن منافع نظام سیاسی و با نظام خانواده در ایران سبب شده است که نقد آنچه از دیرباز به ارث می‌بریم قوت نگیرد بلکه مورد سرکوب نیز واقع شود. کمی با زبان ساده روانشناسی اجتماعی خانواده و نسبت آن با نظام سیاسی کنونی را مطرح کنیم. پرسش اینجاست: چه کسی گفته است که همواره بزرگ‌ترها راست می‌گویند یا حق با آن‌هاست؟! اقتدار پدر و مادر از کجا می‌آید؟! آیا صرفا پدر یا مادر بودن این حق را برای افراد ایجاد میکند که هر رفتاری را با فرزندان خود داشتهٰ باشند؟!!!

متأسفانه در قانون ما نیز به شکلی تبعیض آمیز و غیر انسانی حق و حقوق نابرابری برای والدین در مقابل فرزندان وجود دارد که برای مثال در صورت قتل عمد فرزند توسط پدر حکم قصاص به آن تعلق نمی‌گیرد (فارغ از این که اساساً قصاص امری اخلاقی و موجه هست یا خیر). مساله تبعیضی است که به شکل تاریخی و ساختاری در روح جامعه وجود دارد و در گوشت و پوست و خون افراد سرایت می‌کند. داسی که پدری با آن سر دختر خود را برید قوایش را از نظام ناعادلانه و غیرانسانی حقوقی و عرفی جامعه مردسالار و پدرسالار می‌گیرد.

تجاوز و دخالت دولت در اقتصاد و فرهنگ و دیگر امور زندگی نیز ناشی از همین مناسبات در نظام خانواده است. گویی یک ملت الگوی مناسبات خانوادگی خود را با تمامی ویژگی‌های روانی آن در دولت (حاکمیت) بازتولید کرده‌اند. سلب مالکیت از عموم مردم و بخش خصوصی واقعی و توزیع رانت میان خودی‌ها آیا نمادی از تبعیضی نیست که پدرها و مادرها با فرزندان خود دارند؟! توزیع ثروت خود بین فرزندانی که در بازی روانی مادر و پدر قرار دارند و هیچ اراده‌ای از خود برای تعیین سرنوشتشان نداشته‌اند.

تحمیل سبک‌های زندگی و اعتقادات و باورها از سوی پدرها و مادرها به فرزندان همان تحمیلی نیست که حاکمیت به صورت شرعی و قانونی آن را بر تمام جمعیت خود وارد می‌کند؟! مگر نه آنکه در بسیاری از موارد فرزندان صلاح کار خود را خیلی بهتر از والدین‌شان می‌دانند و تشخیص می‌دهند؟! مگر نه آنکه دخالت بی حد و مرز والدین در زندگی فرزندانشان دقیقاً عامل اصلی ویرانی و شکست آن‌ها می‌شود؟! متأسفانه شاهدیم که دخالت‌های بی‌جای دولت در تمام شئون زندگی مردم نیز نتایجی به بار داشته است که امروز از هوایی که تنفس می‌کنیم تا آب و تورم و غیره برایمان قابل لمس است…

یکی از حوزه‌های مغفول مانده در پژوهش‌های جامعه‌شناختی در ایران نسبت میان نظام خانواده و نظام سیاسی است، چرا که اساساً رویکردی محافظه‌کارانه و مردسالارانه و ایدئولوژیک در دانشگاه‌های ما حاکم است که هرگونه نقد این دو نهاد اجتماعی را بر نمی‌تابد. باشد که خانواده و حاکمیت دست از سر فرزندان و مردم خود بردارند تا خود انتخاب کنند که چگونه می‌خواهند زندگی کنند.

.

۷۵.۱ درصد از شهروندان بالای ۱۸ سال کشور با اجباری شدن تزریق واکسن کرونا موافق هستند!

۷۵.۱ درصد بیان کردند موافق اجباری شدن تزریق واکسن کرونا هستند. در مقابل ۲۱.۶ درصد با اجباری شدن تزریق واکسن کرونا برای همه مخالف هستند. ۳.۳ درصد هم به این سوال پاسخ ندادند.

یافته‌ها نشان داد:

۷۶.۹ درصد زنان با اجباری شدن واکسن موافق هستند. این عدد برای مردان ۷۳.۳ درصد است.

۷۲.۴ درصد افراد ۱۸ تا ۲۹ سال، ۷۲.۴ افراد ۳۰ تا ۴۹ سال و ۸۳ درصد افراد بالای ۵۰ سال موافق اجباری شدن تزریق واکسن کرونا هستند.

۷۳.۳ درصد از افراد ساکن در مراکز استان‌ها، ۷۵.۲ درصد از افراد ساکن در شهرهای کوچک‌تر و ۷۷.۳ درصد از افراد ساکن در روستاها با اجباری شدن تزریق واکسن موافق هستند.

۸۱.۴ درصد از افراد با تحصیلات زیردیپلم، ۷۴.۲ درصد از افراد دارای مدرک دیپلم و ۷۰.۲ درصد از افراد با تحصیلات دانشگاهی موافق اجباری شدن تزریق واکسن هستند.

نظرسنجی در سطح ملی (شهر و روستا) در تاریخ ۹ تا ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۰ با جامعه آماری افراد بالای ۱۸ سال کل کشور و اندازه نمونه ۱۶۱۲ نفر به شیوه مصاحبه تلفنی توسط ایسپا اجرا شده است.

    منبع: ایسنا