فرهنگ و هنر

مادر مهربانم

   شاعر: نکیسا رجائی خراسانی

 

مادر مهربانم چقدر تو خوب و نازی

بهار آمد دوباره

گلها شکوفا شدند

خانه تکانی کردی

پرده ها تمیز و براق

یک گلدان زیبا در خانه ی ما

شمعدان و آینه

تخم مرغ رنگی چیدی روی سفره هفت سین

مادر مهربانم دوستت دارم یک دنیا

دنیای زیبا

    شاعر: نکیسا رجائی خراسانی

من در پارک هستم

شادان و خندان

سرسره و الاکلنگ

هستند در پارک

بچه­ ها بازی می­ کنند

بچه­ ها شادی می­ کنند

پر از خنده است آنجا

چه زیباست دنیا!

 

تأثیر رنگ بر معماری داخلی

    نویسندگان: میترا ایاز، کارشناس دکوراسیون و زهرا رستمی، مهندس معماری

    

 

        معماری داخلی، مجموعه دانش، فن و هنری است که با عناصر وابسته و مرتبط از قبیل: فرم، رنگ، بافت سعی در بهینه سازی فضاها و دستیابی به کارآیی و کارکرد مناسب در کنار زیبایی معانی و معناها دارد. هدف معماری داخلی، بهبود عملکرد فیزیکی و روانی فضا برای راحت سازی زندگی در آن است. رنگها می توانند به شیوه های مختلف، تأثیرهایی بنیادین در زندگی بر جای گذارند و هر کدام به سبب ویژگی های شیمیایی و روانشناسانه ای که دارا هستند، منبع مهمی از انرژی، به شمار می روند. انتخاب رنگ در معماری داخلی رویکردهای مختلفی را در طراحی ایجاد می کند و بیشتر از هر عامل مستقل دیگری می تواند فضای کسالت بار و یکنواخت محیط داخل را به مکانی دلنشین و روح بخش مبدل سازد.

معماری داخلی، طیف گوناگونی از عناصر و مؤلفه ها از قبیل: فرم، نور، رنگ، بافت، کف، سقف، دیوار، عناصر کارکردی و تزئینی و مبلمان را در برمی گیرد. این عناصر ابزارهای کار طراح هستند و همگی باید به طور هماهنگ و متناسب در یک طرح مرتبط و خوشایند قرار گیرند.

طراحی داخلی، فرآیندی است که همزمان باید سویه های زیبا شناختی وعملکردی را سامان دهد. طراحی داخلی یک ساختمان، داستانی است که شخصیت اصلی آن خود انسان است. در این بین، حضور او در این فضا، چگونگی آن و ویژگی های فضایی که انسان در آن قرار می گیرد، می تواند تداعی کننده اصولی باشد که برخی از آنها عبارتند از :نور را دریاب؛ فرم را بشناس؛ فضا را احساس کن؛ بافت را لمس کن؛ شکل را بیازمای؛ رنگ را درهم  بیامیز؛ و حجم را بشناس.

عوامل مختلفی بر معماری تأثیر می گذارند که یکی از این عوامل رنگ است. تأثیر روانی رنگها در محیط، انکار ناپذیر است.  در معماری رنگ، تعریف های ویژه و جدیدی برای فضا ارائه می شود. آگاهی نداشتن از این مسئله تأثیرهای جبران ناپذیری درپی دارد به همین دلیل است که رنگ های به کاربرده شده در یک کتابخانه با یک زندان و یک مهدکودک تفاوت دارد؛ زیرا تعریف ها از فضا در این فضاها متفاوت است. رنگ بسته به زمینه های فرهنگی افراد، حس های متفاوتی را در افراد ایجاد می کند که اگر این مسئله در انتخاب رنگها مورد توجه قرار نگیرد، موجب بروز پریشانی و سردرگمی می شود. برخی رنگ را خاصیت بصری فرم دانسته اند. در حقیقت، عنصر فرم از طریق رنگ معنا می یابد. رنگ در طراحی داخلی، احساس آدمی را تحت تأثیر قرار می دهد و روی فرم تأکید می کند؛ ضمن آن که باعث حس مقیاس هم می شود. کاربرد رنگ از یک فضای داخلی به فضای دیگر فرق می کند. در کاربرد رنگ، توجه به ویژگی های روانی افراد ضرورت دارد. رنگها باعث ایجاد پاسخهای فیزیولوژیکی متفاوتی در فشار خون، ضربان قلب، سیستم تنفسی، گوارشی و دمای بدن می شوند.

همچنین، جهت گیری یک اتاق یا فضا، تأثیر زیادی بر کیفیت نور و درک افراد از رنگ محیط دارد. هر فضایی شکل مشخص و تناسب های خودش را دارد و طبیعتاْ رنگ متناسب با آن فضا را می طلبد. نادیده گرفتن ارتباط میان مجموعه های رنگی از اتاقی به اتاق دیگر، می تواند احساسی گسیخته در کل فضا ایجاد کند. در نظر گرفتن مجموعه رنگها به عنوان گذار از میان ترکیبی یکپارچه و واحد، باعث پیدایش محیطی یکدست با حسی از آرامش می شود .فرم فضا و رنگ آن، در ایجاد مفهوم و بیان حالت یکدیگر را تقویت می کنند. توجه داشته باشید که سه شکل اصلی مربع، مثلث، و دایره نیز مانند سه رنگ قرمز، زرد و آبی دارای ارزشهای مفهومی و بیان حالت هستند و هر کدام از رنگها در فضاهایی هندسی مختلف می توانند مفهوم های مختلفی را القاء کنند. در نهایت باید گفت که واکنش افراد و سلیقه آنان برای انتخاب رنگ، نه تنها در جوامع مختلف باهم تفاوت دارد، بلکه در بین گروه های مختلف یک جامعه نیز با هم فرق می کند.

رنگ در معماری با نقاشی متفاوت است و اولین دلیل آن این است که رنگ در معماری سه بعدی است .به علاوه، رنگ در معماری با تغییرات نور خورشید مواجه است و مهم تر از همه، مسائل مربوط به عمر مصالح به کار رفته و مقاومت و خواص آنها در برابر نور، آب و هوا، رطوبت و … در این ارتباط دخیل هستند. برای مثال، چوب با گذشت زمان به رنگ خاکستری و قهوه ای بر می گردد. نورو سایکولوژیست ها، ادعا می کنند که  حتی افراد کور رنگ دارای نوعی دریافت حسی اند که آنها را» کورت گلدستین «قادر می سازند رنگ را از طریق پوستشان حس کنند. گفتنی است، حدود ۸ درصد  مردان و ۱ درصد زنان دارای اختلال بینایی هستند که به عنوان کور رنگی شناخته می شود.

من خدا را در هر انسانی می بینم

   مادر ترزا-برنده جایزه صلح نوبل ۱۹۷۹

 

     من خدا را در هر انسانی می بینم. وقتی زخم های یک جزامی را می شویم، احساس می کنم که از خود خدا پرستاری می کنم. این به نظر شما زیبا نیست؟

      در پایان زندگی، از روی تعداد مدرک هایی که گرفته ایم، میزان مالی که اندوخته ایم و کارهای بزرگی که به انجام رسانده ایم، درباره ما داوری نخواهد شد!

     بلکه از ما خواهند پرسید: آیا گرسنه ای را سیر کردی؟ برهنه ای را لباس پوشاندی و بی خانه ای را پناه بخشیدی؟

     گرسنه ی نه فقط لقمه نان که گرسنه ی عشق، برهنه ی نه فقط از تن پوش که برهنه ی از عزت و احترام انسانی،

    و بی خانه ای نه فقط از خشت و گل که بی خانمان به سبب طرد و رانده شدن.

مفتون اژدهای سلطنت

     نویسنده: دکتر علی اکبر گرجی ازندریانی، عضو هیئت علمی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی

      ایرانیان در سال پنجاه و هفت طومار نظام سلطنتی را در هم پیچیدند و آرزوهای خود را در نظم جدیدی که جمهوری اسلامی نام گرفت، جستجو کردند. گرچه، مدیران نظام جدید نه، توانستند آرزوهای اسلامی مردم انقلابی را برآورده کنند، نه حق جمهوریت را چنان که شایسته است، ادا کردند، نه رفاه و توسعه آنچنانی به ارمغان آورند، نه قانون اساسی و معیارهای حکمرانی شایسته را محترم شمردند. اما هیچ کدام از اینها دلیلی برای تطهیر نظام مستبد پهلوی و دفاع از بازگشت آنها نیست. کمترین خیانت پهلوی ها مشروطه ستیزی و مشروطه سوزی آنها بود و به رغم تمسک به ظواهر مدرنیته حکمرانی یکتاسالار، شخص محور و غیر مدرنی را به راه انداخته بودند. اگر امروز مردم ایران ناراحتند دقیقاً به خاطر این است که برخی از متملقین، متظاهرین و خائنین به جمهوری اسلامی رفتارهای طاغوتی و سلطانی دارند و مانند نظام های یکتا سالار به قواعد حاکمیت قانون (دولت قانونمدار حق بنیاد)، جمهوری گرایی و به زمامداری تن نمی دهند. اینان، قشری گرایی و خرد ستیزی خود را در پوششی از  الاهیات سیاسی و اخلاق گرایی پنهان می کنند و بدین سان، هم دین مردم را به باد می دهند و هم جمهوریت این جهانی را. برخی از اینان را نه غم جمهور است و نه سودای اسلام. اینان، به دروغ مدعی استخراج شیوه های حکمرانی از متون کلاسیک هستند، در حالی که حداکثر توان این متون انعکاس پاره ای از ارزش ها و اصول است. ارزش ها و اصولی که امروزه قربانی فرمالیسم یا قشری گرایی ارباب زر و زور و تزویر شده است. از این رو، گرچه حاکمیت بالفعل را مطلقاً از آن ملت می دانم که می تواند در جهت دلخواه الاهی یا غیرالاهی اعمال کند اما دفاع از نظام سلطنتی با حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش و نظریه عدالت ناسازگار است. نظام سلطنتی نه تنها پیام آور صلح و وحدت و آشتی نیست، بلکه یادآور جنایت های بسیاری است که هنوز از خاطره مردم پاک نشده است. در برهوت خاورمیانه، به دلیل فقدان بسترهای تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، هرگونه قدرت نامسوولی در نهایت به مطلقه گرایی سوق پیدا می کند و عاقبت دست خود را به خون مردم می آلاید. در زمستان سیاست ورزی حکیمانه، گروهی از شیادان به حیرانی خلق می پردازند و به لطف امواج رسانه ای، اژدهای مهلک سلطنت را در بسته ای زیبا به آنها قالب می کنند.

 مارگیر اندر زمستان شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر از بهر حیرانی خلق

مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهیست چون مفتون شود

کوه اندر مار حیران چون شود

     مار خوش خط و خال سلطنت چهل سالی است که خفته است. بهتر است این مار هرگز بیدار نشود. اگر بار دیگر پای اژدرهای خفته سلطنت به سرزمین ایران باز شود، بی شک، بنیاد فرعونی برپا کند و نکبت دیگری به بار آورد که سوی دیگر آن پیدا نیست. ضمناً، فراموش نکنیم که بنیاد نظام سلطانی بر نابرابری و تبعیض استوار است. به چه دلیل باید یک خاندان با استناد به عواملی مانند خون، ارث و… بر کرسی قدرت بنشیند و از مواهب خوان قدرت بهره مند شود و در گذار زمان سیستم کاملاً بسته ای را شکل دهد که باز کردن آن محتاج انقلابی دیگر باشد. حکمرانی امری تاریخی تجربی، عقلانی و قراردادی است که باید تک تک مردم در شکل گیری و اعمال آن نقش داشته باشند‌. نظام سلطانی با هیچ یک از این معیارها سازگار نیست و نظراً و عملاً نمی تواند در اعمال حق تعیین سرنوشت مؤثر واقع شود‌. راه رهایی ایران بازگشت صادقانه و جسورانه به اراده ملت است. راه رهایی دق الباب “حاکم واقعی”، دق الباب مدارا و دق الباب آزادی و عدالت است. راه رهایی ممتنع کردن هرگونه اختلاط قوا، نفی تمرکز صلاحیت ها، ستیز با مسوولیت گریزی، خاموش کردن تمام مارهای استبداد و مسدود کردن مسیر بازگشت آن است. راه رهایی دست شستن از بت ها، بتواره ها،  ارباب بی مروت دنیا و بازگشت به خویشتن خویش است. راه رهایی  دموکراتیک شدن دل ها پیش از دموکراتیک شدن حکم ها و حکومت هاست.

 

ثبت و احوال از گذشته تا به امروز

   نویسنده: دکتر علی شیخ بهائی

     ثبت احوال به صورت یکپارچه و منسجم در جهان مربوط به قرن نوزدهم میلادی است. در ایران همزمان با نوسازی و مدرنیزاسیون و نیاز به شناسایی اتباع جهت ایجاد ارتش منظم، اخذ مالیات و … تأسیس ثبت احوال در دستور کار قرار گرفت. از اینرو در جلسه مورخ ۳۰ آذر ماه ۱۲۹۷ هجری شمسی به تصویب هیأت وزیران رسید و با صدور اولین شناسنامه برای دختری به نام فاطمه  ایرانی در تاریخ ۳ دی ماه ۱۲۹۷ در تهران فعالیت خود را آغاز کرد.

    تا قبل از سال ۱۲۹۵ هجری شمسی ثبت وقایع حیاتی از جمله ولادت و وفات بر اساس اعتقادات مذهبی و سنت های رایج در کشور، با نگارش نام و تاریخ ولادت مولود در پشت جلد کتب مقدس از جمله قرآن مجید به عمل آمد و از افراد متوفی نیز جز نام و تاریخ وفات آنان که بر سنگ قبر ایشان نگاشته می شد اثری مشاهده نمی گردید. با گسترش فرهنگ و دانش بشری و نیز توسعه روزافزون شهرها و روستاها و افزایش جمعیت کشور، نیاز به سازمان و تشکیلاتی برای ثبت وقایع حیاتی ضروری اجتناب ناپذیر می نمود. به تدریج فکر تشکیل سازمان متولی ثبت ولادت و وفات و صدور شناسنامه برای اتباع کشور قوت گرفت. ابتدا سندی مشتمل بر ۴۱ ماده در سال ۱۲۹۷ هجری شمسی به تصویب هیأت وزیران رسید و اداره ای تحت عنوان اداره سجل احوال در وزارت داخله (کشور) وقت به وجود آمد. پس از تشکیل این اداره اولین شناسنامه به شماره شناسنامه ۱ در بخش ۲ تهران در تاریخ ۱۶ آذر ماه ۱۲۹۷ هجری شمسی به نام فاطمه ایرانی صادر گردید.

    پس از این دوره اولین قانون ثبت احوال مشتمل بر ۳۵ ماده در خرداد سال ۱۳۰۴ هجری شمسی در مجلس شورای ملی وقت تصویب شد و بر اساس این قانون مقرر گردید کلیه اتباع ایرانی در داخل و خارج از کشور باید دارای شناسنامه باشند. سه سال پس از تصویب اولین قانون ثبت احوال یعنی در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی قانون جدید ثبت و احوال مشتمل بر ۱۶ ماده تصویب گردید.

    بر اساس این قانون وظیفه جمع آوری آمارهای مختلف نیز به اداره سجل احوال معرفی گردید، به همین جهت نام این اداره احصائیه و سجل احوال تغییر یافت. از آن تاریخ به تناسب شرایط زمانی تغییر و تحولات بوجود آمده در کشور و با احساس عدم تناسب قوانین موجود بانیازهای جامعه، قانون ثبت و احوال نیز به دفعات مورد تجدید نظر، تغییر و اصلاح قرار گرفت. متعاقباً در اردیبهشت سال ۱۳۱۹ قانون نسبتا جامع و کاملی مشتمل بر ۵۵ ماده تصویب گردید و پس از آن آئین نامه مربوط به این قانون نیز در همان سال مشتمل برا ۱۳۱ ماده تصویب شد. این قانون به جهت جامعیت نسبی قریب ۳۶ سال پایدار ماند.

    پس از گذشت این زمان در تاریخ تیرماه ۱۳۵۵ قانون جدید ثبت احوال مشتمل بر ۵۵ ماده به تصویب رسید و سپس به موجب اصلاحیه ی دی ماه سال ۱۳۶۳ مجلس شورای اسلامی در برخی از مواد اصلاحاتی صورت گرفت و تا کنون نیز این قانون به قوت خود باقی مانده است.

 

پیدایش روزنامه و دبستان در تاریخ ایران

   نویسنده: دکتر علی شیخ بهائی

     «ناصرالدین شاه» پنجاه سال پادشاهی کرد. در زمان او خواه ناخواه پیوستگی میان ایران و اروپا فزونتر گردید، و چیزهای بسیاری از «تلگراف»، و «تلفن»، و «پستخانه» و «ضرابخانه»، و «چراغ گاز»، و «اداره پلیس»، و مانند اینها از اروپاییان گرفته شد. وزارتخانه به شیوه اروپا برپا گردید و «دارالفنون» برای آموختن زبان فرانسه و پاره ای دانش­ها، یکی در تهران و دیگری در تبریز بنیاد یافت. روزنامه و دبستان برپا گردید که در اینجا از آن سخن می­رانیم. روزنامه را در ایران نخست دولت برپا کرد و روزنامه های نخستین رسمی بودند. از زمان ناصرالدین شاه روزنامه­ ای به زبان فارسی که دولتی نبوده کم می­ شناسیم، و در اینجا تنها «اختر» را که در «استانبول» چاپ می­شد نام می بریم. این روزنامه ارج­دار، و نویسندگانش افراد باغیرت و نیکی ­بودند، و زمینه های آگاهی و بیداری ایرانیان را فراهم آوردند.

     بنیانگزار دبستان در ایران «حاجی میرزاحسن رشدیه» بود، اما قبل از آن کمی در مورد «مکتب ها» سخن می­ گوییم: باید دانست پیش از مشروطه در ایران، درس خواندن دوگونه بودی: یکی از آن مدرسه­ ها که کسانی که می­ خواستند ملا شوند در آنها درس می­ خواندند و دیگری از آن مکتب­ ها، که کودکان در آنها خواندن و نوشتن یاد می­ گرفتند. مدرسه­ ها در ایران فراوان می­ بود، و در هر شهری چند مدرسه شمرده می­ شد و طلبه ها در آن «صرف و نحو عربی»، و «منطق»، و «اصول»، و «فقه»، و «حکمت» و مانند اینها می­ خواندند. اما مکتب­ها، نخست باید دانست که تنها «اعیان­ها» و «توانگران» و «بازرگانان» می­ توانستند اطفال خود را برای درس خواندن به آنجا بفرستند. اما باید گفت که مکتب­ها در آن زمان برای یاد دادن الفبا شیوه نارسا و نادرستی بکار می­ بردند. معمولا رفتار مکتب­دارها با اطفال ستوده نبود و اگر طفلی درس را روان پس نمی­ داد یا خط را نیک ننوشتی به دست و پاهایش چوب می­ زدند.

    «حاجی میرزا حسن» یکی از ملازادگان «تبریز» بود، که در جوانی به «بیروت» رفت و در آنجا دبستان­ها را دید و شیوه آموزگاری آنها را یاد گرفت و چون به «تبریز» بازگشت، برآن شد تا دبستانی به شیوه آنها بنیان گزارد، و در سال ۱۲۶۷ خورشیدی بود که به این کار پرداخت، بدین­سان که به شیوه مکتب­داران، مسجدی را در ششکلان گرفت، و هم به شیوه آنان شاگردان را روی زمین نشاند. در جلو آنها تخته نهاد و الفبا را به شیوه آسان و نوینی آموخت، و از کتابهای آسان درس فارسی گفت، و شاگردان را پاکیزه گذاشت، و در آمدن و رفتن به رده گذاشت، و پس از همه یک تابلویی که نام مدرسه «رشدیه» بر روی آن نوشته بود بالای در زد. اما با آنکه چیزی از دانش­های نوین نمی آموخت، مکتب­داران از وی ناخشنودی نمودند و با او ترشرویی کردند تا مسجد را ترک کرد. وی سپس با درآمد شخصی مدرسه ای برپا کرد، اما روزی به مدرسه وی ریختند و همه نیمکت­ها و تخته­ ها را درهم شکستند و دبستان را بر هم زدند. پس از این ماجرا «حاجی میرزا حسن» در تبریز نماند و به قفقاز و مصر رفت، و بود تا «امین الدوله» به والی گری آذربایجان آمد و داستان دبستان و پیشرفتی را که در کار آموزگاری از آن پدید آمده بود شنید و با تلگراف «رشدیه» را به تبریز خواست و دوباره دبستان باشکوهی بنیاد نهاد. در سال ۱۲۷۶ خورشیدی زمانی که «امین الدوله» به تهران خواسته شد، او با خود «حاجی میرزا حسن» را برد و در آنجا نیز دبستانی نوین بنیاد نهاد.

      حاجی میرزا حسن رشدیه که بنیانگزار دبستان ­ها است، می گوید: مرا رفتن به بیروت و یادگرفتن شیوه نوین آموزگاری، یک گفتاری از روزنامه اختر برانگیخت. روزی با پدرم آن را می خواندیم، دیدیم نوشته: در اروپا از هزار تن، ده تن بی سوادند و در ایران از هزار تن، تنها ده تن با سواد هستند و علت آن بدی شیوه آموزش و دشواری درس الفباست. باید در ایران دبستان هایی به شیوه اروپا بنیاد نهاد. این نوشته در من و پدرم سخت اثر کرد و من که ملازاده بودم و می بایست به نجف برای تحصیل علم می رفتم، بر آن داشت تا به کمک دوستان پدرم به بیروت بروم و در این شهر شیوه های نوین آموزگاری را یاد گرفتم.

سنگ صبور

نویسنده: دکتر فاطمه مهسا کارآموزیان

    هراس تنهایی در فضای کوچک اتاقی حکمفرما بود. در آن تنهایی، زنی هراسناک اشک می ­ریخت. گذر تلخ زمان وجود نحیفش را پژمرده کرده بود. خاطرات نه چندان دور به پیکرش چنگ می ­زدند. در آن لحظه، هجوم دردناک خاطرات، اشکهایش را به ضجه ای دردناک تبدیل کرد. سنگینی دردناک هجمه ها تاب و توانش را ربوده بود. او با خود تکرار می ­کرد:      ای زندگی اندکی آرامتر، من توان از کف داده ام  !

    او با صدایی لرزان فریاد می ­زد که ای به ظاهر دوستان قبل از آنکه دشنه نامهربانی تان را بر پیکره ام فرود آورید، کمی دنیا را از دید من نگاه کنید! هان! کفش هایم از آن شما، آیا دوست دارید با آنها از همان مسیری که من رفتم، راه رفتن را تجربه کنید؟

    در آن تاریکی مرواریدهای اشک از گونه اش سرازیر شد! با دستانی تهی و فارغ از کینه، مرد زندگیش را صدا می­ زد. با کسی که لحظه لحظه خاطرات جوانی اش را سپری کرده بود! در آن خلوت او به مرد زندگی اش گفت: آیا اکنون تنهایی و تحمل بی­ مهری حق من است؟ او با لبخند دوست داشتنی یک مادر در خلال گریه فرزندش را صدا کرده و برایش دعا می کرد. صدای بی رحم زمان همراه با تاریکی شب او را با خود به اعماق دلتنگی برد. زن از ته دل فریاد زد، با شما هستم! با شما که ادعا کردید مرا نخوانده، می­ شناسید. با شما که مرا قضاوت کردید. با شما که گاه و بیگاه سیل دشنام و تهمت خود را بر پیکر من روا داشتید. با شما که همانگونه که جسم مرا سیاه و کبود می­ کردید، روحم را کشتید.       من همان رایحه گل هستم !

    من یک زنم ! من آفریده شده ام تا محبت را با دستانی عاشق به دنیا هدیه کنم! من همان سنگ صبوری هستم که دلم از دریاست! من از دنیای پریا آمده ام تا دستان شکوفه را به باغ محبت پیوند زنم! من تجلی هنر زیبای خلقتم  !       من به زمین آمده ام تا دوست داشته باشم و دوستم بدارند !

   

مرا ببین، مرا دریاب!

نویسنده: دکتر فاطمه مهسا کارآموزیان

       شــب بــه نیمــه نزدیــک مــی شــود، امــا فرشــته ای کوچــک همچنــان در جــدال بــا زندگیســت. دســتانش کوچـک، بـدن نحیفـش لـرزان و رخسـارش پریـده رنـگ اســت. دســت تمنایــش را بــه هر سوی دراز میکنــد و شاخه گلــی را پیــش میبــرد، شــاید کســی بــرای معشــوقش گل بخــرد. دســتان کوچکش لــرزان اســت. جثــه کوچکــش، میــان بــاد و بــوران هراســان اســت. کبــودی صورتـش، خاطـره کودکی اش اسـت، ولـی مصمـم ایسـتاده تــا شــاید شــاخه گلــی بفروشــد. عروسـکم، تـو کـه بـی هیـچ هراسـی بـه دنبـال خریدار از ایـن سـو بـه آن سـوی میـدوی، آیـا میدانـی شـاید بهای ایـن شـاخه گل جانـت باشـد. دخترکـم، مـن تـو را میبینم و بـا هـر بـار دیدنـت، بـی آنکـه تـو بدانـی، اشـک میریـزم. نمیدانــم کــه هســتی؟ نمیدانــم چــه کســی، تــو را زمانــی کـه بایـد شـور و شـوق بـازی داشـته باشـی، بـه کار اجبـاری وا مـیدارد و زندگی ات را بـازی میدهـد. نمیدانـم دنیـای کودکی ات چـه رنگـی دارد، وقتـی هـراس نداشـته هایت را داری؟ نمیدانــم وقتــی نــگاه بــی تفــاوت عابریــن دلــت را مــی آزارد و خاطــر کوچکــت را پریشــان میکنــد، تــو بــا چـه حسـی زندگـی را لمـس میکنـی؟ آنـگاه کـه نـگاه مهربـان زن عابـر، چشـمان خسـته ات را نــوازش میدهــد و بــرق شــکلاتی کــه در کــف دســتت می نهــد بــه تــو رمــق ایســتادن میدهــد، تــو زندگــی را بــا چـه رنگـی نقاشـی میکنـی؟ وقتـی هیاهـوی مدرسـه رفتـن کـودکان را بـا چشـمانت دنبـال میکنـی، چگونـه سـهمت را از زندگــی، ترســیم میکنــی؟ وقتــی از پشــت ویتریــنهـای پـر زرق و بـرق عبـور میکنـی، خـودت را بـه شـکل کــدام عروســک، تجســم میکنــی؟ آیــا وقتــی دســت نوازشــگر پــدری را بــر ســر فرزنــدش میبینــی، از خــود میپرســی نــوازش چــه حســی دارد؟ آنــگاه کــه خســتگی راه رفتن هــای طولانی مــدت، تــو را از پــای می انــدازد، آیــا درد پاهایــت اجــازه میدهــد، بــه پارگــی کفشــهایت فکــر کنــی؟ زمانــی کــه رنــگ شــادمانی بــازی کــودکان، چشـمانت را خیـره میکنـد، آیـا میتوانـی بـه زخمهایـی کـه بـه پیکـر و روح لطیفـت خـورده اسـت، فکـر کنـی؟ زمانـی کــه قهقهــه خنــده رهگــذران تــو را بــه ســوی خــود مــیکشـد، آیـا فکـر کـرده ای، خنـده چـه بخشـی از زندگـی توســت؟ فرزندم، بیـا تـا دردهایـت را بـا مـن قسـمت کنـی. بیـا بـه مـن بگـو، چـه غصـه ای دل کوچکـت را مـی آزارد. بیــا بگــو، چــه دردی جســم کوچکت را رنجــور کــرده اســت. بیــا بـا مـن از آروزهایـی بگـو، کـه شـاید فکـر کـردن بـه آنهـا نیـز، برایـت دشـوار باشـد. بیـا بـا مـن از اشـکهایی بگـو کـه بی صــدا در خیابانهــای ایــن شــهر ریختــه ای. بیــا بــا مــن بگــو کــه ســرما بــا پیکــر نحیــف و برهنــه ات چــه کــرد. بیـا تـا بدانـم چـه کسـی جسـم کوچکـت را سـیاه و کبـود کـرده اسـت. عروسـکم، شـب بـه نیمـه نزدیـک اسـت. بیـا تـا برایت لالایی بخوانـم. بیـا تـا زخمهایـت را نـوازش کنـم. بیـا تـا مـن بـا تـو از دنیـای پریـا سـخن بگویـم، دنیایـی کـه در آن کســی بی تفــاوت از کنــارت عبــور نخواهــد کــرد. دنیایــی کـه بـرای دردهایـت مرهـم دارد. بــا مــن بیــا! بیــا بــه دنیایــی کــه اســمت بــر فــراز نــام زندگــی حــک شــده اســت. در دنیــای پریــا، ســهم تــو میــان هیاهــوی مبهــم رهگــذران گــم نمی شــود. اینجــا بازیچه هایــت، قاصدک هایــی هســتند کــه پیــام آور شــادی اند. بیــا تــا بــا هــم ســرود زندگــی بخوانیــم. کودکـم، بیـا و کودکـی کـن! شـانه های نحیفـت را بـه مــن تکیــه ده، تــا بــرای قطره هــای زلال اشــکهایت پناهــی باشــم. دیگــر بــه خــود هــراس راه مــده. بیــا دســتهایت را در دسـتانم بگـذار تـا کوچکی جسمت را فرامـوش نکنـی. اینجـا چشـمان هـر انسـانی، دلواپـس کودکـی توسـت. بیـا بـا هـم از پلـکان رؤیاهـا بـالا رویـم تـا گلهـای شـقایق را بـه آوای یکرنگـی دریاهـا بسـپاریم. بیـا تـا غـم تنهایـی ات را بگـوش موجهــای بــی پــروا برســانیم، باشــد کــه مــوج آنــرا در گـوش بـاد زمزمـه کنـد؛ باشـد کـه بـاد درخـت آرزوهایـت را بیـدار سـازد. دخترکـم، دل مـن نگـران توسـت. نگـران کودکـی ای کــه بــر ســر چهارراه هــا فرامــوش میشــود و از یــادش زخــم هایــی بــه جــای میمانــد، کــه هیچــگاه مرهمــی برایــش پیــدا نخواهــد شــد. اکنون زمان آن رسیده است تا هـر یـک از مـا مرهمـی بـرای دل ایــن کــودکان باشــیم و قدمــی بــرای حمایــت و آمــوزش آنهــا برداریــم. کـودکان را بـا عشـق دریابیـم.