پرطرفدار

جایی برای ایستادن

   نویسنده: محمد شفیعی مقدم، پژوهشگر علوم سیاسی

 

     فردوسی را به چه و با چه بشناسیم؟ به نقش و اثرش در شناسایی شالوده های ایرانی بودنمان؟ یا به موقع و مقامش در صناعت و بلاغت ادبی مان؟ و یا با دلالت دادن هایش بر چگونگی و چرایی فرجام تداوم یافته تا انتهای کنونی مان؟ به زبان دیگر چه چیز فردوسی را برایمان فردوسی کرده؟ قلم  سخن پرور و هنر زبان آوریش یا انبان گشاده معرفت و زبان اندیشه و ریش؟ از ورای این نوع پرسش ها البته می توان پرسش اساسی تری هم داشت و آن اینکه این کدام جامعه و مردمی اند که می توانند شاعری چون فردوسی و حماسه ای ملی چون شاهنامه داشته باشند؟ شاید لازم باشد -شاید که نه؛ حتما لازم است – برای فهمیدن این نکته ها و بازجستن پاسخ آن پرسش ها به نسبت زبان فارسی با هویت ملی درازآهنگ مان و البته، نقشی که فردوسی در این میانه ایفاگرش بوده باز گردیم. این مهم جز با وارسیدن سیر تا امروز آمده فرهنگمان میسر نمی شود. آن چیزی را که در سنجش ربط و نسبت زبان فارسی و هویت ایرانی به مثابه گزاره ای بنیادی باید در نظر بگیریم، مسأله ورود اسلام به ایران و افزوده شدن ایران به اطلس سیاسی و فرهنگی جهان اسلام است. آن جایی ارتباط این اتفاق با موضوع این نوشتار و فهمیدن اهمیتش روشن می شود که بدانیم به خلاف دیگر سرزمین های هضم شده در امت اسلامی، ایران نه که به بخشی از امت این خلافت اسلامی بدل نشد که توانست تمایز فرهنگی و زبانی خود را در مصاف فرهنگ مهاجم عربی حفظ کند. جامعه کهنسال ایرانی که از پس شکست و هزیمت در برابر سپاه عرب پذیرای آیین اسلام می شد، تنها پذیرای آئین اسلام شد و در برابر دیگر عناصر فرهنگ مهاجمان ایستاد و علی رغم از سر گذراندن دگرگونی های زیر و رو کننده، تمایز ملی و زبانی خود را از دست نداد که این خود دقیقه ای ظریف و پر اهمیت در فهم چیستی هویت ایرانی است. آنچه هم که تا به امروز سبب شکاف و شقاق میان مای ایرانی با دیگری جهان عرب و به رسمیت شناخته نشدن ما از سوی آنهاست، همین پایداری نشان دادن و استمرار داشتن بر هویت متمایزمان بوده است.

     البته، فراموش نباید کرد که ایران متکثر و آکنده از گوناگونی، همواره و در درازنای تاریخش؛ قومی از عرب را درون مرزهای سیاسی و فرهنگی خود کنار اقوام گوناگون دیگرش داشته که در میراث بری شان از هویت ایرانی با دیگر ایرانیان همیشه هم سنگ و هم سان بوده اند.  از منظر شاهنامه هم می توان به نکته ای مهم و ظریف در این باره رسید و آن اینکه عنصر نژاد در شاهنامه با آنچه ذیل عنوان مباحث بیولوژیکی در غرب مطرح شده، یکی نیست. تنوع قومی در جامعه ایرانی که خود را در شاهنامه نیز به خوبی عیان کرده؛ هیچ گاه به نگاه نازل نژادپرستانه راه نداده است.  قهرمان حماسه های ایرانی “رستم” نیز که در واقع تجسم روح ملی ایرانیان را با خود و در خود دارد، انسان کمال یافته ای است که آمیختگی خصایل اقوام گوناگون ایرانی را با خود دارد و البته خود نیز به خاستگاهی بیرون مانده از کانون مرکزی اجتماع ایرانی متعلق است. به یک معنا رستم که هم «ستم ستیز» است و هم «میهن خواه» و نماد توأمان خرد و سلحشوری ایرانیان، در برابر سیاست یکسان ساز و تمرکزگرایانه برج عاج نشینانی چون «گشتاسپ» و «اسفندیار» می ایستد و مدافع تکثر هویتی ایرانیان می شود و این البته، همان رستمی است که خردمندانه و پردلانه، پروای پاسداری از دولت ملی ایرانیان را دارد و در تکوین و تقویت و سازواری سامان ملی ایران بر هر اسطوره و قهرمان دیگری فضل تقدم یافته است.

     اما در کنار نقش بی بدیلی که اثر سترگ فردوسی در شناسایی شاکله های برسازنده مفهوم ایرانی داشته و داستان حق آب و گل داشتن ایرانیان را از صورت نازلی که در خدای نامه های پهلوی داشته به دریافتی عمیق و حکیمانه مبدل کرده؛ نقشش در تداوم بخشیدن به نظام اندیشه ایرانی نیز خود بسیار مهم و اثرگذار بوده است که یکی از سبب سازان اصلی بازیابی و تداوم ملیت ایرانی در شرایط پس از الحاق به خلافت اسلامی است. حفظ تمایز زبانی با نظام خلافت عربی-اسلامی به پشت گرمی داشتن زبانی ملی و معیار، آن مأموریت بغرنج و پرسنگلاخی است که امثال فردوسی و دیگر خادمان بزرگ فرهنگی ما را بر جایگاهی دست نیافتنی نشانده و ملیت ایرانی را از انحلال در  فرهنگ مهاجمان دور و نزدیک بازداشته اند.

    عنصر زبان -خاصه در اینجا زبان فارسی- البته که تنها به اتکای زبان بودن خود نخواهد توانست به توفیقی در اینچنین مأموریت مهمی برسد. آنچه که این مهم را به انجام رسانده وجود نظام اندیشه ای است که زبان فارسی با صورت های محقق شده خود در آثار بزرگش چون شاهنامه، تاریخ بیهقی و … حامل و رسانای آن بوده است. پس این نظام فکری ایرانیان بوده که تداوم در صحنه ماندنشان -آن هم در چهارراه پر گفتگوی تاریخ- را تا به امروز میسر کرده است. همان اندیشه پرتوانی که پژواک خود را در آینه زبان فارسی و آثار گویندگان فرزانه و نام آورش چون فردوسی دیده است.

چرا سلبریتی ها جای روشنفکران را گرفته اند؟

   نویسنده: زنده یاد دکتر قانعی راد

 

     ما با پدیده «روشنفکر غایب» مواجه هستیم. «روشنفکر غایب» یعنی کشورهایی که روشنفکرانش از کشور خارج می‌شوند و مهاجرت می‌کنند. افرادی که صاحب ایده هستند تحت فشار شرایط، جامعه را ترک می‌کنند. نویسندگان بزرگ، هنرمندان و شاعران منتقد و رمان نویسان اجتماعی-سیاسی وقتی از جامعه غایب باشند جای خود را به سلبریتی ها می‌دهند. در فقدان این روشنفکران، روشنفکران کاذب نقش می‌یابند. تبعات این انتقال مرجعیت فرهنگی، دامن زدن به افت و ابتذال فرهنگی است. غیبت روشنفکران از این عرصه ها زمینه را برای حضور و بروز سلبریتی در جامعه، فرهنگ و سیاست فراهم می کند و مصلحت عمومی و اجتماعی فدای فرصت طلبی سلبریتی‌ها خواهد شد. باید روشنفکران را به عرصه عمومی بازگرداند و از زندگی عمومی-اجتماعی معنازدایی نشود.

باید بسوزند و بسازند

   نویسنده: دکتر فردین علیخواه- جامعه شناس

 

      در خبرها خواندم که کبرا رحمتی، زن سالمندی که در جریان انتخابات، با قدی خمیده و در حالی‌ که با یک چهار پایۀ پلاستیکی به سمت صندوق رأی می‌رفت، از نعمت یک ویلچر برقی برخوردار شده است. در زمان انتخابات، عکس او در گروه‌های زیادی باز نشر شد. آن عکس باعث شد تا رئیس‌ جمهور هم با او دیدار کند. به‌ طور یقین من از شنیدن خبر ویلچر برقی خوشحالم می‌شوم. به‌ هر حال یک نفر نجات‌ یافته است، ولی متأسفانه خوشحالی‌ام دقایقی بیش دوام نمی‌آورد. رسانه‌ها نوشتند که کبرای عزیز به خاطر سال‌ها شالی‌کاری این‌ چنین خمیده شده است. از شما چه پنهان، مادربزرگ گیلانی من هم به همین دلیل قدش خمیده است. او حتی به ‌درستی راه هم نمی‌ تواند برود. می‌دانم که زنان سالمند دیگری هم در گیلان و مازندران زیر بار شرایط سخت شالی‌کاری قامتشان این‌گونه خمیده شده است. من درباره همان زنانی حرف می‌زنم که عکس‌هایشان در کتاب‌های اطلس «ایران من»، روی کاغذهای درجه ‌یک و با رنگ‌های سرخ و بنفش و سبز و قرمز در معرفی گیلان و ایران به جهانیان چاپ می‌شود. همان زنانی که تلویزیون نشان دادن تصویر آنان را با یک موسیقی شاد گیلانی یا مازندرانی همراه می‌ کند، همان زنانی که مسافران وقتی از جاده، و از پشت شیشه و البته هوای خنک کولر گازی به لباس‌های رنگی آن‌ها نگاه می‌ کنند؛ می ‌گویند: «آخی؛ چقد قشنگن اینا». متأسفانه به این زنان همیشه از همین فاصله نگاه می شود و کسی از نزدیک آن‌ها را نمی‌بیند. آنان فقط روی کاغذهای گلاسه کتاب‌های «جغرافیای ایران‌ زمین» یا «سرزمین و مردم ایران» قشنگ‌اند. پرسش آن است که آیا در این کشور شرط برخورداری از خدمات رفاهی سازمان‌های دولتی باید منوط به شانس باشد؟ یعنی تا دوربینی از پیرزنی؛ آن‌ هم در زمان انتخابات؛ عکسی نگیرد و این عکس بین مردم پخش نشود نباید در زمان‌های معمول سال، طبق قواعد و شرایطی، امکاناتی در اختیار این سالمندان که تعدادشان هم کم نیست؛ قرار دهد؟ به‌ راستی چرا برخورداری از امکاناتی این‌چنین باید به شانسِ دیده شدن وابسته باشد؟ پرسش دوم آن است که با وجود این‌ همه پیشرفت در تکنولوژی، آیا این منصفانه است که در سال ۲۰۱۷، زنان کشورمان به روش نیاکان خود در صدها سال قبل نشاکاری (برنج) کنند؟ هم‌ اکنون این زنان برای کاستن از آثار سوء گل ‌و لای، زالو و در کل رطوبت، هفت هشت لایه جوراب ضخیم می ‌پوشند ولی کیست که نداند این‌ها فایده‌ای نداشته و تقدیر بیشتر آنان قدِ خمیدۀ کبرا رحمتی است با این تفاوت که کبرای نازنین شانس آورد که یکی از او عکس گرفت. آنان که این شانس را ندارند، باید بسوزند و بسازند!

سرمایه اجتماعی یا ستون تخت جمشید

   نویسنده: دکتر محسن رنانی

 

     تنها یک کشته داد. یکی از غواصان که برای نجات بچه‌ها رفته بود، جان سپرد و بقیه نجات یافتند. یک ‌روز پس از پایان عملیات نجات، مسئولان دولت تایلند اعلام کردند که غار «تام لوانگ نانگ نون» به موزه تبدیل می شود. از فردا هجوم گردشگران برای دیدن این غار آغاز شد. تایلندی ها این هنر را داشتند که از فرصت پدیدار‌ شده توسط یک ‌حادثه بهره ببرند و یک ‌غار گمنام را به یک مکان گردشگری (یک چاه نفت بی‌ پایان) تبدیل کردند تا صدها سال از طریق گردشگری درآمد تولید ‌کند. در تمام هفتاد سال فعالیت نظام کشور، ما بر سرمایه اقتصادی تأکید داشته‌ایم؛ یعنی صنعت بیاوریم، سد بزنیم، بعد از جنگ هم گرچه بر سرمایه‌ گذاری اقتصادی متمرکز بودیم (در ‌حالیکه بعد از انقلاب جمعیت‌مان دو برابر شده بود، ما سی‌ برابر رژیمِ قبل سد ساخته بودیم!) ولی همزمان به سراغ تولید انبوه سرمایه انسانی هم رفتیم. در این حوزه آنقدر پیش رفتیم که مثلاً تعداد مهندسان ساختمان ما بعد از انقلاب چهل‌ برابر شد؛ یا تعداد فارغ‌ التحصیلان همه رشته‌های مهندسی از ژاپن و کره جنوبی جلو زدیم. با همه این تلاشها، ما همچنان در شرایط ماقبل توسعه دست‌ و پا می‌زنیم. چرا؟

     چون ما سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین را اصلاً نفهمیدیم چیست. سرمایه اجتماعی اعتماد مردم به همدیگر، اعتماد مردم به حکومت، اعتماد حکومت به مردم، احترام به قانون توسط حاکمان، رعایت قانون توسط مردم، امید به آینده، رفتارهای پر از نشاط در میان مردم، و هر چیزی زندگی‌مان کم تنش‌تر، امن‌تر، کم‌ هزینه‌‌تر و شادمانه‌تر کند. وقتی به هم اعتماد داریم راحت‌تر معامله می‌کنیم، وقتی نسبت به هم شفقت داریم، کمتر بوق می‌زنیم؛ وقتی همه قانون را رعایت می‌کنیم دیگر نیازی نیست شهرداری از خودمان عوارض بگیرد تا در خیابان سرعت‌گیر نصب کند. اینها همان چیزهایی است که دستِ‌کم تا پایان جنگ آنها را داشتیم و بعد تولیدشان متوقف شد و در دو دهه اخیر تخریب‌شان کردیم. امروز خیلی بی‌صبریم، خیلی ناامیدیم، خیلی نگران آینده‌ایم، نسبت به هم بی‌اعتمادیم، حق یکدیگر را پایمال می‌کنیم، دروغ می‌گوییم، برای سیاست‌ مداران‌مان جوک می‌سازیم و …. اینها یعنی سرمایه اجتماعی در جامعه ما ته کشیده است!

     وقتی یک پزشک سرمایه نمادین می‌شود، خیلی‌ها می‌کوشند اطراف او جمع شوند و او را حمایت کنند تا بیمارستانی مدرن بسازد. وقتی یک مرجع تقلید سرمایه نمادین می‌شود، شهروندان زیادی می‌کوشند در اقدامات انسان‌ دوستانه با او همراهی کنند. وقتی یک فوتبالیست نمادین برای کمک به زلزله زدگان اقدام می‌کند، دهها هزار نفر با او همراهی و مشارکت می‌کنند. اینکه هرچه مقامات التماس می‌کنند که به جامعه بباورانند که اوضاع خوب است و نگران نباشند و جامعه باور نمی‌کند، به خاطر این است که هیچ سرمایه نمادینی نداریم که با مردم صحبت کند و آنان سخنش را باور کنند. جامعه ما یک جامعه مثال‌زدنی در تخریب سرمایه‌های نمادینش است. هنوز نه حکومت ما می‌داند و نه مردم ما که وقتی یک مرجع تقلید را یا یک سیاست‌مدار برجسته را یا یک هنرمند را یا یک فوتبالیست را تخریب می‌کنند، مثل این است که دارند یکی از ستون‌های تخت جمشید را تخریب میکنند. فوتبالیست‌مان را به‌خاطر مدل مویش یا نحوه صحبت‌ کردنش تخریب می‌کنیم؛ هنرمندمان را به‌خاطر مواضع سیاسی‌اش تخریب می‌کنیم؛ سیاست‌مدار ترازِ‌ جهانی‌مان را به خاطر آنکه دوستش نداریم تخریب می‌کنیم. شکارگاه خسرو‌ پرویز در قلب کرمانشاه را که می‌توانست به یک جاذبه گردشگری تبدیل شود چه کردیم؟ پایه عظیم سیمانی دکل‌های تله کابین اصفهان را بر روی پی‌های باقیمانده از شاه دژ، قلعه نظامی عصر ساسانی، در کوه صفه نصب می‌کنیم؛ کاروانسرای تاریخی تحدید را در قلب اصفهان به برج سیمانی جهان‌نما تبدیل می‌کنیم؛ حمام خسرو‌آقا را برای کشیدن خیابان شبانه تخریب می‌کنیم؛ شهر بم را که می‌توانست به همان‌ صورت تخریب‌ شده پس از زلزله نگه داریم و به تنها «شهر- موزه» تاریخی جهانی برای زلزله تبدیل کنیم، شتاب‌زده و به ‌صورت ناقواره بازسازی می‌کنیم؛ و بیش ‌از‌ همه جگرم برای مریم میرزا‌خانی داغ است که وقتی به‌ عنوان نخستین زن ایرانی بزرگترین جایزه جهانی ریاضیات را دریافت کرد و بخاطر نداشتن روسری او را مخفی کردیم و به جوانان کشورمان معرفی نکردیم و صدا و سیمای‌مان سکوت کرد و هیچ دانشگاهی به کشور دعوتش نکرد؛ حالا تو بگو حق چنین جامعه‌ای نیست که لی‌لی‌ گاگای آمریکایی الگوی دخترانش شود؟ سوریه فروپاشید چون سرمایه نمادین ملی نداشت و بنابراین از هر محله جوانکی سر برآورد و رهبری اعتراضات را بر‌ عهده گرفت و چنین شد که دهها گروه معارض در سوریه به جان حکومت و جامعه افتادند و شد آنچه نباید می‌شد!

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

   نویسنده: دکتر رضا بابایی

 

     این روزها همه از هم می‌پرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخ‌های روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمی‌آید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزه‌ای رخ نخواهد داد، اما ما می‌توانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت‌ را که شاید سخت‌تر هم بشود؛ از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال “مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش”. مهم‌ترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعت‌طلبی‌های شخصی و فردی است. بحران‌های اقتصادی و اضطراب‌های سیاسی، درک ملی را به حاشیه می‌رانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار می‌دهند که نتیجۀ آن “فاجعۀ ملی” است. در تاریخ هر ملتی، سال‌هایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سال‌ها آنچه نجات‌بخش است، درک ملی و پرهیز از سودجویی‌های فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور می‌شود. مهربانی و نوع‌دوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سال‌ها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند. از نصیحت مسئولان ناامید نمی‌شویم، اما آنان اگر هم بخواهند و اراده کنند، نمی‌توانند مسائل کشور را در کوتاه‌مدت حل کنند؛ چون نخست باید به تغییرات شناختی و ساختاری و سراسری تن دهند که فعلا ممکن نیست. توقع انصاف و انعطاف از عوامل برون‌مرزی بحران‌ها نیز بیهوده است. آنها اگر نوع‌دوست هم باشند، نوع‌دوستی‌شان را به پای مردم کشورشان می‌ریزند، نه کشوری بیگانه که شعار رسمی آن، مرگ‌خواهی برای کشورهای دیگر بوده است. بیایید تا می‌توانیم بر هم آسان بگیریم؛ به یکدیگر اعتماد کنیم؛ دست‌های همدیگر را بگیریم و رها نکنیم؛ پشتیبان هم باشیم؛ شادی و برخورداری دیگری را شادی و برخورداری خود بدانیم و میهن‌‌پرستی را تجربه کنیم. همۀ ملت‌هایی که اکنون از رفاه و آسودگی بیشتری برخوردارند، چنین روزهایی را از سر گذرانده‌اند و اکنون به گذشتۀ خود افتخار می‌کنند. بیایید چنان رفتار کنیم که آیندگان نیز به ما افتخار کنند. فراموش نکنیم که ما روزگارانی بسیار ناگوارتر از این نیز داشته‌ایم؛ اما در زمانی اندک، روزگاری دیگر آفریده‌ایم. از سقوط اصفهان، پایتخت سلسلۀ صفوی، در سال ۱۱۳۵ق، که جنگ و قحطی را به جایی رساند که یادآوری آن نیز دل‌ها را غرق بهت و اندوه می‌کند، تا پیروزی سپاه نادری بر لشکر ۸۰۰ هزار نفری گورکانیان هند، حدود ۱۶ سال فاصله است؛ یعنی کشوری که در برابر لشکر ۲۰ هزار نفری محمود افغان به زانو درآمد و یکی از سخت‌ترین و فاجعه‌آمیزترین دوران خود را آغاز کرد، ۱۶ سال بعد توانست یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان را تسلیم کند و مرزهای کشور را به جایی برساند که تنها مرزهای ایران باستان، با آن قابل قیاس است. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.

 

 

رژه خون در شهر جنگ

   نویسنده: محمد شفیعی مقدم، پژوهشگر علوم سیاسی

 

     نمی دانم این از بخت بلند آنهاست یا از اقبال فرو مرده ما؟ آن روزهایی را می گویم که بیش از یک بار آبستن تاریخ می شوند. چنان روزهایی البته کمیابند. شاید هم نایاب. کدام روزی را می توان سراغ گرفت که روزگاری تاریخ خاطره سازش کرده باشد و حالا هوس خاطره بازی دوباره اش کار دستمان بدهد. آن هم چه خاطره ای. غلتیده در خون و عجین شده با آتش. گویی هر چند دهه یک بار آن روزِ ناگزیرِ حادثه ساز تشنه خون می شود. پس باید برود سراغ خاطره بازی اش. یا شاید هم مأمورش کرده اند به خاطره بازی تا خاطره خون بازی هایش را یادمان بیاورند. که یادمان نرود چنین روزی چه استعدادی دارد برای کابوس شدن و فاجعه ساختن. ۳۱ شهریور از همان روزهای ناگزیر است. از آن روزهای نادرِ نایابِ حادثه سازی که آنقدر پر قابلیت است که می تواند پس از سال ها باز هم معرکه جنایتی شود.  وقتی هم که قرار باشد این ۳۱ شهریورِ به یادماندنی دوباره نقشی بر تاریخ بزند چه جایی  بهتر از خوزستان برای این دوباره به صحنه آمدنش. هرچه نباشد دفعه پیش بیش از هر جایی این خوزستان بود که کانون جلوه گری جنگی شد که در پیشانی اش این روزِ رازناکِ وهم انگیز ۳۱ شهریور جا خوش کرده بود. این روزها و سال ها هم آنقدر این خوزستانِ از کام جنگ بیرون جسته، شوربختی ها به خود دیده که  مستحق تر و شایسته تر از همه باشد برای رفتن به حجله گاه. جنگ زده بود، بی آب و هوا هم شد. گروه های قومی متنوعش محروم بودند، طعمه دریوزگی های تجزیه طلبانِ بر سفره ارتجاع نشسته هم شدند. التهاب بی پایانش هم از همین است که مستعدش می کند برای کانون حادثه شدن. بدتر از همه هم همین است که عده ای نامسؤولانه بخواهند دردهایش را بپوشانند. اما این مگر چیزی از جانکاهیِ دردش کم می کند؟ یا مگر با سرپوش گذاشتن می شود دردی را خواباند؟ هر چه هست خوزستان امروز بیمار است. این بیماری حتی اگر حادثه پیش آمده در مراسم رژه نبود باز قابل تشخیص بود. هولناکی جنایت رخ داده در مراسم رژه شان نزولش شاید همین بود که تذکاری خشونت بار اما بیدار کننده بدهدمان که همه مان به گوش باشیم که این خوزستانِ کهنه سالِ نفت خیزِ جنگ دیده بیمار است و این بیماری حاصل دردهای مزمنِ متراکمِ نادیده گرفته شده ای است که هر یک برای خود ماننده ای در گوشه ای دیگر از خاک میهن دارد. انگار جراحت ها و زخم های اقصی نقاط میهن یکباره در خوزستان تلنبار شده و جان گرفته تا تداعی یک جا و یک کاسه همه رنج هایمان را پیش چشمانمان بیاورد. از بحران آب و چالش های زیست محیطی و ریزگرد و گرمای طاقت سوز گرفته تا بیکاری و فقر و تبعیض و انواع شکاف های قومی یکسره بر سر خوزستان آوار شده. اینها البته هر کدامشان جدا جدا و یکی یکی در جایی و در گوشه ای از وطن صاحب خانه اند. اما خوزستان میزبان و مأمن همه شان با هم شده و حالا هم رونمایی از حادثه ای برای کامل شد پازلِ رنجوری خوزستان یا شاید هم برای زدن تلنگر آخر به ما. چهره کریه جنایت در بد قواره ترین قامتش در روزی که باید روز جشنِ صلح باشد، در سالگرد جنگ به یکبارگی  رخ نشان میدهد. تروریسمِ وحشیِ سرکشِ بی مهاری که بنیادگرایی و جدایی طلبی و ارتجاع را در خود جمع کرده و به مصاف خوزستانی آمده که با هزار زخم هنوز داغ جنگ هم بر چهره اش مانده. و انتخاب شان هم برای روز جنایت باید سالروز آغاز جنگ باشد. این چه معنایی می تواند داشته باشد جز آنکه چشم دوختگان به این خاک نه رفاهش را، نه وحدت قومی اش را و نه امنیتش را نمی خواهند. و لابد رفاه و وحدتش را حفره ای دیده اند که به دالان امنیت راهبریشان کند. از همین است که بیرق رفاه و قوم گرایی در دست در روزی که سرآغاز جنگمان بوده با گلوله و نیرنگ سراغمان آمدند. که تذکارمان دهند جنگ هنوز تمام نشده و میدان کارزار این بار نه سوریه و عراق که خوزستان است. آن هم درست در کانون حضور و جلوه نظامیانی که در حال رژه اند تا پیام آور وجود  صلح و اقتدار  ملی باشند. ما اما باید در پی معنایی دیگر باشیم برای رستاخیز ۳۱ شهریور. اینکه کانون های چشم دوخته به مصالح ملی مان روز به روز  ساز و برگ  بیشتر می کنند و شعله تهدید را بالاتر می برند و روز های خطرخیز تاریخمان را نشانه می روند که اعلام وجود و قدرت نمایی کرده باشند اهمیت و دردناکی اش به جای خود. اما در این صحنه پر التهاب آتشناک مهمتر این خود ماییم و عمل و اقداممان. زیرا تا زمانی که خصمان نابکارمان بیش از تکیه بر توان و نیرنگ خودشان  چشم به خطاها و فرصت سوزی های ما دارند نقش آفرین اصلی ۳۱ شهریورهایمان خود ما خواهیم بود نه آنها. حال البته با این شرایطمان بیشتر باید دلمشغول فرصتهای باقیمانده مان باشیم. آیا ۳۱ شهریور دیگری مانده که مهلتمان دهد به تدارکش؟

اطلاعیه مطبوعاتی برنامه جهانی غذا (WFP)

   برنامه جهانی غذا از کمک دولت جمهوری فدرال آلمان برای حمایت از پناهندگان در ایران استقبال می نماید. تاریخ:  ۶/۹/۱۳۹۷ 

     تهران – برنامه جهانی غذا سازمان ملل متحد (WFP) از کمک تکمیلی یک میلیون یورویی (تقریبا معادل ۱/۱ میلیون دلار) دولت جمهوری فدرال آلمان بمنظور حمایت از آسیب پذیرترین پناهندگان افغان و عراقی ساکن مهمان شهرها در جمهوری اسلامی ایران ، استقبال می نماید. برنامه جهانی غذا این مبلغ را صرف تامین کمک های نقدی و غذائی برای پاسخگویی به نیازهای مبرم خانواده های پناهنده خواهد نمود. کمک های نقدی  پناهندگان را قادر میسازد تا مواد غذایی را طبق میل وذائقه خود تهیه کرده و در رژیم غذائی خود تنوع ایجاد نمایند. همچنین  اقتصاد محلی به ویژه در بازارهای اطراف مهمان شهرها رونق بیشتری پیدا خواهد کرد

     نگار گرامی، نماینده برنامه جهانی غذا در ایران گفت: “دولت و ملت آلمان بطور مداوم از سال ۲۰۱۴ میلادی ما را حمایت کرده اند. افراد تحت پوشش کمکهای این سازمان در ایران که بسیاری از آنان خانوارهای زن سرپرست می­باشند، تنها به کمکهای برنامه جهانی غذا جهت رفع نیازهای غذایی خود اتکا می­کنند. وی همچنین افزود:” تداوم حمایت مستمر، امکان کمک بدون وفقه را برای این سازمان فراهم می نماید و بدین خاطر ما بی نهایت از کشور آلمان قدردانی می کنیم.” جمهوری فدرال آلمان در اوایل سال جاری نیز یک میلیون یورو به پروژه کنونی برنامه جهانی غذا اهدا نموده که با احتساب کمک جدید، کشور آلمان به عنوان برترین کشور اهداء کننده این سازمان در ایران در سال ۲۰۱۸ بشمار می رود.

     میشائیل کلور-برشتولد، سفیر آلمان در ایران اظهار داشت: ” اگر بخواهیم با چالشهای مهاجرت کنار بیائیم به دیدگاه  بین- ­المللی و همکاری چند جانبه نیاز داریم. با چنین روحیه همکاری است که دولت آلمان کمکهای مالی خود به برنامه جهانی غذای سازمان ملل را جهت حمایت از مهاجرین افغان در ایران  با یک میلیون یورو دیگر افزایش داده است.”

    جمهوری اسلامی ایران با حدود ۹۸۰،۰۰۰ پناهنده افغان و عراقی ثبت شده در کشور چهارمین کشور پناهنده پذیر در جهان است. برنامه جهانی غذا از اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی، زمانیکه اولین گروه پناهجویان از افغانستان و عراق وارد ایران شدند کمک های غذایی خود را به پناهندگان آغاز نمود. برنامه جهانی غذا سازمان ملل متحد از طریق تلاش برای تحقق اهداف توسعه پایدار به نجات جان انسان ها در شرایط اضطراری و تغییر زندگی میلیون ها نفر می پردازد. این سازمان در بیش از ۸۰ کشور در سراسر دنیا به انسان های گرفتار در درگیری و بلایای طبیعی امداد غذایی نموده و برای دستیابی به فردایی بهتر پایه ریزی می نمایدبرای اطلاعات بیشتر در خصوص فعالیت های برنامه جهانی غذا در ایران، به تارنمای اختصاصی ما برای ایران مراجعه نمایید:

www.wfp.org/countries/iran

ما را با نشانی  @WFPIranدر توئیتر دنبال کنید.

برای اطلاعات بیشتر، خواهشمند است با (dara.darbandi@wfp.org) تماس حاصل نمایید.

دارا دربندی، برنامه جهانی غذا – تهران

تلفن: ۲۲۷۹۴۰۶۰ ۲۱ ۹۸+

موبایل: ۳۰۸۴۱۴۷ ۹۱۲ ۹۸+

 

 

چرا وزیر شدن زنان مهم است؟

   نویسنده: طیبه سیاوشی شاه‌ عنایتی

 

    ورود زنان به عرصه‌های کلان و مدیریتی در ساختار سیاسی کشورهای در حال‌ توسعه، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. اتخاذ سیاست تبعیض جبرانی به همین منظور، یک تصمیم عقلانی و در راستای توسعه‌ی متوازن و غیر متمرکز است، زیرا یک جامعه با وجود اقلیت‌هایی که طی یک دوره‌ی تاریخی مورد ستم واقع شده‌اند تنها با تبعیض جبرانی می‌تواند به سمت عدالت و تعادل سوق پیدا کند. در غیر این صورت و بدون اعطای تبعیض مثبت، گروه‌های تحت ستم، هرگز نخواهند توانستند از زیر یوغ فشارها و محدودیت‌های اجتماعی رهایی پیدا کنند که سده‌ها و بلکه هزاران سال در بطن جامعه نفوذ کرده است. بنابراین، انتخاب یک وزیر زن می‌تواند به ‌نوعی شکننده‌ی ساختارهای صُلب و سختِ قدیمی و راهی به رهایی زنان باشد. رئیس‌ جمهور که خود معتقد است هیچ فسادی توسط زنان در وزارتخانه‌ها صورت نگرفته باید یکجا به وعده‌ها و حرف‌های خود در این مورد، جامه‌ی عمل بپوشاند. ضمن اینکه به نظر نمی‌رسد رئیس‌ جمهور از توانایی لازم برای رایزنی در این خصوص برخوردار نباشد. اگر هم چنین است، باید برای جامعه مشخص شود که امتیاز وزیر زن، یک موقعیتِ عجیبِ انحصاری ابزاری در دست جناح مقابل است!

    بر اساس پژوهشی، در ۴۵ کشور دنیا و با بررسی بازه‌ی زمانی ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۳، این نتیجه گرفته‌ شده که در پی افزایش سهم نسبی اشتغال زنان در کل اشتغال بخش عمومی، فساد مالی کاهش می‌یابد. بنابراین، در ایرانِ در حال‌ توسعه، کاهش فساد و افزایشِ نرخ اشتغال زنان و سایر گروه‌های محروم، جز با حضور جدی زنان در ساختارهای کلان مثل وزارتخانه‌ها و در نتیجه ترغیب جامعه به مشارکت‌ دادن زنان؛ رخ نخواهد داد. اساس آمارها، نیمی از زنان شاغلِ کشور در آموزش ‌و پرورش مشغول به کارند؛ لذا اکنون این فرصت در برابر زنانِ معلم قرار گرفته تا در وزارتخانه‌ای که بیشترین نرخِ اشتغال را در آن دارند، سهمی در حد وزیر از کابینه داشته باشند. رئیس‌ جمهور اگر این فرصت را مغتنم نشمرد، در آینده‌ای نه‌ چندان دور از عدم اعلام یک وزیر زن در کابینه، پشیمان خواهد شد. متأسفانه، ساختار کار آموزشی در ایران بر تبعیت و رقابت متمرکز است و تبعیت و رقابت با تاریخ مردسالاری گره خورده است. «پوران میرهادی» به‌ عنوان یک زن موفق در عرصه‌ی تعلیم، تربیت و ادبیات کودک، با تأسیس مدرسه‌ فرهاد نشان داد سبک مدیریتی زنان در این حوزه تا چه حد راهگشا و خلاقیت‌ پرور است؛ لذا برای حاکم‌ کردن خلاقیت و دگرگون کردن نظام رقابتی و نمره‌ای در این وزارتخانه، نیاز به حضور بیشتر زنان در ارکان کلان این وزارتخانه داریم.

اعظم طالقانی

   نویسنده: محمّد آزاد جلالی زاده

 

    اعظم طالقانی شیر زن عرصه ی مدارا و مدیریت و سیاست و اجتماع بود. اعظم بارها خواست به حاکمیت ثابت کند که “رجل” به معنی مرد در مفهوم مذکر آن نیست، بلکه مفهوم مبهم رجل در قانون اساسی به هر آنکس گفته می شود که دارای فعالیت های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی گسترده ای باشد؛ اما متأسفانه در این امر موفق نشد. حال بعد از درگذشت بزرگ بانوی عرصه ی علم و عملی چونان «اعظم طالقانی» نوبت آن است که حاکمیت با گذار از تفسیر به شدت جنسیت زده “رجل سیاسی” به مفهوم انسانی این موضوع ورود کند و راه را برای شرکت و کاندیداتوری کسانی در حد و اندازه های «اعظم طالقانی» برای سفارت و وزارت و وکالت و قضاوت و از همه مهم تر “ریاست جمهوری” باز کند و از این دگماتیسم مفهومی به طور جدی گذار کند. دنیای امروز؛ دنیای گذار از مفاهیم جنسیت زده است؛ بگذاریم زنان ما رجل سیاسی باشند؛ رئیس جمهور شوند؛ تصمیم گیر باشند تا دنیا در مورد اسلام رحمانی دیدی مثبت پیدا کند و اسلام را در چهره هایی چون “بن لادن و البغدادی” نجوید؛  بگذاریم زنان ما رجل سیاسی شوند تا در کنار “مرکل ها” و صدراعظم هایی چون او نماینده اسلام مهربانانه ما باشند و مخلص کلام اینکه یکی از آسیب های جدی که جمهوری اسلامی را تهدید می کند نه تحریم ها و دشمنها و عوامل جاسوس بیگانه ی داخلی و خارجی بلکه وجود ابهام حقوقی و قانونی نوشته و نانوشته در بسیاری امور است که جمهوری اسلامی با گذار از آنها می تواند بسیاری از مسائل خویش را حل کند و استحکام خویش را قوت بخشد و یکی از این ابهام های بزرگ همانا مفهوم “رجل سیاسی” است.

    اعظم طالقانی در آخرین گفت و گوی رسانه ای خود گفت که  باید اعتماد مردم بازگردد. نمی‌توانیم نشاط را از این نسل بگیریم. می‌دانستیم که افسوس مجلس اول را خواهیم خورد. پدرم به مردم عشق می‌ورزید. اعظم طالقانی بارها تلاش کرد تا مخالفت حاکمیت با ریاست‌ جمهوری زنان را به چالش بکشد. اعظم طالقانی انتخابات ۱۴۰۰ را ندید. نیست که بار دیگر تفسیر رایج از ‎رجل سیاسی را به نقد بکشد!

پیروزی اندیشه بر عصبانیت

   نویسنده: دکتر محمود سریع القلم

 

       اینکه کشوری یا فردی به جمع بندی برسد که باید نزاع کند یا تعامل، کنار بیاید یا حتی عقب نشینی، میتواند سرنوشت ساز باشد. ملّت ها و اشخاصی که این درجه بندی ها را می آموزند و با حوصله آنها را به کار می گیرند، بهتر از زندگی استفاده می کنند. بعضی تصور می کنند معمارِ چینِ نوین «دنگ شائو پینگ» است. در حالی که مطالعۀ دقیق ترِ تاریخِ معاصرِ چین مشخص می کند که فکر، شخصیت و عملکرد «چوئن لای» از ۱۹۴۹ (زمانِ پیروزی انقلاب چین) تا ۱۹۷۶ (زمانِ مرگ او) به مدتِ ۲۷ سال نه تنها مسیرِ اقتصادی و سیاسی چین را تغییر داد، بلکه با موقعیتِ فعلی چین، مسیرِ تحولات جهانی را رقم زد. «چوئن لای» در ۱۷ سالگی برای تحصیلاتِ دانشگاهی به ژاپن رفت و در آنجا با مارکسیسم آشنا شد، بعد از دو سال عازم فرانسه شد و برای ۵ سال از نزدیک، تحولات فرانسه، آلمان و انگلستان را مشاهده کرد. مائو فقط دو بار به سفر رفت و در این دو بار با استالین و خروشچف ملاقات کرد. «مائو» علاقه ای به یادگیری اصول و متدولوژی آن نداشت و در دورۀ جوانی و میانسالی به یک فردی با ذهن انتزاعی محض تبدیل شده بود، چوئن لای از اول انقلابِ چین، ابتدا وزیر خارجه و سپس نخست وزیر بود و مائو او را در فهمِ جهان، منحصر به فرد می دانست، زیرا خودش بومی و روستایی بود. مائو غرق در آرزوهای خود بود و مستقیم و غیرمستقیم باعث مرگ میلیون ها چینی شد. چوئن لای، بدون آنکه با «مائو» درگیر شود و اعتمادِ او را از دست دهد، با آرامی، قدم به قدم، با حوصله در داخلِ منظومۀ جهان بینی مائو سیر می کرد و نیازهای روانی او برای تمجید و تأیید را تأمین می کرد، ولی در عین حال او را متوجه می ساخت که قدرت چین، حزب کمونیست و از همه مهم تر، قدرت «مائو» در سایۀ مستعد کردن محیطِ بین المللی، حداقل سازی تضادهای خارجی، توازنِ میان نیروهای متخاصم و گفت و گوهای بدون وقفه با همۀ دشمنان است. یکی از ویژگی های چوئن لای که دوست و دشمن، داخلی و خارجی و عموم در مورد او می گویند: “ادب، تربیت، عفت کلام، نزاکت و اخلاقی بودن او بود. چوئن لای در شرایطی که در مدیریت و بدنۀ حزب کمونیست چین، عموماً همه شعارهای ضد آمریکایی می دادند، توانست به نوعی آرام آرام اقناع ایجاد کند تا از سال ۱۹۵۵ و آغازِ مشاجراتِ دو قدرتِ کمونیستی چین و شوروی، ۱۳۰ ملاقات بین سفرای چین و آمریکا در لهستان را پیش ببرد. چوئن لای در سفرها و ملاقات های خود هدفِ چین را صنعتی شدن و رشد اقتصادی اعلام می کرد و می گفت که یک جهان صلح آمیز میتواند چنین هدفی را تحقق بخشد. تمام تلاش او این بود که همه را نسبت به پی آمدهای جنگ هشدار دهد. او با ادبیاتِ آرام و توأم با اعتمادِ به نفس رسماً می گفت که چین در پیِ جنگ با هیچ کشور دور و نزدیک نیست. او با آرامش توانست مائو را متقاعد کند که برای در امان ماندن از یک دشمن نزدیک، باید با یک دشمن دورتر به ائتلاف و همکاری رسید. از همین بنیان فکری استفاده کرد تا گفت و گو با آمریکا را به عنوان ضرورتی برای جابجا کردن تنظیمات ذهنِ رهبران کرملین به کار گیرد. کار کردن با ذهن و شخصیت مائو، کار سهلی نبود. مردی که محصور بود. جهان را ندیده بود، عطشِ تمجید داشت. مانند صدام حسین، کسی جرأت نمی کرد حتی در ذهن خود، «مائو» را نقد کند. او ظاهر می شد و دیگران را توجیه می کرد که چگونه مسایل را تعریف و تحلیل کنند، زیرا فقط یک تحلیل وجود داشت! چوئن لای می دانست که مهم ترین قدرت چانه زنی چین در برابر دشمنانِ دور و نزدیک، قدرت تسلیحات هسته ای است که در سال ۱۹۶۴ رسماً به وقوع پیوست. در تمامِ مدتی که چین در پی قدرت هسته ای بود با جهان، ملایم و آرام تعامل کرد و وقتی آن را بدست آورد به روش اتصال و یا مرتبط کردنِ متغیرها به یکدیگر متوسل شد.”

      کیسینجر میگوید: “مائو در جلسات متکلم وحده بود، ولی چوئن لای می گذاشت همه نظر دهند. مائو در پی حذف مخالفین خود بود، ولی چوئن لای می خواست آنها را اقناع کند. مائو زبان تلخی داشت، ولی چوئن لای با کلماتش نفوذ می کرد. مائو خیلی حالات فیلسوفانه داشت، ولی چوئن لای خود را مذاکره کننده می دانست. مائو می خواست تاریخ را سرعت بخشد، ولی چوئن لای به دنبال بهره برداری از اوضاع فعلی بود. میراث چوئن لای شاید شاهدِ دیگری بر این ضرب المثل اروپایی است که شخصیت سرنوشت ساز است. بدون شخصیتِ آرام و غیر عصبانی و سنجیده نمیتوان افکار خوب و منطقی را بکار بست. چوئن لای یک دشمن را متعادل کرد (شوروی)، با دیگری دوست شد تا از آن بهره گیرد (آمریکا). سومی در همسایگی را هم سر جای خودش نشاند (ژاپن). دعوا کردن هم با اصول باشد بهتر است.” یک ضرب المثل چینی می گوید: “به دنبال انتقام گیری از دشمن نباشید. کنار رودخانه بنشینید. آب، جسد او را می آورد.”