به اعتلای کشورمان معتقدیم

مردی با شلوار صورتی

آبتاب، سید محمد شاهزاده صفوی؛ ظهر بود و چه بارانی می‌بارید .به قدر یک چُرت قیلوله طول کشید که آب دور تا دور روستا را فرا گرفت.
روستای ما پایین کوه بود و با پنجاه سال سن، هیچگاه شاهد جاری شدن سیل در روستایمان نبودم، اما آن روز قضیه فرق می‌کرد؛ انگار فرشته ای آن بالا رفته و شخصاً ابرها را می‌چلاند.
خسارتی به خانه هایمان وارد نشد، اما روستاهای بالادستی که هر کدام بیش از ۵ فرسنگ با روستای ما فاصله داشت، وضعشان ناجور بود و ظاهرا آب تا داخل خانه هایشان نیز سرک کشیده بود.
نزدیک به غروب بود که یک نیسان وارد روستا شد و مردی دیلاق و بدقواره با شلوار صورتی و سری شبیه به هندوانه از نیسان پیاده شد.
کار او دست مریزاد داشت که سر به آن بزرگی را روی اندام نی قلیانش کنترل می‌کند! انگار که هندوانه ای را بر سر یک خیار چنبر گذاشته باشی و از او بخواهی تعادلش را حفظ کند. صدایش به قیافه اش برتری نداشت و مرا یاد زودپزی پر از لوبیا می انداخت که التماس می‌کند تو را به هر که می‌پرستید، مرا باز کنید و الا منفجر می‌شوم.
حرف که می‌زد از دهانش تف پرتاب می‌شد، نمی دانستیم از آب باران بجهیم یا تف آقا؟!
ایشان از اداره مدیریت بحران تشریف فرما شده بود، جهت ارزیابی میزان خسارت منطقه و به همراهشان قلم و دفترچه یادداشتی بود تا کمبودات و مایحتاج ما را در آن بنویسد و فردا صبح برایمان فراهم سازد.
بعد از کلی کلنجار میان نفس اماره و نفس لوامه بلاخره شرم را فراری و حیا را گاز گرفتم و از او پرسیدم که مرد حسابی آخه مردی به سن تو شلوار صورتی می‌پوشه؟
ملتفت شدم یک طرفه به قاضی رفته ام! گفت آن شلوار یک زمانی سفید بوده اما آنقدر در بحران های متعددی آن را در گل و لای پوشیده و شسته که مواد شوینده رویش اثر کرده و اکنون به رنگ صورتی درآمده است.
او از سرگذشت های خود در زلزله کرمانشاه، سیل لرستان، آتش سوزی پلاسکو و حادثه متروپل آبادان حکایت می‌کرد که چگونه با مشقت و مرارت فراوان، بحران ها را پشت سر گذاشته.
اگرچه خوش قیافه و خوش صدا نبود، اما انصافاً خوش سخن بود و تمام اهالی روستا گوش شده بودیم و ایشان زبان.
کارمند اداره بحران در حال تعریف خاطراتش بود که در آن ضمن، ناگاه صدای تلفن همراهش بلند شد. بعد از ادای چند جمله قلمبه سلمبه با آن صدای نتراشیده و نخراشیده بلاخره مکالمه تلفنی پایان یافت. رو کرد سمت ما و گفت شخص مدیر اداره بحران پشت تلفن بود، به شما سلام رساند و گفت روستاهای بالادست در محاصره آب است و هم اکنون به مقداری اسباب و اساس مثل بخاری، پتو، برنج، کپسول گاز و … احتیاج دارند. مدیر مرا مأمور کرد بالفور به کمک آنها بشتابم، پس لطفاً در امر ترتیب مایحتاج مذکور در حد توانتان مساعدت نمایید و قول باشد که لیست مایحتاج شما، که در دفترچه من است، بعلاوه وسایلی که امشب اهدا می‌کنید، از طرف اداره بحران تأمین گردیده و فردا صبح علی الطلوع به دستتان می‌رسد.
کل روستا متحد و متفق گشتیم و آنچه نیاز بود را به همراه دعای خیرمان، بار نیسان کردیم و آن آقا رهسپار روستاهای بالادستی شد.
صبح طلوع کرد و الوعده وفا. سه ماشین سبک و یک ماشین سنگین پر از مواد غذایی و وسایل گرمایشی که شخص مدیر اداره بحران نیز همراهشان بود، وارد روستا شدند.
مدیر پیاده شد و دوشادوش دیگر نیروهای داوطلب مردمی، شروع به توزیع مواد غذایی و اسباب گرمایشی کرد. 
شخصاً جلو آمدم تا از آقای مدیر بابت لطفی که دیشب داشت و همچنین بابت اعزام کارمندش به صورت شبانه و آن هم با این جاده خطرناک تشکر کنم، اما آقای مدیر گفت که دیشب شخصی را به اینجا نفرستاده و با کسی نیز بصورت تلفنی در خصوص روستاهای بالادستی صحبت نکرده است.
درست می‌گفت یادم آمد روستای ما اصلاً آنتن نمیدهد که آن مرد بخواهد با تلفنش حرف بزند! کاشف بعمل آمد آقا دزد بوده. 
تا من باشم که بار دیگر مردی را با شلوار صورتی ببینم و حسابش را کف دستش نگذارم!
پایان
Email
چاپ