داستان

حکایت ملا نصرالدین

     علی گل گلاب-برگرفته از کانال بن بست علی چپ

ملا نصرالدین، خری داشت تنبل. پیش نمیرفت و اگر هم پیش می رفت پیشرفتش را نه نخبگان میدیدند و نه پخمگان.
ملا می دانست نشادر اثر سوزشی مستمر و مداوم دارد. کمی بر بدن الاغش نشادر زد. الاغ سوز که گرفت بر سرعتش افزود. پیش رفت و دوید تا سوز را و اثرش را جا بگذارد. دوید و دوید و دوید و ملا را جا گذاشت. ملا از ابتکارش خوشش آمده بود، از جیبش آینه ای که در آن محاسنش را مینگریست درآورد نگاهی به خود انداخت. از فیثاغورث هم کاشف تر دیده میشد، اما الاغ دورتر و دورتر میشد.

ملا دوباره فکر بکری به سرش زد. مقداری نشادر به گردن خود مالید و توربوشارژ شد، مثل دلار سرعت نجومی گرفت و دوید. می خواست به الاغش برسد، رسید؛ اما اثر نشادر چنان بود که نتوانست در کنار الاغ متوقف شود. پیش افتاد.

او میدوید و الاغ نیز پشت سرش. به میدان ده رسیدند و دور میدان دویدند. اهالی روستا میخواستند به ملا کمک کنند و الاغش را بگیرند. 
ملا فریاد میزد: “الاغ را رها کنید و مرا نگه دارید.”

اهالی نتوانستند نه ملا را نگه دارند و نه الاغش را.

‌ده پند لقمان 

  • نان خود را بر سفره ی دیگران مخور!
  • در هیچ کاری شتاب مکن.
  • برای جمع آوری بیش از حد مال و ثروت حرص مخور!
  • به هنگاه خشم شکیبا باش و سخن سنجیده بگو!
  • از پیش دیگران غذا و میوه بر مدار!
  • در راه رفتن از بزرگان پیشی مگیر!
  • سخن و کلام دیگران را قطع مکن!
  • به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود را نگاه مکن!
  • در حضور مهمان بر کسی خشم مگیر!
  • مهمان را به هیچ کاری دستور مده.

ﺁﻣﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩه

حلقه‌های ازدواج به جای مانده از جنگ جهانی دوم

ﻫﺮ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺟﯿﺐﻫﺎﯾﺶ، ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻻﯼ ﺩﮐﻤﻪﻫﺎﯼ ﯾﻮﻧﯿﻔﻮﺭﻣﺶ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﯽﺑﺮﺩ. ﺁﻣﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩه ﺍﺳﺖ…

 

لباس ایرانی هدیه ای شاهانه

یونانیان باستان همواره از پوشاک ایرانیان بعنوان اشیاء بسیار گران بها یاد کرده اند و لباس ایرانى را بهترین و ارزشمندترین هدیه شاهانه می دانستند. اسکندر پس از حمله به ایران همواره جامه پارسی بر تن داشته و حتی دیگر هیچ گاه کلاه مقدونی بر سر نگذاشت.

     برگرفته از کتاب: تاریخ ایران باستان-نوشته: استاد حسن پیرنیا

ارتباط سوراخ چهلستون به ملکه انگلیس!

«ملکه انگلستان در سفر به اصفهان شبی را در عمارت «چهلستون» اقامت داشت و به همین دلیل برای نصب بخاری در یکی از دیوارهای چهلستون سوراخی ایجاد کردند که بر اثر آن، نقاشی چهره شاه عباس از بین رفت.» مهدی وفامهر، پژوهشگر هنر در کنکاشی، صحت این قضیه را بررسی کرده است.

به گزارش ایسنا، مهدی وفامهر – پژوهشگر هنر – در نتیجه این جویش، متنی را گردآوری کرده که در اختیار این خبرگزاری قرار داده شده است. در این نوشتار او آمده است: «چند سالی است که در مورد زندگی و آثار امیر هوشنگ جزیزاده، هنرمند پیشکسوت نگارگری در اصفهان در حال پژوهش هستم. طی پژوهش در مورد زندگی و آثار این هنرمند، بخشی هم به سفر ملکه انگلستان به ایران اختصاص یافت؛ چرا که به مناسبت آن سفر یکی از آثار نقاشی هوشنگ جزیزاده به پرنس فیلیپ، همسر ملکه هدیه داده شد.

اما آنچه در این نوشتار می‌پردازم، به دلیل انتشار مطلبی است که چند روز پیش و به دنبال مرگ ملکه انگلستان در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود. در آن مطلب آمده است که ملکه انگلستان در سفر به اصفهان شبی را در عمارت «چهلستون» اقامت داشت و به همین دلیل برای نصب بخاری و گرمایش یک لوله دودکش در یکی از دیوارهای چهل ستون ایجاد شد. این کار باعث شده چهره شاه عباس در یکی از نقاشی‌های این بنا از بین برود.

     پایگاه خبری آبتاب:

سوراخ چهلستون چه ربطی به ملکه انگلیس دارد؟

با این اطلاع که ملکه انگلستان در آن سفر در شهر اصفهان اقامت شبانه نداشت، در پی کشف واقعیت شدم. این نوشتار نیز در نتیجه مشورت با دکتر امیرحسین کریمی، متخصص مرمت آثار تاریخی و منابعی که معرفی کردند، گردآوری و تکمیل شد. بر همین اساس هم، ادعا مطرح شده کاملا غلط بوده و تخریب نقاشی چهلستون ربطی به سفر ملکه انگلستان ندارد. سفر ملکه الیزابت به ایران در اسفندماه سال ۱۳۳۹ خورشیدی بوده است و طی این سفر او غیر از تهران به همراه محمدرضاشاه و همسرش، فرح دیبا از شهرهای اصفهان و شیراز دیدن کرد.

     پایگاه خبری آبتاب:

سوراخ چهلستون چه ربطی به ملکه انگلیس دارد؟

در منابع از قول استاندار وقت اصفهان آمده است: «چون اصفهان جای مناسبی برای خوابیدن ملکه ندارد، بعد از دیدن آثار باستانی، ظهر ناهار را در کاخ چهلستون صرف می‌کند، سپس عازم شیراز می‌شود».

ملکه و همسرش از ساعت یازده و نیم تا ساعت چهار بعدازظهر روز سیزدهم اسفند در اصفهان به‌سر بردند و میدان نقش‌جهان، مدرسه چهارباغ، بیمارستان مسیحی، مدرسه نابینایان و چهلستون را بازدید کردند.

     پایگاه خبری آبتاب:سوراخ چهلستون چه ربطی به ملکه انگلیس دارد؟

داستان سفر ملکه و جزئیات آن در منابع مختلفی ذکر شده است. آنچه در اینجا به آن می پردازم ادعای تخریب یک نقاشی دیواری به بهانه نصب بخاری برای اقامت ملکه الیزابت است.

در مورد این‌که چگونه می‌شود یک نقاشی دیواری تاریخی برای عبور لوله دودکش بخاری تخریب شود باید بگویم که چهلستون پس از دوره صفویه در مقاطعی متروک شده و در دوره‌هایی هم استفاده اداری و یا نظامی داشته است؛ در زمانی که برای ما مشخص نیست نقاشی‌های اتاق‌های اطراف تالار مرکزی  با گچ پوشانده شده‌اند. برای دلیل این کار احتمالا می‌توان گفت که بر اثر گذشت زمان و استفاده مکرر، دیوارها کدر شده بوده و نقاشی‌ها هم جرم و دوده گرفته و تیره شده بودند، بنابراین اتاق‌ها را به عنوان بازسازی، گچ‌کشی و سفید کرده بودند. برای همین در مقطعی که احتمالاً اواخر قاجار یا اوایل پهلوی بوده است در یکی از این اتاق‌ها دیوار را سوراخ کرده و لوله بخاری را عبور می‌دهند، در حالی که نمی‌دانستند در زیر این لایه سفید گچ، به دیوار یک نقاشی وجود دارد.

    پایگاه خبری آبتاب:

سوراخ چهلستون چه ربطی به ملکه انگلیس دارد؟

اشاره می‌کنم در همه دوره‌ها تا قبل از مرمت اساسی اواسط دهه چهل توسط ایتالیایی‌ها در چهلستون، انواع دخل و تصرفات در تزیینات چهلستون انجام می‌شود. استاد جزیزاده تعریف می‌کند زمانی که جواد رستم شیرازی روی دیوارهای چهلستون نقاشی می‌کرده در کنارش بوده و تعلیم می‌دیده است. یا مثلاً قاب کاشی جدیدی به جای کاشی‌کاری قبلی نصب می‌شود و یا روی بعضی از نقاشی‌های قبلی را نقاشی کرده بودند؛ تا این‌که در اواسط دهه چهل شمسی هیأت ایتالیایی برای مرمت جامع چهلستون شروع به کار می‌کنند و تمام لایه‌ها و الحاقات بعد از صفویه را اعم از گچ و نقاشی و کاشی جدا کرده و حذف می‌کنند.

در مرمت‌های دهه سی و چهل است که وقتی لایه‌های گچ را بر می‌دارند متوجه می‌شوند چندین نقاشی زیر این لایه‌های گچ وجود دارد و یک سوراخ هم در وسط یکی از آن‌ها ایجاد شده است.

لطف‌الله هنرفر که از سال ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۹ شمسی رئیس باستانشناسی اصفهان بوده است و در مطالب اخیر مطرح شده که در اعتراض دخل و تصرف در چهلستون به مناسبت سفر ملکه الیزابت از این سمت استعفا کرده است، در صفحه ۷۴ کتابی به نام «راهنمای ابنیه تاریخی اصفهان» و نیز در صفحه ۵۶۲ کتاب جامع خود با عنوان «گنجینه آثار تاریخی اصفهان» آورده است که در سال ۱۳۳۴ خورشیدی بعضی از نقاشی‌های اتاق‌ها از زیر گچ خارج شده و توصیف می‌کند از جمله آثار پدیدار شده تابلویی است با دوازده پیکره که تصویر شاه عباس هم در آن نقاشی است که منظور همین نقاشی است که لوله بخاری در آن کنده شده است. با این‌که چهره شاه عباس بر اثر این تخریب مخدوش شده است، اما هویت او را از فرم کلاه مخصوصش شناسایی کرده‌اند.

درباره این اثر و مراحل کشف و تثبیت آن در گزارش هیأت ایتالیایی هم اشاره شده است.

سوراخ چهلستون چه ربطی به ملکه انگلیس دارد؟

بر این اساس، به نظر می‌رسد چهار سال قبل از سفر ملکه انگلستان به اصفهان، آن نقاشی از زیر گچ بیرون آورده شده و بقیه اتاق‌ها هم به تدریج در حال مرمت بوده‌اند و این‌که به این مناسبت از وسط یک نقاشی، لوله دودکش کنده شده غیر ممکن به نظر می‌رسد. لازم به توضیح است که گزارش سفر ملکه الیزابت به ایران در روزنامه اطلاعات آمده است. جزییات سفر به اصفهان در گزارش دیگری در روزنامه مجاهد کامل آمده است که دسترسی به آرشیو آن ممکن نبود؛ آرشیو این روزنامه در گنجینه مطبوعات اصفهان وجود داشت که چند سال قبل به بهانه نداشتن جا برای نگهداری این مجموعه به تهران برده شد و سرنوشت نامعلومی پیدا کرد.»

سند تاریخی

در دوره قاجار چند ایرانی به سفر کربلا می‌رفتند؟

به گزارش آبتاب و به نقل از فارس: آن ‌قدیم‌ها که سفر کربلا چند ماه طول می‌کشید و مشقت زیاد داشت و راه‌ها ناامن بود ایرانی‌ها چقدر می‌رفتند سفر کربلا؟ تاریخ می‌گوید که زیاد می‌رفتند و ایرانی‌ها همیشه بودند و حضور داشتند در اطراف آن حرم‌ها.

در دوره قاجار این‌طوری بود که به‌ قول «ادوارد پولاک» پزشک مخصوص دربار: «به‌ زحمت می‌توان یک نفر ایرانی متدین را پیدا کرد که یک یا چندین بار به زیارت حرم امام حسین (ع) نرفته باشد». وقتی هم که ناصرالدین قاجار در سال ۱۲۴۹ شمسی به زیارت عتبات عالیات رفت، مشهور است که هنگام ورودش به کربلا این‌گونه بود: «در این راه دو طرف معبر یکسره آدم و تماشاچی ایستاده بود که بیشتر آنها ایرانی بود و چنان می‌نمود که به یکی از شهرهای ایران وارد شده‌ایم».

یک پژوهشگر مصری در همان‌سال تعداد زائران ایرانی کربلا را صد هزار نفر برآورد کرده است. در سال ۱۲۷۴ شمسی نیز روزنامه «اختر» درباره تعداد زائران کربلا چنین گزارش داده است: «فقط در مدت پنج ماه در فاصله ماه محرم تا جمادی‌الاول حدود ۱۵۰ هزار زائر ایرانی به عتبات عالیات در عراق مشرف شده‌اند».

لازم به ذکر است در اواسط دوره سلطنت ناصرالدین قاجار جمعیت تهران در حدود ۱۵۰ هزار نفر بوده است… بر اساس گزارش‌های تاریخی در اواخر دوره ناصری که جمعیت ایران حدود ۱۰ میلیون نفر یا کمتر بوده است در هر سال به‌طور متوسط ۱۶۰ هزار نفر به عتبات عالیات مشرف شده‌اند.»

 

در دوره قاجار چند ایرانی به سفر کربلا می‌رفتند؟

در دوره قاجار چند ایرانی به سفر کربلا می‌رفتند؟

     منبع: عصر ایران

بالاترین سطح شعور اجتماعی

تصور کنید همسر مردی به شدت بیمار است و زمانی به مرگش نمانده است. تنها راه نجات یک داروی بسیار گرانقیمت است که در شهر فقط یک نفر آن را می‌فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. سراغ دارو فروش می‌رود و التماس می‌کند. به دست و پایش می‌افتد و عاجزانه خواهش می‌کند آن دارو را برای همسر بیمارش به‌عنوان وام یا قرض به او بدهد. داروفروش به هیچ وجه راضی نمی‌شود. به هیچ وجه.
حالا مرد ما دو راه دارد؛ یا دارو را بدزدد یا نظاره‌گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو را شبانه می‌دزدد و همسرش را از مرگ نجات می‌دهد. پلیس شهر او را دستگیر می‌کند. 
کلبرگ، روان‌شناس و نظریه‌پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:
۱- آیا کار آن مرد درست بود؟
۲- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. او پس از طرح آن گفت: «از جوابی که می‌توانید به این سوال بدهید، می‌توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم و مهم‌ترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال «چرا» در سوال دوم بود.»
هر کس جواب متفاوتی می‌داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند:
– آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است.
– زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است، فارغ از بیماری همسرش!
– کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود زیرا فقیر است و راهی نداشته!
اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت: «کار آن مرد درست بوده و آن مرد نباید مجازات شود.» چرا؟ «زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان‌ها قانون را وضع می‌کنیم تا راحت‌تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی‌گناه باشد، دیگر قانون نیست. جان انسان‌ها در اولویت است و آن قانون باید عوض شود.» گاندی گفت: «انسان بر قانون مقدم است.»
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: «بالاترین نمره‌ای که می‌توان به یک مغز داد، همین است.»

     منبع: کتاب گاندی، مغز ششم

ریشه تاریخی ضرب المثل ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﺮﺩ!

کریم ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﻭ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﯿﻮﺗﺎﺕ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﻣﻘﺮﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﺷﻐﻠﺶ ﺑﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﻄﺮﺑﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ. ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ ﺍﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﺑﺬﻟﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﯾﺪ ﻃﻮﻻﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﻃﺮﻑ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺎﻩ ﻧﻔﻮﺫ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﻫﻞ ﺷﻮﺧﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﺩﻟﻘﮏ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺭﻭﺯ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻌﺾ ﺭﺟﺎﻝ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻣﺘﻨﻔﺬ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﺘﻠﮑﻬﺎﯾﺶ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺷﻐﻞ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﺐ ﺭﯾﯿﺲ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﺎﯾﺐ ﺭﯾﯿﺲ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﯾﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ.
ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﺳﺎﯾﺮ ﺧﺮﻫﺎ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻣﺴﺨﺮﻩﺍﯼ ﺩﺍﺷﺖ، ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺮﯾﻢ ﻃﻮﺭﯼ ﺟﻞ ﻭ ﭘﺎﻻﻥ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﺶ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﮑﻞ ﻭ ﻫﯿﺌﺖ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ. ﮐﺮﯾﻢ می دانست ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻠﮏ ﻭ لیچار ﺑﮕﻮﯾﺪ. ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺭﺟﺎﻝ برای  آنکه ﺍﺯ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺎﺝ ﻭ ﺭﺷﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺷﺸﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻗﺒﻼً ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﻭ ﻣﺘﻠﮏ ﮐﺮﯾﻢ  ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: “ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﻭ ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﻦ!” ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ. ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﺎﻻ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ؛ ﮐﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﺮﺵ از ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ  ضرب المثل ﺷﺪﻩ است.

چایِ شیرین

     نویسنده: محبوبه افچنگی

یه وقتایی بود استکانای پشت هم ردیف شده رو تعبیر به اومدن مهمون میکردیم؛ تو روزایی که خونه‌ها تلفن نداشت و هفته‌های کشدارو باید صبر میکردیم تا جمعه بشه و مهمونی…
یه پسر عمه داشتیم که ماشین سنگین داشت و راننده بیابون بود، بخاطر همینم میشد مهمون وقت و بی‌وقتمون؛ سر زده، اول هفته، وسط هفته،…
اونقدری که در و همسایه دیگه میشناختن و تو عصرای دلچسب تابستون وقتی که تو کوچه با مامان گرم صحبت بودن بی‌هوا میگفتن: “صِدی خانوم پسر خواهر شوهرت اومد… همون که کامیون داره…”!
رو همین حساب تا استکانا پشت هم قطار میشد میگفتیم: “الان حسین باشی¹ میاد!” چه کیفی میکردیم وقتی که حسب اتفاق همون روز زنگ خونه رو میزدن و پسر عمه پشت در بود.
با یه سلام و احوالپرسی مختصر و یه کوچولو عجله تو کار که ماشین سر کوچه‌س و ممکنه بِبَرن، پسرارو میبرد تا کمک کنن اون چندتا هندونه یا اون چند کیلو خیارو بیارن خونه؛ یا مثلاً اون جعبه‌ی هلو؛ خلاصه هر چی که سرباری² بود…
تا بره خاوَرو بذاره باربری و برگرده یه ساعت، یه ساعت و نیم طول میکشید. تو این فاصله مامان مشغول تدارک شام میشد و ما هم قیل و قال که کی مهمون استکانای ردیف شده رو درست حدس زده!
دم دمای اذان سر و کله‌ش پیدا میشد. خدا بیامرز تو نظافت و تمیزی باب میل مامان بود؛ تو حیاط وضو میگرفت، دست و پاشو میشست، جوراباشو یه آبی میزد و از مامان کسب تکلیف میکرد که کجا پهن کنه؛ حوله رو از دست مامان میگرفت دست و بالشو خشک میکرد و میومد تو.
نماز میخوند و گوشه هال سرجای بابا مینشست، ما هم دورش حلقه میزدیم؛ تازه احوالپرسی‌ها شروع میشد. سفارش میکرد که تو استکان کوچیک براش چای بریزیم. گاهی دست میبرد تو جیب پیرهنش و یه کاغذ تا شده درمیاورد و میداد به آبجی “منصوره”، میگفت نامه‌‌ی فلانیه، گفته جوابشم بنویس که ببرم. چه حس و بوی عجیبی داشت اون نامه و چه مرهم خوبی بود برای دلتنگی‌ها، از طرف آدمایی که باید سال به سال صبر میکردیم تا یه فرصت و مناسبتی پیش بیاد که بتونیم بریم و ببینیمشون. نامه رو با صدای بلند میخوندیم و غلطای املاییشو میگرفتیم و چند دیقه‌ای از آدماش حرف میزدیم.
مامان سؤال میکرد: “قلیون میکشی یا صبر میکنی داییت بیاد؟” معمولاً اینجوری بود که تا بابا بیاد یه قلیونی چاق میشد.
میدونستیم بابا بفهمه حسین اومده خوشحال میشه؛ وقتی میومد من سریع میرفتم تو حیاط که مژده‌ اومدنشو بدم؛ کفشاشو که میدید با چشم به کفشا اشاره میکرد و میپرسید: “کیه خونه؟”، یواش جواب میدادم حسین باشی، که پسر عمه باشی‌شو نشنوه و بگه بگو حسین عمه! بابا ذوق میکرد و با یه لبخند ملیح میگفت: “عههه؟… باریکلا!”
با پاش دمپایی‌ها و کفشارو جفت میکرد و میومد تو؛
_ “به! حسین آقا، رسیدن بخیر…”
دستی میدادن و روبوسی و تعارف که:
_بشین
_ بشین،،، بشین
_…
قلیون بعدی رو بابا چاق میکرد و گپ و گفت ادامه داشت:
_چه خبر؟ همه خوب بودن؟
_خوب بودن، سلام رسوندن

همیشه یکی از سؤالای بابا این بود که “کسی نمرده؟”، دیگه حسین هرچی خبر نو و تازه‌ای بود میداد، که کی زن کی شده و کی مرده و کی چیکار کرده…
بنده خدا خسته راه بود، کم‌کم چرتی میشد و چشاش میومد رو هم. بابا میگفت شامو بیارین که حسین خوابش میاد. تا سفره‌ رو بندازیم منصوره تند تند جواب نامه رو مینوشت. مامان یه تشک و متکا تو اتاق جلویی پهن میکرد و به حسین میگفت جاتو انداختم هر وقت خوابت اومد برو دراز بکش.
فردا صبح زود موقع نماز صدای مامان بیدارمون میکرد که میگفت: “وااا! حسین کی رفته؟”
بیشتر وقتا همینجوری بود، صبح خیلی زود بدون اینکه کسی متوجه بشه حسین میرفت.
سر صبحونه چشام به استکانا بود، خدا خدا میکردم پشت هم ردیف شن تا ماشین حسین بار نخوره و واسه ناهار برگرده…
_________
۱. باشی: از القابی که روستایی‌ها به دلیل تشابه اسمی روی هم میذارن!
۲. سرباری: اضافه بار

علی(ع) را چه کشت؟

یک وقت می‌گوییم علی(ع) را “که” کُشت و یک وقت می‌گوییم “چه” کُشت؟

اگر بگوییم علی را “که” کُشت؟ البته عبد الرحمن ابن ملجم، و اگر بگوییم علی را “چه” کُشت، باید بگوییم “جمود”، “خشک مغزی” و “خشکه مقدسی”؛ همین هایی که آمده بودند علی را بکشند، از سر شب تا صبح عبادت میکردند، واقعاً خیلی تأثرآور است. علی به جهالت و نادانی اینها ترحم می‌کرد، تا آخر هم حقوق اینها را از بیت المال می‌داد و به اینها آزادی فکری می‌داد.

ابن ابی الحدید می‌گوید، اگر می‌خواهید بفهمید که جمود و جهالت چیست، به این نکته توجه کنید که اینها وقتی که قرار گذاشتند این کار را بکنند، مخصوصاً شب نوزدهم رمضان را انتخاب کردند و گفتند: “ما می‌خواهیم خدا را عبادت بکنیم و چون می‌خواهیم امر خیری را انجام بدهیم، پس بهتر این است که این کار را در یکی از شبهای عزیز قرار بدهیم که اجر بیشتری ببریم.”

     شهید مطهری