داستان

مادر

    نویسنده: محسن مزینانی عسکری

خسته از ناملایمات زندگی چون آواره ها در خیابان قدم می زدم و زیر لب غرلند می کردم و به نامردی های دنیا لعنت می فرستادم که حجله ی عزایی مرا از راه رفتن باز داشت، روی آگهی ترحیم این گونه نوشته بودند: «زنده یاد بانو زهرا گل محمد، مادر شهید محسن حیدرزاده. مراسم ختم آن مرحومه در منزل ایشان واقع در کوچه ی یاس، پلاک۱۸، به نشانی در نیم سوخته، برگزار می شود.»

یک کوچه ی باریک و تاریک. حس کنجکاوی من را به آدرسی که درون آگهی نوشته بود کشاند. خاکستر در سوخته که با خون آمیخته شده بود در دلم ولوله ای به راه انداخت. اهالی محله بیرون از آن خانه جمع شده بودند. گویا جرأت ورود به آنجا را نداشتند و یا از موضوعی خجالت زده بودند. در میان همهمه ی مردم خاطرات عجیبی را از او می شنیدم:

– بانو این اواخر خیلی بی طاقت شده بود و شبها مدام با صدای بلند گریه می کرد …

– آری صدای گریه هایش نمی گذاشت که با خیال آسوده بخوابیم، خانواده ام معترض شدند که مرد برو بگو این زن یا روزها گریه کند و یا برود جایی دیگر ناله بزند…

در حالی که صدای مکالمه ی همسایه ها در ذهنم غوغایی برپا کرده بود گیج و منگ وارد خانه شدم. فضای خانه سرد بود و خاکستری انگار اهالی این خانه همیشه گرفتار رنج و محنت بوده اند. صدای گریه های مرد خانه از همه بلندتر بود. آن گونه که از همسایه ها شنیده بودم تا به حال سابقه نداشته که این مرد این طور بگرید!

رفتم جلو و به رسم ادب تسلیت گفتم. گوشه ای را پیداکردم، متأثر از حزن و اندوه اهل این بیت سرم را پایین انداختم و به لاک خود فرو رفتم .حس کنجکاوی آرام و قرار برایم نگذاشته بود می خواستم بدانم چه به روز این خانواده آمده که صدای نوجوانی، مرا متوجه خودش کرد. نامش حسن بود و یکی از فرزندان این خانه بود. داشت برای یکی از دوستان پدرش ماجرای حادثه ای را که برای مادرش رخ داده بود شرح می داد: «عمو سلمان! آن شب دور هم جمع شده بودیم و برای آینده ی کودکی که در راه بود نقشه ها می کشیدیم. خواهرم زینب مدام قربان صدقه ی برادری می شد که در شکم مادر منتظر قدم گذاشتن به این دنیا بود. پدرم داشت خاطره ی آخرین سفر حجش با پدربزرگم را تعریف می کرد که پدر بزرگ دست پدرم را بالا برده بود و او را به عنوان سرور و رهبر قبیله بعد از خودش معرفی کرد. همه ی مردم راضی و خوشحال بودند و اولین کسی که پیشگام شده بود برای بیعت، شرارت در چشمانش برق می زد انگار که نیت شومی در سر می پروراند. صدای کوبیدن در مانع از اتمام حرف های پدرم شد. صدای زوزه ی گرگ های منتظر، من و برادر و خواهرم را به وحشت انداخته بود. همان کسی که پیشگام بیعت با پدرم بود آمده بود تا ارث نداشته اش را از ما طلب کند. مادر خواست مانع حمله ی گرگ ها شود اما…خون داشت از مسمار در چکه می کرد و چادر مادر در آتش می سوخت، فریاد مادر بلند شد که آخ محسنم از دست رفت…آن ها حمله ور شدند و دست های پدرم را به بند کشیدند. مادر به زحمت از زمین بلند شد تا مانع بردن پدر شود که دیدم سایه ی دستی از بالای سرم رد شد، صدای رعد مهیبی آمد و مادر نقش زمین شد. همسایه ها هم فقط نظاره گر بودند. پدرم را به زور بردند تا خلعت ولایت را که خدا بر تنش کرده بود بر تن دیو صفتان کنند. مادر چند روزی در بستر بیماری بود. درد پهلو امانش را بریده بود. گاهی میان درد دل زینب با مادر می شنیدم که: دخترم آماده ی طوفان های سخت تر باش که باید امتی را از بلایی عظیم نجات دهی. دخترم روزی خواهد رسید که باز گرگ ها هوس حمله به حریم تو کنند اما این بار برادران چند نسل بعد از تو حتی اجازه ی نزدیک شدن آن ها به خانه ات را نخواهند داد. صدای اذان مانند لالایی برای مادر بود که روز آخر وقتی موذن خواند: اشهد انّ محمداً رسول الله …مادر برای اولین بار در زندگی و برای همیشه راحت خوابید.»

هاج و واج از خاطرات تلخ حسن با خود گفتم غم من در برابر مصیبت های این خانواده قطره ای است در برابر دریا پس چرا با این حال آن ها شاکر خداوند هستند و تو شاکی از او. نشانی مزار مادرشان را خواستم اما…

مَلِک بانو

     نِویسنده: محمّد طالبی

شب ها خواب می بینم و در خواب هایم جایی که بوده ام نَه خبری از خانه ی خان بابا است و نَه کُلفتی که با ما زندگی می کند… !
دندان درد ندارم و شِکم سیر هم هستم و احتیاجی نمی بینم کلّه ی سحر با بَد و بیراه های خان بابا بلند بشوم و برای کارگری پا به کوره آجُر پزی بگذارم و صبح تا شب کنار یک مُشت حمّال و بدبخت بیچاره کار کنم… !
در خواب، داخلِ قَصری زندگی می کنم. پَری هایی آن جا هستند که از جلدشان در آمده اند و دور و برم را گرفته اند. لباس های نازکی پوشیده اند و در طبع و حرف زدن هیچ یک از آدم هایی که تا به حال دیده ام به آن ها نمی رسند. غذاهای اعیانی ای که خوب طبخ شده و به بی مزّه گی ناهاری که در کوره آجُر پزی می خورم نیست، برایم می آورند و سَر مست و رها نَه به خودم و نَه به مشقّت های زندگی ام فکر می کنم و خیال ام از همه ی محرومیت هایی که در زندگی واقعی و در خانه خان بابا کِشیده ام راحت است… !
هر وقت از خواب می پرم، تن ام هنوز بویِ عطر زن هایی که در قصر با من زندگی می کنند می دهد و دهان ام طعمِ خوش رایحه ای گرفته است… !
از اُتاق که بیرون می آیم چشم ام به جنازه خان بابا می اُفتد که بدونِ کفن روی زمین افتاده است و کُلفت خانه اش می گوید: چند روزی از مُردن اش می گذرد و در این مدّت تو در خواب بودی و بیدار نمی شدی… !
کُلفت خان بابا که از خوابیدن ام حرفی به میان می آورد دوباره به یاد خواب ام می اُفتم و جسدِ خان بابا را فراموش می کنم… !
در خواب از تمام عیب های زندگی ام بَری به نظر می آیم و پوششِ مادّی ای ندارم… !
پَری پیکر و پَری چهره و پَری دیدارهای فریبایی که با من بوده اند همه ی دل رُبایی ها و لذّت هایی که در زندگی واقعی از من سلب شده را دارند و شبیه شِعرهای غنایی ای اند که من شب ها در آن اُتاقی که سوسک ها از گوشه کنار درزهای دیوار از سَر و کول ام بالا می روند می خوانم و به بی معنایی شان فکر می کنم… !
در قَصر، به نُسخه نَفیسی تبدیل می شوم که آکنده از عیش و طرب و کام ورزی و عشق بازی ام !
کُلفت خان بابا، اسم اش مَلِک بانو است و من از وقتی چشم باز کرده ام سایه او را جای مادری که سال ها قبل مُرده، در آن خانه دیده ام… !
مَلِک بانو گردن بندی دارد که مالِ مادرم بوده و خان بابا آن را به او داده است. مدّت ها پیش اتّفاقی، در صندوقچه ای که خان بابا در انباری نِگه می دارد چشمم به آن گردن بند اُفتاد و وقتی صاحب گردن بند را از خان بابا پرسیدم، گفته بود متعلق به مادرت است… !
مَلِک بانو ابروهای کِشیده سیاه و مُژه بلندی دارد. خالِ ریزی بالای لب هایش هست و رنگ پوستِ روشنی دارد.
قیافه اش به کُلفت ها نمی خورد. وقتی به من نگاه می کند، چیزی در چشم هایش کِش می آید!
زنِ زیبایی که خان بابا او را برای خودش حلّال اعلام کرده، امّا تا جایی که من می دانم پایِ این محرمیّت خُطبه ی عقدی خوانده نشده است… !
هر وقت او را مشغول جارو زدن حیاط و تمیز کردن رخت و پاش های خانه می بینم، نگاه به دامن چین پَهلویِ کوتاه اش می اندازم که تا زانویش می آید و بیشتر وقت ها جورابی به پاهای خوش تَراش اش نمی کند.
دل ام می خواهد وقتی خان بابا بعد از ظهرها داخل انباری پای بافور مَنقل اش نشسته است، کُلفت خانه اش را به اُتاق ام ببرم و ناحقّ بودنِ حقّ خان بابا در به تملّک در آوردن آن زنِ نامحرم در خانه را، با میخ به دیوار بکوب ام و جِداره های شهوت خان بابا را دور بریزم و خودم را پیش مَلِک بانو مُستحق ترین آدم خانه ی خان بابا معرفی کنم… !
امّا نَه به این کُلفت خانه ی نفرین شده مان اعتماد دارم و نَه به آن خان بابایِ بی مروّت که فکر کنم جنازه بی کفن اش چند روزی ست بر روی زمین اُفتاده و اگر به عالم خلسه نرفته و احتمال برگشتن اش دیگر وجود نداشته باشد، باید جسدِ بو گرفته بی کفن اش را بردارم و او را در یکی از قبرستان های دور و اطراف خانه مان، در همین حوالی دفن کنم و بعد بیایم سراغ این مَلِک بانوی خودمان و مُتقاعدش کنم که خانه بعد از مرگ خان بابا نیز به کُلفت نیاز دارد و هر جوری شده همین جا بماند، تا آن وقت دیگر نیازی به دیدنِ قصر و پری های کوک و کِیفورش در خواب نداشته باشم… !
دوره دندان دردم هم تمام شود و دیگر مجبور نباشم صبح ها از خواب بلند شوم و پا به آن کوره خراب شده آجُر پزی بگذارم و کنار بدبخت بیچاره ترهایی از خودم حمّالی بکنم و به اُتاق خان بابا که فضای بزرگ تری دارد نقل مکان کنم و شب ها به جای خواندن شِعرهای غنایی ای که خواندن اش دیگر به دردم نمی خورد، تا صبح با مَلِک بانو عشق بازی کنم و روزها به جای نشستن پشتِ پنجره اُتاق و نگاه کردن به کُلفت خانه مان، مِثل خان بابا صندلی در حیاط بگذارم و با ولع چشم به آن زنِ تصاحُبی نامَحرم که فکر کنم جایی جُز زندگی کردن در این خانه ندارد، بدوزم … !

نیکی و بدی

داوینچی موقع کشیدن تابلو “شام آخر” دچار مشکل بزرگی شد: می بایست “نیکی” را به شکل عیسی” و “بدی” را به شکل “یهودا” یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی دریک مراسم هم سرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: “من این تابلو را قبلاً دیده ام!” داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: “سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز می خواندم، زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!”

می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کى و کجا سر راه انسان قرار بگیرند!

قاعده ۹۹ !

پادشاه از وزیرش می‌پرسد: چرا همیشه خدمت‌کارم از من خوشحال‌تر است در حالی که او هیچ چیزی ندارد و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روزِ خوبی ندارم!!؟

وزیر گفت: سرورم شما باید قاعده ۹۹ را امتحان کنید. پادشاه گفت: قاعده ۹۹ چیست؟ وزیر گفت: ۹۹ سکه طلا در کیسه‌ای بگذار و شب آن را پشت درب‌ اتاق خدمتکار بگذار و بنویس این ۱۰۰ دینار هدیه‌ای است برای تو و سپس در را ببند و نگاه کن چه اتفاقی رخ می‌دهد. پادشاه نقشه را آن‌طور که وزیر به او گفته بود، انجام داد….
خدمتکار پادشاه، آن کیسه را برداشت و موقعی که به خانه رسید سکه‌ها را شمرد، متوجه شد یکی کم دارد. پیش خود فکر کرد که آن را در مسیر راه گم کرده است. همراه با خانواده‌اش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند، هیچی پیدا نکردند. خدمتکار ناراحت شد از اینکه یک سکه را گم کرده است. پریشانی به سراغش آمد با آنکه آن‌ همه سکه‌های دیگر را در اختیار داشت. روز دوم خدمتکار پریشان حال بود، چرا؟ چون شب نخوابیده بود، وقتی که پیش پادشاه رسید چهره‌ای درهم و ناراحت حال، مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود.

پادشاه آن موقع فهمید که معنی قاعده ۹۹ چیست. آری، قاعده ۹۹ آن است که همه ما ۹۹ نعمت در اختیار داریم که خداوند به ما هدیه داده است و تنها دنبال یک نعمت هستیم که به نظر خودمان مفقود است و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک نعمت گمشده می‌گردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت می‌کنیم و فراموش کرده‌ایم که چه نعمتهای دیگری را در اختیار داریم.

معنی افق!

می‌گویند در زمان لئونید برژنف، کنفرانسی دربارۀ کمونیسم در مسکو برگزار شد. برژنف رفت پشت تریبون و سه ساعت و نیم با شوق فراوان دربارۀ آیندۀ اتّحاد شوروی صحبت کرد و در پایان سخنرانی گفت: “رفقا، باید به اطّلاع‌تون برسونم که کمونیسم اکنون در «افق» بشریت دیده می‌شود!”
همه بلند شدند و دست زدند.

یکی از حاضران در جلسه از بغل دستی‌اش پرسید: رفیق، راستی «افق» یعنی چی؟
بغل دستی گفت: من هم نمی‌دونم، رفیق!

آن شخص رسید خونه و بلافاصله دایرهالمعارف رو باز کرد، و دید زیر کلمۀ «افق» این معنی نوشته شده است:
«افق» خطّی خیالی است که بیننده وجود آن را جلوی چشم خود تصوّر می‌کند، ولی هر قدر که به سمت آن قدم بر می‌دارد، آن خط از وی دورتر می‌شود!

دست های آلوده

    نویسنده: حسین رسول زاده

 

کرونا در همان ابتدای ورودش حکمی داد: “دست‌های تان را بشویید. فقط با شستن دست‌هاست که خواهید ماند. نجات در شستن دست‌هاست و در این حکم پیامی نهفته است. پیامی نه فقط برای آدم‌ها و انسان‌های متفرد، بلکه خطاب به بشریت. زیرا دست‌های بشر آلوده است. آلوده به قتل درختان و نابودی جنگل‌ها، کشتار حیوانات و تبدیل زیست‌گاه‌های آنان به سازه‌های بتنی، نسل‌کشی جانوران، کشتن رودها و دریاها و تالاب‌ها، جنگ و خون‌ریزی و بهره‌کشی، انباشتن جهان از زباله، تاراج لبخند و مهربانی …
پیش‌تر هم طبیعت به بشر هشدار داده بود؛ با طغیان رودها و سرکشی رودخانه‌ها و سونامی اقیانوس‌ها، با زمین لرزه‌ها و فریاد‌های زمین، با خشک‌سالی‌ها و دریغ‌ورزی‌ها…
اما بشر سوار بر سرعتی لجام گسیخته همچنان می‌تاخت… و اکنون بشر دست از جهان شسته و دست‌هایش را می‌شوید! اکنون جهان کمی آرام گرفته است. در خبرها آمده رودخانه‌های ونیز، دوباره زلال شده و می‌توان بازی ماهیان و آبزیان را دید، دریاها آرام گرفته‌اند، آبی شده‌اند، شب‌ها می‌توان ستاره‌ها را دید و روزها چنان از دود و غبار زدوده شده‌اند که می‌توان دست بر آسمان سائید. خودروها ایستاده‌اند و کارخانه‌ها خرناسه نمی‌کشند، حتا جهان از ازدحام صداها خلاص شده است!
بشر مشغول شستن دست‌هایش هست و جهان درنگی کرده است تا نفسی تازه کند.
اما این دست ها هنوز آلوده‌اند، پاک نشده‌اند. هنوز در حسرت روزهای گذشته هستیم، دل‌مان برای آن روزها تنگ شده، برای همان روزها که سوار بر سرعت، جهان را می‌آلودیم و به چیزی بدل می‌کردیم که اکنون شده است!
دست‌های‌مان هنوز آلوده است. باید بیشتر بشوییم، زیرا هنوز می‌توانیم بر سر تکه‌ای نان، بسته‌ای بیسکوئیت با هم بجنگیم. هنوز می‌توانیم همه‌ ماسک‌ها و دستکش‌ها را برای خودمان بخواهیم، از دیگری سبقت بگیریم، سهم بیشتری به چنگ آوریم …
دست‌های بشر آلوده است. هنوز آلوده است. باید بیشتر شست…
کرونا هنگامی خواهد رفت که پیام طبیعت را بشنویم و دلمان نه برای گذشته های ویران، که برای آینده تنگ شود.

مستر میجر جیکاک

 

مستر (میجر ﺟﯿﮑﺎﮎ) ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺳﯿﺪ ﺟﯿﮑﺎﮎ، ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺩﺍﺭﺳﯽ، ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ. ﻭﯼ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺍﯾﻞ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮﯼ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﻔﺖ ﺧﯿﺰ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺳﮑﻨﯽ ﻣﯽﮔﺰﯾﻨﺪ. ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺎ ﻓﻨﻮﻥ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻭ ﺣﺮﺑﻪﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﺗﻮﺟﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﻄﻮﻑ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺷﯿﻌﻪ، ﺟﺎ ﻣﯽﺯﻧﺪ. ﺟﯿﮑﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮﯼ ﻓﻘﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﺍﺟﺘﻬﺎﺩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ، ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﭘﯿﺶﻧﻤﺎﺯ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ. ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ، ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻣﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ (ﻉ) ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﻧﺠﺲ (ﻧﻔﺖ ) ﺩﻭﺭﯼ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺍﺩﻋﺎﯾﺶ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﻋﺒﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺍﺛﺮ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ که ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺭﮐﯽ ﺑﺮ ﺣﻘﺎﻧﯿﺖ ﻣﻦ! ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﺶ ﺗﺸﺮﯾﺢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻞ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﻍ ﺟﻨﻮﺏ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺍﻃﺮﺍﻑ آﻥ ﮐﺎﻏﺬ ﺗﯿﺮﻩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺛﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻧﻘﺶ ﺑﺒﻨﺪﺩ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ، ﺩﺭ مناظره ای ﺑﺎ ﯾﮏ روحانی ﺷﯿﻌﻪ، ﻣﺪﻋﯽ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﯾﺶ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺍﺯ ﻧﺦ ﻧﺴﻮﺯ، ﺣﻘﺎﻧﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ!

ﺟﯿﮑﺎﮎ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻫﻪ ۱۳۲۰ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ، ﻓﺮﻗﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪٔ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ، ﺑﻮﯾﺮﺍﺣﻤﺪ ﻭ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻃﻠﻮییاﻥ ﯾﺎ ﺳﺮﻭﺷﯿﺎﻥ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯿﺖ ﻗﺮﯾﺐﺍﻟﻮﻗﻮﻉ ﻇﻬﻮﺭ امام زمان(عج) ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻩﺍﻧﺪ. از دیگر حکایات جیکاک عصای معروف است که با آن معجزه می کرد و وقتی آنرا به بدن کسی می زد به آن شوک عجیبی منتقل می شد. جیکاک مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از کسانی را که به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد، تخریب می کرد! بعدها فاش شد که در عصای معجزه آسای مستر جیکاک جز یک پیل خشک الکتریکی و یک مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوک الکتریکی به افراد نگون بختی می شده که مستر جیکاک هنگام تماس عصا با آنها دکمه وصل جریان را فشار می داده است!

در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می کرد و هنگامی که قرار بر اثبات شد، کبریتی روشن کرد و گفت: هر کس راست بگوید این کبریت ریشش را نمی سوزاند. اول کبریت را به ریش خود گرفت که نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند. به آنها قبولاند که دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد که ریش او مصنوعی و نسوز بود. اقدام بعدی جیکاک پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود. جیکاک مجلس وعظ و منبر برپا میکرد و آخرش هم روضه امام حسین(ع) میخواند و وسط روضه موقعی که همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی که وسط مجلس بود پرتاب میکرد. از بند قبل علاقه جیکاک به پارچه نسوز را بیاد دارید؟ عمامه نمی سوخت و جیکاک آن را به عنوان معجزه خود بیان می کرد و ادعای سید بودن می کرد، در ضمن او هیچکس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت. از اینجا بود که او به “سید جیکاک” معروف شد!

به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیکاک یا به قولی سید جیکاک با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود تو که مهر علی توی دلته/ نفت ملی سی چنته؟ یعنی تو که مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی!
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها کرده و با تشکیل دستجات متعدد و درست کردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می کردند و این چنین بود نفوذ استعمار بریتانیا روباه پیر در ایران که برای منافع خود از هیچ کاری دریغ نمی کند!


     ﻣﻨﺑﻊ: ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﯾﻞ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ؛ ﺍﺛﺮ ﺭﺍﻑ ﮔﺎﺭﺛﻮﯾﺖ، ﺗﺮﺟﻤﻪ: ﻣﻬﺮﺍﺏ ﺍﻣﯿﺮﯼ-ﺍﺳﻨﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ (۱۳۲۰ – ۱۳۲۵ هجری شمسی )

آقانور

      نویسنده: دکتر عباس منظرپور – برگرفته از کتاب در کوچه و خیابان

 

       اولین روضه خوانی که روضه دوره‌ای را در تهران مرسوم کرد، آقانور بود. مردم می گفتند نور از آقا می بارد! به همین جهت به آقانور شهرت داشت. پیری او را به یاد می‌آورم قدی کوتاه – کمی چاق – محاسنی خیلی بلند و مثل برف سفید داشت. عمامه‌اش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن می‌کرد. مردم می‌گفتند نور از آقا می‌تراود. محتسب شیخ شد و فسق خود را یاد ببرد. قصه ماست که در هر سر بازار بماند. هیچکس نام واقعی او را نمی‌دانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند. دکتر عباس منظر پور در کتاب خاطراتش می گوید: “آقانور خیلی مجلس داشت و به سبب کمبود وقت روضه‌هایش بسیار کوتاه بود. تا پیش از آقانور روضه‌ها معمولاً یا در ایام عزاداری و یا به مناسبت نذر و امثال آن خوانده می‌شد و این آقانور بود که روضه را تابع نظم و قانون کرد. خیلی مجلس داشت و به همین مناسبت روضه‌هایش بسیار کوتاه [ تقریبا ۲ تا ۵ دقیقه ] بود. مردم به همین هم راضی بودند و صِرف حضور
آقانور را در خانه خود باعث سلامتی و خوشبختی میدانستند. ‏به محض این که روی صندلی [ به جای منبر ] می‌نشست، یک استکان چای یا قنداغ به دستش می‌دادند و استکان را دهان می‌برد و لب خود را با آن آشنا می‌کرد و گاهی چند قطره ای از آن را می‌نوشید و بقیه را پس می‌داد. همسایه ها و بیمار داران هر یک مقداری از چای یا قنداغ آقا را برای سلامتی بیمار خود همراه می‌بردند. آقانور با الاغ حرکت می‌کرد و همیشه یک نفر دنبالش بود. همراه او را پا منبری می‌نامیدند چون به غیر ار اینکه از الاغِ آقا نگهداری می‌کرد، بعضی اوقات در داخل مجلس پای منبر آقا هم می‌ایستاد و بعضی مرثیه ها را دوصدایی باهم می‌خواندند. همین پامنبر خوان ها بودند که پس از چندی خود روضه خوان می‌شدند و یکی از آن‌ها همسایه دیوار به دیوار ما بود که ۶ – ۷ سالی هم از من بزرگتر بود. الاغِ آقا خیلی خوب خورد و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضایتی حیوان هم این بود که کسانی موهای بدن حیوان را می‌کندند و داخل مخمل سبز می‌گذاشتند و پس از دوختن آن را برای رفع چشم زخم به گردن اطفالشان می‌آویختند و چون حیوان از کندن موهای بدنش ناراحت بود کسانی و به خصوص بچه‌هایی را که به او نزدیک می‌شدند گاز می‌گرفت. یکی از بچه‌ها خواهر کوچک من بود که خیلی هم بچه ناآرامی بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صدای فریاد بچه به کوچه دویدیم و با زحمت او را از دندان حیوان نجات دادیم و هنوز پس از حدود شصت سال جای دندان الاغ روی پوست شکم او پیداست. باری ، کار آقانور خیلی سکه بود. غیر از خانه خانه های شهری باغ و ساختمانی در زرگنده داشت که به آلمان ها اجاره داده بود. پیش از جنگ جهانی دوم آن موقع آلمان ها خیلی در ایران بودند و در زمینه صنعت و تجارت بسیار فعال بودند همچنین در کارهای سیاسی و تبلیغاتی!
      روز دوازدهم هر ماه قمری منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. یکبار در اوائل سال ۱۳۲۰ آقانور پیش از شروع روضه مطلبی به این مضمون گفت: “این هیتلر که در آلمان پیدا شده، هیت‌لُر است. از لرستان رفته و سید هم هست. نایب امام‌ زمان (عج) است و مأموریت دارد همه دنیا را فتح کند و به حضرت تحویل بدهد. البته این ها مطلبی بود که آقانور می‌گفت و هیچکس در صحت آن شک نداشت. مدتی گذشت و متفقین ایران را اشغال کردند و آلمان ها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده آقانور به انگلیس ها اجاره داده شد و مدت کمی پس از اشغال ایران روزی را به یاد می‌آورم که آقانور همانطور که در خیابان‌ها و کوچه‌ها بر الاغ به مجالس خود می‌رفت [و همینطور در مجالس نیز] با صدای بلند اعلام می‌کرد که شب جمعه آینده زلزله شدیدی در تهران به وقوع می‌پیوندند و فقط کسانی که به امامزاده ها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود. معلوم است که آن شی تهران به کلی تخلیه شد. ما هم با خانواده و با گاری به شاه عبدالعظیم رفتیم و علت آن بود آن بود که ماشین دودی به قدری که مادرم ترسید ما زیر دست و پا له شویم. با این حال بعضی از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزاده‌ه بروند در وسط خیابان خوابیدند. آن شب زلزله نیامد، ولی ماه بعد که آقانور برای روضه به خانه ما آمد؛ بدون این که کسی علت نیامدن زلزله را بپرسد. خودش گفت: حضرت به خواب کسی آمده و پیغام داده که چون معلوم شد مردم خیلی مومن و با عقیده هستند. دستور دادم زلزله نیاید البته این را هم باور کردند. فقط پدرم که درویش هم بود، گفت: انگلیسی‌ها می‌خواستند میزان نادانی ما را امتحان کنند که با این ترتیب به مقصود خود رسیدند…! هیچکس حرف پدرم را باور نکرد. وقتی آقانور مُرد در حقیقت تهران عزادار و تعطیل شد.



چرا زنی شبیه فرنگی ها قسمت ما نمی شود؟

حسین ‌‌قلی خان نظام السلطنه از فرنگ برای رفیقش محمد ولی خان افشار نامه ای می فرستد و فراوان از زنان فرنگی تعریف می کند که در عقل و خط و سواد بی همتایند و بیکران از زنش گلایه دارد که چرا قسمتش زنی شبیه زنان فرنگی نیست و پاسخ محمد ولی خان به نامه بی نظیر است؛

قربانت شوم
عقل و شعور ذاتی ست نه اکتسابی، ولی خط و سواد که مکتبی ست!
شما که اهل دودمان جلیلۂ قجرید و تمام مقدرات ایران و ایرانی در دست ایل و اقوام و طایفۂ شماست، کدام مدرسه را برای زنان ساخته اید؟
کدام معلم و معلمه را تعیین نموده اید برای آموزش به زنان؟
عدم قابلیت زنان را با چه معیاری اندازه گرفته اید؟
از کجا پی به بی استعدادی زنان ایران برده اید؟

آخر
ارزش زن ایرانی را به سازگاری با اندرونی معیار گذاشته اید، نه خط و سواد!

از زن، ضبط و ربط اولاد و خانه داری خواسته اید، نه خط نویسی!

زنان را در مسیر خرافه و سحر و دعا و جادو و اطاعت کورکورانه رهنمود کرده اید نه علم و ترقی!

زنان شجاع و آزاده را به جرم سرپیچی از فرامینتان کتک میزنید تا سر حد مرگ

زنان را کنیز و کلفت میخواهید نه مؤثر در پیشرفت مملکت

زنان را نصف مرد میدانید و ضعیفه خطابشان می کنید

و تمام عزت نفس و خودباوری را از زنان مملکت سلب کرده اید، بعد توقع دارید شبیه زنان فرنگ شوند
زهی خیال باطل……

برگرد رفیق
برگرد به مملکت و با زنت شبیه فرنگیان رفتار کن بعد خواهی دید زن ایرانی در عقل و هوش و درایت و کیاست و ذکاوت سرآمد جهانی است
برگرد ……

محمد ولی خان افشار
طهران
به تاریخ ۱۵ ذی القعده ١٣٢٠ ه.ق

حکایت مگر سر آوردی!

   تنظیم از علیرضا کارآموزیان

 

      در زمان جنگهای روس و ایران در دوره فتحعلی شاه قاجار که شکست لشکر ایران نزدیک شد یکی از دراویش بنام “حاج میرزا محمد اخباری” نزد شاه رفت و متعهد شد که تا چهل روز سر سردار روسی بنام “اشپختر” را تحویل دهد و همزمان پیشگوئی کرد که ممکن است بر سر این کار سر خود را نیز از دست بدهد. به همین منظور در زاویه حرم شاه عبدالعظیم به چله نشست و در روز موعود خبر کشته شدن سردار روسی را به اطلاع شاه رسانیدند و چون خبری از سر نشد شاه او را احضار و پرسید: پس سر چه شد؟ درویش گفت: اسب آورنده در گودالی افتاده و دستش شکسته است او مقصر نمیباشد. که همینطور هم شده بود و چون سر برسید درویش با سرعت راه عتبات (‌عراق ) را پیش گرفت. از آن طرف اطرافیان شاه به او گفتند که میرزا محمد اخباری همانطور که از راه دور سردار روسی را کشت شما را هم میتواند از میان بردارد و شاه را وادار نمودند تا کسی را به عتبات فرستاده و وی را تلف بکند. این ضرب المثل « مگر سر را آوردی» تا اوایل دهه ۲۰ در بین مردم معمول بوده و به کسانی میگفتند که ادعای انجام کاری شاق و بزرگ میکردند.