تاریخ انتشار :

گفتگوی پرتو آذرخش  با ناب ترین اندیشه ی جهانی 

دیروز که از کوهسار به خانه بر می گشتم. پوراندخت یلدای ابرو کمان و گیس بریده ی بلند بالا را دیدم که یک سبد پر از آجیل و شلغم و زردک و کدو تنبل و انار و هندوانه و دیگر میوه ها در دست راست و یک سبد پر از مهربانی در دست چپ داشت و در راهوار نجابت و وقار.. با گامهایی استوار.. بسوی سرزمین میترایی اهورایی پارس می آمد…
 چشمم که به قد رعنای این اندیشه ی ناب کهن تاریخ سرزمین و زادگاهم افتاد، به وجد آمدم و پر از شوق و شادی شدم و سر از پا نمی شناخنم.
رو بروی رخ زیبای مهربانو یلدا که ایستادم، به رسم ادب به او درود گفتم و پرسیدم: “ماهرخ بلند بالای سرزمین پر گهر پارس،  به کجا چنین شتابان؟”
یلدا بانو بعد از اینکه درود گفتنم را از سر شوق پاسخ داد و با لبخند شیرین اهورایی گفت: “به زادگاهم سرزمین پارس می روم. چراکه اخیراً یک حسی مانند عشق، یک حسی مانند بلند آرروزهای زندگی، یک حسی مانند دلخواستن، یک حسی مانند پرواز به سوی بی نهایت هستی؛ در وجودم تلنگر خورده است که انگار ایرانیان. با هم هماهنگ شده اند تا با کمک گرفتن از فرهنگ مهر و نور میترایی به اصل خویش باز گردند.
 می روم تا به پرتو آذرخش بگویم، آهای! بچه افچنگی بی سواد، آن چند بیت شعر خود را که در شعر پرشیا در جواب مولا سروده ای از دفتر شعرت پاک کن، چرا که شما در جواب مولانا که گفته است
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش ‌
عاقبت یابد وصال وصل خویش
و شما گفته ای:  
من ز اصل خویش و خود دورم هنوز
قرق در بیگانگی با آه و سوز
خسته ام از روزگار وصل خویش
گشته ام، پیدا نکردم اصل خویش
 اگر پرتوآذرخش را ببینم میگویم که این چند بیت را از شعر پرشیا پاک کند، چراکه ایرانیان هر ساله با شتاب به استقبال من می آیند.
می روم تا صدای آنانی که به اصل خویش باز گشته اند و مرا از آنسوی فلک افلاک فرا می خوانند جواب گویم و ندای دل آنان را بشنوم و سبدهای خوراکی و مهربانی را هدیه به آنان دهم تا بلندترین شب چرخش دوار زمین را به شور و شادی و رقص و پای کوبی بگذرانند و سپیده دم فردا را به انتظار بنشینند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *