زندگینامه

دوران کودکی مارک تواین

     نوشته: مارک تواین – مترجم: ماندانا قدیانی

 

       جان کلیمنس، پدر ساموئل، در شهر میسوری به نام فلوریدا یک کشاورز، بازرگان و رئیس پست خانه بود. همسرش، جین کلیمنت، زنی پر تحرک و پر جنب و جوشی بود که دوست داشت به نوعی از زیر کار در برود و بعد بازیگوشی کند، اما شوهرش نمی دانست که بازیگوشی به چه معنایی است. خیلی خوب شروع نکرد و سالیان پیش وقتی اوقات فراغتی بدست می آورد، پیش خودش می نشست و چیزی اختراع می کرد. وقتی قطعه بزرگ زمین تنیسی را فروخت، زمان بسیار زیادی را صرف فکر کردن در مورد کارهای خوبی می کرد که می توانست برای خانواده اش انجام دهد. زمانیکه جوان تر بود، هفتاد و پنج هزار هکتار زمین خرید که هر کدام چند سنت می شدند و هنگامیکه قیمت زمین بالا رفت، حداقل انتظار داشت به عنوان میلیونر معرفی شود. «جان کلیمنس» یک مرد خوب و به نوعی دانشمند بود، اما یک ذره هم خوشحال نبود. فرزندانش هرگز ندیدند که او در تمام عمرش بخندد. خانم کلیمنس وقتی با عجله کارهای خانه را انجام می داد، دوست نداشت کسی در اطرافش باشد. بنابراین، شش فرزند روزها را صرف پرسه زدن بیرون شهر، جمع آوری گردو و توت می کردند و وقتی شب می شد و شام شان را می خوردند، دور آتش باز جمع می شدند و جنی، یک دختر برده، یا عمو نِد، کشاورز سیاه پوست، را نوازش می کردند تا برایشان داستان تعریف کنند. 

        عمو نِد راوی معروفی بود و زمانیکه جادوگران و دیوها را تعریف می کرد، بچه ها طوری از بالای شانه های خود نگاه می کردند که انگار نصف شان انتظار داشتند موجودات عجیبی را در اتاق ببینند. تمام داستان ها با “یکی بود یکی نبود” شروع می شدند و هر کدام متفاوت به پایان می رسیدند. یکی از بچه ها، «سام کلیمنس»، قصه های عمو نِد را تحسین می کرد برای اینکه به سختی می توانست برای شب بعد صبر کند. «سام» بچه حساسی بود و همسایه ها سرشان را تکان می دادند و اظهار می داشتند که هرگز مثل یک مرد زندگی نکرد و همه همیشه از او به عنوان «سام» کوچولو یاد می کردند. هنگامیکه خانم «کلیمنس» به شهر دیگری رفت، مادر فوراً گفت: “بسیار خب، شاید هانیبال برای کارتان خوب باشد، ولی فلوریدا بیشتر به درد «سام» کوچولو می خورد که من می بایست هر تابستان را اینجا صرف بچه ها در مزرعه «کوارلز» کنم.”

       وقتی این نقشه را عملی کرد، بچه ها خوشحال شدند چون خانم «کوارلز» می خندید و برایشان جوک تعریف می کرد، برایشان تاب های بزرگ می ساخت، اجازه می داد گاو سواری و اسب سواری کنند و در چمن زارهایی که همه شان آرزو داشتند، جست و خیز کنند. آنقدر تفریح و ورزش کردند که دلشان می خواست بدون شنیدن داستان به رختخواب بروند. «سام» گوشتالو شد. زمانیکه اول تابستان پیش خانم کوارلز مهربان رفتند، اتفاق جالبی افتاد. خانم «کلیمنس» به همراه بچه های بزرگتر، نوازد تازه و جنی در یک واگن بزرگ جای گرفتند. «سام» خواب بود و آقای «کلیمنس» هم منتظر ماند تا بیدار شود و بعد او را سوار اسب کند تا به بقیه ملحق شود. خب، همانطور که آقای «کلیمنس» منتظر تمام شدن چرت سام بود، به اختراع جدید یا زمینش در تنسی فکر کرد و اسب را زین کرد، افسارش را به دست گرفت و بدون او رفت. هرگز دوباره به سام فکر نکرد تا اینکه همانطور که به حیاط بیرونی «کوارلز» می رسیدند، همسرش گفت: «سام کوچولو کجاست؟» 

      با لکنت گفت: «چطور – چطور مگر. باید فراموشش کرده باشم.» البته از خودش خجالت کشید و سریع با اسب چابک به هانیبال رفت که سام آنجا گرسنه و وحشت زده و در خانه قفل شده سرگردان بود. وقتی سام پنج سالش شد به مدرسه رفت. قطعاً دوست نداشت درس بخواند، اما یاد گرفت خواننده و هجی کن خوبی شود. در نُه سالگی شناگر خوبی شد (هرچند هنگام یادگیری نزدیک بود سه بار غرق شود) و عاشق رودخانه بود چون تقریباً هر ساعت در روز کنار ساحل پیدا می شد. آرزو داشت با کشتی بخار سفر کند و یکبار فرار کرد و در عرشه کشتی قایم شد تا اینکه به رودخانه رسید. به محض اینکه خودش را به کاپیتان نشان داد، در ساحل پیاده اش کردند، پدرش به دنبالش آمد و یک شلاقی خورد که تا مدت ها یادش ماند. در نُه سالگی سری بسیار بزرگ تر نسبت به بدنش داشت و حتی بزرگتر هم به نظر میرسید چون چنین موهای مواج و حنایی داشت. دارای چشمان خاکستری قشنگ، صدای کشیده و آرام بود و چنان چیزهای مضحکی می گفت که پسرها به هر چیز می گفت، گوش می دادند. «ویل بوئن» و «جان بریگز» دو تا از بهترین دوستانش بودند و این سه دوست می توانستند مانند گوزن بدوند و اینکه چه موقع ماهی می گرفتند یا شنا می کردند معمولاً صرف غاری می شد که پیدا کرده بودند.  

      در دوازده سالگی، یک پسر شلخته، شاد، پابرهنه و اغلب شیطون بود و فقط در دو چیز در مدرسه بهتر بود. برنده مدال هفتگی املاء شد و انشاهایش به قدری خنده دار بودند که معلم ها و دانش آموزان آنقدر می خندیدند که اشک شان در می آمد وقتی با صدای بلند می خواندند. معلمانش می گفتند او باید خودش را برای نویسنده شدن آماده کند، اما به نظر نمی رسید که در این دنیا سکاندار کشتی شدن، کار شریف و مطلوبی باشد. بیشتر عاشق رودخانه بزرگ می سی سی پی شد تا آن مکانی که می شناخت یا تصور کرده بود. پدر سام هنگام مرگ زمزمه زمزمه کنان گفت: «زمین تنسی را نفروش! دو دستی بهش بچسب چون از طریق آن پولدار می شوی!» بعد از مرگ پدر، سام حرفه چاپگری را یاد گرفت. در ایجاد نوع و درستی سرعت عمل داشت برای اینکه خیلی زود به برادر بزرگش کمک کرد یک روزنامه راه بیاندازد. تا هجده سالگی با برادرش کار کرد و بعد به مادرش گفت که می خواهد عازم دنیا شود. «جین کلیمنس» پسرش را بسیار دوست داشت و از جدایی متنفر بود، اما وقتی دید قلبش آماده رفتن است، سراغ انجیل رفت و گفت: «بسیار خب سام، شاید امتحانش کنی، اما از تو می خواهم این کتاب را نگه داری و به من قول بدهی. از تو می خواهم این کلمات را بعد از من تکرار کنی: “رسماً قسم می خورم که زمانیکه رفتم قمار نمی کنم یا یک قطره نوشیدنی هم نمی نوشم!»

       این کلمات را بعد از مادرش تکرار کرد، با او خداحافظی نمود و به خیابان لوئیس رفت. قصد سفر داشت و از آنجا که از طریق کار در روزنامه پول کافی بدست آورده بود، از نیویورک، فیلادلفیا دیدن کرد و هنگامیکه شانس سکاندار کشتی شدن در رودخانه می سی سی پی را بدست آورد، عازم آمریکای شمالی شد. زمانیکه این حرفه را یاد گرفت، شادتر از حالا در زندگی اش بود. اگر می خواستید بدانید در این موقع چه اتفاقی برایش افتاد، باید کتابی که نوشت، زندگی در رودخانه می سی سی پی، را بخوانید. کتاب های فوق العاده ای نوشت و هر چه می نوشت را با نام عجیب “مارک تواین” امضاء می کرد و این یک اصطلاح قدیمی بود که توسط سکانداران کشتی بکار می رفت تا با پرتاب سُرب عمق سنج میزان عمق آب را نشان دهند. نوشته هایش مانند انشاءهای دوران کودکی اش باعث خنده مردم می شد و حالا گرچه چند سال از مرگش می گذرد، اما هر موقع اسمی از مارک تواین برده می شود، لبخند به لب تان می آید. اگر می خواهید بیشتر در مورد کارهای واقعی سام و دوستانش، ویل بوئن و جان بریگز، بدانید، کتاب های «تام سایر» و «هاکلبری فین» را بخوانید چون در این کتاب ها «سام» ماجرای بسیار زیبای فرارشان را نوشته است. آقای کلیمنس دارای همسر و فرزندانی بود که خیلی دوست شان داشت. وقتی پول زیادی از کتاب ها و سخنرانی هایش بدست آورد، همه شان توانستند به کشورهای خارجی سفر کنند و بهترین کتاب سفرش، خارجیان بی گناه نام دارد. به نظر من که حتی پدرش هم از این کتاب خسته میشد. صحبت دوباره در مورد پدرش من را به یاد این می اندازد که به شما بگویم که زمین تنیسی هرگز هیچ رفاه و نعمتی برای خانواده کلیمنس نیاورد، بلکه به قیمتی کمتر از مالیات فروخته شد. 

 

 

 

 

فرید الله ادیب آیین، مخترع، کار آفرین، هنرمند

      فرید الله ادیب آیین ( زاده ۱۶ آبان ۱۳۴۴ در شهر باستانی هرات) اهل افغانستان، ساکن ایران مهندس، مخترع، کار آفرین، نقاش، پژوهشگر، محقق، و مجموعه دار آثار فرهنگی تاریخی است. وی در ۱۶ خرداد ۱۳۷۰ اختراع ماشین جوش و پرس پلاستیک به پارچه به وسیله امواج رادیویی برای اولین بار در جهان به شماره ثبت《۲۴۳۲۵》را به نام خود به مدت بیست سال ثبت کرد و با اخذ گواهی اختراع از اداره ثبت شرکت ها و مالکیت صنعتی را از (ایران) دریافت کرده است. فرید الله ادیب آیین در دهه هفتاد به کار آفرینی مجری و طراح سیستم های مخابراتی مبدل تلفن همراه به ثابت برای شرکت مخابرات ایران پرداخت. وی دارای مدرک دکترای تخصصی هنر و مهندسی برق  میباشد.

   فرید الله ادیب آیین، مجموعه دار اهل افغانستان در ایران شناخته شده است. مجموعه وی از آثار تابلوهای نقاشی موضوعات بیشتر مناظر طبیعی و زندگی روزمره مردم روستایی افغانستان و فولکلور (فرهنگی، ادبی، تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی) زندگی طبقاتی، روستائیان، عشایر، رنجبران زحمتکش، فقر، ادیبان، بنا های باستانی، مناظر طبیعی، مافیا، جنگ، خشونت، آزادی خواهی، مبارزه با بی عدالتی و حقایق زندگی را در تمامی زوایای افغانستان در گذر تاریخ معاصر را تشکیل میدهد که بالغ بر ۱۲۵ شی هنری با ارزش تابلو نقاشی را شامل میشود. در مورخ ۲۸ خرداد ماه ۱۳۹۸ به شماره (۹۸۲۵۰۰/۸۸۰۶) از سوی اداره کل موزه های وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران  تحت عنوان «راه لاجورد» به مالکیت فرید الله ادیب‌ آیین ثبت شده است.

   دوران نوجوانی

       فرید الله ادیب آیین از یک خانواده تحصیل کرده در افغانستان، به دنیا آمد. پدر او عزیزالله نام داشت و درجه دار نظامی پادگان هرات و مادر وی معلم بود. او پنج سال داشت که وارد مدرسه شد و تحصیلات متوسطه خود را در هرات سپری کرد. فرید الله ادیب آیین از همان کودکی شور و هیجان زیادی نسبت به نقاشی و طبیعت نشان میداد. پدرش، و بستگان او به هنر اصیل افغانستان علاقه سرشار داشتند. فرید الله ادیب آیین زمانی که چهارده سال داشت و پدرش عزیزالله که فرمانده توپخانه پادگان هرات بود در ۲۳ اسفند ۱۳۵۷ اقدام علیه بی عدالتی دولت وقت به دفاع از حقوق مردم در ۷ اردیبهشت ۱۳۵۸ به خاک ایران پناهنده شد و سپس فرید الله ادیب آیین در سال (۱۴ آذر ۱۳۵۸) افغانستان را ترک کرد و به ایران مهاجرت نمود.

    آغاز زندگی هنری

      فرید الله ادیب آیین که از سال ۱۳۵۸ در کشور ایران مهاجرت کرده بود، میگفت: عمویش نصرالله سروری هنرمند برجسته افغانستان نزد افرادی به خلق آثار نقاشی مشغول بود، اما ادیب آیین به خاطر علاقه ای که به هنر نقاشی داشت از عمویش درخواست نمود تا آثار خودش را خلق کند و از عمویش خواست به او آموزش هنر نقاشی را بدهد. عمویش نصرالله سروری بسیار ابراز خرسندی نمود. اولین پیوند علاقه مندی شدید استاد و شاگرد بسیار قوی رقم خورد و فرید الله ادیب آیین به هنر نقاشی بصورت جدی روی آورد و آموزش هنر نقاشی را نزد عمو یش نصرالله سروری نقاش برجسته افغانستان آموخت. او هر بار که قلم در دست می گرفت و تصویری بر بوم می کشید، وجودش سرشار از آرامش می شد. ادیب، در ابتدا ناتورالیسم (طبیعت گرایی) رئالیسم (واقع گرایی) را تجربه کرده است. در همان ایام نیز آثار نقاشی خلق شده عمویش را خریداری میکرد و هیچ اثری را نبود که بدست فرد ثالث برسد و این روند سالیان متمادی ادامه داشت. فرید الله ادیب آیین در دوران جوانی به آموزه های هنر نقاشی نزد عمویش نصرالله سروری ادامه میداد. از آنجایکه نصرالله سروری حائز القاب و مدال‌های مهم هنری نائل شده بود که می‌توان از عنوان «لقب هنرمند پیشتاز مردمی در کابل»، «برنده جایزه بهزاد سبک ریالیسیزم» و «ویسوا میترا یا رمان عشق در هنر» اشاره کرد. همچنین، وی ۱۴ بار در میان نقاشان در سطح افغانستان حائز مقام اول شده بود و در نقاشی صاحب سبک و تکنیک خاص بود و در آثارش بیشتر بناهای باستانی و زندگی مردم افغانستان را به تصویر می کشید و علاقه قلبی خود را به میهن از این طریق نشان میداد و در همان ایام فرید الله ادیب آیین سبک های رئالیست، کلاسیک، مدرن را از نصرالله سروری بیشتر آموخت.

   تأثیرات خلق آثار نقاشی در زندگی او

     فرید الله ادیب آیین در طول همین چهار دهه سالیان متمادی بعداز سبک رئال سبک آبستره (انتزاعی)، اکسپرسیونیست انتزاعی (هیجان نمایی انتزاعی) را دنبال کرده است. روندی را که ادیب آیین طی کرده است، متأثر از پشتوانه های فکری و ذهنی در مطالعه رویدادهای مختلفی که در زندگی تحقیق در پژوهش هنر را تجربه کرده است که هر یک مسلماً تصاویر ذهنی می سازند و البته هدایت و یادگیری توسط استاد نصرالله سروری ورود به دنیای حرفه ای نقاشی از طریق به روز بودن و در عین یادگیری و جستجوی مداوم و بررسی کار و روش هنرمندان در طول تاریخ و از همه مهم تر هر چیزی را بهانه ی کار کردن دانستن می تواند مسیری درست باشد؛ چون مطالعه و فعالیت در کنار هم می تواند همواره مورد استقبال قرار گیرد. نقاشی یکی از هنرهایی است که پیشینه آن به اندازه قدمت بشریت می باشد. اما در این میان مهمترین عاملی که باعث زنده ماندن این هنر شده است وجود نقاشانی است که برای به تصویر کشیدن تمامی زوایای زندگی، طبیعت، صنعت و انسانها و… از هیچ تلاشی دریغ نکرده است.

   مجموعه را لاجورد

     راه لاجورد مجموعه آثار تابلو های نقاشی نصرالله سروری هنرمند نقاش افغانستانی به نام راه لاجورد گنجنیه هنری پیام آور موضوعات آثار تابلوها بیشتر مناظر طبیعی و زندگی روزمره مردم روستایی افغانستان و فولکلور (فرهنگی، ادبی، تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی) زندگی طبقاتی، روستائیان، عشایر، رنجبران زحمتکش، فقر، ادیبان، بنا های باستانی، مناظر طبیعی، مافیا، جنگ، خشونت، آزادی خواهی، مبارزه با بی عدالتی و حقایق زندگی را در تمامی زوایای افغانستان در گذر تاریخ معاصر به تصویر کشیده است. از سوی اداره‌ کل موزه‌های سازمان میراث‌ فرهنگی، صنایع‌ دستی و گردشگری ایران ثبت شده است. مجموعه راه لاجورد شامل ۱۲۵ تابلوی نقاشی ارزشمند میباشد. این مجموعه در مالکیت فرید الله ادیب‌ آیین که وی یکی از هنرمندان نقاش افغانستانی ساکن ایران میباشد، قرار دارد. برای این مجموعه پروانه فعالیت مجموعه داری صادر شده است. فرید الله ادیب آیین در این چهار دهه توانسته است مجموعه ای بزرگ بالغ بر ۱۲۵ شی تابلو نقاشی آثار نصرالله سروری هنرمند برجسته افغانستان را جمع آوری و نگهداری می نماید و به عنوان حفظ حمایت از فرهنگ کشورش افغانستان است و در مورخ ۲۸ خرداد ماه ۱۳۹۸ مجموعه ۱۲۵ اثر نقاشی ارزشمند نصرالله سروری هنرمند برجسته افغانستان به شماره (۹۸۲۵۰۰/۸۸۰۶) از سوی وزارت  میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران تحت عنوان «راه لاجورد» به مالکیت فرید الله ادیب‌ آیین ثبت شده است که با اخذ پروانه فعالیت مجموعه‌ داری آثار ارزشمند نقاشی تحت عنوان «راه لاجورد» این مجموعه می تواند به صورت رسمی نسبت به برگزاری نمایشگاه یا ایجاد موزه خصوصی فعالیت کند.

   اختراعات و پژوهش

      فرید الله ادیب آیین با انجام پژوهشهای مختلف بین سالهای (۱۳۶۲ تا ۱۳۷۰) موفق به چهار اختراع گردید. ساخت سه دستگاه متفاوت دوربین عکس برداری و چاپ بدون دست داشتن شخص بصورت سیاه سفید و اتومات آن و رنگی تمام اتومات را آغاز کرد سپس ثبت شد. فرید الله ادیب آیین بعد از تحقیقات علمی و عملی بعد از هیجده ماه در تاریخ ۱۶ /۲/۱۳۷۰ موفق شد اختراع دستگاه جوش پلاستیک به پارچه را به مدت بیست سال بنام خود به شماره ۲۳۳۷۰ ثبت کند. ادیب آیین با تحقیقات و مطالعات دقیق طی هیجده ماه توانست با طراحی نو و کامل دستگاه جدیدی اختراع کند که جوش سرد پلاستیک به پارچه را بطور تمام اتوماتیک و نیم اتوماتیک در فرکانس بالا دهد. با استفاده از این دستگاه جوش و پرس سرد روکشهای صندلی ماشین، زین موتورسکلیت انواع کمربند، کیف، کفشهای پرسی، وسایل پلاستیکی، لوازم التحریر و پوشاک انواع کاپشن و بارانی، وسایل پزشکی از قبیل دستکش و سرنگ همچنین جلد عینک انواع اسباب بازی، سفره ورومیزی، انواع خیمه صحرایی، قایق بادی، تشک بادی، روکش سیمهای کامپیوتر و لوازم پلاستیکی دیگر را این دستگاه پرس می کرد. برای جوش و پرس پلاستیک نیاز به تولید فرکانس بالا توسط ژنراتور های مناسب می باشد، در طراحی مدار ژنراتور دستگاه لامپ استفاده شده و طراحی به شکلی صورت گرفته بود که صفحات حرارتی ژنراتور ((دی الکتریک)) را بمقدار ۵۰۰۰ الی ۱۰۰۰ وات جمع آوری میکرد و میتوانست پلاستیک پرس کند که استاد ادیب آن را طراحی و ساخت. ویژگیهای طرح اختراع مهندس ادیب آیین بر خلاف نوع آلمانی ذکر شد که از پدال مخصوصی استفاده شده که زمان بالا و پائین آمدن قسمت فشار مبدل قالب را به زمان را  تقلیل داده بود، گر چه در مدل آلمانی این دستگاه سیستم پرس بصورت هیدرولیک طی زمان زیاد  انجام میشد و نحوه کار در ابتدا مواد پرس شونده زیر قالب قرار داده میشد و با فشار به پدال مخصوص قسمت مبدل فشار قالب نیز به آن متصل بود که روی صفحه آلومینیومی دستگاه پائین می آمد، سپس توسط استارت تایمر به کار می افتاد و زمان مورد نیاز قالب که از یک الی ده ثانیه بود؛ به دستگاه دیکته میشود. در این زمان ژنراتور تغذیه می شود و فرکانس تولیدی بالا را از قالب به صفحه آلومنینومی که برق مفید را عبور می دهد، لایه پرس شونده بین دو قطب قالب و صفحه گراند (منفی) قرار گرفته است.

      نهایتاً عبور فرکانس از قالب به صفحه گراند موجب ایجاد مقاومت توسط لایه پرسی و تولید حرارتی معادل ۲۵ درجه سانتیگراد می شود و لایه مورد نظر را پرس کرده جوش می دهد. ادیب آیین با توجه به اینکه  مشکلاتی که در مراحل طراحی ساخت و ثبت اختراع خود با آن مواجه بوده است. عمده ترین مشکل وی دور بودن از تهران و عدم امکان تهیه به موقع و سریع امکانات و لوازم مورد نیاز بود که این معضل عمدتاً بدلیل نبودن قطعات الکترونیکی و مکانیکی در مشهد و از این لحاظ به ناچار به تهران وابسته بوده و قاعدتاً شهرهای دیگر کشور که از مشهد کوچیکتر با کم بضاعت تر هستند دهها برابر بیشتر با این نقیصه رو برو شده بود. مشکل بعدی مساله ثبت اختراع بوده است. استاد ادیب آیین از مشاور فنی و وکیلش برای ثبت اختراع کمک گرفت تا آن را به ثبت برساند. ادیب آیین سه اختراع دیگر داشته و مالکیت معنوی آنها را به ساییر افراد منتقل نموده است.

   تجارت و مهارتهای مهندسی

      فرید الله ادیب آیین در سالهای ۱۳۷۲ پژوهش خود را در طراحی و ساخت سیستم رادیویی مخابراتی تلفن از راه دور را شروع کرد و سپس موفق به ساخت دستگاه اف ایکس شد. کار برد این سیستم برای مکان هایی که محروم از ارتباطات تلفن بودند، مناسب بود. ادیب آیین پس از مدت چندین سال به طراحی و تولید و نصب سیستم اف ایکس با همکاری گروه تخصصی اش به مکان های محروم از امکانات مخابراتی خدمات رسانی کرد.

   نمایشگاه ها

۱- نمایشگاه انفرادی مجتمع فرهنگی هنری دارالفنون توس در سال ۱۳۷۲ مشهد.

۲- نمایشگاه انفرادی بین المللی مشهد مخصوص اتباع خارجی در سال ۱۳۷۶ مشهد.

۳- نمایشگاه گروهی بین المللی کمسیون ملی یونسکو ایران  سال ۱۳۹۹ تهران.

   اخذ القاب ها

۱- گواهی ثبت اختراح.

۲- اخذ تقدیر نامه دارالفنون طوس.

۳- اخذ پروانه مجموعه داری از طرف وزارت میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی.

۴- اخذ تقدیر نامه ایکوم از طرف وزارت میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی به لحاظ حفظ اشیای فرهنگی تاریخی.

زندگینامه جین آستین

     مترجم: ماندانا قدیانی

      جین آستین رمان نویس انگلیسی بود که موضوع داستان های عاشقانه او به شرح حال زندگی طبقه متوسط و زمین داران قرن هجدهم و نوزدهم انگلستان می پرداخت و اکثر شخصیت های اصلی و قهرمان داستان های او زنان بودند. همین باعث گشت که به عنوان یکی از نویسندگان آثار پرخواننده مقامی را در ادبیات انگلیسی به دست آورد که شکسپیر در درام داشت. واقع گرایی، گوشه کنایه ها و نقدهای اجتماعی او در میان محققین و منتقدین اهمیت تاریخی پیدا کرده و او را به جایگاهی رفیع رساندند. برخی منتقدین آثارش او را واقع گرا و بعضی احساس گرا دانسته اند. آثار آستین به نقد و انتقاد رمان های احساسی نیمه دوم قرن هجدهم می پردازد و بخشی از انتقال واقع گرائی در قرن نوزدهم هستند. داستان های او معمولاً با شمه ای از طنز بر وابستگی زندگی زنان به امر ازدواج می پردازد و دختران در رمان های این نویسنده انگلیسی بزرگ برای رسیدن به موقعیت اقتصادی و اجتماعی ایمن درصدد ازدواجی موفق هستند. کتاب های او در زمان زندگی اش، شهرت مختصری نصیبش کرد، اما انتشار “خاطرات جین آستین” کتاب برادرزاده ی جین درباره ی او در سال ۱۸۶۹، این نویسنده ی بزرگ به مخاطبان بیشتری معرفی شد و تا دهه ی ۱۹۴۰ او در جوامع دانشگاهی و ادبی به عنوان یکی از بزرگترین رمان نویسان کشور خود شناخته شد.

      نیمه دوم قرن بیستم شاهد گسترش دانش و تبحر آستین و ظهور فرهنگ طرفدار جینی بود. فیلم های زیادی راجع به آثار جین آستین ساخته شدند که معروف ترین آنها غرور و تعصب است که بار اول در سال ۱۹۴۰ ساخته شد و بار آخر هم سال ۲۰۰۵ در هالیوود با بازی درخشان کایرا نایتلی (در نقش الیزابت) و ماتیو مک فادن (در نقش آقای دارسی) به نمایش در آمد و با استقبال فراوانی روبرو شد. هر سال جشنواره ای با نام جشنواره «جین آستین» در شهر باث برگزار می شود که زمانی آن شهر محل اقامت آستین بود.

     جین آستین در  ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در همپشایر، استیونتون متولد شد و در ۱۸ جولای ۱۸۱۷ در اثر بیماری صفرا و مرض روماتیسم از دنیا رفت. او در کلیسای جامع وینچستر به خاک سپرده شد. جین با خواهرش کاساندرا که از او بزرگتر و زیباتر، اما غمگین بود رابطه صمیمانه ای داشت و تا آخر عمرش با خواهر مجرد خود زندگی کرد (این دو خواهر هرگز ازدواج نکردند). خانواده آستین از لحاظ مالی در حد متوسطی قرار داشتند برای همین وقتی جین و کاساندرا سال ۱۷۸۵ به مدرسه شبانه روزی رفتند دسامبر سال بعد یعنی ۱۷۸۶ به خانه بازگشتند، زیرا نتوانستند از عهده مخارج تحصیل در آنجا بربیایند؛ بنابراین وی نزد پدر و برادران بزرگترش جیمز و هنری با مطالعه بیش از حد کتاب در منزل تحصیل کرد. جین برای پیشرفت در حرفه نویسندگی به حمایت خانواده اش نیاز داشت، اما آنها مخالف این کار او بودند؛ ولی او پنهانی به کار خود ادامه می داد. جین اولین رمان بلند خود را تحت عنوان الینور و ماریان نوشت و هنگامی که آن اثر در سال ۱۸۱۱ چاپ شد، نام آن به عقل و احساس یا همان حس و حساسیت تغییر داده شد. او دومین رمان بلند خود را در سال ۱۷۹۷ زمانی که تنها ۲۱ سال سن داشت تحت عنوان اولین خیال ها (تصورات نخستین) نوشت که بعدها نام آن غرور و تعصب شد. اواسط ۱۷۹۸ بعد از بازنویسی رمان الینور و ماریان شروع به نوشتن سومین رمان بلند خود با عنوان سوزان – که بعدها کلیسای نورث انگر(کاترین) شد – نمود. چهارمین رمان بلند او با نام منسفیلد پارک که مه ۱۸۱۴ چاپ گردید، مورد بی توجهی منتقدین ادبی قرار گرفت؛ اما به موفقیت بسیار بزرگی دست یافت. تمام نسخه های آن ظرف شش ماه به فروش رفت و درآمد آستین از این رمان بسیار بیشتر از دیگر رمان هایش شد. پنجمین رمان بلندش را تحت عنوان اِما را تقدیم به جرج چهارم (جرج آگوستوس فردریک) کرد. سال ۱۸۱۶ بعد از چاپ کتاب اِما شروع به نوشتن رمان جدیدی به نام خانواده الیوت کرد که هنگام چاپ نام وسوسه بر آن گذاشته شد. جین آستین با انتشار کتاب هایش اعتبار یک نویسنده شناخته شده را به دست آورد. او دو رمان دیگر بنام های نورث انگر ابی و وسوسه  را هم نوشت که هر دو پس از مرگ وی در ۱۸۱۸ با تلاش خواهر و برادرش  کاساندرا و هری آستین و همکاری موری به چاپ رسیدند. وی کار نگارش اثری دیگر تحت عنوان “ساندیتون” را نیز آغاز کرده بود که متأسفانه عمرش به اتمام آن کفاف نداد. 

مستر باسکرویل و نهضت مشروطه ایران

   نویسنده: علیرضا کارآموزیان

 

    پیش از جنبش مشروطه و همچنین، در سالهای نخست آن جنبش، مدرسه آمریکائیان در تبریز (مموریال اسکول) در نزد آزادی خواهان ارج داشت، زیرا تنها جایی بود که زبان انگلیسی و دانش های نوین درس داده می شد. «هوارد باسکرویل» یکی آموزگاران این مدرسه بود که به نهضت مشروطه ایران پیوست و در این راه کشته شد. «هوارد باسکرویل»، ۲۵ ساله در پاییز ۱۹۰۷ میلادی جهت تدریس تاریخ به تبریز آمد. ورود او به ایران مقارن با دوره ‌ای بود که محمد علی شاه در تهران مجلس را به توپ بسته و اساس مشروطه را برچیده و دورهٔ استبداد صغیر را در ایران حاکم کرده بود. هموطن او «مستر شت» نوشته است که «هوارد» جوان غیرتمندی بود که تازه از دانشگاه پرنستون فارغ التحصیل شده بود و نخستین کارش همین آموزگاری بوده است.

   این جوان وقتی به تبریز رسید، شهر را در جنب و جوش نهضت مشروطه یافت. او به آزادی ایران دلبستگی پیدا کرد. او با آزادی خواهانی که زبان انگلیسی می فهمیدند آشنایی می داشت و با آنان  گفتگو می کرد. وی بر آن شد تا آزادی خواهان را یاری کند، و چون در آمریکا دوره نظامی را به پایان رسانیده بود؛ تصمیم گرفت تا جوانان را آموزش دهد. در این هنگام دسته ای از جوانان و بازرگان زاده ها متحد شده، گروهی تشکیل دادند و به تمرین پرداختند. این جوان دسته خود را «فوج نجات» نامید و از یکایک آنان پیمان گرفت تا در هر جنگی پیشرو باشند، و چون به دشمن نزدیک شوند فدایی وار به ایشان حمله کرده و بکشند و کشته شوند. کنسول آمریکا از کار «باسکرویل» آگاه شد و وی را ازاین کار نهی کرد و به او گوشزد نمود که این کارخلاف قوانین آمریکاست. وی از «هوارد» خواست تا به سر آموزگاری خود در مدرسه باز گردد. او در پاسخ پاسپورت آمریکایی خود را درآورده و به کنسول باز پس داد و گفت: “تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.”

    او به یکباره از مدرسه بریده و به صف آزادی خواهان پیوست. هرچند از کوشش های او سودی به دست نیامد، اما جانبازی او قابل تقدیر و تحسین است. در جریان نبردی که در شام غازانِ تبریز بین گروه «فوج نجات» به رهبری «باسکرویل» و محاصره کنندگان به وقوع پیوست، وی بر اثر اصابت گلوله‌ ای به سینه‌اش کشته شد. پس از مرگ وی، مراسم تشییع جنازه ‌ای با حضور گستردهٔ مردم در گورستان ارامنه تبریز برگزار شد که به گفتهٔ «آلبرت چارلز راتیسلاو»، کنسول وقت انگلیس در تبریز، مراسمی بسیار تأثیرگذار بود. پنج روز پس از تشییع جنازه «باسکرویل»، ستارخان و جمانی آیولتی  تلگرافی برای پدر و مادرش در شهر اسپایسر در ایالت مینوسیتا، به شرح زیر ارسال کردند: “ایران در غم از دست رفتن پسر عزیزتان در راه آزادی سوگوار است و ما قسم می‌خوریم که ایرانِ آینده همواره از او، چون لافایت در تاریخ به بزرگی یاد خواهد کرد و به مزار شریف او احترام خواهد گذاشت.” چندی بعد، ستارخان تفنگ «باسکرویل» را که در هنگام کشته‌ شدن در دست داشت، با حک ‌کردن نام و تاریخ کشته ‌شدنش در پرچم ایران پیچیده و برای خانواده‌ اش در آمریکا فرستاد. به نوشته احمد کسروی، پس از پیروزی مشروطه‌ خواهان، در یک مهمانی که به دستور شیخ محمد خیابانی برپا شده بود، قرار شد یک فرش که عکس «باسکرویل» در آن نقش شده باشد، بافته و برای مادر وی در آمریکا فرستاده شود که البته، پس از بافته شدن آن به دلائلی به دست مادرش نرسید.