زندگینامه

هانس کریستیان آندرسن

     مترجم: ماندانا قدیانی

هانس کریستیان آندرسن (زاده ۲ آوریل ۱۸۰۵ و درگذشته ۴ اوت ۱۸۷۵)، نویسنده معروف اهل دانمارک است که از معروف‌ترین داستان‌هایش می‌توان از پری دریایی کوچولو، بندانگشتی، جوجه اردک زشت، زندگی من، ملکه برفی، دخترک کبریت فروش و لباس جدید امپراتور نام برد. زادروز آندرسن روز جهانی کتاب کودک نام‌گذاری شده‌ است. هر سال در این روز توسط دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) مراسم باشکوهی به مناسبت برای بزرگداشت مقام کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال ۱۹۵۳ میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌ است برعهده دارد. مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب را تهیه می‌کند.

     روز جهانی کتاب کودک در ایران
روز جهانی کتاب کودک از سال ۱۳۴۹ در ایران به رسمیت شناخته شده‌ است و وزارت آموزش و پرورش در سال ۱۳۵۰ روز ۱۴ فروردین هر سال را روز جهانی کتاب کودک در ایران اعلام کرد. مراسم بزرگداشت این روز هر سال در یکی از کشورهای عضو برگزار می‌شود و ایران نیز در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) برگزارکننده این مراسم بود. اندرسون در شهر ادنسه در دانمارک به دنیا آمد. پدرش معتقد بود که از خانواده‌ای اصیل هستند اما تحقیقات بیشتر صحت این ادعاها را رد کرده‌است. گرچه خانوادهٔ آندرسن با خانوادهٔ سلطنتی بی ارتباط نبوده‌اند، ولی این ارتباط تنها در زمینهٔ کاری بوده‌ است. شایعه‌ای مبنی بر این که آندرسن پسر نامشروع پادشاه بوده همچنان در دانمارک بر سر زبان هاست؛ زیرا پادشاه دانمارک علاقهٔ زیادی به آندرسن داشت و مخارج تحصیل وی را شخصاً به عهده گرفت.

آندرسن در دوران کودکی برای خود صحنهٔ تئاتر درست می‌کرد و آثار ویلیام شکسپیر را با استفاده از عروسک‌های چوبی به عنوان بازیگران از حفظ بازی می‌کرد. آندرسن در سال ۱۸۱۶ پدرش را از دست داد. برای گذران زندگی به عنوان شاگرد نزد یک خیّاط و یک بافنده کار می‌کرد. پس از آن در یک کارخانهٔ تولید سیگار شروع به کار کرد، اما همواره توسط یکی از همکارانش که او را دختر می‌خواند، تحقیر می‌شد. در چهارده سالگی به کپنهاگ رفت و و در تئاتر مشغول کار شد. به خاطر صدای زیبایش در تئاتر سلطنتی دانمارک استخدام شد، اما پس از چندین بار از دست دادن صدایش کار خود را از دست داد. یکی از همکارانش او را دارای قریحهٔ شاعری می‌دانست. اندرسن عقیدهٔ همکارش را بسیار جدی تلقی کرد و وقت خود را بر نوشتن متمرکز نمود. در یک ملاقات تصادفی اندرسن مورد توجه ژوناس کالین قرار گرفت. او آندرسن را به مدرسه گرامر در اسلاگلس فرستاد و تمام مخارج مدرسه را شخصاً به عهده گرفت.

قبل از رفتن به مدرسه گرامر آندرسن موفق شد اولین داستان خود را به نام شبح در قبر پالناتُکه در سال ۱۸۲۲ منتشر کند. آندرسن تا سال ۱۸۲۷ در دو مدرسه اسلاگلس و السینور درس خواند. او همواره در «ساختن شخصیت خودش» مورد سوء استفاده قرار گرفت و همکلاسی‌هایش به خاطر سن بیش ترش و همچنین به خاطر عدم جذابیتش با او بدرفتاری می‌کردند. او بعدها زبان انگلیسی، آلمانی و اسکاندیناوی را فراگرفت. در ۱۸۲۹ اولین کتابش گزارش یک پیاده‌روی منتشر شد.

در بهار سال ۱۸۷۲ آندرسن بر اثر افتادن از تخت به شدت صدمه دید. او در ۴ اوت ۱۸۷۵ با درد فراوان در خانه‌ای به نام رولیگد در نزدیکی کپنهاگ که متعلق به دوست صمیمی اش موریتز ملچوار و همسرش بود درگذشت. قبل از مرگش با یک آهنگ ساز دربارهٔ موزیک مراسم تدفینش صحبت کرده بود. آندرسن چنین گفته بود: «بیشتر کسانی که در مراسم تدفین مرا بدرقه خواهند کرد کودکان هستند. ضربات موسیقی را برای قدم‌های کوچکشان هماهنگ کن».

جسد آندرسن در کپنهاگ به خاک سپرده شد. قبل از مرگش به شهرت جهانی رسیده بود. از طرف دولت دانمارک به عنوان «گنجینه ملّی» حقوقی به او تعلق می‌گرفت. قبل از مرگش اقدام به ساختن مجسّمه‌ای از او شده بود و بعد از اتمام آن را در شهرداری کپنهاگ قرار دادند. یکی از منتقدان به نام گئورگ براندس از آندرسن سؤال کرد آیا او روزی داستان زندگی خودش را خواهد نوشت؟ آندرسن جواب داد من قبلاً آن را نوشته‌ام؛ نام آن جوجه اردک زشت است.

از معروف‌ترین داستان‌های او می‌توان از پری دریایی کوچولو، بندانگشتی، جوجه اردک زشت، زندگی من، ملکه برفی، دخترک کبریت فروش و لباس جدید امپراتور نام برد. داستان‌هایش به ۱۵۰ زبان ترجمه شده‌است و همچنان میلیون‌ها نسخه از آن‌ها در سراسر جهان چاپ می‌شود. او حدود ۲۲۰ داستان تخیلی نوشته‌است. داستان ملکه برفی در سال ۲۰۱۳ به کارگردانی کریس باک و جنیفر لی و با حمایت کمپانی والت دیزنی، به صورت انیمیشن و با نام frozen (منجمد) ساخته شد.

‌پروفسور پری رخ دادستان

 

تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه “پدر روانشناسی شناختی” مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند. وی در ۲۲ آبان ۱۳۸۹ به علت سرطان درگذشت!

از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:

در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت. وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم. خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از ۵ صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم. دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!

دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم. بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم. او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهش می کنم بمان و به ایران نرو!

اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم”. بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: “اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!”

پروفسور پروانه وثوق

    کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر در تهران گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با ماشین فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود. پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران بود و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانی، استاد هیچگاه ازدواج نکرده بود. شاید او هم همچون مادر ترزا زمانی بر سر دو راهی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده بود، او حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کرد. تمام درآمد یک پزشک از کارانه بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته بود تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق رئیس هیأت امناء، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) بود. همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده بود که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزیده بود .او در سن هفتاد و هشت سالگی به علت بیماری در سال ۱۳۹۲ در تهران درگذشت …
روانش شاد و یادش گرامی

آگاتا کریستی

 

    مترجم: ماندانا قدیانی

 

   آگاتا کریستی، DBE (به انگلیسی: Dame Agatha Christie, DBE) (زاده ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ – درگذشته ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶) نویسنده مشهور انگلیسی و خالق داستان‌های جنایی و ادبیات کارآگاهی بود. کریستی، اولین نویسنده‌ای است که کتاب‌هایش بیشترین ترجمه را به زبان‌های مختلف دنیا داشته‌ است. پس از وی ژول ورن و سپس شکسپیر قرار دارند آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ در ۸۵ سالگی به مرگ طبیعی درگذشت. وی همچنین طولانی‌ترین نمایشنامه جهان را به نام The Mousetrap که از سال ۱۹۵۲ تا ۲۰۲۰ در West End اجرا شد و همچنین شش رمان با نام مستعار Mary Westmacott نوشت. در سال ۱۹۷۱، وی بخاطر کمک به ادبیات به یک Dame (DBE) تبدیل شد. رکوردهای جهانی گینسکریستی را به عنوان پرفروش‌ترین نویسنده داستان در تمام دوران‌ها معرفی می‌کند، رمان‌هایش بیش از دو میلیارد نسخه فروش داشته‌اند. کریستی در یک خانواده ثروتمند از طبقه متوسط در تورکی، دوون به دنیا آمد و عمدتاً در خانه تحصیل می‌کرد. او در ابتدا یک نویسنده ناموفق بود و شش رد پی در پی داشت، اما این در سال ۱۹۲۰ با انتشار “ماجرای مرموز در استایلز ” با حضور کارآگاه “هرکول پوآرو” تغییر کرد. شوهر اول او آرچیبالد کریستی بود. آنها در سال ۱۹۱۴ ازدواج کردند و قبل از طلاق در سال ۱۹۲۸ صاحب یک فرزند شدند. در طول هر دو جنگ جهانی، وی در بیمارستان‌های بیمارستان خدمت کرد و دانش کاملی در مورد سمومی که در بسیاری از رمان‌ها، داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های وی وجود داشت را بدست آورد. پس از ازدواج با ماکس مالوان باستان‌شناس در سال ۱۹۳۰، او هر ماه چندین ماه را در حفاری‌ها می‌گذراند در خاورمیانه و دانش دست اول او در حرفه خود را در داستان خود استفاده کرد.
   طبق فهرست ترجمه، او ترجمه شده‌ترین نویسنده فردی است؛ و پس از آن هیچ کتابی با فروش تقریبی ۱۰۰ میلیون فروش، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ است. نمایش صحنه ای کریستی با نام The Mousetrap رکورد جهانی طولانی‌ترین اجرای اولیه را به خود اختصاص داده‌است. در تاریخ ۲۵ نوامبر ۱۹۵۲ در سالن تئاتر سفیران در وست اند لندن افتتاح شد و تا سپتامبر ۲۰۱۸ بیش از ۲۷۵۰۰ اجرا داشته‌است. این نمایش در مارس ۲۰۲۰ به دلیل همه‌گیری ویروس کرونا بسته شد. در سال ۱۹۵۵، کریستی اولین دریافت کننده جایزه استاد بزرگ اسرارآمیز آمریکا بود. اواخر همان سال، شاهد دادستان دریافت جایزه ادگار برای بهترین بازی. در سال ۲۰۱۳، او توسط ۶۰۰ رمان‌نویس حرفه ای انجمن نویسندگان جنایت، به عنوان بهترین نویسنده جنایی و قتل راجر آکروید به عنوان بهترین رمان جنایی تاکنون شناخته شده‌است. در سپتامبر ۲۰۱۵، و سپس هیچ‌کسی در رأی‌گیری با حمایت مالی املاک نویسنده، «کریستی مورد علاقه جهان» لقب گرفت. بیشتر کتاب‌ها و داستان‌های کوتاه کریستی برای تلویزیون، رادیو، بازی‌های ویدیویی و رمان‌های گرافیکی اقتباس شده‌ است. بیش از سی فیلم سینمایی بر اساس کارهای او ساخته شده‌ است.

آذر اندامی؛ واکسن سازی که کشورهای همسایه را هم نجات داد!

   

     آذر اندامی باکتری‌شناسی نامدار و از پژوهشگران انستیتو پاستور ایران به شمار می‌رود که توانست به هنگام شیوع بیماری وبا التور در ۱۳۴۲ خورشیدی واکسن آن را کشف کند و جان هزاران تَن را در ایران و دیگر کشورهای همسایه نجات دهد. به این مناسبت و به‌ خاطر خدمات و تحقیقات علمی و انسانی‌اش نام وی بر یکی از حفره‌های کره زهره حک شد.

    امروز این لحظه از زمان را یکی از با شکوه ترین لحظه های زندگی خود می دانم، زیرا به پندار من در این عصر و زمانه که جهان تلاش و کوشش است اگر شخصی بتواند سی سال خدمت مقرر دولتی خود را با کامیابی به پایان برساند و برابر قانون کشوری بازنشسته شود در پایان خدمت از سوی ریاست محترم و همکاران اداری خود قدردانی شود؛ خوشبخت خواهد بود. من از آغاز خدمت دولتی پایانی این چنین آرزو می کردم و چون به منظور رسیده ام، خدا را شکر می گویم و احساس شادی و غرور می کنم …»

 اینها بخشی از سخنان یکی از تأثیرگذارترین بانوان تاریخ ایران معاصر به شمار می‌رود که بعد از ۳۰ سال خدمت به مردم در هنگام بازنشستگی‌اش ایراد کرد. آذر اندامی در ۱۶ آذر ۱۳۰۵ خورشیدی در محله ساغریسازان رشت دیده به جهان گشود. وی دوران ابتدایی خود را در دبستان بانوان رشت به پایان رساند و پس از اخذ مدرک پایه نهم تحصیلات عمومی راهی دانشسرای مقدماتی رشت شد. پس از آن و در ۱۳۲۵ خورشیدی به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و حرفه معلمی را انتخاب کرد. او همزمان با فعالیت مدرسی، دیپلم طبیعی را با امتحان متفرقه از آن خود کرد و سپس در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. این بانوی فرهیخته پس از دریافت دانشنامه پزشکی با منصور خلعتبری کارشناس پزشک قانونی ازدواج کرد و از این پس پذیرای مسوولیت‌های بزرگ دیگری نیز شد و بلافاصله به گذراندن دوره تخصصی زنان و زایمان مشغول شد. پس از پایان دوره تخصصی به وزارت بهداری آن زمان منتقل شد و در نهایت به کار در انستیتو پاستور پرداخت. وی طرح پژوهشی در زمینه ‌باکتری شناسی عفونتهای بیمارستانی را به انجام رساند و نتیجه آن را در مجله‌های معتبر پزشکی چاپ کرد.

 

 

     اندامی، ناجی مردم در مبارزه با وبای التور

در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵ خورشیدی بیماری شبه وبای التور در ایران و بسیاری دیگر از کشورها شیوع پیدا کرد. التور به عنوان یک بیماری حاد اسهالی محسوب می شود که عامل آن میکروب وبا است. علایم بیماری  از سمی نشات می گیرد که توسط میکروب در روده باریک افراد آلوده ترشح می شود. بنابراین میکروب از طریق مدفوع انسان در محیط پخش شده و آب و غذا را آلوده می کند. در آن شرایط هولناک تنها راه پیشگیری، تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات آن در اختیار آزمایشگاه میکروب شناسی قرار گرفت و کارکنان مرکز با ریاست اندامی شروع به کار کردند و سرانجام وی توانست واکسن وبای التور را بسازد و از بروز فجایع هولناک و دردآور جلوگیری کند. این واکسن به کشورهای همسایه هم فرستاده شد و افتخاری بود که به خاطر زحمات شبانه روزی این پزشک وارسته نصیب ایران شد. به دلیل خدمات بی بدیل این بانوی پژوهشگر، وی به معاونت بخش میکروب شناسی و سپس به ریاست بخش وبا و دیفتری رسید و به پاس کارها و تلاش شبانه‌روزی‌اش، نشان علمی به او اعطا شد. یکی از همکاران وی در انستیتو پاستور تهران با نام خانم دکتر منصورپور درباره برخی از ویژگی های این بانوی انسان دوست می‌گوید: 

    وی، بانوئی زحمتکش و با اراده‌ بود. در این انستیتو هم یک روز دست از تلاش و پژوهش برنداشت و من زنی به پشتکار و همت او ندیده‌ام. اندامی از معدود افرادی بود که هرچه بیشتر می دانست، بیشتر می فهمید که چیزهای زیادی هست که نمی داند و تلاش همیشگی او و پویایی و حرکت زندگی اش حاکی از این ادعاست. او بیشتر شب ها و روزهای تعطیل را در بیمارستان می ماند و حتی نگهبانی پزشکان دیگر را نیز بر عهده می گرفت تا تجربه بیشتری به دست بیاورد.

    تحصیل در فرانسه

بعد از کشف این واکسن و نجات هزاران تَن ایرانی و غیر ایرانی اندامی با استفاده از بورس انستیتو پاستور به پاریس رفت و ‪گواهی‌نامه میکروب شناسی دریافت کرد و سپس به میهن بازگشت و دوره تخصصی آزمایشگاه بالینی را در دانشگاه تهران گذراند و در ۱۳۵۳ خورشیدی دانشنامه تخصصی علوم بالینی را اخذ کرد. چندین بار به کشورهای فرانسه و بلژیک سفر کرد. حاصل این سفرها مقاله‌های علمی بود که در مجله‌های معتبر چاپ شد. اندامی در ۱۳۵۷ خورشیدی بازنشسته و پس از بازنشستگی مسئول آزمایشگاه  بیمارستان باهر شد و همچنین مدتی نیز در مطب همسر خود به مداوای بیماران زنان و زایمان پرداخت.

 

     حک شدن نام بانوی ایرانی بر سیاره زهره

پس از درگذشت این بانوی محقق، دخترش آذرمیدخت با کوشش و تلاش فراوان توانست نام مادرش را به انجمن بین‌المللی نجوم برای ثبت در سیاره‌ زهره پیشنهاد کند و این انجمن نیز به ‌پاس کارهای علمی اندامی آن را پذیرفت و وی نخستین زن ایرانی بود که نامش برای همیشه بر سیاره‌ زهره ثبت شد. بدین ترتیب به دلیل خدمات بی نظیر این بانوی شهیر ایرانی در ۱۹۹۲ میلادی اتحادیه بین المللی ستاره شناسی (IAU) حفره ای به قطر ۳۰ کیلومتر در طول جغرافیایی ۲۶ درجه و ۵۵ دقیقه و عرض جغرافیایی ۱۷ درجه و ۴۵ دقیقه با قله ای مرکزی را در جنوب سیاره زهره را به نام آذر اندامی نامگذاری کرد. براین پایه آذر اندامی تنها زن ایرانی بود که نامش به این شورا فرستاده شد. انجمن بین‌المللی نجوم AIU پیشگام نامگذاری در سیارات بوده است. ماهواره اکتشافی ماژلان در ۱۹۹۰ اقدام به نقشه برداری سیاره زهره (ناهید یا ونوس) کرده و ۸۰ درصد از سطح این سیاره را بررسی کرد. متعاقب این ماموریت فضایی، AIU نسبت به نامگذاری نقطه های موجود در سطح سیاره ونوس اقدام کرد و با توجه به نام مونث این سیاره (ونوس یا زهره) مقرر شد که این محل‌ها به نام زنان نام دار جهان که در قید حیات نبودند، نامیده شود. دراین نامگذاری برای حفره‌هایی با قطر کمتر از ۲۰ کیلومتر نام های عام مونث به صورت موقتی گرفته شد. افزون بر آن نام حفره هایی با قطر بیشتر از۲۰ کیلومتر به صورت نام های همیشگی در نظر گرفته شد که یکی از این عوارض به قطر ۳۰ کیلومتر که یک قلعه مرکزی هم دارد به یاد بود آذر اندامی از ایران به این نام ثبت شد.

     خاموشی

سرانجام این پژوهشگر تأثیرگذار و تلاشگر در ۲۸ مرداد ۱۳۶۳ خورشیدی به دلیل آمبولی ریه ناشی از تومور مغزی جان خود را از دست داد و نامش برای همیشه در تاریخ ایران و بر سیاره زهره جاویدان ماند. آرامگاه وی در قطعه ۱۸ ردیف ۳۶ شماره ۶ در بهشت زهرا تهران است و بر سنگ آن جمله ای با این مضمون نوشته شد:

راهش در این سرا دانش و مهر و نیکی

جایش در آن سرا فردوس برین جاودانه

    منبع: ایرنا

مارگارت سنگر

    نویسنده: فرناز سیفی

 

امروز در بسیاری از زبان‌ها ترکیب این دو واژه را داریم و به‌کرات استفاده می‌کنیم: «کنترل باروری». اما کمتر کسی می‌داند این واژه را زنی خلق کرد که تاریخ کنترل باروری، سقط جنین و حق زن بر بدن خود، بدون او کاملا لنگ می‌زند. زنی به نام مارگرت سنگر که بخشی از میراث عظیم و ماندگار او برای همه‌ی زنان جهان است و بخش چشمگیری برای زنان آمریکا: نهاد غیردولتی Planned Parenthood که به زنان سراسر آمریکا رایگان خدمات بهداشت باروری، کنترل باروری و سقط جنین ارائه می‌دهد. نهادی که دفتر مرکزی عظیم آن‌ها اتفاقا در همین ایالتی است که این روزها کمر به قتل این حق مهم زنان بسته است: تگزاس. 

مارگرت سنگر در سال ۱۸۷۹ در نیویورک از والدینی ایرلندی‌تبار و کاتولیک متولد شد. از ابتدای جوانی پرستاری پیشه کرد و در مناطق زاغه‌نشین و بسیار فقیر شرق نیویورک می‌رفت و رایگان مردم را معاینه و درمان می‌کرد. در همین‌جا بود که به چشم خود دید زادوولد بی‌رویه و این واقعیت که زن هیچ کنترلی بر بدن خود ندارد، ریشه‌ی بسیاری از مشکلات و فرودستی زنان است. مارگرت سنگر از ابتدای جوانی سوسیالیست بود و در حلقه‌های چپ‌ها و سوسیالیست‌ها در نیویورک رفت‌وآمد داشت. او بعدها گفت حق زن بر بدن را از سوسیالیسم آموخت. ترکیب سوسیالیسم، فمینیسم، پرستاری و دیدن واقعیت‌های زاغه‌نشین‌های نیویورک او را برآن داشت که شروع به نوشتن سلسله مقالاتی درباره‌ی آموزش جنسی، بهداشت جنسی و لزوم کنترل باروری زنان  کند. مقالاتی که با معیارهای نیویورک سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ بسیار جسورانه و تابوشکن بود و سروصدا و اعتراض‌های بسیاری به دنبال داشت. در همین سال‌ها دوستی از او کمک خواست تا به اتاقک زنی برود که زیرزمینی جنین ناخواسته را سقط کرده بود، حال زن بسیار بد بود، سنگر نمی‌دانست برای این حال بد باید چه کند. به سراغ پزشکی رفت که می‌شناخت و مرد پزشک سرسری و ساده به سنگر گفت که این‌جور وقت‌ها «خودش را قاطی نکند». سنگر چنان از کوره در رفت که شروع به فریاد کشیدن بر سر مرد پزشک کرد که پزشک شده تا فهم و شعورش از درد و زن در حال مرگ این باشد که «خودش را قاطی نکند». همان‌جا تصمیم‌اش را گرفت: زندگی‌اش باید وقف حق زنان بر کنترل بارداری شود. 

در اکتبر ۱۹۱۶، سنگر بعد سفری به اروپا برای آشنایی بیشتر با شیوه‌های کنترل بارداری آن‌ها، اولین کلینیک کنترل بارداری را در بروکلین تاسیس کرد. تنها نه روز بعد مقامات به سراغ او آمده و سنگر را بازداشت کردند و با قرار وثیقه سنگین، بالاخره او را آزاد کردند. سنگر صاف برگشت و کارش را ادامه داد. دوباره او را بازداشت کردند، این‌بار وثیقه سنگین‌تری تعیین کردند. سنگر خیلی زود خواهرش – اتل سنگر- را هم همراه خود کرد. دو خواهر خانه به خانه به سراغ زنان می‌رفتند، به آن‌ها آموزش جلوگیری از بارداری می‌دادند و کمک می‌کردند تا زنان بتواند کنترلی بر باروری بی‌رویه داشته باشند.

 وقتی مارگرت برای بار سوم بازداشت شد، در دادگاه با صدای رسا گفت:«من به قانونی که زن را بیچاره می‌کند، احترامی نمی‌گذارم و هر روز این قانون را زیر پا خواهم گذاشت.» این‌بار او به ۳۰ روز حبس محکوم شد. تبلیغات و سروصدای رسانه‌ای پیرامون دادگاه سنگر بسیار بود و بیشتر از هرچیز به این کمک کرد که افراد بیشتری با تلاش‌های جنبش کنترل باروری آشنا و به کار آن‌ها علاقه‌مند شوند. در سال ۱۹۱۷ سنگر نشریه‌ی «Birth Control Review» را راه انداخت که اولین مرجع تخصصی در این حوزه بود. 

بعد از جنگ جهانی اول، سنگر در سال ۱۹۲۱ «اتحادیه آمریکایی کنترل باروری» را بنیان گذاشت. بیانیه‌ی آن‌ها کوتاه و روشن بود:« بچه‌ها باید ثمره‌ی عشق باشند، نطفه‌ی آن‌ها با رضایت تام مادر بسته شده باشد، و تنها در حالتی متولد شوند که تولد آن‌ها سلامت مادرشان را دچار بحران و آسیب جدی نمی‌کند. هر زنی باید این آزادی و قدرت را داشته باشد که مانع از بارداری خود شود و نخواهد نطفه‌ای در او شکل بگیرد.»

سنگر کماکان با ریزودرشت نهادهای دولتی و پلیس درگیر بود و مدام در رفت‌وآمد و بازجویی و پلمپ و بازداشت موقت. در سال ۱۹۲۵ جان راکفلر معروف که علاقه‌مند فعالیت‌های او شده بود، مبلغ ۵ هزار دلار به «اتحادیه آمریکایی کنترل باروری» کمک مالی کرد و سال بعد نیز همین مقدار پول به آن‌ها اهدا کرد. این مبلغ هنگفت به سنگر و همکاران‌اش کمک موثری کرد تا فعالیت‌های خود را گسترش بدهند. در همین سال‌ها او به ژاپن، چین و کره سفر کرد تا با شیوه‌های آن‌ها برای بهداشت باروری و کنترل باروری آشنا شود. در ژاپن، سنگر با کاتو شیدزو، فمینیست معروف ژاپنی آشنا شد و  همکاری کرد و دو زن باهم مقالاتی در لزوم حق زن بر بدن خود نوشتند. 

مارگرت سنگر با ذکاوت تمام از ابتدا فهمیده بود بحث کنترل بارداری زنان، باید هر روز با صحبت کردن با مردم عادی همراه باشد، نه این‌که به بحثی روشن‌فکری و فلسفی بدل شود. تا آخر عمر به مزارع زنان کشاورز، خانه‌های زنان عادی، انجمن‌های گلدوزی و بافتنی زنان، خیریه‌های زنان مذهبی و …می‌رفت، با صبوری با آن‌ها حرف می‌زد، به سوال‌هایشان جواب می‌داد و کار واقعی مردمی می‌کرد.

در سال ۱۹۲۹ اتحادیه‌ی آن‌ها به دادگاه رفت تا قانون ممنوعیت تجویز شیوه‌های جلوگیری از بارداری را به چالش بکشد. دادگاه به ضرر آن‌ها حکم داد. سنگر اما ول‌کن نبود. چند بار دیگر به دادگاه‌های ایالتی مختلف رفتند تا سرانجام دادگاه در سال ۱۹۳۶ به نفع آن‌ها رای داد. پیروزی اتحادیه‌ی آن‌ها، انجمن پزشکان آمریکا را وا داشت تا یک سال بعد طی دستوری به همه‌ی پزشکان بگوید که زین‌پس می‌توانند و باید برای زنان متقاضی، شیوه‌های جلوگیری از بارداری را تجویز کرده و در اختیارشان قرار دهند. در سال ۱۹۴۲، دو سازمان «اتحادیه آمریکایی کنترل باروری» و «فدراسیون کنترل باروری آمریکا» با هم ادغام شدند و تحت عنوان تازه‌ی «International Planned Parenthood Federation» به ریاست مارگرت سنگر، اعلام موجودیت کردند و به زودی به بزرگ‌ترین نهاد غیردولتی ارائه‌ی خدمات بهداشت جنسی، کنترل باروری و بعدها سقط جنین تبدیل شدند. سنگر تا ۸۰ سالگی خود در سمت ریاست این نهاد باقی ماند. او در سال ۱۹۶۶ بر اثر سکته قلبی در آریزونا درگذشت. 

دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده اسبق ایران در سازمان ملل/قسمت ۱ 

     نویسنده: مهندس مرتضی رجائی خراسانی

    

   زنده یاد دکتر سعید رجایی خراسانی در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۱۵ در شهر کرمان متولد شد. او همیشه در پاسخ به این سؤال که آیا شما اصالتاً کرمانی هستید، می­ گفتند: “بستگی به این دارد که اصالت را چطور تعریف کنید، اگر مرادتان از اصالت محل تولد، محل گذراندن دوران طفولیت، تحصیلات دوره ابتدایی و متوسطه هست؛ بله من کرمانی هستم؛ اما اگر مرادتان از واژه اصالتاً مناسبت­ ها و پیوندهای خانوادگی است باید بگویم که مرحوم پدرم خراسانی و اهل بجستان بودند. روزگاری، بجستان دهکده ای بوده که در جنوب خراسان قرار داشته که اکنون به شهرستان تبدیل شده است. ایشان درباره مرحوم پدرشان -محمود رجائی خراسانی- نقل می­ کردند که ایشان به مشهد می­ روند و در مدرسه  «سلیمان خان» مشهد مشغول تحصیل می شوند. محمود رجائی خراسانی در زمینه ادبیات عرب و ادبیات فارسی توانایی کم نظیری داشتند و از شاگردان مرحوم ادیب بودند، بطوری­که ادیب اول و دوم؛ هر دو را درک کرده بودند؛ وی مدتی در همان مدرسه تدریس می­ کند و به گفته خودش چهل بار «مطول» تدریس کرده­ اند. در آن دوره «حریری» و مقداری هم به اصطلاح «علوم معقول» را کار کرده بودند، هرچند در آن زمان تدریس فلسفه رسم نبود؛ محمود رجائی خراسانی کار جسورانه ­ای کرده بودند. پس از این دوران، ایشان به خاطر علاقمندی به تدریس و هم برای پیگیری برخی زمینه­ های فرهنگی و آموزشی خودشان از مشهد به تهران می­ آیند و در وزارت معارف مشغول بکار می­ شوند. پس از ورود به تهران، علاوه بر اشتغال در وزارت معارف؛ تحصیلات خود را نیز ادامه می­ دهند و بخشی از علومی را که اصطلاحاً مد روز بوده، از قبیل: ریاضی و فرانسه را نیز می­ آموزند. در تهران فردی به نام دکتر «مهدی برکشلی» که در آن تاریخ هنوز دکترا نداشته است، نزد مرحوم «محمود رجائی خراسانی» ادبیات عرب و فارسی می­ خوانده و ایشان نیز پیش او فرانسه می ­آموخته است؛ وی سپس وارد کلاس قضایی داور می­ شود و از آنجا که آدم بسیار خوش حافظه و فاضلی بود، جزء بهترین­ های کلاس می­ شود؛ مثل شاگرد اول!

   روزی «صدرالاشراف» در هیئت ممتحنه نشسته بوده و سؤالی از ایشان می­ پرسد که مرحوم محمود رجائی خراسانی شروع می­ کنند حاشیه ملاعبدالله را از حفظ خواندن! این امر تعجب «صدرالاشراف» را برمی ­انگیزد و می­ گوید: “شما این را حفظ هستید و پاسخ می­

شنود که بله و مدتها آن­را تدریس کرده ­ام.”  گویا آن­ها از اینکه جوان فاضل و دانشمندی را پیدا کرده بودند، خوشحال می­ شوند؛ بدین ترتیب ایشان در قوه قضائیه آن روزگار سمت قضائی برای کرمان می­ گیرند و در آن ولایت مدتی قاضی دادگستری می­ شوند که البته، بعدها به دلائلی از جمله مانع شدن از تصرف املاک زرتشتیان در کرمان استعفاء می­ دهند و به عنوان وکیل دادگستری، ساکن این شهر می­ شوند.

   زنده یاد دکتر سعید رجائی خراسانی درباره پدر خود نقل می­ کردند که وقتی ایشان به تهران آمده بودند، در واقع وارد به اصطلاح صحنه فرهنگی جدیدی شده بودند. در آن زمان عده­ ای از روحانیون و آخوندها کاملاً مطرود بودند و رضا شاه خیلی از عمامه­ ها را زدوده بود، هرچند طبق گفته مرحوم محمود رجائی خراسانی، رضاشاه برای مجتهدین بزرگ و علماء احترام قائل بود، ولی باز با جایگزین کردن کت و شلوار و کلاه پهلوی می­ خواست همان کاری را در ایران انجام دهد که آتاترک در ترکیه کرده بود. وی به دنبال ایجاد یک نظام فرهنگی جدید در ایران بود و به همین دلیل دانشگاه تهران ساخته شد، دارالمعلمین ساخته شد و دادگستری ساخته شد. ساختمان کاخ دادگستری و وزارت خارجه که بناهای محکمی هم هستند، در آن دوران ساخته شده­ اند. رضاخان به دنبال سازماندهی جدیدی در کشور بود و آن را اجرا کرد. رضا خان برای ایجاد سازماندهی نوین امور ایران نیاز به معلم هم داشت. آموزش و پرورش آن دوران که اداره فرهنگ نامیده می­ شد، عده زیادی از طلاب را جذب کرد و به آنان که علوم قدیمه بلد بودند، آئین دادرسی آموخت و از آنجا که حقوق اسلامی هم این افراد بلد بودند؛ دستگاه قضائی کشور و ثبت اسناد را ایجاد کردند. از این افراد می­ توان از «فروزان فر»، «ادیب بجنوردی» و «فاضل تونی» نام برد. در همان زمان عده زیادی از جوانان از جمله مرحوم دکتر مهدی بازرگان برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاده شدند، بعدها افرادی که استخوان بندی دانشگاه ­های کشور را ساختند از همین افراد بودند. در آن دوران افراد باسواد در جامعه محدود بودند، برای باز کردن درب مدارس به روی کودکان این سرزمین؛ ناگزیر جامعه مدنی نیازمند تحولات و اصلاحات بود. در آن روزگار جامعه نیاز به تأسیس مدرسه، دانشگاه و روزنامه داشت. باید نهادهای جدید شکل می­ گرفتند و به اصطلاح حرکت ­های فرهنگی نوینی در جامعه بوجود می ­آمد. محمود رجائی خراسانی آدم واقع بینی بود، بطوری­که کارهای مثبت رضا شاه را می ­دانست و مواضع منفی او را هم می­ شناخت. ایشان به خاطر داشت که تا قبل از رضا شاه جامعه مذهبی کشور هیچ برنامه ­ای برای توسعه و پیشرفت کشور نداشت. در آن دوره سیستم قضایی مدونی در کشور نبود و در این زمینه­ ها ایران نیازمند تحولی جدید بود. در دوران مشروطیت هم بحث سر این موضوع بود که کشور نیازمند سازماندهی جدیدی است که جوابگوی نیازهای مردم باشد که مجلس تشکیل شد. نظر وی در خصوص اتفاقات مسجد گوهرشاد و اینکه آنجا به مردم تیراندازی کردند منفی بود و معتقد بود که در حجاب برداری­های زنان افراط کاری­های نسنجیده ­ای صورت گرفته بود و اینها را نکوهش می­کرد. وی به خاطر داشت که در آن دوران عده زیادی از زنان از خانه بیرون نیامدند، چون به کشف حجاب اعتراض داشتند و یا عده­ ای از مادرها از اینکه بچه­ هایشان در دستگاه­ های رضا شاهی استخدام شده بودند، عصبانی و دلخور بودند و به اصطلاح آنان را «عاق» می­ کردند. این نوع عکس العملها در خانواده­ های مذهبی محکم و متعصب وجود داشت و حتی اگر کسی عمامه­ اش را برمی­داشت، آن­را گناه کبیره می­ دانستند. این خانواده­ های سنتی لزوماً افرادی بی­ فرهنگ نبودند، بلکه اهل علم و فرهنگ بودند. در واقع، باید گفت که در آن دوران تعارضی بین بستر فرهنگی موجود و تحولات جدید بوجود آمده بود که بطور برجسته ­ای خودش را نشان می­داد. او فکر می­کرد که جامعه در پوسته سنتی آن روز نمی­تواند ادامه دهد، ولی مقاومت­ های فرهنگی شدیدی هم بوجود آمده بود. ایشان درباره بگو­مگوهای مرحوم مدرس با رضا شاه، اعتقاد داشتند که مرحوم مدرس هیچ­گاه برنامه جامعی برای اداره کشور ارائه نکرد و اینکه صرفاً رضا شاه را نوکر انگلیس بداند؛ مشکلی را حل نمی­ کرد. بدیهی است که انگلیس در جامعه آن روز ایران نفوذ زیادی داشت، اما سؤال او این بود که اگر خود مرحوم مدرس شاه بود چه می­ کرد؟ نمی ­توان گفت که اگر در کشور سفارت انگلیس و یا آمریکا باشد، همه نوکر انگلیس یا آمریکا هستند و کسی که قطع رابطه می­ کند فردی ملی است؛ شاید بهتر باشد کمی منصفانه­ تر وقایع را نقد کنیم. پدر در ادامه می­ گفتند که من در آن زمان به رشد سیاسی نرسیده بودم که بتوانم سؤال­ های جدی در مورد وقایع آن دوران از مرحوم پدرم بپرسم و پاسخشان را بشنوم، دانسته­ های من در این خصوص اندک است.

   زمانی که محمود رجائی خراسانی  به کرمان رفتند، مجرد بودند. ایشان برای رسیدگی به مسائل حقوقی و ثبتی به شهرستان زرند در کرمان می­ روند که در آنجا با خانواده­ محترمی بنام جعفرزاده آشنا می­ شوند و دختر آن خانواده را به همسری برمی گزینند. آن بانو هم اصالتاً زرندی و کرمانی نبودند، بلکه پدربزرگشان از اصفهان برای رسیدگی به املاکی که داشتند به کرمان آمده بوده، همانجا هم مقیم شده، ازدواج کرده و صاحب چندین فرزند می­ شوند که یکی از نواده­ های آن ملاک اصفهانی به اسم فاطمه با محمود رجائی خراسانی ازدواج می ­کند. محمود رجائی خراسانی هنگام ازدواج سی سال سن داشته است. حاصل این ازدواج اولادی بنام سعید است که اولین فرزند این خانواده می­ باشد. بدین ترتیب، دکتر سعید رجائی خراسانی در کرمان متولد شدند و دوران طفولیت خود را در آنجا گذراندند.

     ادامه دارد…

   

لوسی ماد مونتگمری

    مترجم: ماندانا قدیانی

     لوسی مود مونتگُمری (به انگلیسی: Lucy Maud Montgomery) (۳۰ نوامبر ۱۸۷۴–۲۴ آوریل ۱۹۴۲) که عموماً با نام ال. ام. مونتگمری (L.M. Montgomery) شناخته می‌شود، نویسنده معروف و خیال پرداز کانادایی بود که معمولاً برای نوجوانان شعر و داستان کوتاه می‌نوشت. مونتگمری بیشتر به خاطر مجموعه رمان‌هایی شناخته می‌شود که با انتشار «آن شرلی در گرین گیبلز» آغاز شد. مونتگمری بیشتر به خاطر مجموعه رمان‌هایی شناخته می‌شود که با آن شرلی در گرین گیبلز منتشر شده در ۱۹۰۸ آغاز شد. آن شرلی در گرین گیبلز موفقیتی سریع را برای او به همراه داشت. شخصیت اصلی رمان، دختربچه‌ای یتیم به نام آن شرلی، مونتگمری را به شهرتی چشمگیر در دوران زندگی‌اش رساند و او در سطح بین‌المللی نیز مطرح کرد. رمان اول، با مجموعه رمان‌های دیگری با مرکزیت کاراکتر معروفش آن شرلی، ادامه یافت و دنباله‌دار شد. در سال ۱۹۲۰ نوشتن دربارهٔ «آن» را متوقف کرد و در یادداشت‌هایش نوشت که از این شخصیت خسته شده‌ است. هرچند مجموعه کتاب‌های دیگر او، «امیلی»، «پت» و تک رمان‌هایش آثار موفقی بودند، اما با کتاب‌های «آن» قابل مقایسه نبودند.

شارلوت برونته

    مترجم: ماندانا قدیانی

     شارلوت برونته (متولد ۲۱ آپریل ۱۸۱۶ – متوفی ۳۱ مارچ ۱۸۵۵) نویسنده رمان و شاعر انگلیسی بود. شارلوت بزرگترین عضو خواهران برونته بود که رمان‌های وی تبدیل به رمان‌های کلاسیک ادبیات انگلیسی شد. او در ابتدا آثار خود (از جمله معروف‌ترین رمانش با عنوان جین ایر) را تحت نام مستعار کورر بل منتشر می‌کرد. آن و امیلی، دو خواهر دیگر شارلوت برونته نیز نویسندگانی سرشناس بودند. «جین ایر» اولین رمان شارلوت برونته بود که در اکتبر ۱۸۴۷ چاپ شد. این کتاب داستان معلم سرخانه‌ای به اسم جین است که بعد از پشت سر گذاشتن سختی‌های زیاد در زندگی عاشق کارفرمای خود، آقای روچستر، می‌شود. آن دو بعد از اینکه همسر دیوانه روچستر که جین در ابتدا اطلاعی از وجود او ندارد در حادثه دراماتیک آتش‌سوزی جان خود را از دست می‌دهد، با یکدیگر ازدواج می‌کنند. کتاب جین ایر موفقیت تجاری سریعی را برای برونته به همراه داشت. کتاب زندگینامه‌ای «زندگی شارلوت برونته» در سال ۱۸۵۷ به وسیله الیزابت گاسکل منتشر شد. این کتاب گامی مهم در نوشتن زندگینامه یک رمان‌نویس زن توسط رمان‌نویس زن دیگری بود.

اولین زن روزنامه نگار و اولین نشریه زن ایرانی

   نویسنده: مرادی مراغه ای

 

     اولین مجله زنان در ایران مجله دانش بود که بصورت هفتگی و به مدیریت خانم دکتر کحال از ۱۰ رمضان ۱۳۲۸ ق (۱۹۱۰م) آغاز به کار کرد و تا ۳۰  شماره و در هشت صفحه در تهران انتشار یافت دفترش در تهران، خیابان علاء الدوله قرار داشت. قیمت نشریه در تهران یک عباسی و در شهرستانها پنج شاهی بود. از شماره دوم تا چهارم نام  ع. صفوت به عنوان سردبیری ذکر شده  که به نظر می رسد این ع.صفوت همان مرحوم میرزا محمدعلی ‌خان صفوت تبریزی باشد که در ابتدا ملبس به لباس روحانی بود و به دفاع از قیام شیخ محمد خیابانی پرداخت و پس از شکست نهضت خیابانی، دستگیر و خانه‌اش نیز به غارت رفت مرحوم محمدعلی ‌خان صفوت از شخصیتهای فرهنگی آذربایجان بود که در سال۱۳۰۴ش به ریاست معارف اردبیل و سپس در دارالمعلمین تبریز، به ریاست برگزیده شد از مهمترین تألیفات او میتوان به کتاب ‌«تاریخ و فرهنگ آذربایجان» اشاره کرد. لازم به ذکر است که خانم دکتر کحال مدیر مجله؛ اولین زن چشم پزشک ایران نیز بوده و شوهر او دکتر حسین خان کحال از اعضاى سرشناس لژ بیدارى ایران و از همکاران سید ضیاء الدین طباطبایى در روزنامه شرق بوده و برادرش نیز ابوالقاسم خان کحال، منشى دوم سفارت در آلمان بوده که خدمات ذی ‌قیمتى به ملیون و آزادیخواهان ایران در آن زمان نموده…(سپهر، احمدعلی، ایران در جنگ بزرگ …ص۲۷۷)

     اگر چه این نشریه در معرفی خودش می نویسد که فقط به موضوعات خانوادگی مانند «تعلیم خانه‌داری، شوهرداری و بچه‌داری و …» می‌ پردازد و «از پولتیک (سیاست) مذاکره نخواهد شد» اما در کشوری بسته و دارای استبداد سنتی مانند ایران که همه چیز بزودی رنگ سیاسی بخود میگرفت چگونه این نشریه میتوانست بری از سیاست باشد در وقتیکه هدفش بیداری زنان بود؟ بنابراین، مجله در کنار مطرح کردن مقالاتی مانند در خصوص «اطفال و حفظ دندان‌ها» ، «سقوط اشتها و بی‌خوابی کودکان»، «طریقه غذا دادن و شیر دادن به اطفال»، «رسم شوهرداری»، «خانه داری»….بلافاصله گریزی می زند بر سوادآموزی و تحصیل علم از سوی زنان و مینویسد: «خانم نجیبه محترمه،  اگر سواد ندارد باید فوراً در پی تحصیل سواد برآید، زیرا زن بی‌سواد صاحب عقل و تمییز نخواهد شد و اگر سواد دارد باید بیشتر اوقات خویش را صرف روزنامه خواندن نماید کسی که روزنامه می‌خواند همه چیز می‌داند» (روزنامه دانش،شماره اول،سال اول ۱۳۲۸ه.ق.ص۲.) و جالب اینجاست که بر اینکه زن ایرانی، محبوس در حرمسرا و در پرده نباشد، مجله سعی می کند او را از اندرون منزل به اجتماع بکشاند؛ اما متوسل به فواید آفتاب بر بدن انسانها میشود. «لازم است از فواید نور آفتاب عالمتاب بیان نماییم…که محبوسین همینقدر که چند صباحی از تابش این نور بر ابدانشان محروم میمانند مزاجشان ضعیف و تنبل میشوند…در این اواخر پزشکان کشف نموده اند یکی از معالجات مرض سل، نشستن در آفتاب است…»(همان.ص۶.)

     در این فرهنگ مردسالارانه، نشریه که برای خنک کردن دل مردان به زنان توصیه می کند که چگونه در فکر راحتی شوهرانشان باشند و در مقاله ای با عنوان رسم شوهرداری به زنان توصیه می کند «مثلاً غذای شوهر را به وقت حاضر نمایند و در زمستان، کرسی یا بخاری او را گرم و حاضر بدارید، اطاق را پاکیزه و تمیز نگاهدارید طوری باشد که وقتی مرد وارد خانه میشود از هر جهت راحت باشد و اگر از جایی دلتنگی دارید وقتی شوهر وارد خانه شد اوقات تلخی خود را پنهان دارید و با روی گشاده از او استقبال کنید..» (روزنامه دانش،شماره اول،سال اول ۱۳۲۸ه.ق. ص۵)

     اما در کنار آن، بلافاصله گریزی می زند بر نقد فرهنگ مردسالارانه و بی‌حرمتی‌هایِ مردان به زنان در خیابان و اینکه پس از ازدواج به چشم کنیز دیده شدن زنان…در مطلبی تحت عنوان «اخطار به مردان جوان» توصیه میکند «مردهای ما حرمت و احترامی که حسب الدیانه و نزاکت مجبور به رعایت آن به زنان می باشند، همچنان و با وجود بی مبالاتی های که در آداب اجتماعیه ما وجود دارد رعایت نمایند..» و این برخوردها یعنی بی احترامی به زنانرا برای مردان مایه ننگ می داند(همان،شماره دوم،سال اول ۱۳۲۸ه.ق. ص۲)

     پر واضح است که وقتی می توان به مخاطرات چنین جملاتی در آن زمان پی برد که در نظر بگیریم که حتی دهسال پس از آن، وقتی مسئله صدور شناسنامه در ایران مطرح گردید مخالفتهای عدیده در مقابل آن آغاز شد. به این خاطر که داشتن شناسنامه، باعث می شد اسم زنان و دختران را نامحرمان بدانند. این مجله در واقع، اولین گام و تلاش برای گسستن زنجیرهای اسارت از پا و ذهن زنان بوده است.

     تصویری که از آرشیو اسناد ملی از خانم کحال پیدا کرده و در زیر می آورم با کیفیت ترین تصویر است که او را به همراه پسرش در دفتر نشریه نشان میدهد.