زندگینامه

شهلا ناظریان

شهلا ناظریان در سال ۱۳۲۶ در تهران متولد شد. او دختر عموی ایرج ناظریان دوبلور نامدار ایرانی و همسر حسین عرفانی است. یکی از ماندگارترین کارهای او صداپیشگی در دوبلهٔ «کازابلانکا» به‌جای اینگرید برگمن در کنار گویندگی حسین عرفانی به‌جای همفری بوگارت است. به گزارش همشهری آنلاین، شهلا ناظریان زاده ۵ دی ۱۳۲۶ در تهران، از سن ۱۶ سالگی وارد دنیای دوبله شد. او در طول سال‌های فعالیت خود در دوبلاژ، به‌جای بسیاری از بازیگران معتبر از جمله اینگرید برگمن، لورن باکال، سوفیا لورن، دایان کیتون، فی داناوی، الیزابت تیلور و کاترین دنوو حرف زده‌است. 

او همسر حسین عرفانی و دختر عموی ایرج ناظریان دوبلور نامدار ایرانی است. دخترش مهسا عرفانی نیز در دوبله فعالیت دارد. او ناخواسته از اواسط دههٔ هشتاد و پس از بیماری سختش، به ندرت گویندگی می‌کند و در حال حاضر بیشتر به عنوان مدیر دوبلاژ مشغول به کار است. 

شهلا ناظریان در کنار دوبله، در برنامهٔ رادیویی «صبح جمعه با شما» فعالیت داشته‌است. بازیگری در تئاتر را از سال ۱۳۶۸ تجربه کرد و همچنین در سریال‌های تلویزیونی «این خانه دور است» (ساختهٔ بیژن بیرنگ و مسعود رسام) و داستان یک شهر (ساختهٔ خسرو معصومی) و فیلم‌های سینمایی «خوش‌خیال»، «پرِ پرواز» و «شب بخیر غریبه» به عنوان بازیگر به ایفای نقش پرداخته‌است. اجرای مسابقهٔ تلویزیونی «تلاش» به همراه حسین عرفانی و نیز گویندگی در تیزرهای تبلیغاتی از دیگر فعالیت‌هایش به‌شمار می‌آیند.

    کارنامه حرفه‌ای

  • الزا لاند اینگرید برگمن کازابلانکا ساخته ۱۹۴۲ مایکل کورتیس – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • آبل الیویا دی هاویلند داج سیتی محصول سال ۱۹۳۹ ساخته مایکل کورتیس – دوبله دوم
  • خانم دو وینتر جون فانتین ربه‌کا محصول سال ۱۹۴۰، ساخته آلفرد هیچکاک – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: منوچهر زمانی
  • بریجیت اوشانتی مری استور شاهین مالت ساخته ۱۹۴۱ جان هیوستن – مدیر دوبلاژ: عطاءالله کاملی
  • آنگاراد مورگان مورین اوهارا دره من چه سرسبز بود. محصول سال ۱۹۴۱، ساخته جان فورد
  • آن میچل باربارا استانویک ملاقات با جان دو  محصول سال ۱۹۴۱، ساخته فرانک کاپرا
  • کارمن لیندا دارنل خون و شن محصول سال ۱۹۴۱، ساخته روبن مامولیان – دوبله دوم
  • لدا همیلتون کارن ورن سراسر شب محصول سال ۱۹۴۲، ساخته وینسنت شرمن – مدیر دوبلاژ: احمد رسول‌زاده
  • ماشا نووتنی آنا لی جلادها نیز می‌میرند محصول سال ۱۹۴۳، ساخته فریتس لانگ
  • پائولا  میشل مورگان گذرگاهی به سوی مارسی محصول سال ۱۹۴۴، ساخته مایکل کورتیز
  • فی امرسون افتخار نامعلوم  محصول سال ۱۹۴۴
  • پریل چاوز جنیفر جونز جدال در آفتاب محصول سال ۱۹۴۶، ساخته کینگ ویدور – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: احمد رسول‌زاده
  • آیرین جانسون لورن باکال گذرگاه تاریک محصول سال ۱۹۴۷، ساخته دلمر دیوس – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • ژاندارک اینگرید برگمن ژاندارک ساخته ۱۹۴۸ ویکتور فلیمینگ – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • آنا اشمیت آلیدا والی مرد سوم  محصول سال ۱۹۴۹، ساخته کارول رید
  • سیلوانا سیلوانا مانگانو برنج تلخ محصول سال ۱۹۴۹، ساخته جوزپه دسانتیس – دوبله دوم
  • لورا جین وایمن باغ وحش شیشه‌ای محصول سال ۱۹۵۰، ساخته اروینگ رپر
  • باربارا ویرجینیا مایو کاپیتان هوراشیو ساخته ۱۹۵۱ رائول والش
  • دزدمونا سوزان کلوتیر اتللو ساخته ۱۹۵۲ اورسن ولز
  • لیندا کیسی راجرز قطار دنور و ریوگرانده محصول سال ۱۹۵۲، ساخته بایرون هاسکین
  • پالی کاتلر جین پیترز نیاگارا محصول سال ۱۹۵۳، ساخته هنری هاتاوی – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • ماریون استارت جین آرتور شین محصول سال ۱۹۵۳، ساخته جرج استیونز – دوبله دوم
  • نوریکو ستسوکو هارا داستان توکیو محصول سال ۱۹۵۳، ساخته یاسوجیرو ازو
  • جلسومینا جولیتا ماسینا جاده محصول سال ۱۹۵۴، ساخته فدریکو فلینی – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • ویوکا لیندفورس فرار برای اختفا محصول سال ۱۹۵۵، ساخته نیکلاس ری
  • هلن تروآ روسانا پودستا هلن تروآ ساخته ۱۹۵۶ رابرت وایز – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • ورونیکا تاتیانا سامویلووا درناها پرواز می‌کنند محصول سال ۱۹۵۷، ساخته میخائیل کالاتازوف – دوبله دوم
  • جودی آنتا کورسو توده چسبنده (حباب) محصول سال ۱۹۵۸، ساخته اروین اس. یوورت جونیر
  • سوزان جنت لی نشانی از شر (ضربهٔ شیطان) محصول سال ۱۹۵۸، ساخته اورسن ولز – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: احمد رسول‌زاده
  • یولی سیلوا کوشینا رنج‌های هرکول محصول سال ۱۹۵۸، ساخته پی‌یترو فرانچیشی – دوبله دوم
  • یولی سیلوا کوشینا هرکول و ملکه لیدیا محصول سال ۱۹۵۹، ساخته پی‌یترو فرانچیشی – دوبله دوم
  • الیزابت ماریا شل درخت اعدام  محصول سال ۱۹۵۹، ساخته دلمر دیوز – دوبله دوم
  • خواهر شارون جین سیمونز المر گنتری محصول سال ۱۹۶۰، ساخته ریچارد بروکس – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • آسیاک یوکو تانی بی‌گناهان وحشی (برف‌های خونین) محصول ۱۹۶۰ سال، ساخته نیکلاس ری – دوبله دوم
  • کارول لی رمیک رود وحشی محصول سال ۱۹۶۰، ساخته الیا کازان
  • ماری لافوره ظهر بنفش (زیر آفتاب سوزان) محصول سال ۱۹۶۰، ساخته رنه کلمان
  • دونا شیمن سوفیا لورن ال سید محصول سال ۱۹۶۱، ساخته آنتونی مان – دوبله ویدئویی
  • راشل سیلوانا منگانو  باراباس محصول سال ۱۹۶۱، ساخته ریچارد فلایشر – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: منوچهر اسماعیلی
  • روت هالی مک‌اینتایر روهاید محصول سال ۱۹۶۱ (نسخهٔ سینمایی)، ساخته هرشل داگرتی
  • مارتین میشل مرسیه زنان جزیرهٔ شیطان محصول سال ۱۹۶۲، ساخته دومنیکو پائوله‌لا
  • ایدیت (همسر لوط) پیر آنجلی سدوم و گمورا محصول سال ۱۹۶۲، ساخته رابرت آلدریچ و سرجو لئونه – دوبله دوم
  • لئا ماساری شهر اسیر (پاسداران سحر) محصول سال ۱۹۶۲، ساخته جوزف آنتونی
  • امیلی استراتمن دایان بیکر جایزه محصول سال ۱۹۶۳، ساخته مارک رابسون – مدیر دوبلاژ: علی کسمایی
  • آنیزه استفانیا ساندرلی فریب‌خورده و رها شده  محصول سال ۱۹۶۳، ساخته پی‌یترو جرمی – مدیر دوبلاژ: ابوالحسن تهامی
  • آنژلیک میشل مرسیه آنژلیک، مارکیز فرشتگان (آنژلیک سرگردان) محصول سال ۱۹۶۴، ساخته برنار بوردری
  • جین اشر نقاب مرگ سرخ محصول سال ۱۹۶۴، ساخته راجر کورمن
  • کرول لینلی بانی لیک گم شده  محصول سال ۱۹۶۵، ساخته اتو پرمینجر
  • دختر ریتا توشینگهام  دکتر ژیواگو  محصول سال ۱۹۶۵، ساخته دیوید لین – مدیر دوبلاژ: علی کسمایی
  • کنتسینا مدیچی  دایان سیلنتو  رنج و سرمستی محصول سال ۱۹۶۵، ساخته کارول رید
  • اوناکا میوکی کووانا ریش قرمز محصول سال ۱۹۶۵، ساخته آکیرا کوروساوا – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • خانم پداک آن مارگرت زمانی که دزد بودم محصول سال ۱۹۶۵، ساخته رالف نلسون – دوبله دوم
  • شیلا  دایان بیکر سراب محصول سال ۱۹۶۵، ساخته ادوارد دمیتریک
  • رزمری فورسایت    شناندوا (گلوله مرزی نمی‌شناسد)     محصول سال ۱۹۶۵، ساخته اندرو وی. مک‌لاگلن – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • ناتالی وود    مسابقه بزرگ    محصول سال ۱۹۶۵، ساخته بلیک ادواردز – دوبله دوم
  • روبی کالدر    انجی دیکینسون    تعقیب    محصول سال، ساخته آرتور پن، مدیر دوبلاژ: ابوالحسن تهامی
  • سنتا برگر  خاطرات کوئیلر (یادداشت‌های کوئیلر)     محصول سال ۱۹۶۶، ساخته مایکل اندرسون
  • آن مارگرت   صف قاتلین    محصول سال ۱۹۶۶، ساخته هنری لوین
  • هاجر    زوئه سالیس    کتاب آفرینش    محصول سال ۱۹۶۶، ساخته جان هیوستون – مدیر دوبلاژ: احمد رسول‌زاده
  • مارگارت مور    سوزانا یورک    مردی برای تمام فصول    ساخته ۱۹۶۶ فرد زینه مان – دوبله دوم – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • کلی اولسون    آن مارگرت  هوسران    محصول سال ۱۹۶۶، ساخته جورج سیدنی
  • امیلی    اینگر استیونس    زمانی برای کشتن    محصول سال ۱۹۶۷، ساخته فیل کارلسون و راجر کورمن
  • ناتالی دلون    سامورایی    محصول سال ۱۹۶۷، ساخته ژان پیر ملویل – دوبله اول – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • روزانا اسکیافینو    فراری عصیان‌گر    محصول سال ۱۹۶۷
  • ماتا باند    جوانا پتت    کازینو رویال    محصول سال ۱۹۶۷
  • دوشیزه دوروتی براون    مری تایلر مور    میلی کاملاً مدرن (دختر خیلی متجدد)     محصول سال ۱۹۶۷، ساخته جرج روی هیل
  • ماریا    کاترین دنوو    مایرلینگ    محصول سال ۱۹۶۸، ساخته ترنس یانگ – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • کتی    ژاکلین بیسه   بولیت    محصول سال ۱۹۶۸، ساخته پیتر ییتس
  • سیلوا کوشینا  راه زیبایی برای مردن    محصول سال ۱۹۶۸ – مدیر دوبلاژ: سعید شرافت
  • کامیلا اسپارو    مأموریت کی (دامی برای جاسوس)     محصول سال ۱۹۶۸، ساخته وال گست
  • جوآن هکت    از کلانتر محلی خود حمایت کنید!     محصول سال ۱۹۶۹، ساخته برت کندی
  • سیلوا کوشینا    برهنه می‌بینم    محصول سال ۱۹۶۹، ساخته دینو ریسی
  • کاترین اسپاک    حتماً، مطمئن باش (دو دختر و این همه دردسر)     محصول سال ۱۹۶۹
  • لوئیز    جنت مارگولین    پول را بردار و فرار کن    محصول سال ۱۹۶۹، ساخته وودی آلن – مدیر دوبلاژ: احمد رسول‌زاده
  • الورا    جوآن وودوارد    پیروزی (برنده)     محصول سال ۱۹۶۹، ساخته جیمز گلدستون
  • پرچم‌های سامورایی    محصول سال ۱۹۶۹، ساخته هیروشی ایناگاکی
  • زری    الکه زومر  قهرمانان    محصول سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹)، ساخته ژان نگولسکو
  • هنریتا ماریای فرانسه    دوروتی توتین    کرامول    محصول سال ۱۹۷۰، ساخته کن هیوز
  • دوشس   گربه‌های اشرافی (انیمیشن)     محصول سال ۱۹۷۰ شرکت والت دیزنی – دوبله اول – مدیر دوبلاژ: ژاله علو
  • الکه زومر   پرسی    محصول سال ۱۹۷۱، ساخته رالف توماس
  • مارگارت    والری لئون    خون از مقبره مومیایی می‌چکد    محصول سال ۱۹۷۱
  • الکه زومر   زپلین (بالن)     محصول سال ۱۹۷۱
  • آربلا    سامانتا اگار    ‌نوری در حاشیه دنیا (نوری بر فراز هفت دریا)     محصول سال ۱۹۷۱، ساخته کوین بیلینگتون – دوبله اول و دوم
  • نورا میائو  خشم اژدها    محصول سال ۱۹۷۲، ساخته لو وی
  • نورا میائو  راه اژدها    محصول سال ۱۹۷۲، ساخته بروس لی
  • لیندا    استلا استیونس    ماجرای پوزیدون (جهنم زیر و رو)     محصول سال ۱۹۷۲، ساخته رونالد نیم
  • لوسی آن    لسلی-آن داون    اسکالاواگ    محصول سال ۱۹۷۳، ساخته کرک داگلاس
  • شارمیلا تاگور    بیا در آغوشم    محصول سال ۱۹۷۳، ساخته منموهان دسای
  • دکتر بتینا کوک    شارون آکر    بیگانه    محصول سال ۱۹۷۳
  • لونا    دایان کیتون  خواب‌آلود    محصول سال ۱۹۷۳، ساخته وودی آلن
  • لارا    ژاکلین بیسه  دزدی که برای شام آمد    محصول سال ۱۹۷۳، ساخته باد یورکین
  • رابعه عدویه    فاطما گیریک    رابعه    محصول سال ۱۹۷۳، ساخته عثمان اف. سدن
  • بِوِرلی پاورز    شانزده ساله    محصول سال ۱۹۷۳
  • کی آدامز    دایان کیتون  پدر خوانده ۲    محصول سال ۱۹۷۴، ساخته فرانسیس فورد کاپولا – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • مونیکا ویتی    غبار ستاره (مرد مسخره)     محصول سال ۱۹۷۳، ساخته آلبرتو سوردی
  • سنتا برگر پازل (مرد بی‌حافظه)     محصول سال ۱۹۷۴
  • گلوریا (مادر مارکو)     کارمن اسکارپیتا    درخت با برگ‌های صورتی    محصول سال ۱۹۷۴، ساخته آرماندو نانوتزی
  • اُفلیا    جووانا رالی    عشق اُفلیا    محصول سال ۱۹۷۴
  • لی گرانت    طرح شیطانی    محصول سال ۱۹۷۴، ساخته کن هیوز – مدیر دوبلاژ: ایرج ناظریان
  • ماری گودنایت    بریت اکلاند    مردی با طپانچهٔ طلایی    محصول سال ۱۹۷۴، ساخته گای همیلتون
  • لیدی لیندون    ماریسا برنسون    بری لیندون    محصول سال ۱۹۷۵، ساخته استنلی کوبریک – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • مامور سه ایکس    باربارا باک    جاسوسی که مرا دوست داشت    محصول سال ١٩٧۵
  • لیزا رینر    الکه زومر خانهٔ جن‌گیری (کتاب ابلیس)     محصول سال ۱۹۷۵، ساخته ماریو باوا و آلفردو لئونه
  • مرسدس    کیت نلیگان    کنت مونت کریستو    محصول سال ۱۹۷۵، ساخته دیوید گرین – دوبله دوم
  • دومینیک ساندا    ارث (ارثیهٔ فرامونتی)     محصول سال ۱۹۷۶
  • آدریان    تالیا شایر    راکی    محصول سال ۱۹۷۶، ساخته جان جی. آویلدسن – مدیر دوبلاژ: ابوالحسن تهامی
  • آیریس    جودی فاستر    راننده تاکسی    محصول سال ۱۹۷۶، ساخته مارتین اسکورسیزی – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • آیلین برنان    قتل با مرگ    محصول سال ۱۹۷۶، ساخته رابرت مور
  • باربارا باک    جاسوسی که دوستم داشت    محصول سال ۱۹۷۷، ساخته لوئیس گیلبرت
  • پائولا    مارشا ماسون    دختر خداحافظی    محصول سال ۱۹۷۷، ساخته هربرت راس – مدیر دوبلاژ: منوچهر نوذری
  • ادویج    می‌رِیل دارک    شتاب‌زده    محصول سال ۱۹۷۷، ساخته ادوار مولینارو – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • والری    اورنلا موتی    مرگ یک مرد فاسد (دایرهٔ خونین)     محصول سال ۱۹۷۷، ساخته ژرژ لوتنر – دوبله اول – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • زن جوان    ایزابل آجانی    راننده    محصول سال ۱۹۷۸، ساخته والتر هیل
  • جوآنا کریمر    مریل استریپ   کریمر علیه کریمر    محصول سال ۱۹۷۹، ساخته رابرت بنتون – دوبله اول – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • مگی والان    سوزان بلکلی    کنکورد … فرودگاه ۷۹    محصول سال ۱۹۷۹، ساخته دیوید لوول ریچ
  • همسر نینو    الئونورا جورجی    مردی که به زانو درآمد    محصول سال ۱۹۷۹، ساخته دامیانو دامیانی – دوبله دوم
  • زن طرد شده    مارال اورهونسای    جاده (راه)     محصول سال ۱۹۸۲، ساخته ییلماز گونی و شریف گورن
  • مارگارت برک-وایت    کندیس برگن    گاندی    محصول سال ۱۹۸۲، ساخته ریچارد اتنبرا
  • اختاپوسی    مائود آدامز    اختاپوسی    محصول سال ۱۹۸۳، ساخته جان گلن
  • کی آدامز    دایان کیتون     پدر خوانده ۳    محصول سال ۱۹۹۰، ساخته فرانسیس فورد کاپولا – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • گرترود    گلن کلوز    هملت    محصول سال ۱۹۹۰، ساخته فرانکو زفیرلی – مدیر دوبلاژ: بهرام زند
  • سارا    لیندا همیلتون    نابودگر ۲    محصول سال ۱۹۹۱، ساخته جیمز کامرون – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • سونیا/ساویتری دوی    مادهوری دیکشیت    دلدار عاشق    محصول سال ۱۹۹۳، ساخته لارنس دی سوزا
  • رزانا آرکت    راهی برای فرار نیست    محصول ۱۹۹۳، ساخته رابرت هارمون – مدیر دوبلاژ: ناصر ممدوح
  • دکتر پائولا اولسن    ناتاشا ریچاردسون    نل    محصول سال ۱۹۹۴، ساخته مایکل اپتد
  • لی    مریل استریپ    اتاق ماروین    محصول سال ۱۹۹۶، ساخته جری زکس
  • ملیندا مورز    پاتریشیا کلارکسون    مسیر سبز    محصول سال ۱۹۹۹، ساخته فرانک دارابونت – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • ناتالی    کری-ان ماس    ممنتو    محصول سال ۲۰۰۰، ساخته کریستوفر نولان
  • الیسیا نش    جنیفر کانلی    یک ذهن زیبا    محصول سال ۲۰۰۱، ساخته ران هاوارد
  • لارا کرافت    آنجلینا جولی    لارا کرافت: مهاجم مقبره    محصول سال ۲۰۰۱، ساخته سایمون وست
  • گریس    نیکول کیدمن    دیگران    محصول سال ۲۰۰۱، ساخته آلخاندرو آمنابار – دوبله تلویزیونی
  • کارآگاه الی بور    هیلاری سوانک    بی‌خوابی    محصول سال ۲۰۰۲، ساخته کریستوفر نولان – مدیر دوبلاژ: جلال مقامی
  • استفن    کتی موریارتی    تیم قرمز    محصول سال ۲۰۰۲، ساخته جرمی هافت – مدیر دوبلاژ: شهلا ناظریان
  • کلاریسا    مریل استریپ    ساعت‌ها    ۲۰۰۲ ساخته مایکل کانینگهام – مدیر دوبلاژ: ژاله کاظمی
  • مگان    اما کلزبی    سربازان سگی    محصول سال ۲۰۰۲، ساخته نیل مارشال – مدیر دوبلاژ: شهلا ناظریان
  • بوجا مالوترا    هما مالینی    باغبان    محصول سال ۲۰۰۳، ساخته راوی چوپرا – مدیر دوبلاژ: خسرو خسروشاهی
  • مِی    جانگ زئی    خانه خنجرهای پران    محصول سال ۲۰۰۴، ساخته ژانگ ییمو

     تکمیلی

شهلا ناظریان ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ در سن ۷۴ سالگی براثر ایست قلبی درگذشت. پیکر وی روز چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

 

زهره فکور صبور

زهره فکورصبور (۱ فروردین ۱۳۵۷ – ۱۰ اسفند ۱۴۰۰) بازیگر اهل ایران بود. او اولین بار در نیمهٔ دههٔ ۱۳۷۰ در سریال غبار نور مقابل دوربین رفته بود، اما این سریال با چند سال تأخیر از تلویزیون پخش شد. در این فاصله او در یک قسمت از مجموعه تلویزیونی آژانس دوستی و سپس در سریال روزگار جوانی ایفای نقش کرد. کاشانه و همسفر ساختهٔ قاسم جعفری محصول اواخر دههٔ ۱۳۷۰ بود که فکورصبور در آن‌ها بازی کرد و سریال پرمخاطب مسافری از هند (۱۳۸۲) ساخته همین کارگردان محبوبیت او را بیشتر کرد. در نیمه اول همین دههٔ، او که یکی از پرکارترین بازیگران تلویزیون ایران بود، در دو سریال ریحانه و نرگس ساختهٔ سیروس مقدم ایفای نقش کرد. فکورصبور در سال ۱۳۸۸ در سریال دلنوازان مقابل دوربین رفت و در دههٔ ۱۳۹۰ هم در مجموعه‌های پرمخاطبی مانند پایتخت ۳ به کارگردانی سیروس مقدم و دو فصل سریال دردسرهای عظیم ساخته برزو نیک نژاد بازی کرد.

فکورصبور از ابتدای دههٔ ۱۳۸۰ با فیلم بوی گل سرخ وارد سینمای ایران شد، اما به اندازهٔ تلویزیون در سینما موفق نبود. بازی در پنج فیلم سینمایی در کارنامه او ثبت شده‌است. آخرین حضور وی در تلویزیون با دنگ و فنگ روزگار در سال ۱۳۹۸ به کارگردانی جواد مزدآبادی بود. فکورصبور در ۱۰ اسفند ۱۴۰۰ درگذشت. علت مرگ وی هنوز مشخص نیست. زهره فکورصبور در حالی درگذشت که مشغول بازی در مجموعهٔ تلویزیونی بی همگان به کارگردانی بهرنگ توفیقی بود.

زهره فکورصبور اول فروردین ماه ۱۳۵۷ در شهر تهران متولد شد، پدرش کرمانشاهی و مادر او سمنانی بود. فکور صبور در یک خانواده هفت‌نفره زندگی کرد و دارای سه خواهر و یک برادر است. او فارغ‌التحصیل مقطع دیپلم بود. فکورصبور ۱۰ اسفند ۱۴۰۰ در ۴۳ سالگی درگذشت. منابع رسمی علت مرگ او را اعلام نکردند. به نوشته خبرگزاری تسنیم وی پس از مصرف تعدادی قرص جان باخته‌است. منابع غیررسمی نیز از احتمال خودکشی او خبر دادند و همین موضوع در شبکه‌های اجتماعی بازتاب گسترده یافت. آخرین پست اینستاگرامی که این بازیگر منتشر کرده بود، بخشی از یک مصاحبه تلویزیونی‌اش با برنامه زنده رود بود که در جواب سؤالی می‌گوید: «اگر به گذشته برگردم، اصلاً بازیگر نمی‌شوم. خداراشکر اتفاقات خوبی هم برایم افتاد، اما از بچگی دنبال زندگی آرام و بی‌دغدغه بودم.» دنیای اقتصاد نوشت گویا دلیل اصلی خودکشی خانم فکور حرف‌های خارج از عرف یک به اصطلاح پاپاراتزی فضای مجازی بوده‌است. پیکر وی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

درباره روز خاموشی نیما

یک پژوهشگر در نوشتاری تاریخ درگذشت قید شده بر مزار نیما یوشیج را نادرست می‌داند و می‌گوید بر اساس اسناد موجود زمان درگذشت او ۱۶ دی‌ماه است نه ۱۳ دی!

محمد عظیمی، پژوهشگر در یادداشتی با عنوان «جهل یا غفلت در شناخت روز خاموشی نیما» که در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است: از پس این بی هنر گردنده بی نور/هست نیما اسم یک پروانه مهجور.

گویا غربت نیما را پایانی نیست و هنوز باید به دنبال گره‌گشایی از اشتباهات عمدی، سهوی و غفلت‌های تاریخی در عصری باشیم که دوستان، شاعران، نویسندگان، خبرنگاران و فرزندش زنده‌اند و با ادعای نیماشناسی قلم‌فرسایی می‌کنند. 

باید از فرزند نیما پرسش شود که آیا شناسنامه نیما، همان تک‌برگی هست که تاکنون منتشر شده است؟ و یا با دریافت شناسنامه‌های جدید همان دوران، مجدداً صادر شده است؟ چرا تاکنون هیچ تصویری از بخش مربوط به فوت نیما منتشر نشده است؟ چه کسی سفارش ساخت سنگ قبر نیما در امام‌زاده عبدالله را داده بود؟ آیا اعلام روز سیزدهم دی ماه برای خاموشی نیما عمدی بوده تا به قول شراگیم به این عدد وفادار بمانند.

فرزند نیما در مصاحبه‌ای گفته است که: «عدد سیزده در خانواده ما واقعه‌زاست. نیما هم عدد سیزده را به عکس جمشیدشاه که آن را نحس می‌دانست، دوست داشت و سرانجام در سیزدهمین روز ماه دی سال ۱۳۳۸ چشمان پُرمهرش را برای همیشه بست. پنج سال بعد، عالیه خانم که شور رفتن داشت، در روز سیزده آذرماه به دنبال او رفت. تنها فرزند من گلرخ، سیزدهم بهمن‌ماه به دنیا آمد و من، تنها فرزند عالیه خانم و نیما در سیزدهمین روز اسفندماه سال ۱۳۲۱ در تهران متولد شدم». 

البته نباید فراموش کنیم که در هنگام خاموشی نیما، شراگیم یک نوجوان هفده‌ساله است و اطلاعات اندکی از وقایع باید داشته باشد. جلال آل احمد در مطلبی که با عنوان «گزارشِ مرگِ نیما» در صفحه ۲۶ نشریه علم و زندگی «کتاب هفتم از نشریات هواداران» به تاریخ فروردین‌ماه ۱۳۳۹ می‌نویسد، اعلام می‌کند که: «در اولین ساعاتِ صبحِ روزِ شانزدهمِ دی ۳۸، نیما یوشیج (علی اسفندیاری) پیش‌آهنگ و پرچمدارِ شعرِ معاصرِ فارسی، در شصت و چندسالگی، جهانِ ما را بدرود گفت.» 

ابراهیم ناعم هم که از همسایگان و دوستان نیما در سال‌های پایانی‌اش بوده و چندین یادداشت از نیما در مورد او برجای مانده است، در مطلبی با عنوان «ایران یکی از افتخارات ادبی خود را از دست داد»، می‌نویسد: «شب پنجشنبه گذشته (نیما) سخنور نامی و بنیان‌گذار شعر نو در ایران، جهان فانی را بدرود گفت و خاطره‌ای تلخ از درگذشت خود برای دوستان نزدیکش باقی گذاشت.» 

سعید نفیسی هم که پیش از سال ۱۳۰۰ با نیما دوستی و مراوده داشت، در نشریه سپید و سیاه، به تاریخ ۱۷ دی‌ماه ۱۳۳۸ تحت عنوان «خاطرات ادبی» می‌نویسد: «دیشب در محفلی فروغ فرخزاد پیش از دیگران خبر درگذشت او را به من داد. خبر بسیار ناگواری بود. روابطی را که در سالیان دراز با او داشتم، پیش چشمم آورد. شصت و چهار سال زندگی را به مردی گذراند. این زندگی را که برای دیگران آن همه دشوارست، وی آسان گرفت. این کار کوچکی نیست.» 

اگر عنوان دیشب، به روز قبل از انتشار نشریه باشد، باید روز شانزدهم را ملاک گرفت. 

نشریه اطلاعات هفتگی به تاریخ دی‌ماه سال ۱۳۳۸ گزارش داده است که: «ساعت ۹ صبح روز جمعه، جنازه نیما یوشیج را فامیل و عده انگشت‌شماری از علاقه‌مندان به آثار او از مسجد قائم به امامزاده عبدالله مشایعت کردند. در میان کسانی که برای تشییع جنازه نیما آمده بودند، حضور خانم سعید وزیر، منتخب صبا (همسر مرحوم صبا)‌، آقایان خلیل ملکی، جلال ‌آل احمد و اعضای انجمن ادبی ایران جالب به نظر می‌رسید. از شعرای نوپرداز و آن‌ها که شهرت یا افسانه شهرت خود را در پناه از برکردن و بازگو کردن اشعار نیما دست و پا کرده بودند، کسی به چشم نمی‌خورد، اما از خیل شاعران با احساس حضور خانم فروغ فرخزاد در تشییع جنازه نیما مخصوصا به چشم می‌خورد.» 

باتوجه به گزارشی که خبرنگار آن نشریه از روز جمعه می‌نویسد و مراجعه به تقویم تاریخی، مشخص است که نیما در ساعت ۲ بامداد روز پنجشنبه، مصادف با شانزدهم دی‌ماه ۱۳۳۸ درگذشت و در روز هفدهم به خاک سپرده شد. 

احمد شاملو نیز در نشریه روشنفکر به تاریخ ۲۳ دی‌ماه ۱۳۳۸ نوشته است که: «شب پنج شنبه هفته پیش، نیما یوشیج درگذشت.» 

در مجله اندیشه و هنر شماره ۹ به تاریخ فروردین‌ماه ۱۳۳۹ که ویژه‌نامه‌ای درباره نیما هست، اشاره‌ای به روز خاموشی نشده است. 

در ویژه‌نامه نیما یوشیج که در دومین شماره مجله آرش، به تاریخ دی‌ماه ۱۳۴۰ منتشر شد، در مورد روز خاموشی نیما مطلبی نوشته نشده است. 

عکاس نامدار، هادی شفائیه که بهترین عکس‌ها را از نیما به یادگار گذاشته است، پیش از دفن جنازه نیما را دیده بود و به‌خاطر تکیدگی شاعر از گرفتن عکس خودداری می‌کند. شفائیه در گزارشی از آن شب می‌نویسد که: «اوایلِ زمستان بود (سال ۱۳۳۸) و روزها خیلی کوتاه. …»  

در صفحه ۴۹۲ از جلد دوم کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو نیز در مورد روز خاموشی نیما چنین آمده است که: «اتفاقِ مهمِّ سالِ ۱۳۳۸، مرگِ نیما بود. نیما در شبِ شانزدهم دی‌ماه بر اثر ذات‌الریه می‌میرد و تقریباً هیچ نشریه‌ای، هیچ چیزِ مهمی درباره او نمی‌نویسد.» و در صفحه ۵۲۹ همین کتاب نوشته شده که: «سرانجام نیما، مردی که به نوشته‌ راهنمای کتاب، زندگیِ درخشانی نداشت، اما شعرش درخشان و بلندپایه بود و تأثیرش در شعرِ فارسی، قطعی و تعیین‌کننده، در شبِ شانزدهم دی‌ماه ۱۳۳۸ ه ش برابر با ششم ژانویه ۱۹۵۹ م در شمیران به بیماریِ ذات‌الریه درگذشت.» 

نادر نادرپور هم در خطایی دیگر با عنوان «درباره آن که نیما نام داشت» مطلبی در ماهنامه کاوش به تاریخ شهریور ۱۳۳۹ می‌نویسد: «مردی که در نوزدهمِ دی‌ماه گذشته جهان را بدرود گفت، یکی از ستارگانِ مبهمِ آسمانِ شعرِ فارسی بود. این ابهام نه همان زندگی و سرگذشتش را در خود پیچیده، بلکه شعرش را نیز در بر گرفته بود. …» 

در مجله دفتر هنر، ویژه‌ نیما یوشیج که در تاریخ اسفند ماه ۱۳۷۹ به سردبیری بیژن اسدی‌پور منتشر شد، گزارش مختلفی از شعر و زندگی نیما به چاپ رسیده است. 

دکتر فتح‌اله دولتشاهی در مطلبی با عنوان «اوراقی از زندگی نیما» خاموشی نیما را در شب ۱۶ دی‌ماه ۱۳۳۸ (برابر با ۶ ژانویه ۱۹۵۹) و تولد نیما را در ۲۱ آبان ۱۲۷۶ نوشته است. اما شراگیم یوشیج در پایان مقاله، ضمن یادداشتی توضیح داده است که: «تاریخ تولد نیما در شناسنامه‌اش ۱۲۷۴ است و فوت نیما در ۱۳ دی‌ماه» 

متأسفانه در گفت‌وگو و مصاحبه‌هایی که با سیمین دانشور، محمود موسوی، محمد داودی و ذبیح‌اله شکری داشته‌ام و از نیمادیدگانی محسوب می‌شوند که شاهد و حاضر در مراسم خاکسپاری نیما بودند، به علت گذر زمان، تاریخ و روز دقیق درگذشت شاعر را به خاطر نمی‌آوردند. 

حتی زنده‌یاد محمود موسوی در گزارشی از مراسم دفن نیما، افراد حاضر در مراسم را بسیار بیشتر از گفته احمدرضا احمدی عنوان کرده است. 

 اما معتبرترین سندی که هرچند دیر به دست آمده و مهر تأییدی بر نظرات دیگران است، دست‌خطی از زنده‌یاد جلال آل احمد است که به خاطر همسایگی، اهمیت ویژه‌ای دارد و نخستین فردی است که در آن نیمه‌شب، بعد از عالیه خانم و شراگیم، کنار پیکر نیما حاضر می‌شود. 

جلال آل احمد چنین نوشته است که: «پنجشنبه ۱۶ دی – ۶ بعدازظهر – دیشب نیما مرد. دو بعد از نیمه‌شب. ساعت ۲ و ده دقیقه بود که در خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد ولی صدای دختر کلفتشان که از پشت در بلند شد، داد می‌زد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشم‌هایش را بسته بود و عر می‌زد. به زحمت او را به اطاق دیگر برده‌ام و دراز رو به قبله‌اش کرده‌ام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانه خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانه پیرمرد را بستم. 

هیچ فکر نمی‌کردم چک و چانه این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیش‌بینی نمی‌کردم.» 

براساس نوشته‌ها و اسناد موجود باید گفت که چگونه زمان خاموشی نیما را تاکنون سیزده دی‌ماه نوشته‌اند و حتی بر سنگ مزار او نیز حک کرده‌اند! در حالی که هنوز سند مکتوبی نسبت به این روز وجود ندارد و به جز تاریخی که توسط نادر نادرپور نوشته شده، تمام مدارک حاکی از آن است که نیما در ساعت دو و ده دقیقه بامداد روز پنجشنبه، شانزدهم دی‌ماه درگذشت و جنازه‌اش را به مسجدی در خیابان سعدی، نزدیک چهارراه سیدعلی برده و در ساعت ۹ صبح روز جمعه، جهت خاکسپاری از مسجد قائم به امامزاده عبدالله تشییع می‌کنند. 

سعی ما بر این است تا اشتباهاتی را که به دلایل مختلف نسبت به زمان تولد و خاموشی بنیانگذار شعر نو ایجاد شده، روشن کرده و براساس اسناد و مدارک معتبر، حقایق را به ثبت برسانیم. 

بدیهی ست که طرح این موضوع می‌تواند موجب شود تا فرزند نیما، شراگیم یوشیج و هر شخص دیگری، اگر سند معتبری برای رد این ادعا دارد، ارائه کنند تا مورد قبول همگان قرار گیرد. براین اساس اعلام می‌شود که از این پس زمان خاموشی نیما در سال ۱۳۳۸، برابر با شانزدهم دی‌ماه خواهد بود. 

تا با درود و بدرودی به روح بلند نیما یوشیج، یادش را گرامی بداریم. 

 

جهل یا غفلت؟/ درباره روز خاموشی نیما

     منبع: عصر ایران

پروفسور داریوش فرهود، پدر علم ژنتیک ایران

پروفسور داریوش فرهود در تاریخ چهارم فروردین ماه ۱۳۱۷ در تهران ( خیابان سیروس از محله های قدیمی تهران) دیده به جهان گشود. پدر ایشان، زنده یاد محمد فرهود، از جمله فرهیختگان این زادبوم بودند و به عنوان: دبیر فارسی و عربی، رییس دبیرستان و مدرس دانشگاه، فعالیت داشتند. داریوش از پدر، در خاطرات خود، به عنوان فردی؛ باهوش، منضبط، مهربان، میهن پرست، درستکار و با ایمان یاد می کند. مادر ایشان، مدتی دبیر بودند. ایشان حافظ قرآن بودند و دیوان حافظ شیرازی را نیز به طور کامل در ذهن داشتند.

 About1

در ابتدای کودکی، داریوش همراه با خانواده، به جهت شغل پدر، به جنوب کشور (ابتدا هفتگل و سپس مسجد سلیمان) نقل مکان کردند. بنابراین، داریوش سالهای آغازین تحصیل را در این شهرها (کلاس اول در دبستان هفتگل و از کلاس دوم تا پنجم ابتدایی در مسجد سلیمان) به اتمام رساند. با اتمام دورۀ ماموریت پدر، داریوش و خانواده شان به تهران بازگشتند و بدین ترتیب، وی سال ششم ابتدایی را در دبستان نوبنیاد رازی،  و دورۀ دبیرستان را در مدارس رهنما، دارالفنون و البرز، که از بهترین مدارس کشور بود، به پایان رسانید. بزرگانی چون: فریدون سحابی، عزت ال.. سحابی، صادق قطب زاده، هوشنگ اتحاد ، فریدون فرخزاد و … هم مدرسه ای ایشان بودند. از دبیران سرشناسی که داریوش در طول تحصیل خود در کلاس آنها حضور داشت می توان به زنده یادها: محمود بهزاد، دفتری، نیساری، بهبهانی  و صالحی اشاره کرد.

در کنار تحصیل، داریوش علاقمندی های دیگری نیز داشت. از آنجا که داریوش در خانواده ای ادب دوست به دنیا آمده بود از همان دوران کودکی با آثار شعرای بزرگی همچون: حافظ، عسجدی، منوچهری، عنصری، پروین اعتصامی و از همه بیشتر سعدی، آشنا و به آنها علاقمند شد. داریوش از دوران نوجوانی اشعار فردوسی، مولانا و حافظ را می خواند اما، کسی که بیشترین تاثیر را در وی داشت و حتی در نگارش و انشا نیز از وی الگو می گرفت استاد سخن سعدی شیرازی بود.  در کنار ادبیات، داریوش گرایش ویژه ای به پزشکی داشت. به طوریکه از همان دوران دبیرستان، در این زمینه مطالعه می کرد و یک داروخانۀ کوچک در خانه گردآوری کرده بود تا اگر کسی بیمار شد بتواند به او کمک کند. از آنجا که عموی داریوش ( دکتر فرهود) نیز پزشکی سرشناس بود و به عنوان رییس بهداری تبریز، شاغل بود، علاقمندی داریوش به پزشکی روز به روز افزایش یافت. داریوش گرایش خاصی به موسیقی نیز داشت و نواختن برخی آلات موسیقی چون: آکاردئون، ارگ، فلوت و جاز را آموخت. او در ورزش  نیز به رشته های والیبال و دومیدانی علاقمند بود.

داریوش پس از آنکه به سن جوانی رسید تصمیم گرفت برای ادامۀ تحصیل به خارج از کشور برود. از آنجاییکه ایرانی ها بسیار آلمانی دوست بودند وآلمانی ها نیز ایرانی ها را دوست داشتند و دانشجویان ایرانی را خوب پذیرش می کردند، پدر داریوش، آلمان را که با روحیات خود و فرزندش همخوانی داشت، برای تحصیل دانشگاهی وی انتخاب کرد. بدین ترتیب، داریوش در سن ۱۹ سالگی به قصد آلمان وطن را ترک گفت. برای داریوش، لحظه ترک وطن بسیار سخت بود. دوری از والدین و کانون گرم خانواده از سویی، و دل نگرانی های جوانی که حتی زبان آلمانی را بدرستی نمی دانست از سویی دیگر، گاه احساس دلتنگی و تنهایی شدیدی را در داریوش به وجود می آورد. اما، شوق یادگیری و اهداف بزرگی که در سر داشت تحمل تمامی ترس ها و نگرانی ها را برای وی امکان پذیر ساخت.

 About2

داریوش فرهود، در اواخر آذرماه ۱۳۳۶ برابر با اواسط ماه دسامبر ۱۹۵۷، با خط هوایی لوفت هانزا که چند ماهی از تاسیس آن گذشته بود وارد فرودگاه فرانکفورت شد و از آنجا با قطار به شهر ماینس رفت. ۱۲ سال از جنگ جهانی دوم می گذشت و هنوز چهرۀ شهرها، رنگ و بوی جنگ را از دست نداده بود. هواپیماهای متفقین حدود ۸۰ درصد شهرها، کارخانه ها و زیرساخت های آلمان را ویران کرده بودند. در آن زمان شهر ماینس به سه قسمت تقسیم شده بود: قسمتی در دست فرانسوی ها، قسمتی در دست انگلیسی ها و قسمتی دیگر در کنترل آمریکایی ها بود. آنچه برای داریوش جوان بسیار تازگی داشت این بود که با وجود این ویرانی ها، آلمانی ها انضباط فراوانی داشتند. برای داریوش جوان بسیار جالب و آموزنده بود که ؛ در تمام مدتی که در آلمان بود، حتی زمانیکه برای رفتن به دانشگاه از روی خرابه ها رد می شد، یکبار هم از هیچ شهروند آلمانی نشنید که حرفی از دشمن ویرانگرشان ( نیرو های سه گانه) بزنند و یا شعار مرگ بر آمریکا، انگلیس یا فرانسه بشنود، اما پس از ۴۰ سال، زمانیکه آلمان قدرت اول صنعتی جهان شد، گویی پاسخی دندان شکن به دشمنانی که زمانی کشورش را ویران کرده بود، دادند.

یک روز پس از ورود به شهر ماینس، داریوش توانست اتاقی را از یک خانم ۷۲ ساله و آقای ۸۰ ساله (خانم و آقای لاریسیکا) اجاره کند. داریوش در کنار آنها بسیار احساس راحتی می کرد چرا که آنها وی را مانند نوه شان قبول کردند و بسیار او را دوست می داشتند، به طوریکه، داریوش آنها را پدر (Vatti) و مادر (Mutti) صدا می کرد. متاسفانه، آقای صاحبخانه در همان سال اول فوت کرد و داریوش جوان در تمام دوران بیماری در کنار او بود. داریوش به شدت از مرگ فاتی متأثر شد و تا پایان زندگی موتی که سالهای پایان عمر خود را در خانۀ سالمندان گذراند، همیشه به دیدار او می رفت.

زمانیکه داریوش وارد دانشگاه شد؛ فضای علمی، استادان با تجربه و دانشجویان منضبط و جویای علم، انگیزۀ تحمل دوری والدین و علم آموزی را در وی شعله ورتر ساختند. در طول تحصیل و زمانیکه هنوز ۲۴ سال داشت، داریوش اولین شکست خود را تجربه کرد. متاسفانه، وی در یکی از امتحانات برای ورود به مرحلۀ بعدی تحصیل، نتوانست نمرۀ کافی کسب کند و در کمال ناباوری نمرۀ قبولی نگرفت. این رویداد برای وی مه در دوران تحصیلات خود همواره دانش آموزی بسیار خوب و بعضا ممتاز بود، بسیار ناگوار بود. از این رو، یکی از دوستانش، برای اینکه او را آرام کند، داریوش را به لندن دعوت کرد. با رسیدن به لندن، داریوش متوجه شد؛ دوستش به شدت بیمار است و زمانیکه وی را در بستر بیماری دید ناخودآگاه به یاد دوران کودکیش افتاد و گمان کرد که شاید باید همانجا طبیبانه کنار دوستش بماند. بدین ترتیب، شروع به مراقبت و پرستاری از وی نمود و تنها تفریحش این بود که رو به روی پنجره بنشیند و خانه ای را که در حال بازسازی بود، تماشا کند. در همین زمان به یاد آورد که شکست مقدمۀ پیروزی است . برای موفقیت باید به اهداف خود ایمان داشته باشیم و آنگونه به آنها بیندیشیم، گویی بزوردی به آنها دست خواهیم یافت. از این رو، قلم را برداشت، عزمش را جزم کرد و با اعتماد به نفس بالا و توجه کامل به جزئیات ، زمان و تمامی عوامل بازدارنده، برای ۱۰ سال آینده اش برنامه ریزی کرد. داریوش، ناامیدی را از خود دور کرد و با خود عهد بست تا به آنچه در سر دارد و آنچه در دل می پروراند نرسیده، از تلاش، سخت کوشی و پیگیری دست برندارد.

پس از بازگشت از لندن، داریوش که زندگی مرفهی داشت، در کمال ناباوری از تجملات دوری گرفت و از شهر ماینس به شهر ارلانگن رفت و در آنجا یک اتاق کوچک زیرشیروانی اجاره کرد و زندگی بسیار ساده ای را در پیش گرفت. چرا که او به این باور رسیده بود که انسان در رفاه نمی تواند به کمال دست یابد. داریوش برای پدرش نوشت که بورس گرفته و تحصیلاتش تمام شده و این اولین دروغی بود که به پدر گفت . چراکه تحصیلاتش هنوز تمام نشده بود و می خواست خودش خرج تحصیلش را بپردازد. بدین ترتیب برای کسب درآمد به عنوان کشیک شبانه در یک بیمارستان  به کار پرداخت. مجید سمیعی که از هم دوره ای های داریوش بود نیز در همان بیمارستان مشغول به کار بود.افراد دیگری نیز مانند: سروستانی، رحمانزاده، صفاری، سیف الدینی پور و … دیگر دانشجویان ایرانی بودند که شمار کل آنها در شهر ماینس به چند صد نفر می رسید. بدین ترتیب داریوش روزها درس میخواند و شب ها کار می کرد.

در زمان تحصیل در علم طب، داریوش با رشته انسان شناسی آشنا شد. در کنار دانشکدۀ پزشکی یک ساختمان کوچک انسان شناسی وجود داشت. وی از روی علاقمندی وارد این ساختمان شد و از آنجا که چند نفر از اساتید آنجا به سبب مطالعاتشان به ایران سفر کرده بودند و  ایران دوست بودند داریوش را به گرمی پذیرفتند . بدین ترتیب، داریوش، انسان شناسی را به عنوان رشتۀ دوم خود قرار داد. در کنار این دو رشته داریوش علاقمندی زیادی به روانشناسی نشان داد و در این رشته نیز وارد شد اما به دلیل بازگشت به ایران نتوانست پایان نامۀ خود را در این زمینه ارائه کند.

در نهایت، داریوش توانست با اراده ای قوی همه مراحل تحصیل خود را  طبق  برنامه ریزی اش تا درجۀ دکتری پیش ببرد. 

دکتر فرهود در اوایل اردیبهشت ماه ۱۳۵۱ به ایران بازگشت. در تیر یا مرداد ماه همان سال برای مطالعۀ ایل قشقایی، با یک گروه تحقیقاتی که به سمت آباده و شیراز می رفتند، به شکل افتخاری، همراه شد. شرایط آنجا بسیار سخت بود. با این وجود شوق خدمتگزاری در او تحمل چنین شرایطی را برای وی آسان می ساخت. دکتر فرهود، در سال ۱۳۵۱ اولین گروه دانشگاهی در ایران را  به نام “گروه ژنتیک انسانی و انسان شناسی” را تشکیل داد و در سال ۱۳۵۲ مشاورۀ ژنتیک را در دانشکدۀ بهداشت پایه گذاری نمود. از آنجا که، در دانشگاه مشاوره دادن کار سختی بود و برخی افراد را به دانشگاه راه نمی دادند، او در سال ۱۳۵۴ اولین مرکز مشاورۀ ژنتیک را در خیابان امیر اتابک راه اندازی و به این ترتیب اولین بخش خصوصی مشاورۀ ژنتیک را پایه گذاری کرد که پس از مدت کوتاهی به زایشگاه خیابان مولوی منتقل شد.

 About3

از اوایل ورود به ایران، آقای میرفخرایی، دکتر سراج ، خانم خواجه نوری و شجع زاد، تهیه کنندگان برنامه ای در تلویزیون به نام “دانش” بودند که بعدها به نام “راهی به سوی تندرستی” ادامه یافت که از دکتر فرهود در این برنامه دعوت شد و بدین ترتیب، وی به صورت هفتگی در تلویزیون برنامه داشت. این برنامه تا مدت ها پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز ادامه یافت.

در حدود سال ۱۳۵۴ یا ۱۳۵۵ نمایندۀ سازمان جهانی بهداشت برای شرکت در یک کنگره به ایران آمد و پس از بازگشت به ژنو پروفسور داریوش فرهود را به عنوان کارشناس رسمی سازمان جهانی بهداشت در رشتۀ ژنتیک انسانی معرفی کرد. همچنین، پس از افتتاح فرهنگستانی به نام علوم جهان سوم در ایتالیا که مؤسس آن پروفسور عبدالسلام بود، پروفسور داریوش فرهود را نیز به عنوان عضو این فرهنگستان انتخاب نمود. پروفسود داریوش فرهود در سال ۱۳۵۷، در سن ۴۰ سالگی با همسر فعلی خود که او هم پزشک بود، ازدواج کرد. همسر وی که فردی بسیار معنوی و با ایمان است تأثیر بسیار شگرفی در روند زندگی معنوی و فرهنگی وی داشته است.

پروفسور داریوش فرهود توانست در حدود سال ۱۳۶۰ کلینیک ژنتیک دکتر فرهود افتتاح کرده که این کلینیک با مدیریت وی از همان زمان به طور رسمی شروع به کار کرد و تاکنون نیز فعال است و بیش از ۷۸ هزار خانواده برای مشاورۀ زنتیکی به آنجا مراجعه کرده اند.

پروفسور داریوش فرهود در طول فعالیت خود خدمات گوناگونی را در سطح آموزشی، پژوهشی، برنامه ریزی، فرهنگی، اطلاع رسانی و آموزش همگانی ارائه نمودند. از مهم ترین خدمات پژوهشی ایشان می توان به کشف Transferin B- Iran و نیز کشف نوعی بیماری به نام Sever Multiple Sclerosis (Farhud Type) که شجره نامه آن بزرگترین شجره نامه در دنیای پزشکی است، اشاره کرد.

زمینه های فعالیت علمی پروفسور داریوش فرهود عبارتند از: “ژنتیک پزشکی، ژنتیک جمعیت های انسانی، مشاورۀ ژنتیک و تشخیص پیش از تولد، اخلاق در علوم و فناوری به ویژه ژنتیک پزشکی، انسان شناسی، سبک زندگی، پزشکی و بهداشت سالمندان.”

سیمین بهبهانی خالق دوباره می سازمت وطن

سیمین خلیلی معروف به سیمین بـِهْبَهانی (زاده ۲۸ تیر ۱۳۰۶ تهران – درگذشته ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ تهران)، نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. پدر او ادیب و شاعر و مادرش فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتب خانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از ۶۰۰ غزل سرود که در ۲۰ کتاب منتشر شده‌اند. شعرهای سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به وطن، زلزله، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در بر می‌گیرند. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است. این بانو سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد. سیمین بهبهانی طی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰- تنها به تدریس اشتغال داشت و شغلی مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. وی در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی درآمد. سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رؤیایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می‌کردند. او در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت. سیمین بهبهانی پیش از انقلاب برای رادیو ترانه هم می‌سرود و خوانندگانی چون شجریان، الهه، گلپایگانی، داریوش، ایرج، عارف، سپیده، کورس سرهنگ زاده، رامش، عهدیه، سیما بینا، پوران، دلکش و مرضیه… سروده ‌های وی را خوانده‌ اند. سیمین بهبهانی مدتی هم عضو شورای موسیقی رادیو و تلویزیون ملی ایران بود. در ۱۳۷۸ سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهداء کرد. در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را سازمان دیدبان حقوق بشر به وی اعطا کرد. در سال ۲۰۰۸ نخستین دوره جایزه ی بیتا برگزار و جایزه به سیمین بهبهانی اهداء شد. در هفتم شهریور سال ۱۳۹۲ (۲۹ اوت ۲۰۱۳) جایزه یانوش پانونیوش از سوی انجمن قلم مجارستان، در شهر پچ کشور مجارستان با حضور سیمین به وی اهداء شد. این جایزه شامل تندیس و پنجاه هزار پوند بود. در این مراسم، فرزانه میلانی مترجم آثار سیمین به زبان انگلیسی نیز حضور یافت. سیمین شعر معروف «دوباره می‌سازمت وطن» را در سال ۱۳۵۹ سرود. بسیاری اوقات او را با «سیمین دانشور» نویسنده مشهور اشتباه می گرفتند. از او بیش از ۲۰ عنوان کتاب به جای مانده است. غزل های سیمین بهبهانی از نمونه های درخشان غزل عاشقانه و البته اجتماعی روزگار ماست. از سیمین بهبهانی سه فرزند به نام های علی، حسین و امید به یادگار ماند. او نام دخترش را «امید» گذاشت. در مرداد ۱۳۹۳ و در مراسم تدفینش شهرام ناظری غزل «دوباره می سازمت وطن» و همایون شجریان غزل «رفت آن سوار کولی» سیمین بهبهانی را به آواز خواندند. این شاعر در آرامگاه شماره ۷۲ بهشت زهرا (آرامگاه خاندان پدرش)  به خاک سپرده شد.

 

 

 

ایرج پزشکزاد، خالق دایی جان ناپلئون

او بیشتر به خاطر آفرینش رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام شناخته می‌شود که در سال ۱۳۵۵ مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» توسط ناصر تقوایی برگرفته از این رمان ساخته شد.

 
ایرج پزشکزاد، طنزپرداز و خالق «دایی‌جان ناپلئون» در ۹۴ سالگی در آمریکا از دنیا رفت. داوود موسایی، مدیر انتشارات فرهنگ معاصر و ناشر کتاب‌های ایرج ‌پزشکزاد  در تماس با ایسنا خبر درگذشت او را تأیید کرد و گفت پسر پزشکزاد این خبر را تأیید کرده است.
 
همچنین صفحه این نشر در یادداشتی نوشته است:
 
«عالیجناب پزشکزاد عزیز
در سوگ شما که تلخ‌ترین‌ها در شیرینی کلامتان شربتی می‌شد تا بی‌مرثیه‌ خوانی علاج درد کند، شرم داریم که به ماتم بنشینیم؛ که این طریق شما نبود و ما از شما آموختیم که زندگی را ستایش کنیم، رنج‌ها را به استهزا بگیریم و به جای تسلیم ماتم شدن با سلاح شادمانی به جنگ سیاهی برویم. دلتنگی نبودنتان را چون سرو استوار قامتتان بر ادبیات ایران‌ زمین ارج می‌نهیم تا جنگلی شود سرشار از شادمانی، عشق به زندگی و فرهنگ این مرز و بوم.
سفر به سلامت
سلام ما را به هفت‌ هزار سالگان برسانید.
انتشارات فرهنگ معاصر ناشر رسمی آثار زنده‌ نام ایرج پزشکزاد.»
 
ایرج پزشکزاد (الف. پ. آشنا) (زاده ۱۳۰۶) از نویسندگان و طنزپردازان معاصر ایرانی بود که در ۲۲ دی ۱۴۰۰ در سن ۹۴ سالگی در لس‌آنجلس از دنیا رفت.
 
او بیشتر به خاطر آفرینش رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام شناخته می‌شود که در سال ۱۳۵۵ مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» توسط ناصر تقوایی برگرفته از این رمان ساخته شد.
 
«حاج مم‌جعفر در پاریس» (خاطرات)، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید» (رمان)، «بوبول» (طنزیات اجتماعی) «آسمون ریسمون» (طنزیات ادبی)، «دایی‌جان ناپلئون» (رمان) «ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد» (نمایش‌نامه)، «انترناسیونال بچه‌پرروها» (طنزیات سیاسی)، «شهر فرنگ از همه رنگ» (طنزیات سیاسی و اجتماعی)، «خانواده نیک‌اختر» (رمان)، «رستم‌صولتان»(طنزیات اجتماعی)، «گلگشت خاطرات» (طنزیات اجتماعی)، «پسر حاجی باباجان» (نمایش‌نامه)، «به یاد یار و دیار»(خاطرات) و «بلیط خان‌عمو»  (نمایش‌نامه) از جمله آثار به‌جامانده از او هستند.
 
همچنین، ترجمه کتاب‌های «روزولت» نوشته سارا دلانو روزولت، «ملک مقرب در جمع شیاطین»، «دختر گرجی»، «زندانی کازابلانکا» و «ماروا» نوشته موریس دوکبرا، «دزیره» اثر آن ماری سلینکو، «افسونگران دریا» نوشته آلفرد ماشار، «جمیله» از هانری بوردو، «عدالت اجرا شده‌است» از ژان مکر، «دو سرنوشت» از  ویلکی کالینز، «فردا گریه خواهم کرد» نوشته لیلیان راث و «شوایک سرباز پاکدل» از یاروسلاو هاشک توسط او منتشر شده است.
 
«مروری در تاریخ انقلاب روسیه»، «مصدق بازمصلوب: چند مقاله سیاسی»، «مروری در تاریخ انقلاب فرانسه»، «طنز فاخر سعدی»، «حافظ ناشنیده‌پند»، «مروری در انقلاب مشروطیت ایران» و «ریشه‌های اختلاف چین و شوروی» هم در کارنامه ایرج پزشکزاد به چشم می‌خورد.

عمت الله آزموده با نام هنری آغاسی

عمت الله آزموده با نام هنری آغاسی در ۲۹ تیر ۱۳۱۸ در اهواز به دنیا آمد. پدرش اهل اصفهان و مادرش اهل دزفول بود. با اینکه در خانواده پدری همه تحصیل کرده بودند، اما او به دلیل مشکلی که در پاهایش داشت از ادامه تحصیل منصرف شد و مشغول به کار شد و علیرغم نقص حرکتی که داشت در باشگاه تاج اهواز ورزش می کرد. آغاسی از کودکی به هنر علاقه پیدا کرد و بسیار هم مرد راسخی بود. تصمیم که می‌گرفت با تمام وجود تلاش می‌کرد که به خواسته اش برسد. به نقل از یکی از دوستانش، وقتی که در کودکی باهم به سینما رفته بودند، در آنجا آغاسی گفته بود حتی اگر برای ده دقیقه هم شده در یک فیلم بازی خواهد کرد.
در جوانی آغاسی به سمت خوانندگی سوق پیدا کرد و خیلی زود در سالن های موسیقی لاله زار مشغول به خوانندگی شد و به سرعت علاقه مندان زیادی پیدا کرد و محبوب شد. پس از اجراهای موفق آغاسی در لاله زار، وی نخستین خواننده مردمی بود که صدای او از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شد. آغاسی به دلیل علاقه زیاد به شاد کردن مردم هرگز سبکش را عوض نکرد.

آغاسی بین مردم بسیار محبوب شده بود و خیلی از آهنگهایش در مراسم شادی مردم شنیده می شد. او به دعوت منوچهر نوذری به سینما راه یافت و از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۶ در کارنامه سینمایی اش هشت فیلم را ثبت کرده است. آغاسی انواع دستگاه موسیقی را می شناخت و سازهای عود و دف را می نواخت. او دو بار ازدواج کرد، همسر اولش شهلا و همسر دومش سیمین و حاصل این دو ازدواج چهار فرزند پسر به نامهای علیرضا، داوود، امیرحسین و محمدرضا که در جوانی فوت کرده و سه دختر به نامهای مهسا، صدف و لیلا می باشد. ۵ تا نوه هم دارد که به ترتیب سن با ذکر نام پدر یا مادر:
دخترِ علیرضا: مریم
دخترِ مهسا: شادن
پسرانِ لیلا: وهومن و سام
پسرِ امیرحسین : نامدار
آغاسی پس از انقلاب در ایران ماند ولی ممنوع الکار بود، بالاخره بعد از هفده سال تلاش توانست به خارج سفر کرده و کنسرت اجرا کند، اما آغاسی عاشق مردم بود و به امید اینکه برای مردم برنامه اجرا کند به کشور برگشت و بلاخره یک بار مجوز کسب کرد و در لاله زار به روی صحنه رفت، استقبال به حدی بود که تمامی کوچه ها و خیابان های اطراف بسته شد.
اما دیگر چنین اجازه ای به آغاسی داده نشد و او مجدداً ممنوع الکار شد. آغاسی در روز شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۴ بر اثر سکته مغزی در منزلش در کرج در سن ۶۶ سالگی درگذشت و در امامزاده طاهر به خاک سپرده شد. او هنرمندی مردمی بود و در خلوت فعالیتهای خیریه هم انجام میداد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

ماه‌شرف خانم مستوره کردستانی

     نویسنده: سیدکمال الدین میرعباسی

ماه‌شرف خانم مستوره کردستانی (زاده ۱۱۸۴ در سنندج – درگذشته ۱۲۲۷ در سلیمانیه) نخستین زن تاریخ‌نگار ایران و جهان، شاعر و نویسنده کرد ایرانی بود. مستوره از شاهزادگان دربار اردلان به مرکزیت سنندج بود. زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان از حکام اردلان بود. در سده ۱۹، مستوره همراه با خانواده‌اش به عمارت بابان در سلیمانیه به اجبار به خاطر امنیت جانی کوچ کردند.
از آثار مستوره اردلان می‌توان به دیوان اشعاری بالغ بر ۲ هزار بیت اشاره کرد، همچنین کتاب “تاریخ اردلان‌ها” معروفیت و ارزش علمی و اجتماعی مستوره را دو چندان کرده‌است زیرا تا اواخر قرن نوزدهم میلادی در تمام خاورمیانه در عرصه تاریخ نویسی خصوصاً کردشناسی در میان زنان جز مستوره کسی به این کار نپرداخته‌ است. از دیگر آثار مستوره می‌توان به کتاب “عقاید مستوره” اشاره کرد که رساله کوچکی از عقاید مستوره در حوزه دینی و فقهی است و بر ارزش شخصی و عقاید دینی وی می‌افزاید و به جرأت می‌توان گفت در میان زنان تا این زمان کسی به چنین تألیفی نپرداخته‌ است.

دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده اسبق ایران در سازمان ملل/قسمت ۲

    نویسنده: مهندس مرتضی رجائی خراسانی

 

در ادامه صحبت قبل به اینجا رسیدیم که دکتر سعید رجائی خراسانی در شهر کرمان متولد شد. هرچند، خانواده مادری ایشان مقیم شهرستان زرند بودند، اما محل خدمت مرحوم محمود رجائی خراسانی -پدر ایشان- در شهر کرمان بود و نیاز بود تا ایشان بر اساس مأموریت های اداری یا قضائی به صفحات زرند یا رفسنجان و سایر مناطق مختلف کرمان سفر کند؛ لذا خانواده اش از همان ابتدا مقیم کرمان می شوند. گویا ایشان اولین پست ثابت قضائی که پس از تولد اولین فرزندشان (سعید) قبول می کند، “امین صلح” رفسنجان بوده است که پست مستقلی بوده و به عبارتی دستگاه قضائی در حوزه رفسنجان در دست ایشان اداره می شده است. پس از پذیرش این مسئولیت، محمود رجائی خراسانی تصمیم می گیرد که خانواده را همراه با خودش به رفسنجان ببرد. بدین ترتیب، پدر نوزادی بیش نبود که به همراه والدینش به رفسنجان می رود. از آنجا که مادرش شیر کافی برای تغذیه نوزادش نداشته، لذا برای وی دایه ای می گیرند.

پدر نقل می کردند که در آن روزگار شیر خشک و غذای بچه اصلاً در بازار موجود نبوده و والدین او مضطر شده بودند و نمی دانستند که چه جوری او را سیر کنند. در رفسنجان یکی از دوستان، مرد نجاری را -که فردی پرهیزکار و مسلمان بوده- به پدربزرگ معرفی می کند. همسر این مرد نجار که بسیار هم زن منزهی بوده و شیر کافی داشته است، به خانه آنها می آید و به نوزاد خانواده شیر می دهد، در واقع او را از گرسنگی و مرگ نجات می دهد. بدین ترتیب، آن مرد نجار که فردی بسیار توانا، خوش حافظه، صمیمی و پاک و منزه بوده است، به همراه خانواده اش بخشی از خاطرات خوب خانواده رجائی خراسانی می شود.

زمانی که زنده یاد پدرم بزرگ می شود، دوست داشت تا دایه­اش را ببیند، زنی که مهربان بود و از سجایای اخلاقی او بسیار شنیده بود. آنها از خانواده ای سالم و متدین بودند و دایه پدر سواد قرآنی داشته است. مدتها از آن روزگار گذشته است، مادربزرگ و پدربزرگ –هر دو- به رحمت خدا رفته اند اما پدر به جستجوی  دایه مهربانش می پردازد که از قضا روزی برحسب اتفاق او را پیدا می­کند. گویا یکی از بستگان دور مقیم رفسنجان بوده است و اتفاقاً در همسایگی خانه دایه زندگی می کرده و با او رفت و آمد داشته است. روزی دایه برای او درددل می کند که در اینجا مردی بنام آقای «محمود رجائی خراسانی» زندگی می کرده که “امین صلح” بوده اند، و از خاطرات گذشته سخن به میان می آورد و می گوید که ایشان پسری بنام سعید داشت که من به او شیر دادم و پسرم در حقیقت برادر رضاعی ایشان است، اما پسر من از بد روزگار به رحمت خدا رفته و من دوست دارم از حال آن بچه خبر داشته باشم. آن فرد به دایه می گوید که سعید آقا الان نماینده مجلس است، زنده هم هستند و آدم موجه و تحصیل کرده ای هم شده اند. روزی یکی از فرزندان دایه به پدر زنگ می­زند و این تماس باعث شد که پدر به رفسنجان، و به دیدار دایه اش بروند. وقتی پدر و دایه اش یکدیگر را می­بیند بسیار خوشحال می­شوند.

پدربزرگ مدتی در رفسنجان خدمت می کنند و پس از آن مجدداً به شهر کرمان منتقل می شوند و خانواده نیز به همانجا نقل مکان می کنند. زنده یاد پدرم از رفسنجان خاطره ای نداشت، زیرا در آن زمان تنها کودکی ۲ ساله بوده است، اما تعریف می کرد که وقتی خانواده به کرمان برمی گردند، اولین کاری که پدربزرگ انجام می دهد این بوده که برای رفاه خانواده اش خانه باغی وسیع برای سکونت می خرد که در حومه شهر کرمان قرار داشته است. این خانه باغ بسیار وسیع بوده و حدود ده هکتار مساحت داشته است. قسمتی از باغ را درخت پسته کاشته بودند و بخش دیگر را درخت انار و قسمتی دیگر را گندم کاری کرده بودند. پدربزرگ برای مدیریت این باغ دو باغبان ماهر استخدام کرده بود و از آنجا که به کشاورزی علاقه داشت، خودشان هم به باغ رسیدگی می کردند. گویا زندگی در آن خانه باغ برای خانواده بسیار  لذت بخش بوده است.  ایشان در کرمان به عنوان قاضی دادگستری مشغول به خدمت می شوند. گویا  در آن زمان پدربزرگ متوجه می شوند که آدم ذی نفوذی به نام «احمد دیلمقانی» درصدد این است که املاک و اموال زرتشتیان را تصاحب کند و در این کار قلدری هم می کرده است. «دیلمقانی»، از فقر به ثروت کلان دست پیدا کرده بود و اولاد هم نداشته است. در آن زمان معروف بوده که «احمد دیلمقانی» فرد مبتکر و خلاقیست. برخی از مستغلاتی که دیلمقانی در آن روزگار برای خودش درست کرده بود، این موضوع را به خوبی نشان می­داد. در زرند کرمان روستایی به نام «فردوس» است که بخشی از آن متعلق به دیلمقانی بوده است. اگر امروز به «فردوس» بروید، می بینید که خیابان اصلی فردوس که خیابانی عریض هم هست، از دو طرف درختکاری شده و شرکت بسیار بزرگی به نام شرکت پنبه را می بینید که آن را دیلمقانی تأسیس کرده است. دیلمقانی محصول پنبه و پشم را به طور کامل می خرید و بخش عمده آن را قالی می بافت و به خارج از کشور صادر می کرد. به گفته پدر اگر امروز کسی از قالی های دیلمقانی داشته باشد، صاحب فرشی عتیقه است. وی مابقی پنبه و پشم را هم می فروخته است. او را به عنوان کارگزار تجاری انگلیس می شناختند. ناگفته نماند که وی آدم بسیار خیری هم بوده است و از او بناهای خیریه و موقوفات بسیار در کرمان به جای مانده است، لکن به نظر می­رسد او شاید تحت تأثیر فضای فرهنگی آن روز جامعه کرمان ارزش زیادی برای حقوق اقلیت­ها قائل نبوده است. هرچند، «دیلمقانی» به مرحوم محمود رجائی خراسانی احترام می گذاشته است و می دانسته که وی آدم پاکدست و صادقی است، اما انتظار داشته است که پدربزرگ به وی کمک کند تا اموال زرتشتی ها را به نفع خود به ثبت برساند. مرحوم محمود رجائی خراسانی، بنا به ذکاوت قضائی خود می دانسته که ایشان می خواهد اموال زرتشتیان را از چنگ آنها درآورد و با نفوذی که دیلمقانی داشت آنها هرگز نخواهند توانست از حقشان دفاع کنند؛ لذا پدربزرگ به زرتشتیان می گوید که قبل از هر اقدامی از سوی دیلمقانی، شما برای املاکتان سند رسمی بگیرید. این کار را پدربزرگ فقط برای رضای خدا و فی سبیل الله انجام می دهد. زرتشتیان بلافاصله تقاضای ثبت می دهند و زمانی که آقای دیلمقانی می خواهد با شهادت افراد اجیر کرده اش مثلاً فلان روستا را شش دانگ به نام خودش ثبت بدهد، گفته می شود که این املاک قبلاً به نام فلانی ها به ثبت رسیده است؛ سپس دیلمقانی دست به پرونده سازی می زند تا بتواند آن اموال را تصاحب کند و زمانی که پرونده در دستورکار پدربزرگ قرار می گیرد؛ ایشان مانع از تصاحب غیرشرعی اموال زرتشتیان در کرمان می شود.

داستان محمود رجائی خراسانی، زرتشتیان و احمد دیلمقانی به اینجا ختم نمی شود. دیلمقانی مرتب به پدربزرگ پیغام می داده که آقای رجائی من به شما ارادت دارم، از زرتشتی ها حمایت نکن؛ اما پدربزرگ با وی همکاری نمی کند و تسلیم وعده و وعیدهای وی نمی شود. روزی محمود رجائی خراسانی برای تحقیقات محلی به زرند می رود و در آنجا «احمد دیلمقانی» نقشه قتل ایشان را می کشد. گویا ایشان در جایی اقامت داشته اند که عده ای چماق بدست از جیره خواران دیلمقانی بر سر او و سایر هیأت همراهش می ریزند و سعی می کنند که آنها را به طرف صحرا ببرند تا در چاهی بیاندازند و پدربزرگ را سر به نیست کنند تا دیلمقانی بتواند استشهادی درست کند و اموال زرتشتیان را تصاحب کند. در آن زمان هم دستگاه قضائی و امنیتی کشور خیلی وسیع نبوده و اعمال نفوذ هم در این دستگاهها به دلیل اینکه حکومت مرکزی اشراف و احاطه کافی نداشته، آسان بوده است. همانطور که بعدها دشمنان و مخالفان «احمد دیلمقانی» که تعدادشان کم هم نبود، خود او را با آنکه در اواخر عمر به کارهای خیریه روی هم آورده بود؛ کینه اش را از دل پاک نکردند و کشتند. در آن به اصطلاح گیر و دار و بگیر و ببند، پدربزرگ تکه کاغذی می نویسد و می فرستد برای مسئول ژاندارمری که اوضاع به این شکل است و در اسرع وقت خود را برسانید. در اسرع وقت در آن روزگار معنی اش این بود که به زحمت ماشینی پیدا شود و یا با اسب و اینطور چیزها خود را برای کمک برسانند. در همان لحظاتی که آنها را به طرف صحرا می بردند، ژاندارم ها سر می رسند و یک افسر داد می زند که چه خبر است؟ دهاتی های چماق به دست پراکنده می شوند و پا به فرار می گذارند. نقشه قتل ناتمام می ماند و محمود رجائی خراسانی و هیأت همراهش جان سالم به در می برند و به عبارتی از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند. مرحوم پدر نقل می کرد که این قضیه را از محلی ها و از خود پدربزرگ بارها شنیده است. دیلمقانی این نقشه را در زرند پیاده می کند، چون در کرمان به راحتی نمی توانست آن را اجرا کند.

وقتی پدربزرگ از زرند به کرمان برمی گردد، باز هم روی حرفش محکم می ایستد و در احقاق حق سستی نمی کند. به نقل از پدر، محمود رجائی خراسانی اعتقاد داشته است که نباید اجازه داد تا افراد با اعمال نفوذ و استفاده از قدرت مالی و سیاسی بتوانند حق مردم را با پرونده سازی های جعلی تضییع کنند، بخصوص اگر صاحبان حق از اقلیت جامعه باشند. پس از آن «احمد دیلمقانی» با تهران به اصطلاح هماهنگ می کند و آنها پدربزرگ را از کرمان به شهر دیگری منتقل می کنند، بطوریکه ابتدا ایشان را به یزد و سپس به تویسرکان می فرستند. پدربزرگ خانواده را در کرمان می گذارد و خودش به تنهایی راهی محل خدمت جدیدش در شهر یزد می شود. در مدت اقامت پدربزرگ در شهر یزد، عده زیادی از افراد شایسته و شناخته شده ی شهر یزد با ایشان دوست می شوند و خاطرات شیرینی برای ایشان رقم می خورد. در آنجا شخصی به نام حاج آقا «سودمند» که فردی متدین و خوش مشرب بود با پدربزرگ آشنا می شود. از آنجا که محمود رجائی خراسانی فردی خوش حافظه و شعرشناس بود و بهترین اشعار فارسی را از حفظ می خواند، با دوستانش مجالسی ادبی برپا می کنند و در آن به تبادل افکار و گفتگو می پردازند؛ پدربزرگ علاوه بر اینکه قاضی خوبی بود، این سجایا را هم داشت.

زنده یاد پدر می گفتند که دوستان و آشنایان یزدی، پدربزرگ را بسیار دوست داشتند. زمانی که  پدر در پایه اول دبیرستان بودند؛ خانواده سودمند به کرمان می آیند و از خاطرات جلسات ادبی اشان برای ایشان سخن گفته اند و از آن دوران به نیکی یاد کرده اند.

مدتی از اقامت پدربزرگ در شهر یزد می گذرد که ایشان تاب دوری زن و فرزند را از کف می دهند و به کرمان بازمی گردند. بدین ترتیب، محمود رجائی خراسانی کمتر از دو سال در شهر یزد خدمت می کنند و سپس به کرمان برمی گردند و می گویند که دیگر به شهر یزد باز نمی گردند. بازگشت پدربزرگ به شهر کرمان کار «احمد دیلمقانی» را مجدداً دچار مشکل کرد، چراکه هنوز زرتشتیان کرمان برای حل مشکلاتشان پیش پدربزرگ می آمدند و از ایشان استمداد می جستند؛ لذا دوباره دیلمقانی با تبانی با تهران محمود رجائی خراسانی را برای خدمت به تویسرکان منتقل می کنند. در این شرایط پدربزرگ از کار قضا استعفاء می دهند و اعلام می کنند که به تویسرکان نمی روند و از طرفی هم حاضر به مسامحه و تضییع حقوق اقلیت ها نمی باشند. در آن زمان وی با عارفی بسیار با کمال به نام «بابا رشاد» درد دل می کنند و به وی می گویند که می خواهم استعفاء بدهم و اینها مرا به تنگ آورده اند. بابا رشاد به ایشان می گوید: “خب، استعفا بده و نگران هم نباش.” پدربزرگ می گوید که به هر حال نمی توانم نگران نباشم، باید بعد از استعفاء مخارج زندگی خانواده ام را تأمین کنم. بابا رشاد از او می پرسد که چقدر حقوق می گیرید و ایشان مثلاً به پول آن روز می گویند: “دویست تومان.” مرد عارف جواب زیبایی به پدربزرگ می دهد و می گوید: “خب، اگر خداوند متعال بخواهد ماهی پانصد تومان به تو بدهد، تو که در را بسته ای، در را باز کن. ولش کن. بگذار اگر خدا می خواهد روزی ات را بیشتر کند، بتواند. “این حرف به دل محمود رجائی خراسانی می نشیند و او برای اینکه شریک ظلم نباشد، در یک مبارزه اخلاقی استعفاء می دهد. این وقایع مربوط به دوران پهلوی بوده است.

مرحوم پدر در خصوص اتفاقات بعد از استعفای پدربزرگ می گفتند که افرادی که در زمان پست قضائی با وی آشنا شده بودند، در این شرایط دوست داشتند تا به او کمک کنند، زیرا ایشان برای اینکه تصمیم قضائی نادرست نگیرد و زیر بار ظلم نرود؛ مجبور به استعفاء شده است. اشراف کرمان نزد پدربزرگ می روند و می گویند که آقای رجائی خراسانی شما مرد بسیار شریفی هستید و بدون هیچ چشم داشتی به ما در انجام کارهای قضائی و ثبتی خیلی کمک کردید، حالا که شما به دلیل پاکدستی تان مجبور به استعفاء شده اید؛ می خواهیم به شما پیشنهادی بدهیم. ما می خواهیم چهار حبه از روستایی را به شما بفروشیم تا در کرمان بمانید. ایشان می گوید: “من تصمیمی برای خرید ملک ندارم”، اما آنها اصرار می کنند که این روستا اراضی خوبی دارد و او را متقاعد می کنند که آن اراضی را حبه ای هزار تومان و در مجموع چهار هزار تومان بخرد. پس از آن پدربزرگ درگیر کار کشاورزی و آبادسازی اراضی اش می شود و از کار قضا فاصله می گیرد.

یکی از افرادی که به پدربزرگ پیشنهاد خرید ملک داده بودند، شخصی به نام آقا رضا ارجمند -برادر آقای محمد ارجمند- در کرمان بود. شهرت آقای ارجمند در کرمان به دلیل فرش بود. آنها تاجر فرش بودند و فرش کرمان را به آمریکا صادر می کردند. پدر نقل می کرد که آقا رضا ارجمند روزهای جمعه به یکی از دهات حومه کرمان به نام «کاظم آباد» می رفته اند، در آنجا ناهار می خوردند، قدم می زدند و در واقع آنجا تفرجگاهشان بوده است. ایشان پدربزرگ را به همراه خانواده دعوت می کنند تا برای تفریح به «کاظم آباد» بروند، در آن زمان پدر دوره دبیرستان را می گذراندند. در مهمانی های «کاظم آباد»، پدربزرگ دوستان جدیدی پیدا می کنند؛ از جمله آقایان قطبی و تبریزچی که هر دو از بزرگان شهر کرمان بودند و دوستی آنها تا زمان حیات مرحوم پدر ادامه داشت.

از زنده یاد پدر شنیده بودم که پدربزرگ خانه باغ بزرگی را که در کرمان داشت، به دلیل اینکه پسر کوچکش بنام «حسین» در حوض خانه می افتد و خفه می شود؛ می فروشد. زیرا از آن خانه دلزده می شود و می گوید که اصلاً نمی خواهم در این خانه زندگی کنم و خانه ای دیگر در کرمان می خرد و خانواده در آنجا ساکن می شوند.  این خانه در محله ای به نام محله خواجه خضر واقع بوده است. خواجه خضر از محله ­های اصیل و سنتی کرمان است و پدر از آن محله درختی را در خاطر داشتند که چندین نفر باید دست به دست هم میدادند تا بتوانند دور آن را بگیرند. خانواده محمود رجائی خراسانی تابستانها همراه با او به زرند می رفتند و سه ماه تابستان را در املاک و اراضی خانوادگی شان سپری می کردند. در آن زمان پدربزرگ صاحب پنج فرزند -سه فرزند دختر و دو فرزند پسر- بودند. نامهای دختران «فروغ خانم»، «زهرا خانم» و «فخری خانم» بود که «فخری خانم» به رحمت خدا رفته اند. بعد از آنکه پسر کوچک خانواده به علت خفگی در حوض خانه به رحمت خدا رفت، خدا به «محمود رجائی خراسانی» پسر دیگری عطا می کند که نامش را «احمد» می گذارند و آخرین فرزند خانواده می شود. پدرم همیشه با ذوق خاصی از خانواده اش صحبت می کردند و به خواهرها و برادرش بسیار علاقه مند بودند و آنها را بسیار دوست داشتند. «احمد آقا» جراح قلب می شوند، ایشان در گذشته مقیم آمریکا بوده اند که اکنون به ایران بازگشته و در مشهد و در جوار آستان قدس رضوی خدمت می کنند و از این اتفاق خیلی هم خوشحال هستند.

    ادامه دارد….    

 

دکتر قیصر امین‌پور

    نویسنده: سید کمال الدین میر عباسی

دکتر قیصر امین‌پور نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در شهرستان شوشتر بخش گتوند (شهرستان امروزی) در استان خوزستان به دنیا آمد. دوره راهنمایی و متوسطه خود را دزفول گذراند و در سال ۱۳۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد، ولی پس از مدتی از تحصیل این رشته انصراف داد. قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۱۳۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۱۳۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد. او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۱۳۶۶ تأثیر گذار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعرِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۱۳۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. 
دکتر قیصر امین‌پور از زمرهِ‌ شاعرانی‌ بود‌ که‌ از همان‌ آغاز فعالیت‌های‌ حوزه‌ هنری‌ به‌ جمع‌ گروه‌ شعر آنجا پیوست‌ و همگام‌ با سایر شاعران‌ فعال‌ حوزه‌ هنری‌ در بسیاری‌ از شب‌های‌ شعر برگزار شده‌ در جبهه‌ها شرکت‌ کرد و در مناطق‌ مختلف‌ عملیاتی‌ به‌ شعرخوانی‌ پرداخت. وی‌ عضو شورای‌ شعر و ادبیات‌ حوزه‌ بود و در تشکیل‌ جلسات‌ شعرخوانی‌ و نقد و بررسی‌ شعر و تشویق‌ و ترغیب‌ شاعران‌ جوان‌ نقش‌ مؤ‌ثر و ارزنده‌ای‌ داشت. فعالیت‌های‌ امین‌پور در حوزه‌ اندیشه‌ و هنر تا اواخر سال‌ ۱۳۶۶ ادامه‌ یافت. وی‌ سپس‌ به‌ جمع‌ نویسندگان‌ و شورای‌ سردبیری‌ مجله‌ سروش‌ نوجوان‌ پیوست‌. همچنین دکتر امین‌پور به‌ تدریس‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ در دانشگاه‌ اشتغال‌ داشت. دکتر قیصر امین‌پور در سال‌ ۱۳۶۷ از مؤ‌سسه‌ گسترش‌ هنر، جایزه‌ ویژه‌ نیما یوشیج‌ موسوم به مرغ آمین بلورین را دریافت‌ کرد. همچنین در سال‌ ۱۳۷۸ از سوی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از شاعران‌ برتر دفاع‌ مقدس‌ در دهه‌های‌ ۶۰ و ۷۰ برگزیده‌ شد. دکتر امین‌پور در سال ۱۳۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزیده شد. 

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.  پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در محله سعادت آباد به نام قیصر امین‌پور نامگذاری شد.

آثار:
طوفان در پرانتز(نثر ادبی): ۱۳۶۵
منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان): ۱۳۶۵
مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان): ۱۳۶۸
بی بال پریدن (نثر ادبی): ۱۳۷۰
مجموعه شعر آینه های ناگهان: ۱۳۷۲
به قول پرستو (شعر نوجوان): ۱۳۷۵
گزینه اشعار ( مروارید): ۱۳۷۸
مجموعه شعر گل ها همه آفتابگردان اند: ۱۳۸۰
دستور زبان عشق: ۱۳۸۶