زندگینامه

ایرج پزشکزاد، خالق دایی جان ناپلئون

او بیشتر به خاطر آفرینش رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام شناخته می‌شود که در سال ۱۳۵۵ مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» توسط ناصر تقوایی برگرفته از این رمان ساخته شد.

 
ایرج پزشکزاد، طنزپرداز و خالق «دایی‌جان ناپلئون» در ۹۴ سالگی در آمریکا از دنیا رفت. داوود موسایی، مدیر انتشارات فرهنگ معاصر و ناشر کتاب‌های ایرج ‌پزشکزاد  در تماس با ایسنا خبر درگذشت او را تأیید کرد و گفت پسر پزشکزاد این خبر را تأیید کرده است.
 
همچنین صفحه این نشر در یادداشتی نوشته است:
 
«عالیجناب پزشکزاد عزیز
در سوگ شما که تلخ‌ترین‌ها در شیرینی کلامتان شربتی می‌شد تا بی‌مرثیه‌ خوانی علاج درد کند، شرم داریم که به ماتم بنشینیم؛ که این طریق شما نبود و ما از شما آموختیم که زندگی را ستایش کنیم، رنج‌ها را به استهزا بگیریم و به جای تسلیم ماتم شدن با سلاح شادمانی به جنگ سیاهی برویم. دلتنگی نبودنتان را چون سرو استوار قامتتان بر ادبیات ایران‌ زمین ارج می‌نهیم تا جنگلی شود سرشار از شادمانی، عشق به زندگی و فرهنگ این مرز و بوم.
سفر به سلامت
سلام ما را به هفت‌ هزار سالگان برسانید.
انتشارات فرهنگ معاصر ناشر رسمی آثار زنده‌ نام ایرج پزشکزاد.»
 
ایرج پزشکزاد (الف. پ. آشنا) (زاده ۱۳۰۶) از نویسندگان و طنزپردازان معاصر ایرانی بود که در ۲۲ دی ۱۴۰۰ در سن ۹۴ سالگی در لس‌آنجلس از دنیا رفت.
 
او بیشتر به خاطر آفرینش رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام شناخته می‌شود که در سال ۱۳۵۵ مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» توسط ناصر تقوایی برگرفته از این رمان ساخته شد.
 
«حاج مم‌جعفر در پاریس» (خاطرات)، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید» (رمان)، «بوبول» (طنزیات اجتماعی) «آسمون ریسمون» (طنزیات ادبی)، «دایی‌جان ناپلئون» (رمان) «ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد» (نمایش‌نامه)، «انترناسیونال بچه‌پرروها» (طنزیات سیاسی)، «شهر فرنگ از همه رنگ» (طنزیات سیاسی و اجتماعی)، «خانواده نیک‌اختر» (رمان)، «رستم‌صولتان»(طنزیات اجتماعی)، «گلگشت خاطرات» (طنزیات اجتماعی)، «پسر حاجی باباجان» (نمایش‌نامه)، «به یاد یار و دیار»(خاطرات) و «بلیط خان‌عمو»  (نمایش‌نامه) از جمله آثار به‌جامانده از او هستند.
 
همچنین، ترجمه کتاب‌های «روزولت» نوشته سارا دلانو روزولت، «ملک مقرب در جمع شیاطین»، «دختر گرجی»، «زندانی کازابلانکا» و «ماروا» نوشته موریس دوکبرا، «دزیره» اثر آن ماری سلینکو، «افسونگران دریا» نوشته آلفرد ماشار، «جمیله» از هانری بوردو، «عدالت اجرا شده‌است» از ژان مکر، «دو سرنوشت» از  ویلکی کالینز، «فردا گریه خواهم کرد» نوشته لیلیان راث و «شوایک سرباز پاکدل» از یاروسلاو هاشک توسط او منتشر شده است.
 
«مروری در تاریخ انقلاب روسیه»، «مصدق بازمصلوب: چند مقاله سیاسی»، «مروری در تاریخ انقلاب فرانسه»، «طنز فاخر سعدی»، «حافظ ناشنیده‌پند»، «مروری در انقلاب مشروطیت ایران» و «ریشه‌های اختلاف چین و شوروی» هم در کارنامه ایرج پزشکزاد به چشم می‌خورد.

عمت الله آزموده با نام هنری آغاسی

عمت الله آزموده با نام هنری آغاسی در ۲۹ تیر ۱۳۱۸ در اهواز به دنیا آمد. پدرش اهل اصفهان و مادرش اهل دزفول بود. با اینکه در خانواده پدری همه تحصیل کرده بودند، اما او به دلیل مشکلی که در پاهایش داشت از ادامه تحصیل منصرف شد و مشغول به کار شد و علیرغم نقص حرکتی که داشت در باشگاه تاج اهواز ورزش می کرد. آغاسی از کودکی به هنر علاقه پیدا کرد و بسیار هم مرد راسخی بود. تصمیم که می‌گرفت با تمام وجود تلاش می‌کرد که به خواسته اش برسد. به نقل از یکی از دوستانش، وقتی که در کودکی باهم به سینما رفته بودند، در آنجا آغاسی گفته بود حتی اگر برای ده دقیقه هم شده در یک فیلم بازی خواهد کرد.
در جوانی آغاسی به سمت خوانندگی سوق پیدا کرد و خیلی زود در سالن های موسیقی لاله زار مشغول به خوانندگی شد و به سرعت علاقه مندان زیادی پیدا کرد و محبوب شد. پس از اجراهای موفق آغاسی در لاله زار، وی نخستین خواننده مردمی بود که صدای او از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شد. آغاسی به دلیل علاقه زیاد به شاد کردن مردم هرگز سبکش را عوض نکرد.

آغاسی بین مردم بسیار محبوب شده بود و خیلی از آهنگهایش در مراسم شادی مردم شنیده می شد. او به دعوت منوچهر نوذری به سینما راه یافت و از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۶ در کارنامه سینمایی اش هشت فیلم را ثبت کرده است. آغاسی انواع دستگاه موسیقی را می شناخت و سازهای عود و دف را می نواخت. او دو بار ازدواج کرد، همسر اولش شهلا و همسر دومش سیمین و حاصل این دو ازدواج چهار فرزند پسر به نامهای علیرضا، داوود، امیرحسین و محمدرضا که در جوانی فوت کرده و سه دختر به نامهای مهسا، صدف و لیلا می باشد. ۵ تا نوه هم دارد که به ترتیب سن با ذکر نام پدر یا مادر:
دخترِ علیرضا: مریم
دخترِ مهسا: شادن
پسرانِ لیلا: وهومن و سام
پسرِ امیرحسین : نامدار
آغاسی پس از انقلاب در ایران ماند ولی ممنوع الکار بود، بالاخره بعد از هفده سال تلاش توانست به خارج سفر کرده و کنسرت اجرا کند، اما آغاسی عاشق مردم بود و به امید اینکه برای مردم برنامه اجرا کند به کشور برگشت و بلاخره یک بار مجوز کسب کرد و در لاله زار به روی صحنه رفت، استقبال به حدی بود که تمامی کوچه ها و خیابان های اطراف بسته شد.
اما دیگر چنین اجازه ای به آغاسی داده نشد و او مجدداً ممنوع الکار شد. آغاسی در روز شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۴ بر اثر سکته مغزی در منزلش در کرج در سن ۶۶ سالگی درگذشت و در امامزاده طاهر به خاک سپرده شد. او هنرمندی مردمی بود و در خلوت فعالیتهای خیریه هم انجام میداد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

ماه‌شرف خانم مستوره کردستانی

     نویسنده: سیدکمال الدین میرعباسی

ماه‌شرف خانم مستوره کردستانی (زاده ۱۱۸۴ در سنندج – درگذشته ۱۲۲۷ در سلیمانیه) نخستین زن تاریخ‌نگار ایران و جهان، شاعر و نویسنده کرد ایرانی بود. مستوره از شاهزادگان دربار اردلان به مرکزیت سنندج بود. زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان از حکام اردلان بود. در سده ۱۹، مستوره همراه با خانواده‌اش به عمارت بابان در سلیمانیه به اجبار به خاطر امنیت جانی کوچ کردند.
از آثار مستوره اردلان می‌توان به دیوان اشعاری بالغ بر ۲ هزار بیت اشاره کرد، همچنین کتاب “تاریخ اردلان‌ها” معروفیت و ارزش علمی و اجتماعی مستوره را دو چندان کرده‌است زیرا تا اواخر قرن نوزدهم میلادی در تمام خاورمیانه در عرصه تاریخ نویسی خصوصاً کردشناسی در میان زنان جز مستوره کسی به این کار نپرداخته‌ است. از دیگر آثار مستوره می‌توان به کتاب “عقاید مستوره” اشاره کرد که رساله کوچکی از عقاید مستوره در حوزه دینی و فقهی است و بر ارزش شخصی و عقاید دینی وی می‌افزاید و به جرأت می‌توان گفت در میان زنان تا این زمان کسی به چنین تألیفی نپرداخته‌ است.

دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده اسبق ایران در سازمان ملل/قسمت ۲

    نویسنده: مهندس مرتضی رجائی خراسانی

 

در ادامه صحبت قبل به اینجا رسیدیم که دکتر سعید رجائی خراسانی در شهر کرمان متولد شد. هرچند، خانواده مادری ایشان مقیم شهرستان زرند بودند، اما محل خدمت مرحوم محمود رجائی خراسانی -پدر ایشان- در شهر کرمان بود و نیاز بود تا ایشان بر اساس مأموریت های اداری یا قضائی به صفحات زرند یا رفسنجان و سایر مناطق مختلف کرمان سفر کند؛ لذا خانواده اش از همان ابتدا مقیم کرمان می شوند. گویا ایشان اولین پست ثابت قضائی که پس از تولد اولین فرزندشان (سعید) قبول می کند، “امین صلح” رفسنجان بوده است که پست مستقلی بوده و به عبارتی دستگاه قضائی در حوزه رفسنجان در دست ایشان اداره می شده است. پس از پذیرش این مسئولیت، محمود رجائی خراسانی تصمیم می گیرد که خانواده را همراه با خودش به رفسنجان ببرد. بدین ترتیب، پدر نوزادی بیش نبود که به همراه والدینش به رفسنجان می رود. از آنجا که مادرش شیر کافی برای تغذیه نوزادش نداشته، لذا برای وی دایه ای می گیرند.

پدر نقل می کردند که در آن روزگار شیر خشک و غذای بچه اصلاً در بازار موجود نبوده و والدین او مضطر شده بودند و نمی دانستند که چه جوری او را سیر کنند. در رفسنجان یکی از دوستان، مرد نجاری را -که فردی پرهیزکار و مسلمان بوده- به پدربزرگ معرفی می کند. همسر این مرد نجار که بسیار هم زن منزهی بوده و شیر کافی داشته است، به خانه آنها می آید و به نوزاد خانواده شیر می دهد، در واقع او را از گرسنگی و مرگ نجات می دهد. بدین ترتیب، آن مرد نجار که فردی بسیار توانا، خوش حافظه، صمیمی و پاک و منزه بوده است، به همراه خانواده اش بخشی از خاطرات خوب خانواده رجائی خراسانی می شود.

زمانی که زنده یاد پدرم بزرگ می شود، دوست داشت تا دایه­اش را ببیند، زنی که مهربان بود و از سجایای اخلاقی او بسیار شنیده بود. آنها از خانواده ای سالم و متدین بودند و دایه پدر سواد قرآنی داشته است. مدتها از آن روزگار گذشته است، مادربزرگ و پدربزرگ –هر دو- به رحمت خدا رفته اند اما پدر به جستجوی  دایه مهربانش می پردازد که از قضا روزی برحسب اتفاق او را پیدا می­کند. گویا یکی از بستگان دور مقیم رفسنجان بوده است و اتفاقاً در همسایگی خانه دایه زندگی می کرده و با او رفت و آمد داشته است. روزی دایه برای او درددل می کند که در اینجا مردی بنام آقای «محمود رجائی خراسانی» زندگی می کرده که “امین صلح” بوده اند، و از خاطرات گذشته سخن به میان می آورد و می گوید که ایشان پسری بنام سعید داشت که من به او شیر دادم و پسرم در حقیقت برادر رضاعی ایشان است، اما پسر من از بد روزگار به رحمت خدا رفته و من دوست دارم از حال آن بچه خبر داشته باشم. آن فرد به دایه می گوید که سعید آقا الان نماینده مجلس است، زنده هم هستند و آدم موجه و تحصیل کرده ای هم شده اند. روزی یکی از فرزندان دایه به پدر زنگ می­زند و این تماس باعث شد که پدر به رفسنجان، و به دیدار دایه اش بروند. وقتی پدر و دایه اش یکدیگر را می­بیند بسیار خوشحال می­شوند.

پدربزرگ مدتی در رفسنجان خدمت می کنند و پس از آن مجدداً به شهر کرمان منتقل می شوند و خانواده نیز به همانجا نقل مکان می کنند. زنده یاد پدرم از رفسنجان خاطره ای نداشت، زیرا در آن زمان تنها کودکی ۲ ساله بوده است، اما تعریف می کرد که وقتی خانواده به کرمان برمی گردند، اولین کاری که پدربزرگ انجام می دهد این بوده که برای رفاه خانواده اش خانه باغی وسیع برای سکونت می خرد که در حومه شهر کرمان قرار داشته است. این خانه باغ بسیار وسیع بوده و حدود ده هکتار مساحت داشته است. قسمتی از باغ را درخت پسته کاشته بودند و بخش دیگر را درخت انار و قسمتی دیگر را گندم کاری کرده بودند. پدربزرگ برای مدیریت این باغ دو باغبان ماهر استخدام کرده بود و از آنجا که به کشاورزی علاقه داشت، خودشان هم به باغ رسیدگی می کردند. گویا زندگی در آن خانه باغ برای خانواده بسیار  لذت بخش بوده است.  ایشان در کرمان به عنوان قاضی دادگستری مشغول به خدمت می شوند. گویا  در آن زمان پدربزرگ متوجه می شوند که آدم ذی نفوذی به نام «احمد دیلمقانی» درصدد این است که املاک و اموال زرتشتیان را تصاحب کند و در این کار قلدری هم می کرده است. «دیلمقانی»، از فقر به ثروت کلان دست پیدا کرده بود و اولاد هم نداشته است. در آن زمان معروف بوده که «احمد دیلمقانی» فرد مبتکر و خلاقیست. برخی از مستغلاتی که دیلمقانی در آن روزگار برای خودش درست کرده بود، این موضوع را به خوبی نشان می­داد. در زرند کرمان روستایی به نام «فردوس» است که بخشی از آن متعلق به دیلمقانی بوده است. اگر امروز به «فردوس» بروید، می بینید که خیابان اصلی فردوس که خیابانی عریض هم هست، از دو طرف درختکاری شده و شرکت بسیار بزرگی به نام شرکت پنبه را می بینید که آن را دیلمقانی تأسیس کرده است. دیلمقانی محصول پنبه و پشم را به طور کامل می خرید و بخش عمده آن را قالی می بافت و به خارج از کشور صادر می کرد. به گفته پدر اگر امروز کسی از قالی های دیلمقانی داشته باشد، صاحب فرشی عتیقه است. وی مابقی پنبه و پشم را هم می فروخته است. او را به عنوان کارگزار تجاری انگلیس می شناختند. ناگفته نماند که وی آدم بسیار خیری هم بوده است و از او بناهای خیریه و موقوفات بسیار در کرمان به جای مانده است، لکن به نظر می­رسد او شاید تحت تأثیر فضای فرهنگی آن روز جامعه کرمان ارزش زیادی برای حقوق اقلیت­ها قائل نبوده است. هرچند، «دیلمقانی» به مرحوم محمود رجائی خراسانی احترام می گذاشته است و می دانسته که وی آدم پاکدست و صادقی است، اما انتظار داشته است که پدربزرگ به وی کمک کند تا اموال زرتشتی ها را به نفع خود به ثبت برساند. مرحوم محمود رجائی خراسانی، بنا به ذکاوت قضائی خود می دانسته که ایشان می خواهد اموال زرتشتیان را از چنگ آنها درآورد و با نفوذی که دیلمقانی داشت آنها هرگز نخواهند توانست از حقشان دفاع کنند؛ لذا پدربزرگ به زرتشتیان می گوید که قبل از هر اقدامی از سوی دیلمقانی، شما برای املاکتان سند رسمی بگیرید. این کار را پدربزرگ فقط برای رضای خدا و فی سبیل الله انجام می دهد. زرتشتیان بلافاصله تقاضای ثبت می دهند و زمانی که آقای دیلمقانی می خواهد با شهادت افراد اجیر کرده اش مثلاً فلان روستا را شش دانگ به نام خودش ثبت بدهد، گفته می شود که این املاک قبلاً به نام فلانی ها به ثبت رسیده است؛ سپس دیلمقانی دست به پرونده سازی می زند تا بتواند آن اموال را تصاحب کند و زمانی که پرونده در دستورکار پدربزرگ قرار می گیرد؛ ایشان مانع از تصاحب غیرشرعی اموال زرتشتیان در کرمان می شود.

داستان محمود رجائی خراسانی، زرتشتیان و احمد دیلمقانی به اینجا ختم نمی شود. دیلمقانی مرتب به پدربزرگ پیغام می داده که آقای رجائی من به شما ارادت دارم، از زرتشتی ها حمایت نکن؛ اما پدربزرگ با وی همکاری نمی کند و تسلیم وعده و وعیدهای وی نمی شود. روزی محمود رجائی خراسانی برای تحقیقات محلی به زرند می رود و در آنجا «احمد دیلمقانی» نقشه قتل ایشان را می کشد. گویا ایشان در جایی اقامت داشته اند که عده ای چماق بدست از جیره خواران دیلمقانی بر سر او و سایر هیأت همراهش می ریزند و سعی می کنند که آنها را به طرف صحرا ببرند تا در چاهی بیاندازند و پدربزرگ را سر به نیست کنند تا دیلمقانی بتواند استشهادی درست کند و اموال زرتشتیان را تصاحب کند. در آن زمان هم دستگاه قضائی و امنیتی کشور خیلی وسیع نبوده و اعمال نفوذ هم در این دستگاهها به دلیل اینکه حکومت مرکزی اشراف و احاطه کافی نداشته، آسان بوده است. همانطور که بعدها دشمنان و مخالفان «احمد دیلمقانی» که تعدادشان کم هم نبود، خود او را با آنکه در اواخر عمر به کارهای خیریه روی هم آورده بود؛ کینه اش را از دل پاک نکردند و کشتند. در آن به اصطلاح گیر و دار و بگیر و ببند، پدربزرگ تکه کاغذی می نویسد و می فرستد برای مسئول ژاندارمری که اوضاع به این شکل است و در اسرع وقت خود را برسانید. در اسرع وقت در آن روزگار معنی اش این بود که به زحمت ماشینی پیدا شود و یا با اسب و اینطور چیزها خود را برای کمک برسانند. در همان لحظاتی که آنها را به طرف صحرا می بردند، ژاندارم ها سر می رسند و یک افسر داد می زند که چه خبر است؟ دهاتی های چماق به دست پراکنده می شوند و پا به فرار می گذارند. نقشه قتل ناتمام می ماند و محمود رجائی خراسانی و هیأت همراهش جان سالم به در می برند و به عبارتی از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند. مرحوم پدر نقل می کرد که این قضیه را از محلی ها و از خود پدربزرگ بارها شنیده است. دیلمقانی این نقشه را در زرند پیاده می کند، چون در کرمان به راحتی نمی توانست آن را اجرا کند.

وقتی پدربزرگ از زرند به کرمان برمی گردد، باز هم روی حرفش محکم می ایستد و در احقاق حق سستی نمی کند. به نقل از پدر، محمود رجائی خراسانی اعتقاد داشته است که نباید اجازه داد تا افراد با اعمال نفوذ و استفاده از قدرت مالی و سیاسی بتوانند حق مردم را با پرونده سازی های جعلی تضییع کنند، بخصوص اگر صاحبان حق از اقلیت جامعه باشند. پس از آن «احمد دیلمقانی» با تهران به اصطلاح هماهنگ می کند و آنها پدربزرگ را از کرمان به شهر دیگری منتقل می کنند، بطوریکه ابتدا ایشان را به یزد و سپس به تویسرکان می فرستند. پدربزرگ خانواده را در کرمان می گذارد و خودش به تنهایی راهی محل خدمت جدیدش در شهر یزد می شود. در مدت اقامت پدربزرگ در شهر یزد، عده زیادی از افراد شایسته و شناخته شده ی شهر یزد با ایشان دوست می شوند و خاطرات شیرینی برای ایشان رقم می خورد. در آنجا شخصی به نام حاج آقا «سودمند» که فردی متدین و خوش مشرب بود با پدربزرگ آشنا می شود. از آنجا که محمود رجائی خراسانی فردی خوش حافظه و شعرشناس بود و بهترین اشعار فارسی را از حفظ می خواند، با دوستانش مجالسی ادبی برپا می کنند و در آن به تبادل افکار و گفتگو می پردازند؛ پدربزرگ علاوه بر اینکه قاضی خوبی بود، این سجایا را هم داشت.

زنده یاد پدر می گفتند که دوستان و آشنایان یزدی، پدربزرگ را بسیار دوست داشتند. زمانی که  پدر در پایه اول دبیرستان بودند؛ خانواده سودمند به کرمان می آیند و از خاطرات جلسات ادبی اشان برای ایشان سخن گفته اند و از آن دوران به نیکی یاد کرده اند.

مدتی از اقامت پدربزرگ در شهر یزد می گذرد که ایشان تاب دوری زن و فرزند را از کف می دهند و به کرمان بازمی گردند. بدین ترتیب، محمود رجائی خراسانی کمتر از دو سال در شهر یزد خدمت می کنند و سپس به کرمان برمی گردند و می گویند که دیگر به شهر یزد باز نمی گردند. بازگشت پدربزرگ به شهر کرمان کار «احمد دیلمقانی» را مجدداً دچار مشکل کرد، چراکه هنوز زرتشتیان کرمان برای حل مشکلاتشان پیش پدربزرگ می آمدند و از ایشان استمداد می جستند؛ لذا دوباره دیلمقانی با تبانی با تهران محمود رجائی خراسانی را برای خدمت به تویسرکان منتقل می کنند. در این شرایط پدربزرگ از کار قضا استعفاء می دهند و اعلام می کنند که به تویسرکان نمی روند و از طرفی هم حاضر به مسامحه و تضییع حقوق اقلیت ها نمی باشند. در آن زمان وی با عارفی بسیار با کمال به نام «بابا رشاد» درد دل می کنند و به وی می گویند که می خواهم استعفاء بدهم و اینها مرا به تنگ آورده اند. بابا رشاد به ایشان می گوید: “خب، استعفا بده و نگران هم نباش.” پدربزرگ می گوید که به هر حال نمی توانم نگران نباشم، باید بعد از استعفاء مخارج زندگی خانواده ام را تأمین کنم. بابا رشاد از او می پرسد که چقدر حقوق می گیرید و ایشان مثلاً به پول آن روز می گویند: “دویست تومان.” مرد عارف جواب زیبایی به پدربزرگ می دهد و می گوید: “خب، اگر خداوند متعال بخواهد ماهی پانصد تومان به تو بدهد، تو که در را بسته ای، در را باز کن. ولش کن. بگذار اگر خدا می خواهد روزی ات را بیشتر کند، بتواند. “این حرف به دل محمود رجائی خراسانی می نشیند و او برای اینکه شریک ظلم نباشد، در یک مبارزه اخلاقی استعفاء می دهد. این وقایع مربوط به دوران پهلوی بوده است.

مرحوم پدر در خصوص اتفاقات بعد از استعفای پدربزرگ می گفتند که افرادی که در زمان پست قضائی با وی آشنا شده بودند، در این شرایط دوست داشتند تا به او کمک کنند، زیرا ایشان برای اینکه تصمیم قضائی نادرست نگیرد و زیر بار ظلم نرود؛ مجبور به استعفاء شده است. اشراف کرمان نزد پدربزرگ می روند و می گویند که آقای رجائی خراسانی شما مرد بسیار شریفی هستید و بدون هیچ چشم داشتی به ما در انجام کارهای قضائی و ثبتی خیلی کمک کردید، حالا که شما به دلیل پاکدستی تان مجبور به استعفاء شده اید؛ می خواهیم به شما پیشنهادی بدهیم. ما می خواهیم چهار حبه از روستایی را به شما بفروشیم تا در کرمان بمانید. ایشان می گوید: “من تصمیمی برای خرید ملک ندارم”، اما آنها اصرار می کنند که این روستا اراضی خوبی دارد و او را متقاعد می کنند که آن اراضی را حبه ای هزار تومان و در مجموع چهار هزار تومان بخرد. پس از آن پدربزرگ درگیر کار کشاورزی و آبادسازی اراضی اش می شود و از کار قضا فاصله می گیرد.

یکی از افرادی که به پدربزرگ پیشنهاد خرید ملک داده بودند، شخصی به نام آقا رضا ارجمند -برادر آقای محمد ارجمند- در کرمان بود. شهرت آقای ارجمند در کرمان به دلیل فرش بود. آنها تاجر فرش بودند و فرش کرمان را به آمریکا صادر می کردند. پدر نقل می کرد که آقا رضا ارجمند روزهای جمعه به یکی از دهات حومه کرمان به نام «کاظم آباد» می رفته اند، در آنجا ناهار می خوردند، قدم می زدند و در واقع آنجا تفرجگاهشان بوده است. ایشان پدربزرگ را به همراه خانواده دعوت می کنند تا برای تفریح به «کاظم آباد» بروند، در آن زمان پدر دوره دبیرستان را می گذراندند. در مهمانی های «کاظم آباد»، پدربزرگ دوستان جدیدی پیدا می کنند؛ از جمله آقایان قطبی و تبریزچی که هر دو از بزرگان شهر کرمان بودند و دوستی آنها تا زمان حیات مرحوم پدر ادامه داشت.

از زنده یاد پدر شنیده بودم که پدربزرگ خانه باغ بزرگی را که در کرمان داشت، به دلیل اینکه پسر کوچکش بنام «حسین» در حوض خانه می افتد و خفه می شود؛ می فروشد. زیرا از آن خانه دلزده می شود و می گوید که اصلاً نمی خواهم در این خانه زندگی کنم و خانه ای دیگر در کرمان می خرد و خانواده در آنجا ساکن می شوند.  این خانه در محله ای به نام محله خواجه خضر واقع بوده است. خواجه خضر از محله ­های اصیل و سنتی کرمان است و پدر از آن محله درختی را در خاطر داشتند که چندین نفر باید دست به دست هم میدادند تا بتوانند دور آن را بگیرند. خانواده محمود رجائی خراسانی تابستانها همراه با او به زرند می رفتند و سه ماه تابستان را در املاک و اراضی خانوادگی شان سپری می کردند. در آن زمان پدربزرگ صاحب پنج فرزند -سه فرزند دختر و دو فرزند پسر- بودند. نامهای دختران «فروغ خانم»، «زهرا خانم» و «فخری خانم» بود که «فخری خانم» به رحمت خدا رفته اند. بعد از آنکه پسر کوچک خانواده به علت خفگی در حوض خانه به رحمت خدا رفت، خدا به «محمود رجائی خراسانی» پسر دیگری عطا می کند که نامش را «احمد» می گذارند و آخرین فرزند خانواده می شود. پدرم همیشه با ذوق خاصی از خانواده اش صحبت می کردند و به خواهرها و برادرش بسیار علاقه مند بودند و آنها را بسیار دوست داشتند. «احمد آقا» جراح قلب می شوند، ایشان در گذشته مقیم آمریکا بوده اند که اکنون به ایران بازگشته و در مشهد و در جوار آستان قدس رضوی خدمت می کنند و از این اتفاق خیلی هم خوشحال هستند.

    ادامه دارد….    

 

دکتر قیصر امین‌پور

    نویسنده: سید کمال الدین میر عباسی

دکتر قیصر امین‌پور نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در شهرستان شوشتر بخش گتوند (شهرستان امروزی) در استان خوزستان به دنیا آمد. دوره راهنمایی و متوسطه خود را دزفول گذراند و در سال ۱۳۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد، ولی پس از مدتی از تحصیل این رشته انصراف داد. قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۱۳۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۱۳۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد. او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۱۳۶۶ تأثیر گذار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعرِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۱۳۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. 
دکتر قیصر امین‌پور از زمرهِ‌ شاعرانی‌ بود‌ که‌ از همان‌ آغاز فعالیت‌های‌ حوزه‌ هنری‌ به‌ جمع‌ گروه‌ شعر آنجا پیوست‌ و همگام‌ با سایر شاعران‌ فعال‌ حوزه‌ هنری‌ در بسیاری‌ از شب‌های‌ شعر برگزار شده‌ در جبهه‌ها شرکت‌ کرد و در مناطق‌ مختلف‌ عملیاتی‌ به‌ شعرخوانی‌ پرداخت. وی‌ عضو شورای‌ شعر و ادبیات‌ حوزه‌ بود و در تشکیل‌ جلسات‌ شعرخوانی‌ و نقد و بررسی‌ شعر و تشویق‌ و ترغیب‌ شاعران‌ جوان‌ نقش‌ مؤ‌ثر و ارزنده‌ای‌ داشت. فعالیت‌های‌ امین‌پور در حوزه‌ اندیشه‌ و هنر تا اواخر سال‌ ۱۳۶۶ ادامه‌ یافت. وی‌ سپس‌ به‌ جمع‌ نویسندگان‌ و شورای‌ سردبیری‌ مجله‌ سروش‌ نوجوان‌ پیوست‌. همچنین دکتر امین‌پور به‌ تدریس‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ در دانشگاه‌ اشتغال‌ داشت. دکتر قیصر امین‌پور در سال‌ ۱۳۶۷ از مؤ‌سسه‌ گسترش‌ هنر، جایزه‌ ویژه‌ نیما یوشیج‌ موسوم به مرغ آمین بلورین را دریافت‌ کرد. همچنین در سال‌ ۱۳۷۸ از سوی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از شاعران‌ برتر دفاع‌ مقدس‌ در دهه‌های‌ ۶۰ و ۷۰ برگزیده‌ شد. دکتر امین‌پور در سال ۱۳۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزیده شد. 

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.  پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در محله سعادت آباد به نام قیصر امین‌پور نامگذاری شد.

آثار:
طوفان در پرانتز(نثر ادبی): ۱۳۶۵
منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان): ۱۳۶۵
مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان): ۱۳۶۸
بی بال پریدن (نثر ادبی): ۱۳۷۰
مجموعه شعر آینه های ناگهان: ۱۳۷۲
به قول پرستو (شعر نوجوان): ۱۳۷۵
گزینه اشعار ( مروارید): ۱۳۷۸
مجموعه شعر گل ها همه آفتابگردان اند: ۱۳۸۰
دستور زبان عشق: ۱۳۸۶

هانس کریستیان آندرسن

     مترجم: ماندانا قدیانی

هانس کریستیان آندرسن (زاده ۲ آوریل ۱۸۰۵ و درگذشته ۴ اوت ۱۸۷۵)، نویسنده معروف اهل دانمارک است که از معروف‌ترین داستان‌هایش می‌توان از پری دریایی کوچولو، بندانگشتی، جوجه اردک زشت، زندگی من، ملکه برفی، دخترک کبریت فروش و لباس جدید امپراتور نام برد. زادروز آندرسن روز جهانی کتاب کودک نام‌گذاری شده‌ است. هر سال در این روز توسط دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) مراسم باشکوهی به مناسبت برای بزرگداشت مقام کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال ۱۹۵۳ میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌ است برعهده دارد. مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب را تهیه می‌کند.

     روز جهانی کتاب کودک در ایران
روز جهانی کتاب کودک از سال ۱۳۴۹ در ایران به رسمیت شناخته شده‌ است و وزارت آموزش و پرورش در سال ۱۳۵۰ روز ۱۴ فروردین هر سال را روز جهانی کتاب کودک در ایران اعلام کرد. مراسم بزرگداشت این روز هر سال در یکی از کشورهای عضو برگزار می‌شود و ایران نیز در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) برگزارکننده این مراسم بود. اندرسون در شهر ادنسه در دانمارک به دنیا آمد. پدرش معتقد بود که از خانواده‌ای اصیل هستند اما تحقیقات بیشتر صحت این ادعاها را رد کرده‌است. گرچه خانوادهٔ آندرسن با خانوادهٔ سلطنتی بی ارتباط نبوده‌اند، ولی این ارتباط تنها در زمینهٔ کاری بوده‌ است. شایعه‌ای مبنی بر این که آندرسن پسر نامشروع پادشاه بوده همچنان در دانمارک بر سر زبان هاست؛ زیرا پادشاه دانمارک علاقهٔ زیادی به آندرسن داشت و مخارج تحصیل وی را شخصاً به عهده گرفت.

آندرسن در دوران کودکی برای خود صحنهٔ تئاتر درست می‌کرد و آثار ویلیام شکسپیر را با استفاده از عروسک‌های چوبی به عنوان بازیگران از حفظ بازی می‌کرد. آندرسن در سال ۱۸۱۶ پدرش را از دست داد. برای گذران زندگی به عنوان شاگرد نزد یک خیّاط و یک بافنده کار می‌کرد. پس از آن در یک کارخانهٔ تولید سیگار شروع به کار کرد، اما همواره توسط یکی از همکارانش که او را دختر می‌خواند، تحقیر می‌شد. در چهارده سالگی به کپنهاگ رفت و و در تئاتر مشغول کار شد. به خاطر صدای زیبایش در تئاتر سلطنتی دانمارک استخدام شد، اما پس از چندین بار از دست دادن صدایش کار خود را از دست داد. یکی از همکارانش او را دارای قریحهٔ شاعری می‌دانست. اندرسن عقیدهٔ همکارش را بسیار جدی تلقی کرد و وقت خود را بر نوشتن متمرکز نمود. در یک ملاقات تصادفی اندرسن مورد توجه ژوناس کالین قرار گرفت. او آندرسن را به مدرسه گرامر در اسلاگلس فرستاد و تمام مخارج مدرسه را شخصاً به عهده گرفت.

قبل از رفتن به مدرسه گرامر آندرسن موفق شد اولین داستان خود را به نام شبح در قبر پالناتُکه در سال ۱۸۲۲ منتشر کند. آندرسن تا سال ۱۸۲۷ در دو مدرسه اسلاگلس و السینور درس خواند. او همواره در «ساختن شخصیت خودش» مورد سوء استفاده قرار گرفت و همکلاسی‌هایش به خاطر سن بیش ترش و همچنین به خاطر عدم جذابیتش با او بدرفتاری می‌کردند. او بعدها زبان انگلیسی، آلمانی و اسکاندیناوی را فراگرفت. در ۱۸۲۹ اولین کتابش گزارش یک پیاده‌روی منتشر شد.

در بهار سال ۱۸۷۲ آندرسن بر اثر افتادن از تخت به شدت صدمه دید. او در ۴ اوت ۱۸۷۵ با درد فراوان در خانه‌ای به نام رولیگد در نزدیکی کپنهاگ که متعلق به دوست صمیمی اش موریتز ملچوار و همسرش بود درگذشت. قبل از مرگش با یک آهنگ ساز دربارهٔ موزیک مراسم تدفینش صحبت کرده بود. آندرسن چنین گفته بود: «بیشتر کسانی که در مراسم تدفین مرا بدرقه خواهند کرد کودکان هستند. ضربات موسیقی را برای قدم‌های کوچکشان هماهنگ کن».

جسد آندرسن در کپنهاگ به خاک سپرده شد. قبل از مرگش به شهرت جهانی رسیده بود. از طرف دولت دانمارک به عنوان «گنجینه ملّی» حقوقی به او تعلق می‌گرفت. قبل از مرگش اقدام به ساختن مجسّمه‌ای از او شده بود و بعد از اتمام آن را در شهرداری کپنهاگ قرار دادند. یکی از منتقدان به نام گئورگ براندس از آندرسن سؤال کرد آیا او روزی داستان زندگی خودش را خواهد نوشت؟ آندرسن جواب داد من قبلاً آن را نوشته‌ام؛ نام آن جوجه اردک زشت است.

از معروف‌ترین داستان‌های او می‌توان از پری دریایی کوچولو، بندانگشتی، جوجه اردک زشت، زندگی من، ملکه برفی، دخترک کبریت فروش و لباس جدید امپراتور نام برد. داستان‌هایش به ۱۵۰ زبان ترجمه شده‌است و همچنان میلیون‌ها نسخه از آن‌ها در سراسر جهان چاپ می‌شود. او حدود ۲۲۰ داستان تخیلی نوشته‌است. داستان ملکه برفی در سال ۲۰۱۳ به کارگردانی کریس باک و جنیفر لی و با حمایت کمپانی والت دیزنی، به صورت انیمیشن و با نام frozen (منجمد) ساخته شد.

‌پروفسور پری رخ دادستان

 

تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه “پدر روانشناسی شناختی” مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند. وی در ۲۲ آبان ۱۳۸۹ به علت سرطان درگذشت!

از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:

در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت. وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم. خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از ۵ صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم. دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!

دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم. بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم. او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهش می کنم بمان و به ایران نرو!

اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم”. بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: “اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!”

پروفسور پروانه وثوق

    کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر در تهران گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با ماشین فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود. پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران بود و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانی، استاد هیچگاه ازدواج نکرده بود. شاید او هم همچون مادر ترزا زمانی بر سر دو راهی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده بود، او حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کرد. تمام درآمد یک پزشک از کارانه بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته بود تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق رئیس هیأت امناء، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) بود. همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده بود که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزیده بود .او در سن هفتاد و هشت سالگی به علت بیماری در سال ۱۳۹۲ در تهران درگذشت …
روانش شاد و یادش گرامی

آگاتا کریستی

 

    مترجم: ماندانا قدیانی

 

   آگاتا کریستی، DBE (به انگلیسی: Dame Agatha Christie, DBE) (زاده ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ – درگذشته ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶) نویسنده مشهور انگلیسی و خالق داستان‌های جنایی و ادبیات کارآگاهی بود. کریستی، اولین نویسنده‌ای است که کتاب‌هایش بیشترین ترجمه را به زبان‌های مختلف دنیا داشته‌ است. پس از وی ژول ورن و سپس شکسپیر قرار دارند آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ در ۸۵ سالگی به مرگ طبیعی درگذشت. وی همچنین طولانی‌ترین نمایشنامه جهان را به نام The Mousetrap که از سال ۱۹۵۲ تا ۲۰۲۰ در West End اجرا شد و همچنین شش رمان با نام مستعار Mary Westmacott نوشت. در سال ۱۹۷۱، وی بخاطر کمک به ادبیات به یک Dame (DBE) تبدیل شد. رکوردهای جهانی گینسکریستی را به عنوان پرفروش‌ترین نویسنده داستان در تمام دوران‌ها معرفی می‌کند، رمان‌هایش بیش از دو میلیارد نسخه فروش داشته‌اند. کریستی در یک خانواده ثروتمند از طبقه متوسط در تورکی، دوون به دنیا آمد و عمدتاً در خانه تحصیل می‌کرد. او در ابتدا یک نویسنده ناموفق بود و شش رد پی در پی داشت، اما این در سال ۱۹۲۰ با انتشار “ماجرای مرموز در استایلز ” با حضور کارآگاه “هرکول پوآرو” تغییر کرد. شوهر اول او آرچیبالد کریستی بود. آنها در سال ۱۹۱۴ ازدواج کردند و قبل از طلاق در سال ۱۹۲۸ صاحب یک فرزند شدند. در طول هر دو جنگ جهانی، وی در بیمارستان‌های بیمارستان خدمت کرد و دانش کاملی در مورد سمومی که در بسیاری از رمان‌ها، داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های وی وجود داشت را بدست آورد. پس از ازدواج با ماکس مالوان باستان‌شناس در سال ۱۹۳۰، او هر ماه چندین ماه را در حفاری‌ها می‌گذراند در خاورمیانه و دانش دست اول او در حرفه خود را در داستان خود استفاده کرد.
   طبق فهرست ترجمه، او ترجمه شده‌ترین نویسنده فردی است؛ و پس از آن هیچ کتابی با فروش تقریبی ۱۰۰ میلیون فروش، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ است. نمایش صحنه ای کریستی با نام The Mousetrap رکورد جهانی طولانی‌ترین اجرای اولیه را به خود اختصاص داده‌است. در تاریخ ۲۵ نوامبر ۱۹۵۲ در سالن تئاتر سفیران در وست اند لندن افتتاح شد و تا سپتامبر ۲۰۱۸ بیش از ۲۷۵۰۰ اجرا داشته‌است. این نمایش در مارس ۲۰۲۰ به دلیل همه‌گیری ویروس کرونا بسته شد. در سال ۱۹۵۵، کریستی اولین دریافت کننده جایزه استاد بزرگ اسرارآمیز آمریکا بود. اواخر همان سال، شاهد دادستان دریافت جایزه ادگار برای بهترین بازی. در سال ۲۰۱۳، او توسط ۶۰۰ رمان‌نویس حرفه ای انجمن نویسندگان جنایت، به عنوان بهترین نویسنده جنایی و قتل راجر آکروید به عنوان بهترین رمان جنایی تاکنون شناخته شده‌است. در سپتامبر ۲۰۱۵، و سپس هیچ‌کسی در رأی‌گیری با حمایت مالی املاک نویسنده، «کریستی مورد علاقه جهان» لقب گرفت. بیشتر کتاب‌ها و داستان‌های کوتاه کریستی برای تلویزیون، رادیو، بازی‌های ویدیویی و رمان‌های گرافیکی اقتباس شده‌ است. بیش از سی فیلم سینمایی بر اساس کارهای او ساخته شده‌ است.

آذر اندامی؛ واکسن سازی که کشورهای همسایه را هم نجات داد!

   

     آذر اندامی باکتری‌شناسی نامدار و از پژوهشگران انستیتو پاستور ایران به شمار می‌رود که توانست به هنگام شیوع بیماری وبا التور در ۱۳۴۲ خورشیدی واکسن آن را کشف کند و جان هزاران تَن را در ایران و دیگر کشورهای همسایه نجات دهد. به این مناسبت و به‌ خاطر خدمات و تحقیقات علمی و انسانی‌اش نام وی بر یکی از حفره‌های کره زهره حک شد.

    امروز این لحظه از زمان را یکی از با شکوه ترین لحظه های زندگی خود می دانم، زیرا به پندار من در این عصر و زمانه که جهان تلاش و کوشش است اگر شخصی بتواند سی سال خدمت مقرر دولتی خود را با کامیابی به پایان برساند و برابر قانون کشوری بازنشسته شود در پایان خدمت از سوی ریاست محترم و همکاران اداری خود قدردانی شود؛ خوشبخت خواهد بود. من از آغاز خدمت دولتی پایانی این چنین آرزو می کردم و چون به منظور رسیده ام، خدا را شکر می گویم و احساس شادی و غرور می کنم …»

 اینها بخشی از سخنان یکی از تأثیرگذارترین بانوان تاریخ ایران معاصر به شمار می‌رود که بعد از ۳۰ سال خدمت به مردم در هنگام بازنشستگی‌اش ایراد کرد. آذر اندامی در ۱۶ آذر ۱۳۰۵ خورشیدی در محله ساغریسازان رشت دیده به جهان گشود. وی دوران ابتدایی خود را در دبستان بانوان رشت به پایان رساند و پس از اخذ مدرک پایه نهم تحصیلات عمومی راهی دانشسرای مقدماتی رشت شد. پس از آن و در ۱۳۲۵ خورشیدی به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و حرفه معلمی را انتخاب کرد. او همزمان با فعالیت مدرسی، دیپلم طبیعی را با امتحان متفرقه از آن خود کرد و سپس در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. این بانوی فرهیخته پس از دریافت دانشنامه پزشکی با منصور خلعتبری کارشناس پزشک قانونی ازدواج کرد و از این پس پذیرای مسوولیت‌های بزرگ دیگری نیز شد و بلافاصله به گذراندن دوره تخصصی زنان و زایمان مشغول شد. پس از پایان دوره تخصصی به وزارت بهداری آن زمان منتقل شد و در نهایت به کار در انستیتو پاستور پرداخت. وی طرح پژوهشی در زمینه ‌باکتری شناسی عفونتهای بیمارستانی را به انجام رساند و نتیجه آن را در مجله‌های معتبر پزشکی چاپ کرد.

 

 

     اندامی، ناجی مردم در مبارزه با وبای التور

در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵ خورشیدی بیماری شبه وبای التور در ایران و بسیاری دیگر از کشورها شیوع پیدا کرد. التور به عنوان یک بیماری حاد اسهالی محسوب می شود که عامل آن میکروب وبا است. علایم بیماری  از سمی نشات می گیرد که توسط میکروب در روده باریک افراد آلوده ترشح می شود. بنابراین میکروب از طریق مدفوع انسان در محیط پخش شده و آب و غذا را آلوده می کند. در آن شرایط هولناک تنها راه پیشگیری، تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات آن در اختیار آزمایشگاه میکروب شناسی قرار گرفت و کارکنان مرکز با ریاست اندامی شروع به کار کردند و سرانجام وی توانست واکسن وبای التور را بسازد و از بروز فجایع هولناک و دردآور جلوگیری کند. این واکسن به کشورهای همسایه هم فرستاده شد و افتخاری بود که به خاطر زحمات شبانه روزی این پزشک وارسته نصیب ایران شد. به دلیل خدمات بی بدیل این بانوی پژوهشگر، وی به معاونت بخش میکروب شناسی و سپس به ریاست بخش وبا و دیفتری رسید و به پاس کارها و تلاش شبانه‌روزی‌اش، نشان علمی به او اعطا شد. یکی از همکاران وی در انستیتو پاستور تهران با نام خانم دکتر منصورپور درباره برخی از ویژگی های این بانوی انسان دوست می‌گوید: 

    وی، بانوئی زحمتکش و با اراده‌ بود. در این انستیتو هم یک روز دست از تلاش و پژوهش برنداشت و من زنی به پشتکار و همت او ندیده‌ام. اندامی از معدود افرادی بود که هرچه بیشتر می دانست، بیشتر می فهمید که چیزهای زیادی هست که نمی داند و تلاش همیشگی او و پویایی و حرکت زندگی اش حاکی از این ادعاست. او بیشتر شب ها و روزهای تعطیل را در بیمارستان می ماند و حتی نگهبانی پزشکان دیگر را نیز بر عهده می گرفت تا تجربه بیشتری به دست بیاورد.

    تحصیل در فرانسه

بعد از کشف این واکسن و نجات هزاران تَن ایرانی و غیر ایرانی اندامی با استفاده از بورس انستیتو پاستور به پاریس رفت و ‪گواهی‌نامه میکروب شناسی دریافت کرد و سپس به میهن بازگشت و دوره تخصصی آزمایشگاه بالینی را در دانشگاه تهران گذراند و در ۱۳۵۳ خورشیدی دانشنامه تخصصی علوم بالینی را اخذ کرد. چندین بار به کشورهای فرانسه و بلژیک سفر کرد. حاصل این سفرها مقاله‌های علمی بود که در مجله‌های معتبر چاپ شد. اندامی در ۱۳۵۷ خورشیدی بازنشسته و پس از بازنشستگی مسئول آزمایشگاه  بیمارستان باهر شد و همچنین مدتی نیز در مطب همسر خود به مداوای بیماران زنان و زایمان پرداخت.

 

     حک شدن نام بانوی ایرانی بر سیاره زهره

پس از درگذشت این بانوی محقق، دخترش آذرمیدخت با کوشش و تلاش فراوان توانست نام مادرش را به انجمن بین‌المللی نجوم برای ثبت در سیاره‌ زهره پیشنهاد کند و این انجمن نیز به ‌پاس کارهای علمی اندامی آن را پذیرفت و وی نخستین زن ایرانی بود که نامش برای همیشه بر سیاره‌ زهره ثبت شد. بدین ترتیب به دلیل خدمات بی نظیر این بانوی شهیر ایرانی در ۱۹۹۲ میلادی اتحادیه بین المللی ستاره شناسی (IAU) حفره ای به قطر ۳۰ کیلومتر در طول جغرافیایی ۲۶ درجه و ۵۵ دقیقه و عرض جغرافیایی ۱۷ درجه و ۴۵ دقیقه با قله ای مرکزی را در جنوب سیاره زهره را به نام آذر اندامی نامگذاری کرد. براین پایه آذر اندامی تنها زن ایرانی بود که نامش به این شورا فرستاده شد. انجمن بین‌المللی نجوم AIU پیشگام نامگذاری در سیارات بوده است. ماهواره اکتشافی ماژلان در ۱۹۹۰ اقدام به نقشه برداری سیاره زهره (ناهید یا ونوس) کرده و ۸۰ درصد از سطح این سیاره را بررسی کرد. متعاقب این ماموریت فضایی، AIU نسبت به نامگذاری نقطه های موجود در سطح سیاره ونوس اقدام کرد و با توجه به نام مونث این سیاره (ونوس یا زهره) مقرر شد که این محل‌ها به نام زنان نام دار جهان که در قید حیات نبودند، نامیده شود. دراین نامگذاری برای حفره‌هایی با قطر کمتر از ۲۰ کیلومتر نام های عام مونث به صورت موقتی گرفته شد. افزون بر آن نام حفره هایی با قطر بیشتر از۲۰ کیلومتر به صورت نام های همیشگی در نظر گرفته شد که یکی از این عوارض به قطر ۳۰ کیلومتر که یک قلعه مرکزی هم دارد به یاد بود آذر اندامی از ایران به این نام ثبت شد.

     خاموشی

سرانجام این پژوهشگر تأثیرگذار و تلاشگر در ۲۸ مرداد ۱۳۶۳ خورشیدی به دلیل آمبولی ریه ناشی از تومور مغزی جان خود را از دست داد و نامش برای همیشه در تاریخ ایران و بر سیاره زهره جاویدان ماند. آرامگاه وی در قطعه ۱۸ ردیف ۳۶ شماره ۶ در بهشت زهرا تهران است و بر سنگ آن جمله ای با این مضمون نوشته شد:

راهش در این سرا دانش و مهر و نیکی

جایش در آن سرا فردوس برین جاودانه

    منبع: ایرنا