آقام حسين (ع)

   8949

بانو صدیقه انجم شعاع


بانو صدیقه انجم شعاع یکی از هزاران زن دلاور ایرانی است که در راه دفاع از سرزمینش همراه با همسر رزمنده اش عازم مناطق جنگی شده است. ایران زمین به خود می بالد که مهد زنانی چون اوست. این داستان برگرفته از خاطرات این بانوی بزرگوار است.

 

 نه خوابم، نه بيدار. نه هشيارم، نه بی هوش. روحم برای رفتن بی طاقت است، اما جسمم چسبيده به برانكارد. از خط مقدم تا بيمارستان، چند تا ماشين برای حمل تن مجروح من و بچه های ديگر عوض كرده اند. ماشين ها هر بار گلوله خوردند و منفجر شدند. بچه های همراه من همه پر كشيدند و رفتند، خودم پروازشان را تماشا كردم. من می مانم تا بيمارستان ...

شلوغ است اينجا. بد حال ها را گذاشته اند به حال خود. بيهوش می شوم و به هوش می آيم. روحم منتظر است. جسمم ناتوان تر می شود. پلک هايم سنگين است. چشم هايم چسبيده اند به هم، اما زمزمه ها را می شنوم. مثل اينكه هنوز زنده ام. رو پا ايستاده ها درباره من حرف می زنند:

ـ «اسمش جواده، اونايی كه آوردنش گفتن. اولين كسی بوده كه پا گذاشته تو شهر خرمشهر.»

ـ «خدا مزد دل مادرشو بده»، دكتر می گفت: "معلوم نيس زنده بمونه، تموم خون بدنش رفته."» 

هنوز نيامده اند سراغم. ناگهان همه جا سفيد می شود. نورانی. بلند می شوم و می ايستم. می روم. تند تند. دور می شوم. از خانه ها و جاده ها. به بيابان می رسم. به دشتی گسترده. می روم. می روم. می روم تا خسته می شوم. تشنه. می نشينم. كنار يک بوته خار. توی اين بيابان بی آب و درخت، يک بوته خار هم غنيمت است. ضعف دارم. درد.

بوته خار قد می كشد و بزرگ می شود. سايه می اندازد روی سر و صورتم. نسيمی می وزد. خنک می شوم. نمی دانم چرا اينجا هستم. تنها. بی همراه. چيزی يادم نمی آيد. جاده ای روبرويم كشيده شده است. انتهايش چيزی برق می زند. دستم را سايه بان چشمهايم می كنم. سرابی می لرزد. بی حوصله ام. دستم را می اندازم. به پشت می افتم.

ـ «بهش آب ندين ...»

نگاهم می خورد به سقف آسمان آبی. به اندازه يک كف دست ابر خاكستری خودنمايی می كند. ابر ناگهان می بارد. قطره های آب با نرمی می افتند روی لبهايم. خنک. می نوشم.

ـ «مگه نمی گين زنده نمی مونه. خُب، لااقل بهش آب بدين كه تشنه لب شهيد نشه.» 

تنهايم. بی همراه. چيزی يادم نمی آيد. بلند می شوم و می ايستم. دوباره سراب می بينم. چيزی در انتهای راه برق می زند. خوب نگاه می كنم. طلا است. گنبد است. گنبد طلايی است. يادم می آيد. همه چيز. جنگ. كربلا. رزمنده ها. زيارت.

بوته خار خوشحال می شود. باز قد می كشد انگار. برايش درد دل می كنم: « از خرمشهر می آيم. لب شط بودم. گلوله پشت گلوله. رفته بوديم برای آزادی خرمشهر. خرمشهر ...»

ـ «دكتر ... پرستار، شما رو به خدا بيايين اينجا. اين جوون داره از دست ميره!»

ـ «ما چكار می تونيم بكنيم. از اون بد حال تر هم داريم كه بايد عمل بشن. همه شون احتياج به خون دارن، ولی كمبود خون داريم.»

درد، نه درد ندارم. فقط خسته ام. نای راه رفتن ندارم. پوتين هايم سنگينند. كوله پشتی اذيتم می كند. بايد سبک بشوم. بايد بروم، اما چرا تنهايم. نمی دانم. چرخی می زنم و بيابان را با نگاهم می كاوم. وسيع است و خالی. خشک. بی آب و علف. پس بچه ها كجايند؟ ما قول داده بوديم كه تا آخرش با هم باشيم. تا آخر. قرار بود خرمشهر را آزاد كنيم و برويم زيارت كربلا.

گريه می كنم. ناله می زنم. به هق هق می افتم. نفسم تنگ می شود. قلبم كند می زند. روی زمين می افتم. درد دارم. می سوزم. دارم می ميرم.

ـ « كمک ... كمک ... اكسيژن بيارين اينجا ... اين جوون داره جون ميده. نفسش به شماره افتاده، بيايين جلوی خونريزی شو بگيرين ... خدايا به جوونيش رحم كن.»

دارم می ميرم. از تشنگی. از ضعف. كسی نيست به من كمک كند. می ميرم. مرده ام. مطمئنم كه مرده ام. ملائک را می بينم. می آيند و اطرافم را می گيرند. بوته خار می چسبد به جسمم. فايده ای ندارد. روحم در تلاطم است. كنده می شوم از بوته خار و از زمين خاكی. ملائک مرا می برند. با هودجی تا آسمان. يادم می آيد، وضو ندارم. فرصت می خواهم. فرياد می زنم: "مرا بگذاريد زمين." صدايم را نمی شنوند. بالا و بالاتر می روند. دوباره فرياد می كشم: "می خواهم بروم زيارت. كربلا. دوستانم در راهند." فريادم فرو می رود. بالا نمی آيد. در فضای سرد و سنگين سكوت شنيده نمی شود. التماس می كنم: "بی وضو مرا كجا می بريد؟"

ـ «تموم كرد ... يه جوون ديگه از دستمون رفت. بهای آزادی و پيروزی خيلی گزافه. عجب روز سختيه امروز!» 

 ندايی می شنوم. نور


نظر شما