فرش شستن روز جمعه

   8271

بانو صدیقه انجم شعاع


این داستان به لهجه شیرین کرمانی نوشته شده است.

 

امروز جمعه است. خیر سرم می خواستم بیشتر بخوابم، اما سر و صدایی که از توی حیاط می آید، نمی گذارد از خواب یک روز تعطیل لذت ببرم. بلند می شوم  و پرده ی پشت شیشه را کنار می زنم. مادرم را می بینم که به سختی دو تا فرش وسط اتاق پذیرایی را بیرون کشیده و پهن کرده است روی حیاط.

به سرعت می پرم بیرون.

ـ مامان! چکار داری می کنی. نگفتم هر وقت خواستی فرش ها رو بشوری، منم صدا بزن.

مادر به چشم های پف آلودم نگاهی می کند و می گوید: اونه ای گفتم، برو صبحونه بخور بیا کمک.

عجب تعارفی زدم. می گویند تعارف آمد و نیامد دارد. اینهم از نیامدنش برای من.

شش تا خواهر و برادریم. دو تا بزرگ، دو تا متوسط، دو تا هم فسقلی که فقط بلدند بخورند و بریزند و بپاشند... 

از خودم که خواهر بزرگتر هستم نگویم بهتر است، هر که از هر جا برسد،  گرسنه باشد،  لباسش اتو نباشد، جاییش درد کند، خسته است و چایی می خواهد ... همه دادشان در می آید که... منیر ...

ـ منیر... صبحونه خوردی بیا.

صدای مادرم بلند شد.

ـ کیوون و پیمونم صدا بزن. لنگ ظهره . بعد از ظهر گرد و خاک میشه، ایی فرشا رِ باید تا ظهر بشوریم...

کیوان و پیمان بیدار شده اند. خواب آلود نشسته اند وسط آشپزخانه.

منیر، ما چایی می خواهیم...

تا این دو تا برادر چایی بخورند، سیما و شیما هم از خواب صبح جمعه جدا می شوند و به جمع ما می پیوندند. نگفتم چهار تا خواهر و برادرهایم، دو قلویند. جز من و آبجی مهری. بابایمان هم یلی هست، مثل رستم! صبح سحر، تعطیل و غیر تعطیل با ماشین مدل 58 خودش از خانه می زند بیرون برای مسافر کشی تا آخر شب.

مادر دوباره صدایم می زند: منیر!

به بچه ها دستور می دهم که برویم روی حیاط کمک مامان.

 لباس کار می پوشیم و آماده می شویم. توی حیاط مامان پاچه های شلوارش را ورمالیده و آستین هایش را زده بالا و آماده کار است. می گویم: مامان! شماکه هنو فرشا رِ خیس نِکِردن.

ـ آخه، ایی زری خانم همسایه رِ هر چی صدا می زنم، جواب نمیده،

ـ چکار زری خانم دارِن؟

ـ می خوام بگم: ایی شلنگ آبه بِزنه وَر سِر شیر رو خونه شون.

ـ زری خانم!

ـ ها، مگر پدرت رِ نمشناسی، اگر آب زیاد بریزیم، دعوا می کنه.

مهری با تعجب می گوید: خب، مامان، مجبور که نیستن فرش بشورِن.

ـ چطو، همتو کثیف بریم تو سال نو؟

سیما می گوید: بجا ایی زحمتا، با شامپو فرش می شستیم دگه آبم خیلی مصرف نمی شد ...

مادر از افاضات ما خوشش نمی آید.

ـ ای حرفا رِ بِلِن بِگوشه، کیوون بدو برو رو دیوار، زری خانمِ صدا بزن، بگو ای سر شلنگ بزنه وَر شیر رو خونه شون.

کیوان از خدا خواسته جلدی از دیوار بالا می رود و با صدای نازکش زری خانم را صدا می زند:

ـ زری خانم خونه نیستن؟

صدای پیرزن همسایه که در خانه چسبیده به ما تنها زندگی می کند، شنیده می شود:

ـ خونه هستم، ننه چکار داری کیوون؟

چند دقیقه بعد آب با شدت از شیلنگ می زند بیرون. شروع می کنیم به خیس کردن فرش ها. کار خیس کردن به آخر نرسیده، مادر به شیما می گوید: بپر برو در خونه اکبری اینا، به شایسته خانم بگو مادرم گفته یه بسته فاب بِدِن، ما فابامون تموم شده.

 من و مهری باز با چشمهای خیره به دهان مادرمان چشم می دوزیم. مامان ...

ـ چکار کنم، هرچی به پدرتون می گم فاب تو خونه نداریم میگه پَسین می خرم میارم وِلی کو؟ هَمِش یادش میره!

بچه های ما از حرف گوش کردن نظیر ندارند و همسایه های ما از بذل و بخشش کردن. دقیقه ای نگذشته که شیما جان با دو تا بسته پودر لباسشویی برمی گردد.  

ـ مامان، اکبری اینا دُشتَن می رفتن کوپایه فرشاشونه بشورن.

مادر در حالی که بر روی فرش ها پودر می پاشد، می گوید: ما چکار به مردم داریم، می تونن. پدر شما که وقت نداره ما رِ ببره لِبِ رودخونه یا کوپایه برا فرش شستن. باید بره دنبال زحمتکشی . مام باید گلیم خودمونه، خودمون از آب بکشیم وِلَرد.

کیوان و پیمان، سیما و شیما؛ ولو شده اند روی فرش ها. پودرها کف کرده اند و آن ها از این سر تا آن سر فرش ها روی کف ها سر می خورند و غش غش می خندند.

من و مهری شروع می کنیم به ساییدن. مادر هنوز از داخل اتاق ها تکه های کوچک موکت می آورد و خیس می کند.

آب و کف راه افتاده است طرف کوچه. مادر سوراخ چاه حیاط خودمان را گرفته است!

ـ مامان، ایی تِی کجویه؟ من سؤال می کنم. مادر می گوید: تِی نداریم، پیمونِ بفرست سِرِ کوچه اَ خونه صفایی بِستونه بِیاره، اونا دو تا دارن، خودم پریروز تو انباری رو حیاطی شون دیدم.

 لازم به گفتن من نیست. پیمان خان می شنود و همینطور پاچه ورمالیده می دود توی کوچه و مثل برق برمی گردد با دو تا تی دسته بلند!

نسبت به اول صبح فشار آب کمتر شده است. هم جمعه هست و هم روزهای آخر سال و بشور بشور.

مادر به کمکمان می آید. فرش ها را آنقدر تی می کشیم تا آب پاک از زیرشان سرازیر می شود. بیچاره فرش ها نخ نما شده ی خانه ی ما.

خورشید بالاتر آمده است و گرممان می کند. آفتاب روزهای آخر اسفند واقعاً دلچسب است. مادر داخل ساختمان می رود و با یک سینی چای داغ برمی گردد. هفت هشت دانه بیسکویت هم گذاشته است کنارشان که کیوان و پیمان امانشان را نمی دهند. با خستگی که داریم، چایی خالی هم حسابی می چسبد!

فرش های بزرگ را لوله می کنیم و با کمک هم تکیه می دهیم به دیوار تا آبشان برود. تکه های کوچک را هم روی لبه های دیوار پهن می کنیم.

کیوان و پیمان هنوز کف بازی می کنند. مادر عصبانی می شود و سرشان داد می زند: بِسِ تونه، شب قِلما پاتون وِدَرد میا. شرو می کُنِن وَشَم ناله کِردن. اوُخ پدرتون خودمَ دعوا میکنه.

بعد هم دست و پاهای این دو وروجک را آب می کشد و می فرستد توی اتاق. خسته شده ایم حسابی. مادر آخ و ناله اش بلند می شود. باز درد آمده است سراغ کمرش.

مهری می گوید: چه زحمتایی می کشیم ما. خب فرشا رِ می دادیم فرش شویی سر خیابون.

مادر دست به کمر آب های جمع شده روی حیاط را به سمت کوچه هدایت می کند. در همان حال می گوید: مگر فرش شورا مفتی فرش می شورن، را می بری چقد باید پول بدیم.

می گویم: در عوض راحتتریم!

ـ تَمبِلِن. تَمبِلی تون میشه. همش دلتون می خوا دو قرون پول زحمتکشی رِ بدن این و اون، اوخ خودتون بنشینن ای لنگتونه بندازن وَر رو او یکی و حرفا صد تا یه من غاز بزنن.

من و مهری بلند می خندیم. سیما و شیما یاد آوری می کنند که هی خانما اَ تو کوچه آدم رَد میشه، صدا خنده تونه همه شنیدن.

راست می گفتند با حیاط کوچکی که ما داریم، انگار وصل به کوچه هستیم.

در همین موقع پدر با تاکسی پر سر و صدایش می رسد. با تعجب می دویم جلوی راهش. هیچوقت این وقت روز به خانه نمی آمد، مخصوصاً روز جمعه. می گفت روزهای تعطیل مسافر بهتر به تورش می خورد.

بابا وارد می شود و با چشم دور تا دور حیاط را از نظر می گذراند. بعد رو به مادر می گوید: زن! تو چرا همچی کارایی می کنی خود ایی کمر دردناکت. صبر می کردن منم میومدم کمک.

مادر حرف های پدر را به حساب تعارف می گذارد و می پرسد: اول بگو چطو شده زود ورگشتی؟ مسافر گیرت نومد؟

بابا لبخندی بر لبها می نشاند:

ـ چه عرض کنم، صبحی دُشتَم می رفتم سر کار ایی اکبری همسایه مون گف ساعت 9 بیا، ما چن تُ فرش داریم می خوایم ببریم کوپایه بشوریم، منم رفتم چن تُ سرویس مسافر بردم و ساعت 9 وَرگشتم اونا رِ خودِ فرشا شونه بردم کوپایه. از اوجو خیلی خوشم اومد، ورگشتم گفتم خودمونم فرشا رِ ببریم اوجو بشوریم، ولی  شما که صبر نکِردِن.

مادر اخمی کرد و با بی حوصلگی گفت: هنر کردی، وَرگرد برو دنبال همو مسافرکشی.


نظر شما