خانه اشباح

   109673

نوشته: ویرجینیا وولف- مترجم: ماندانا قدیانی


  هر ساعت که از خواب بر می خاستی، صدای دری می آمد که باز و بسته می شد. زوجی دست در دست هم از اینجا بالا رفته و از اتاقی به اتاق دیگر رفتند، در آنجا را باز کردند به طور حتم این زوج، شبح بودند.

زن گفت: «اینجا رهایش کردیم.» و مرد افزود: «آه، ولی وسایل مان اینجا هستند.» زن زمزمه کنان و آهسته گفت: «طبقه بالاست.» مرد نجواکنان گفت: «و داخل باغ.» هر دو گفتند: «آرام، وگرنه بیدارشان می کنیم.»

     اما این گونه نبود که از خواب بیدارمان کنید. آه، نه. «آنها در جستجویش هستند؛ پرده را کنار می زنند.» شاید کسی این چنین در یکی دو صفحه بخواند و با اطمینان بگوید: «اکنون پیدایش کرده اند.» قلم روی حاشیه می ماند و سپس خسته از خواندن، بر خیزد و با چشمان خود ببیند که تمام خانه خالی است و درها باز مانده اند، فقط کبوترها مسرورانه بغ بغو می کنند و صدای ماشین خرمن کوب از مزرعه به گوش می رسد. «من برای چه به اینجا آمدم؟ چه چیزی را می خواهم پیدا کنم؟» دست هایم خالی بود. «پس شاید طبقه بالا باشند؟» اتاق زیر شیروانی پر از سیب بود و بنابراین دوباره نومید شدند، اما باغ هنوز همان جوری مثل همیشه بود و فقط یک کتاب به درون چمن فرو رفت.

    اما آن را در اتاق مهمان خانه یافتند. هیچ کس نمی توانست آنها را ببیند. تصویر سیب و گل رُز بر شیشه پنجره منعکس شد؛ از شیشه تمام برگ ها سبز دیده می شدند. اگر به اتاق مهمان خانه می رفتند، فقط یک طرف سیب به رنگ زرد دیده می شد، اما لحظه بعد اگر در باز می شد، اطراف زمین پخش می شد، بالای دیوار آویزان می بود و به شکل آویز از سقف ...... چی؟ دست هایم خالی بود. سایه پرنده توکا از روی فرش عبور کرد؛ کبوتری از عمیق ترین چاه سکوت بغ بغو کرد. «امن هست، امن هست، امن هست.» نبض خانه به آرامی می زد. «گنج دفن شده؛ اتاق....» نبض دمی باز ایستاد. آه، همان گنج دفن شده بود؟

     لحظه ای بعد روشنایی رنگ باخته بود. پس بیرون باغ؟ اما درختان ظلمت را بر پرتوی سرگردان خورشید گستردند. پرتویی که همیشه جستجو می کردم و پشت شیشه پنجره می سوخت، چه زیبا و چه ناب به آرامی پشت پرده فرو رفت. شیشه حکم مرگ را داشت، مرگ میان ما بود و اول سراغ زنی آمد که صدها سال پیش با ترک خانه، مهر و موم کردن تمام پنجره ها، اتاق ها تاریک شدند. مرد خانه و زن را ترک گفت، به شمال و شرق رفت، ستاره ها را دید که رو به آسمان جنوبی داشتند؛ به جستجوی خانه رفت، آن را زیر داونز پیدا کرد. «امن هست، امن هست، امن هست.» نبض خانه مسرورانه تپید. «گنج از آن شماست.»

       باد در خیابان زوزه می کشد و غرش می کند. درختان به این سو و آن سو خم می شوند. پرتوهای نور ماه دیوانه وار در باران فرو می بارند و پخش می شوند، اما پرتوی نور لامپ یک راست از پنجره به درون می تابد و شمع همچنان و مدام می سوزد.  این زوج شبح وار سرگردان در خانه، پنجره ها را می گشایند؛ بی آن که ما را از خواب بیدار کنند در گوشی حرف می زنند و به دنبال خوشی خود می روند.   

زن می گوید: «اینجا خوابیدیم.» مرد می افزاید: «بوسه های بی شمار»، «هنگام سحر بیدار می شدیم.....»، «نقره فام در میان درخت ها......»، «طبقه بالا......»، «داخل باغ......»، «وقتی تابستان می آمد......»، «در زمستان هنگام بارش برف.....» درها از راه دور بسته می شوند، آرام همچون تپش قلب بر درها می کوبند.

     آنها نزدیک تر می شوند، بر آستانه در باز می ایستند. باد آرام می وزد، باران بر شیشه نقره می ریزد. چشمانمان سیاهی می رود، صدای هیچ گامی را در کنار خود نمی شنویم؛ بانویی نمی بینیم که شنل شبح وارش را بگستراند. دست های مرد سپری می شود در برابر نور فانوس. مرد آهسته زیر لب می گوید: «نگاه کن، در خواب ناز و عمیق فرو رفته اند. عشق بر لب های شان جاریست.»

      خم می شوند، چراغ سیمگون و نقره ای خود را بالای سر ما نگه می دارند، طولانی و عمیق نگاه می کنند. با درنگی طولانی. باد یک راست می وزد؛ شعله شمع به آرامی تکان می خورد. پرتوهای وحشیانه نور مهتاب از کف اتاق و دیوار می گذرند و در تلاقی با هم چهره های خم شده را لکه دار می کنند؛ چهره ها غرق تفکر هستند، چهره هایی که خفتگان را می جویند و به دنبال خوشی خود می روند.

     «امن هست، امن هست، امن هست.» قلب خانه با غرور می تپد. مرد آه می کشد: «سال های آزگار....... دوباره مرا پیدا کردی.» زن زمزمه کنان می گوید: «اینجا می خوابیدیم؛ در باغ کتاب می خواندیم، می خندیدیم، سیب ها را در اتاق زیر شیروانی می غلتاندیم. اینجا گنج مان را رها کردیم.......» خم می شوند، نور چراغ شان چشمان مرا باز می کند. «امن هست، امن هست، امن هست!» نبض خانه وحشیانه می تپد. از خواب بیدار می شوم و فریادزنان می گویم: «آه، این گنج دفن پنهان شماست؟ نور امیدی در دل مان هست.»   


نظر شما