سودای ناتمام

   1125919

محمد شفیعی مقدم، پژوهشگر علوم سیاسی


گرچه که سال ها دور از وطن مانده بودم، خود را نه در هوای طهران غریب حس می کنم نه در ارگ سلطنتی ناصرالدین شاهی. گویی من همه این سال ها را در عمارت کاخ گلستان به سر برده ام. این صحنه را از مدتها پیش برابر دیدگان خود می بینم. در سرم چه وهم ها و خیال هاست از این تالار سلام و مجلس بار عام همایونی که انگار برای من خوابی بوده که حالا تعبیر شده: آینه کاری ها و کاشی های کاخ به من چشم دوخته اند. چلچراغ ها در من خیره مانده اند. طاق ها و گچبری ها با من از سال های دور آشنایند... .

پس از سال های دراز اقامت در سفارت استانبول اکنون به حکم اعلیحضرت و با لقب سپهسالار اعظم و وزیر عسکریه مأمور نظم دادن به قشون و اصلاح وضع نظام شده ام. همه بو برده اند که سخنان اعلیحضرت در مراسم سلام دربار حاصل مشاوره های من بوده است. گفتگوهای درگوشی ام با شاه اثر کرده است. میان ما اتفاق های مبارکی در حال افتادن است. عده ای گمان هایی دارند که اعلیحضرت به زودی حکم صدراعظمی را به نام من توشیح خواهند فرمود. من که سال ها در خارجه به تحصیل و خدمت سفارت مشغول بوده ام، آشنایی ام با اصول آداب فرنگی و کوشش هایم در تدارک عزیمت شاه به عتبات سخت موافق طبع اعلیحضرت افتاده است. حالا  هم که قبله عالم پس از یک دوره فترت، باز به سودای تغییر و ترقی افتاده، بنا به خواست همایون به میهن بازگشته ام تا در پیشبرد امور مهم خدمتگزار باشم.

من میرزاحسین خان مشیرالدوله، فرزند دلاک زاده ای از طبقه رعایای فرودست هستم. پدرم میرزا نبی با کاردانی و لیاقتش خود را به رده مقامات عالی دستگاه قجری رسانده بود. حشمت یافتن مردمانی از طبقات پایین اجتماع البته اتفاق بی سابقه ای در سلطنت قجرها نیست. پیش از من نیز بسیاری بوده اند از رجال نامدار که خود را از  گوشه آبدارخانه یا آشپزخانه پدری به مناصب بالا رسانده اند. از میان اینان یکی هم میرزاتقی خان امیرکبیر بود که رابطه صمیمانه اش با پدرم را از اسباب اصلی کامیابی هایم می دانم. چرا که با خواست و مشورت او بود که برای تحصیل و آشنایی با جهان متجدد عازم فرنگ شدم. اکنون بیش از بیست سال از دوران امیرکبیر گذشته است و من مهیای تکیه زدن بر کرسی او هستم. نشستن بر جای این مرد بزرگ هر چقدر اغواکننده و فریبنده باشد، هراس آور هم هست. اما نباید هیچ خللی در عزم من برای ادامه راه امیر بیفتد. من که مورد التفات خاصه اعلیحضرت واقع شده ام و عزم ملوکانه را برای اصلاح وضع اسفبار فعلی جدی یافته ام، چنین فرصت مغتنمی را از دست نخواهم داد. گرچه که می دانم در این زمان که خشکسالی و وبا به جان ملک و ملت افتاده و همه جا فریاد و استغاثه مردمان از گرسنگی و بیچارگی بلند است، پذیرفتن مناصب خطیر چه بار گرانی خواهد بود اما پا پس نخواهم کشید. شاه قجر در این زمانه پر ابتلا برای اصلاح امور و انسجام حدود و ثغور دست یاری و مساعدت به سوی من دراز کرده است. هرچند که این یاری خواستن از ناچاری باشد مجال کناره گرفتن نیست. از آمدنم به طهران و گرفتن منصب وزارت و بعد سپهسالاری قشون تا رسیدن به صدارت عظمی راه کوتاهی آمده ام. توفیقم به چشم آمدنی است. اما نباید از آینده غافل بمانم. خاصه که از همین آغاز کار زمزمه دسیسه چینان پس پرده را می توان شنید. نمی توان از قدرت رجاله های توطئه گر به آسانی گذشت. اینان دست روی دست نمی گذارند تا شاهد قد کشیدن دولت من باشند.

زمستان سخت 1288 سپری می شود. در همین آغاز صدراتم در بخشنامه ای خطاب به رجال و والیان و حکام با همه اتمام حجت می کنم. دولتیان و حاکمان ولایات را از رشوه خواری و قوم و خویش بازی بر حذر می دارم. خطاب به همه گوشزد کرده ام دولت مسوول ثروت اندوختن و سرمایه انباشتن کسی نیست و خاطیان و رشوه خواران را به اشد مجازات تنبیه می کند. در پیگیری و اجرای این احکام مصرانه رفتار می کنم. رجال دولتی باید بدانند من در مبارزه با زیاده خواهی ها و پیش بردن برنامه ترقی و اصلاح هیچ اغماض نمی کنم. مردم هم اگر در اداره امور از من همت و جدیت ببینند به اصلاح امور دلگرم خواهند شد. در فروگرفتن رجال گردنکش هیچ ملاحظه ندارم. اما در گماردن مردان کاردان و با کفایت در مصدر امور باید گشاده دستی کرد. یکی از این رجال با کفایت و فن شناس که در دوران سفارت استانبول رفاقت و مراودتی میانمان دست داد میرزا ملکم خان است. با جلب موافقت قبله عالم و اعطای لقب ناظم الملک و سمت مشاورت مخصوص، میرزاملکم را به طهران می آورم تا مگر در معاودت و هم پیمانی او گره از کارهای دشوار بگشایم. برای تدارک مصایب این قحطی بی سابقه هم بی کار ننشسته ام. به قسمی که حتی از بذل مال و تکاپو برای تأمین و تقسیم عادلانه مایحتاج مردم دریغ ندارم. چه بخت خجسته ای که تغییر مزاج دهر و نزول باران در این موسم بهار هم از شدت مذایق کاسته و گشایشی در کار مردم رنجور صورت داده است.

 مسأله نظم بخشیدن به کار قشون و قوای حربیه از جمله مهمترین اموری است که پس از امیرکبیر به حال خود رها شده است. در کنار برگزیدن گروهی از لشگریان با نام «نظمیه» برای امنیت بخشیدن به وضع درون شهرها، در وضع لباس و شیوه عمل و ساعت آمد و شد مواجب بگیران دولتی نیز تغییر اساسی داده ام. دایر کردن مدارسی به شیوه جدید و تقویت و تجهیز دارالفنون و انتشار چند روزنامه تازه هم از اقدام های دیگر دوره صدارتم است.

 با مشورت و نظر میرزا ملکم  خان کوشش هایی هم برای تأسیس مجلس تنظیمات و بانک ملی داشتیم که با مخالفتها و نابختیاری ها سرانجامی نیافت. آوردن هیأتی از فرنگ برای سر و سامان دادن به امور مالیه هم با رجزخوانی ها و دسیسه چینی ها راه به جایی نمی برد.

من اما علی رغم بادهای ناموافق، دست از نقشه های جاه طلبانه ام نشُسته ام. به فکر افتاده ام  شاه را برای دیدن مظاهر تمدن جدید به سفر فرنگ ببرم. ماموریتِ ترتیب دادن مقدمات سفر را به میرزا ملکم می سپارم. او را با گرفتن سمت وزیر مختاری راهی لندن می کنم. برای  رفتن تعجیل دارم. لطمه ای که در فقره معاهده با رویترِ انگلیسی دیده ام مفری برای ماندنم نگذاشته است. چه بهتر که  هم خود مدتی از دربار دور بمانم و هم شاه را با جهان جدید آشنا کنم. اما  در غیابم موج بزرگی به راه می افتد. تنها مانده ام. همه علیه من شده اند. منورالفکران، علما، اهل بازار، شاهزادگانِ بی نصیب مانده از عطایای معاهده رویتر... . سفارت روس بیش از همه بر این آتش هیزم می ریزد. پیوسته عوام را بر ما می شوراند. عجیب تر از آن موضع دولت انگلیس است که از دادن امتیاز راه آهن به یکی از اتباعش هیچ رضایتی ندارد. بردن شاه به سفر فرنگ هم خود کم گناهی نبود. آتش شورش چنان بالا گرفته که موکب همایون به انزلی نرسیده فرمان عزلم از شاه ستانده می شود.

 


نظر شما