مکدونالیزه شدن احساسات

   1100206

علی رحمانی


مکدونالیزه شدن به تعبیر جرج ریتزر فرآیندی است که از طریق آن اصول رستورانهای فست فود به تمام بخشهای جامعه سرایت میکند و تمام زندگی را در سیطرهی خود قرار میدهد. رستورانهای مکدونالد رستورانهایی بودند که ابتدا برای جامعه آمریکایی تعبیه شدند و مستلزم این امر بودند که با صرف کمترین وقت و هزینه، مردم غذایشان را صرف کنند تا بدینطریق بتوانند وقت بیشتری را صرف تولید و کار نمایند. به همین خاطر رستورانهای مکدونالد به گونهای عقلانی تمام بخشهای وقتگیر و هزینه بر غذا خوردن را حذف کردن تا در سریعترین زمان ممکن غذا آماده و در سریعترین زمان نیز صرف گردد. به عنوان مثال صندلی را در رستورانها حذف نمودند تا مشتری ایستاده و یا حتی داخل خودرو غذا را تحویل گرفته و میل نماید و یا غذا را بدون ظرف و در داخل کاغذ ارائه میکنند تا هزینه ظرف شستن حذف شود؛ و نیز از خود مشتری برای سفارش و پیچیدن غذا استفاده میکنند تا هزینه پیشخدمت ندهند، البته ناگفته نماند در ایران رستورانهای فست فود تماماً اسلو فود هستند و تمام تشریفات رستورانهای معمولی را دارند، اعم میز و صندلی و پیشخدمت و... فقط غذاهای بیمایه فست فود ارائه می دهند.

    انتقادی که به مکدونالیزه شدن وارد است فقدان عقلانیتِ عقلانیت است، یعنی مکدونالیزه شدن موجب نادیده گرفتن ارزشهای انسانی و ساختن جامعهای مکانیکی ورای عواطف انسانی، ضد بشری و مخرب می گردد. در حالی که غذا خوردن صرفاً شامل فعل غذا خوردن نیست بلکه از تهیه تا صرف شدن غذا یک کنش اجتماعی است که در خودش انواع کنشهای انسانی و تبادل احساس و عواطف انسان را در خود دارد و مکدونالیزه شدن غذا خوردن را در حد توبره سر حیوان زدن پایین آورده است. حال مشکلی اصلی اینجاست که مکدونالیزه شدن صرف در حوزه غذا باقی نمانده و به سایر حوزهها هم تسری پیدا کرده و بعنوان یک فرهنگ درآمده است. خصوصاً مکدونالیزه شدن به حوزه احساسات و روابط اجتماعی نیز کشیده شده است. در این ایام نوروز به کرات دیدهایم که پیامها و تصاویر یکسانی از آدمهای متفاوت و از جاهای گوناگون به عنوان تبریک عید برایمان ارسال میشود و دیگر خواندن و دیدن پیامها لطفی برایمان ندارد و این همان مکدونالیزه شدن احساسات است، یعنی پیام آمادهای را از جایی بگیریم و به صد نفر فوروارد کنیم؛ دیگر این پیام طعم و عطر و بوی فرستنده را ندارد و گیرنده نیز عمق و جان پیام را درک حس نمیکند، چرا که یک پیام تکراری و ساختگی و بستهبندی شده و آماده است. به قول هابرماس شعر زندگی را از طریق صنعت فرهنگی تبدیل به نثر خشک نمودیم.


نظر شما