خاطرات یک مادر- قسمت سوم

   146380

م.عباسی


    نزد پزشک متخصص اطفال رفتیم که خداوند در دنیا و آخرت به او جزای خیر بدهد. ایشان پس از معاینات نتوانست تشخیص خیلی قطعی بدهد و فقط احتمالات را در نظر می گرفت، از این رو از ما خواست بلافاصله و فوری به بیمارستان قلب شهید رجائی مراجعه کنیم تا برای اطمینان بیشتر پزشکان آن بیمارستان هم بررسی های لازم را انجام دهند. پس از مراجعه به بیمارستان پزشکان قلب کودکان با معاینات دقیق و نوار قلب و اکو از فرزندم تشخیص بیماری مادرزادی به نام(WSD) یعنی سوراخی بین دو بطن قلب دخترم دادند. آنها معتقد بودند که یکی از دلایل به وجود آمدن این نارسایی قلبی مادرزادی ازدواج فامیلی زوجین است، اما ما فامیل هم نبودیم. با شنیدن این خبر انگار دنیا بر سرم آوار شد. لحظه بسیار تلخی بود. مانند کابوسی وحشتناک، زیر آوار دلشوره ها به دنبال پناهی بودم. گاهی تلخی روزگار چنان می شود که انسان مجبور به سکوت می شود و می ترسد که با صدای بلند فریاد بکشد و بگوید چرا؟ و سؤالهای بی جواب دیگر...سعی می کردم صبور باشم و به صحبتهای پزشکان خوب گوش دهم ولی بغض امانم نمیداد. چگونه میشد قلبی که به اندازه دست کوچکش بود، درگیر چنین عارضه ای شده باشد. تقدیر نحسی گریبان گیرم شده بود. با خود فکر می کردم چوب کدامین اشتباه را می خورم. تازه فهمیده بودم که زیبای من ورم نداشت، چشم زخم نخورده بود، شیرم تلخ نبود؛ بلکه او نفس برای مکیدن پستان مرا نداشت. خیلی زجر کشید تا بفهمم درد او چیست؟ دقیقاً در چهل روزگی اش متوجه شدم که او بیمار است. در اولین بهار زندگی اش مظلومیت، صبوری و چشمان معصومش آتش به جانم می انداخت. اسیر احساسات مادرانه ام بودم. قلبم پر از دلشوره و سؤالهایی بود که پاسخ پزشکان آرامم نمی کرد. از غفلت خودم ناراحت بودم. باورم نمیشد و ندیده بودم که کودکی به این سن دچار عارضه ای اینچنین شده باشد. گاهی وقتها انگار آدم زبانش بند می آید ولی دلش پر شده برای حرف زدن یا سؤال کردن، آخر سطح تحمل انسانها شبیه هم نیست. یکی بی تابی می کند، یکی افسرده می شود، دیگری می ترسد و یکی دیگر مقاومتش در برابر مشکلات دو برابر می شود، اما در قلب دلواپس من جنجالی بزرگ برپا شده بود، برای چه کنم های بسیار! دنیا قوانین عجیبی دارد. احساس می کردم بی رحم ترین اتفاق دنیا برایم افتاده، گاهی از سر اعتراض و یا نارضایتی از حکمت خداوند سکوت می کردم و زمانی که می دیدم هیچ کاری از دستم بر نمی آید، حالم به هم می ریخت و آرام گریه می کردم. همیشه دعا می کردم که پروردگارا آنچه که طاقت تحمل آن را نداریم بر ما تحمیل نکن و از ما در گذر و بر ما ببخشای و رحم کن.  

چه خوب است که خلاف فطرت خود عمل نکنیم و با امید به خداوند در کشاکش تمام سختی هایی که در زندگی پیش می آید، پیش رویم. هیچگاه نباید اجازه دهیم اسیر درد و غم شویم. باید در این مواقع به خودمان بیاییم و محکم باشیم. من باید یکسری از بایدها و نبایدهای زندگی ام را تغییر میدادم. شرایط پیش آمده برای من و همسرم خواسته خودمان نبود، بلکه سرنوشتمان این طور رقم خورده بود. چاره ای به جز کنار آمدن با این مشکل را نداشتیم. به خدا می گفتم که معبودم حال فرزندم را خوب کن، این یک دعا نبود؛ بلکه خواهشی از خداوند از سوی مادری بی قرار بود. ما در مقابل بیماری فرزندمان صبر پیشه کردیم و نهایتاً تصمیم گرفتیم که به جای گریه و زاری به فکر درمان فرزندمان باشیم. من و همسرم می بایست سالها سنگ صبور یکدیگر می بودیم، لذا لازم بود تا به نقاط تلخ زندگی نگاه منصفانه تری داشته باشیم، از این رو بیماری دخترمان را از همه پنهان کردیم؛ زیرا نه به دلسوزی دیگران احتیاج داشتیم و نه تجویزهای نادرست شان به درد ما می خورد. فقط موضوع را با مادر همسرم در میان گذاشتیم که در آن زمان با ایشان زندگی می کردیم و از ایشان هم درخواست کردیم که در این خصوص با کسی سخن نگوید. اطلاعات درستی از روند بیماری فرزندم نداشتم و دقیقاً نمی دانستم که چه کاری باید انجام دهم تا حال وی بهتر شود. پزشکان روزنه امیدی به ما داده بودند که ممکن است به مرور زمان سوراخ بین دو بطن کوچک بسته شود و شاید بیشتر به همین دلیل بود که نمی خواستیم کسی از این موضوع با خبر شود. در آن زمان ذهنم درگیر سؤالات بیشماری بود که گاهی پاسخ به آنها از حوصله برخی پزشکان خارج بود و من می ماندم و کلی حدس و گمان هایی که بر اساس دانش پزشکی نبود. مثلاً نمی دانستم تهوع های مکرر دخترم مرتبط با بیماری قلبی اش بود یا از معده اش؟ سؤالی که هرگز جواب علمی درستی به من داده نشد! بیش از آنچه که فکر کنید غمگین بودم، زیرا انتهای این قصه برای روشن نبود. ترس از طرح سؤالهای دیگر نیز افکارم را مشغول خود ساخته بود. دلم نمی خواست به موارد بد فکر کنم ولی حریف افکار منفی نمیشدم. در عین حال نمی خواستم بین خود و مشکلاتم دیوار بکشم. در واقع، این دوگانگی آزارم میداد. ادامه دارد......

 


نظر شما