پنجره باز

   149915

نوشته : هکتور هیو مونرو - مترجم : ماندانا قدیانی


یک دختر جوان پانزده ساله و بسیار متینی گفت: «آقای ناتل، عمه ام به زودی میاد و در ضمن شما باید سعی کنی با من کنار بیایی.» فرامتون ناتل، سعی کرد حرف درستی بزند و بدون اینکه بی جهت آمدن عمه اش را نادیده بگیرد، به موقع چاپلوسی برادرزاه اش را بکند. در تنهایی بیشتر از هر چیز به این شک داشت که آیا این دیدارهای رسمی در مورد گروهی از افراد غریبه برای کمک به  درمان مشکلات عصبی که قرار بود تحت آن باشند، مؤثر خواهد بود یا خیر؟ وقتی آماده مهاجرت به روستا میشد، خواهرش گفته بود: «می دانم چه خواهد شد. آیا آنجا خودت را از یاد می بری، و یا با هیچ آدمی حرف نمی زنی و از دلتنگی اعصابت بدتر از همیشه میشه. من فقط بخاطر همه کسانی که آنجا می شناسم به تو معرفی نامه میدم. بعضی هاشون تا آنجا که به یاد دارم، خیلی آدم های خوبی بودند.»

فرامتون از خود پرسید که آیا خانم ساپلتون، خانمی که به او یکی از معرفی نامه ها را نشان داد، وارد این بخش قشنگ شد یا نه؟ وقتی حکم داد که به حد کافی سکوت اختیار کردند، برادر زاده پرسیده: «شما خیلی از آدمهای اینجا را می شناسید؟» فرامتون گفت: «خیلی کم. می دونید، خواهرم چهار سال پیش اینجا در خانه کشیش ماند و به من معرفی نامه های بعضی از افراد اینجا را داد.» آخرین جمله را با لحنی حاکی از افسوس بر زبان آورد. آن خانم جوان متین پیگیر شد و گفت: «پس شما در واقع هیچی راجع به عمه من نمی دونی؟» آن ملاقات کننده اقرار کنان گفت: «فقط اسم و آدرسش را می دانم .» از خودش پرسید آیا خانم ساپلتون متأهل بود یا بیوه؟ چیزی غیر قابل توصیف در این اتاق به نظر می رسید سکوت مردانه را نشان می دهد. آن بچه گفت: «تراژدی بزرگش درست سه سال پیش اتفاق افتاد، زمانی که خواهرتان هم آنجا بود.» فرامتون پرسید: «تراژدی؟» به نوعی در این روستای آرام، تراژدی ها بی ربط به نظر می رسیدند. برادرزاده با اشاره به آن پنجره بزرگ فرانسوی که به طرف چمن باز می شد، گغت: «شاید از خودتان بپرسید چرا در بعدازظهر اکتبر آن پنجره را کاملاً باز گذاشتیم.» فرامتون گفت: «این موقع سال هوا خیلی گرم است، ولی آن پنجره چه ربطی به این تراژدی دارد؟»

«یک روز سه سال پیش از بیرون این پنجره دیدم شوهر و دو برادر کوچکش برای شکار روزانه شان رفتند، ولی هیچوقت برنگشتند. موقع عبور از خلنگ زار به طرف زمین تیراندازی، هر سه نفرشان در یک قطعه باتلاق خطرناک غرق شدند. می دانید تابستان وحشتناکی بود و مکان هایی که سال های بعد امن شدند، ناگهان بدون هشدار راه شان باز شد. جسدشان هیچوقت پیدا نشد و این قسمت وحشتناکش بود.» در اینجا صدای آن بچه آهنگ آرام خود را از دست داد و بعد با صدای لرزان گفت: «عمه بیچاره همیشه فکر می کند که آنها روزی بر می گردند، او و سگ کوچولوی قهوه ای شون که گم شان کرد، کنار همون پنجره که قدم می زدند، راه می روند. به همین دلیل هست که پنجره هر شب باز می ماند تا هوا به طور کامل تاریک شود. عمه بیچاره و عزیزم، بارها به من گفته که چطوری رفتند؛ شوهرش با یک بارانی ضد آب سفید رنگ بر بازویش  و رونی  کوچک ترین برادرش، در حال خواندن آهنگ "برتی، چرا آماده رفتن می شوی؟" بود بطوریکه همیشه دستش می انداخت، چون می گفت روی اعصابش راه می رفت. می دانید گاهی در شب های آرام اینجوری، تقریباً دچار احساس وحشتی می شوم که از میان همین پنجره ای می آیند که .....»

اندکی لرزید. وقتی عمه بخاطر دیر کردن با چرخش پوزش خواهانه وارد اتاق شد، خیال فرامتون راحت شد.

گفت: «امیدوارم وِرا سرگرم تان کرده باشد.»

فرامتون گفت: «خیلی با حاله.»

خانم ساپلتون سریع گفت: «امیدوارم که این پنجره باز اذیت تان نکند. شوهر و برادرهایم مستقیم بعد از شکار در خانه هستند و همیشه اینجوری می آیند. امروز برای شکار پرنده های نوک دراز کنار باتلاق رفتند، بعد روی قالی های بیچاره من خرابکاری می کنند. پس مثل شما مردهاست، مگه نه؟» آن زن با خوشحالی در مورد شکار، کمبود پرندگان و تجسس های مرغابی در زمستان وراجی کرد. از نظر فرامتون همه چیز بسیار وحشتناک بود چون یک تلاش ناامیدانه ای انجام داد تا بتواند این گفتگو را به یک موضوع خوشایند تبدیل کند ولی متوجه شد که میزبانش فقط بخشی از توجه اش را به او داد و چشمانش دائم از کنار او به طرف پنجره باز و چمن آن طرف تر می رفت. به طور قطع اتفاق ناگواری بود که می بایست به دیدار این سالگرد غم انگیز برود.

فرامتون که تحت این توهم رایج قابل تحمل که کل غریبه ها و آشنایان خوش شانس مشتاق دانستن حداقل جزئیات ناخوشی و ضعف یا علت و درمان شان هستند، تلاش می کرد، گفت: «پزشکان در سفارش دادن استراحت کامل به من، نبود هیجان ذهنی و اجتناب از هر چیز در ذات ورزش بدنی خشن به توافق رسیدند.» وی در ادامه گفت: «ولی در مورد رژیم غذایی زیاد به توافق نرسیدند.»

خانم ساپلتون که در لحظه آخر صدایش با یک خمیازه جایگزین شد، گفت: «نه؟» بعد ناگهان به حالت توجه هوشیار در آمد، اما نه به چیزهایی که فرامتون می گفت. گریه کنان گفت: «بالاخره اینجا میان! درست موقع صرف چای می آیند و طوری به نظر نمی رسند که انگار چشم های شان خسته و بی روح هست!»

فرامتون کمی لرزید و با نگاهی که حاکی از درک دلسوزانه بود، به طرف این برادر زاده برگشت. این بچه با وحشت شوک آوری در چشمانش از پنجره باز به بیرون خیره شده بود. با آن شوک نومیدانه حاکی از وحشت بی نام و نشان، فرامتون در صندلی اش چرخی زد و به همان جهت نگریست. در تاریکی فزاینده، سه نفر از روی چمن به طرف پنجره حرکت می کردند، همه شان تفنگ های شان را زیر بغل خود گرفته بودند و علاوه بر این یک نفر هم با بارانی سفید آویزان که روی شانه هایش سنگینی می کرد، بود. سگ قهوه ای رنگ خسته به پاشنه پاهای شان نزدیک شد. آهسته و بی سر و صدا به خانه نزدیک شدند و بعد صدای دور رگه جوانی در هوای تاریک این آهنگ را می خواند: «من گفتم: برتی چرا آماده رفتن می شوی؟»

فرامتون سریع کلاه و عصایش را به دست گرفت؛ درب راهرو، جاده شنی و دروازه جلویی به طرزی مبهم در عقب نشینی سریع او دیده می شدند. یک دوچرخه سوار در طول جاده پیش می آمد، مجبور شد با پرچین مواجه شود تا از برخورد قریب الوقوع جلوگیری کند.

صاحب بارانی سفید که در حال آمدن از پنجره بود، گفت : «ما اینجا هستیم عزیزم. تقریباً گل آلود هستیم ولی بیشترش خشک شده. این کی بود که وقتی نزدیک شدیم، بیرون رفت؟»

خانم ساپلتون گفت: «آقای ناتل یکی از فوق العاده ترین مردها هستند. فقط راجع به بیماریش حرف زد و وقتی شماها رسیدید، بدون یک کلمه خداحافظی یا عذرخواهی با عجله رفت. آدم فکر می کند روح دیده است.»

برادر زاده به آرامی گفت: «حدس می زنم اسپانیل باشد. به من گفت از سگ ها می ترسد چون یکبار در قبرستان جایی کنار سواحل رودخانه گنگ، گروهی از سگ های ولگرد دنبالش کردند و مجبور شد شب را در یک گور تازه حفر شده با آن موجوداتی که بالای سرش دندان نشان می دادند و از دهان شان کف می آمد، بگذراند. به حد کافی باعث می شوند آدم اعصابش بهم بریزد.»

 

 


نظر شما