مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل-قسمت نهم

   167481

مرتضی رجائی خراسانی


وقتی مرحوم پدر به کرمان باز می گردند و مشغول به تدریس می شوند، اختلاف سنی چندانی با شاگردانشان نداشتند. در واقع، وقتی ایشان از دانشگاه فارغ التحصیل شدند و به کرمان بازگشتند، هم سن و سال شاگردان خود بودند. ایشان به دبیرستان پهلوی برای تدریس می روند، همان مدرسه ای که خودشان در آن درس خوانده و فارغ التحصیل شده بودند. البته زمانی که ایشان به عنوان معلم به مدرسه پهلوی می روند، مدیر و ناظم مدرسه عوض شده بودند. به گفته پدر در آن زمان مدیر دبیرستان آقای حائری، معلم ریاضیات آقای  جلالی و ناظم مدرسه آقای عمرانی بودند که همگی افراد شایسته ای بودند. به نقل از خودشان می توانم بگویم که وقتی ایشان به حرفه معلمی مشغول شدند، پنجاه سال از دانش آموزان شان پیرتر نبودند، برخی از دانش آموزان همان به اصطلاح "لات و لوتهایی" بودند که مدرسه را به هم می ریختند و پشت سر هم رفوزه می شدند؛ این افراد بعضاً هم از خانواده های محترم و متدینی بودند ولی به اصطلاح "بزن بهادر" بودند. وقتی پدر برای اولین بار تدریس در دبیرستان پهلوی را شروع کردند، مصادف با دورانی بود که رشته طبیعی در حال تعطیل شدن بود و این رشته داشت برای همیشه بسته می­شد. آخرین افرادی که در این رشته تحصیل می کردند، اگر رفوزه می­شدند؛ جای دیگری نبود که اینها بتوانند مجدداً در آنجا ثبت نام کنند. اگر این افراد در امتحانات قبول می­شدند، مسئولین مدرسه خیلی خوشحال می شدند. در حقیقت مدرسه دوست داشت که همه این افراد قبول شوند و از مدرسه بروند یا بهتر بگویم از شر این دانش آموزان راحت شود، لذا تمایل داشتند معلمی مسئولیت این کلاس را قبول کند که بتواند با این کلاس کنار بیاید. دانش آموزان این کلاس، هر معلمی که وارد کلاسشان می شد، او را یک ورانداز می کردند تا ببینند می توانند او را تحمل کنند و یا باید او را از کلاس بیرون کنند. معلم هایی که برای این کلاس انتخاب می شدند، اغلب افرادی ورزشکار و شیک پوش بودند. آنها با اعتماد به نفس بالا، یک کت اسپرت قشنگی هم می پوشیدند و سر کلاس می رفتند؛ البته که نمی دانستند که به کجا وارد شده اند. این دانش آموزان چنانچه معلم را غیرقابل تحمل ارزیابی می کردند، طی همان جلسه اول و دوم کاری می کردند که معلم نه تنها از کلاس، بلکه از مدرسه برود. برخی از افراد این گروه، دانش آموزانی بودند که سالهای سال هم جزء فوتبالیست های مشهور مدرسه بودند و به نوعی ورزشکار هم محسوب می شدند و اگر کسی حرف می­زد، او را می­زدند.

از قضا برای شروع کار این کلاس را به مرحوم پدر می دهند. وقتی که ایشان وارد کلاس می شوند، متوجه می شوند که مسئولیت چه کلاس وحشتناکی را  به وی سپرده اند، در ضمن یکی دو تا از آن شاگردان را به خوبی از دوران مدرسه خود می شناختند و یا آوازه آنها را شنیده بودند. در آن کلاس شاگردان اسامی یکدیگر را به اصطلاح با تخلص الواتی دانش آموزی که ساخته خودشان بود، صدا می زدند. پدر برای مدیریت کلاس آنها را با همان القابی که دوست داشتند، خطاب می کنند. ایشان رو به کلاس کرده و یکی از دانش آموزان را که از قدیم می شناختند با همان لقبی که آن دانش آموز در بین دوستانش شهرت داشت، صدا می زنند و دست شکسته اش را می گیرند و می گویند که ایشان همان کسی هستند که آنها او را تا پشت زمین فوتبال هم راه نمی دادند؛ که حالا معلم شده است و آنها دانش آموزانش هستند و این صرفاً تقدیر روزگار بوده است. پدر به همه آنها ابراز ارادت می­کند و از آنها می­خواهد که اجازه دهند تا بتوانند با هم کار کنند و این دوره را به خوبی بگذرانند. پدر به آنها می گویند که اگر آنها حاضر به همکاری با ایشان نباشند، فردی برای تدریس به این کلاس می فرستند که حتی القاب آنها را نمی داند. پدر خطاب به دانش آموزانش می گویند که اگر آنها وی را به عنوان معلم بپذیرید، از ارادت سابق او به آنها کم نخواهد شد و او در حقیقت همان دانش آموز ریزه میزه ای است که برخی از آنها با او همکلاسی بوده اند. با این صحبت های پدر، جو کلاس صمیمی می شود و به جای اینکه وی را هو کنند و او را از کلاس بیرون بیندازند، کلاس آرام میگیرد تا ایشان درس را شروع کنند. پدرمی گفتند که بعدها متوجه شدم که بعضی از این شاگردان این کلاس افسرده هستند که ایشان را بسیار متأثر کرده بود.

به هر حال خبر برگزاری کلاس با آرامش کامل در مدرسه پیچید، ناظم دبیرستان سراغ پدر می رود که فلانی چکار کردی، ما اصلاً نمی توانیم تصور کنیم که در این کلاس یک روز آموزشی با نظم و آرامش برقرار بوده است. گویا ناظم دبیرستان رو به سایر معلم ها می کند و می گوید ببینید که آقای رجائی بدون حتی یک ساعت سابقه تدریس و به عنوان یک تازه وارد چطور این کلاس را اداره کرد، این را بهش می گویند معلم کارآمد؛ وقتی یک معلم باسواد باشد توان مدیریتی خوبی هم دارد. در این میان مدیر یکی از دبیرستان های دخترانه هم می شنود که فلان کلاس در فلان دبیرستان را رجائی اداره کرده است، ایشان به رئیس دبیرستان پهلوی زنگ می زند و از ایشان تقاضای کمک می کند که ما هم همینطور کلاسی در دبیرستان دخترانه داریم و شما را به خدا فلانی را بفرستید تا به ما کمک کند. ناظم سر کلاس می رود و مرحوم پدر را صدا می زند تا با خانم مدیر صحبت کند. در گفت و گوی تلفنی که بین پدر و خانم مدیر انجام می شود، مرحوم پدر به صراحت به ایشان می گویند که او هنوز ازدواج نکرده و پسر فلانی است و از خانواده ای خوش نام و آبرومند می باشد، لذا با این شرایط و با سن کم؛ اگر سر آن کلاس بیایند و حرف و حدیث برایشان دربیاورند، برای ایشان قابل تحمل نیست. پدر به درخواست خانم مدیر پاسخ منفی می دهند، اما خانم مدیر بر تقاضای خودش پافشاری می کند و چند نفر را برای وساطت نزد پدر می فرستد. پدر دوستی داشتند که در دانشکده معقول و منقول تهران هم دانشکده ای ایشان بودند، اما سنوات تحصیلی بالاتری نسبت به پدر داشتند. متأسفانه، از این دوست برای فعالیت در دبیرستان های کرمان استقبالی نشده بود. پدر به خانم مدیر می گویند که من فلانی را برای کمک به شما می فرستم. خانم مدیر می گوید که ما فقط خود شما را می خواهیم، و ایشان را نمی خواهیم. یک روز پدر به همراه دوستشان به دبیرستان دخترانه می روند و به خانم مدیر می گویند که من ایشان را به شما معرفی کرده ام و همه مسئولیت کار ایشان با من است؛ شما قبول کنید و البته که ایشان هم در کارش موفق شد.    


نظر شما