شب کریسمس برتی

   127873

نوشته هکتور هیو مونرو – ترجمه ماندانا قدیانی


   شب کریسمس بود و محفل خانوادگی جناب لوک استفن با مهربانی و نشاط الله بختی که این موقع می طلبید، روشن بود. یک شام مفصل و فراوان میل شد، انتظارها به پایان رسید و سرود خوانده شد. این دوره خانگی بخاطر خودش با خواندن سرود شب عید میلاد مسیح حسابی دلی از عزا در آورد و ورجه وورجه کردن داشت که حتی با اشاره وعظ نمی شد به بدی محکوم شوند. با اینحال در میان نور سراسری، یک خاکستر خاموش سیاه وجود داشت. برتی استفینک، برادر زاده لوک، در اوایل جوانی اش آدم بیکار و تن لشی بود که پدرش هم قبل از او همچین چیزی بود. برتی در سن هجده سالگی شروع به سرکشی و بازدید از املاک مستعمره مان کرد، در قالب یک شاهزاده اصیل بسیار جذاب و برازنده و در قالب یک مرد جوان طبقه متوسط گویای ریاکاری بود. او رفت تا در سیلان چای و در ایالت بریتیش کلمبیا میوه بکارد و در استرالیا به پرورش گوسفند و تولید پشم بپردازد. در سن بیست سالگی از چند مأموریت ساده ی کانادا برگشت که شاید تجربیات مختلفی در اثر این آزمایش بدست آورد که از ماهیت عجولانه آن پوست طبل بود. لوک استفینک که نقش دشوار سرپرست و جانشین پدر مادر برتی را بر عهده داشت، بخاطر غریزه ای که نسبت به برادر زاده اش داشت برایش مدام ابراز دلسوزی می کرد و تشکرهای رسمی اش در اولین روز شکرگزاری هنگام معرفی خانواده یکدل هیچ اشاره ای به بازگشت برتی نداشت. فوراً مقدمات برای راهی نمودن آن جوان به گوشه ی دور کشور رودزیا فراهم شد که بازگشت از آنجا مسئله دشواری خواهد بود چون سفر به این مقصد ناخوشایند خطرناک بود اما در واقع ، مسافر محتاط و راغب اکنون شروع به فکر کردن در مورد بار سفرش کرد. بنابراین، برتی دل و دماغ قسمت کردن روحیه شادی را نداشت که در اطراف خود به نمایش می گذاشت و خشم درونش در اثر بحث پر شور و اندیشناک طرح اجتماعی برای ماه های بعد که از همه طرف می شنید، فروکش کرد. معمولاً با گفتن «بگویید به امید دیدار و خداحافظی نگویید» سوای از نا امید کردن عمویش و محفل خانوادگی، نقشی در بزم شبانه نداشت. نیم ساعت پیش ساعت یازده اعلام شد و استفینک های بزرگتر شروع به رد کردن پیشنهادات منجر شونده به روندی نمودند که اسمش را کناره گیری از حق گذاشتند. لوک استفینک به پسر سیزده ساله اش گفت: «بیا تدی، می دانی که وقتشه به رختخواب بری.» خانم استفینک گفت: «جایی که همه مان باید بریم.» برتی گفت: «اتاقی وجود ندارد.»

این سخن شرم آور تلقی گردید. همه در طی هوای بارانی بخاطر صنعت ناآرام تغذیه دام، بادام و کشمش خوردند. هوراس بوردنبی که به عنوان مهمان کریسمس در خانه مانده بود، گفت: «من خوندم که در روسیه، کشاورزان معتقدند که اگر در روز شب کریسمس نصفه شب به طویله بری، صدای حرف زدن حیوانات را می شنوی. فرض میشه که در آن موقع سال، هدیه صحبت کردن دارند.» بریل که با هر چیزی به هیجان می آمد و سرگرم می شد اگر به صورت گروهی انجامش می دادند، فریادزنان گفت: «آه، بیاید به طویله بریم و بشنویم چی میگن!» خانم استفینک خنده اعتراض آمیزی کرد، اما با گفتن این جمله: «پس باید همه مون را خوب بپوشونیم.» رضایت واقعی داد. این ایده برایش گیج کننده و تقریباً کفرآمیز به نظر می رسید، اما اگر فرصتی برای آشنا کردن جوانان با هم فراهم می کرد و این چنین از آن استقبال می نمود. آقای هوراس بوردنبی مردی جوان با امیدهای کاملاً مهم بود و به تعداد دفعات کافی با بریل در مجل رقص محلی خیریه رقصید تا سؤال مجاز از جانب همسایه «آیا چیزی در آن هست» را تضمین کند. هرچند خانم استفینک آن را در چند کلمه یادآوری نکرد، اما ایده ی کشاورز روسیه ای را مطرح کرد که در این شب، شاید حیوان صحبت کند. طویله با یک چراگاه کوچک و حیات جداگانه در مجاورت حومه شهر که مزرعه کوچکی بود، در چهار سوی باغ قرار داشت. لوک استفینک با خوشنودی به طویله و دو گاوش افتخار می کرد. احساس کرد که به او نشان استواری و صلابت می دادند که هیچ کدام از سرخ پوستان وایندوت یا مرغ و خروس های اپینگ تن نتوانستند برسانند، حتی به نظر می رسید به شیوه ای ناخوشایند او را به آن خان هایی ربط می دهند که از سرمایه متحرک گله ها و گیاهان خود، الاغ های نر و ماده اعتبار کسب می کردند. وقتی قطعاً مجبور بود از بین "آغل گاو" و "مزرعه ی دامداری" برای نامگذاری محل خانه ییلاقی اش انتخاب کند، موقعیت نگران کننده و مهمی بود. نیمه شب دسامبر سخت ترین لحظه ای بود که برای نشان دادن خانه روستایی اش به بازدیدکنندگان انتخاب شد، اما چون شب خوبی بود و جوانان مشتاق به آوردن بهانه ای برای کمی رقصیدن بودند، لوک موافقت کرد این مأموریت را همراهی کند. خدمتکاران مدتی پیش خوابیده بودند، بنابراین مسئولیت خانه بر عهده ی برتی گذاشته شد که با تحقیر قبول نکرد تا به بهانه گوش دادن به گفتگوی گاوی فتنه ای به پا نکند. لوک همانطور که دسته ی جوانان در حال خنده را هدایت می کرد ، گفت: "باید آروم بریم. همیشه بر آرام و منظم نگاه داشتن این مجاورت تأکید کردم." و در شکل خانم استفینک با شال گردن و کلاهک به عقب اشاره کرد. وقتی جمعیت به طویله رسیدند و با نور فانوس طویله ی لوک رفتند، چند دقیقه به نیمه شب بود. برای یک لحظه همه تقریباً با حس در کلیسا بودن، ساکت و آرام ایستادند. "دیزی اون یکی که خوابیده کنار گاو شاخ کوتاه از جنس گاو گرنزی هست." لوک با صدای خفه ای گفت که با احساس یاد شده مطابقت داشت. بوردنبی که گویی انتظار داشت او رامبرانت باشد، گفت: «اونه؟» «میرتل ... »

    تاریخچه خانواده میرتل در جیغ کوچکی از زنان جمعیت خلاصه می شد. در طویله بدون سر و صدا پشت سرشان بسته شد و کلید با صدای آزار دهنده ای در قفل چرخید؛ بعد صدای برتی را شنیدند که با خوشامدگویی برایشان آرزوی شب بخیر می کرد و صدای پایش حین فرار کردن در امتداد مسیر باغ به گوش رسید. لوک استفینک یک گام بلند به طرف پنجره برداشت که به شکل مربع کوچک و باز از نوع قدیمی با میله های آهنی گذاشته شده داخل ساختمان سنگی بود. با حالت قدرت رعب آوری که شاید برای ماکیان هنگام جیغ و داد کردن از میان میله های قفس بر سر پرنده شکاری غارتگر متصور شود، فریاد زنان گفت: «فوراً این در را باز کن.»  در پاسخ به دستورش، در راهرو با صدای بلند نافرمانی محکم بسته شد. ساعت مجاور نیمه شب را اعلام کرد. اگر گاوها هدیه گفتار انسانی را در آن موقع دریافت کردند، قادر به شنیدن شان نخواهند بود. هفت یا هشت صدای دیگر در توصیف رفتار فعلی برتی و شخصیت کلی اش در آزمایش و خشم قوی درگیر شدند. در ظرف نیم ساعت یا بیشتر که غیر ممکن بود بگوییم برتی چندین بار گفته است و سایر موضوعات بوی بسیار نامطبوع گاوها احتمال آتش سوزی و احتمال اینکه خانه اربابی برای موش های ولگرد همسایه باشد، کم کم به جلوی خانه رسید و هنوز هیچ نشانه ای از رستگاری به شب زنده داران بی میل نرسید. نزدیک ساعت یک شب، صدای بلند و درهم برهم سرود خواندن به سرعت آمد و ظاهراً از بیرون دروازه باغ ناگهان به لنگرگاه رسید. تعدادی جوان در حالت شادی زیاد با یک موتور باری جهت تعمیرات به طور موقت توقف کردند. با اینحال این توقف به تقلای خروشان طرفین امتداد پیدا نکرد و نگهبانان گاودانی به اجرای غیر مجاز "ونسلس پادشاه خوب" پرداختند که در آن صفت "خوب" با بی دقتی زیاد به کار رفت. سر و صدا باعث شد برتی در باغ ظاهر شود، اما بکلی آن صورت های خشمگین رنگ پریده که از پشت پنجره طویله سر بر آورده بودند را نادیده گرفت و توجه اش را به عیاش های بیرون دروازه داد. فریاد زنان گفت: «شما عیاش ها دارید خوش می گذرونید!» صدای فریاد آمد: «آره با ورزش قدیمی خوش می گذرونیم! با خوشحالی به سلامتی شما می نوشیم، ولی فقط چیزی برای نوشیدن نداریم.» برتی از روی مهمان نوازی گفت: «بیاید داخل خوش بگذرونیم، من تنها هستم و اینجا کلی عرق هست.» کاملاً غریبه بودند اما حس مهربانی اش باعث شد فوراً با او پسر خاله شوند. در لحظه دیگر، نسخه غیر مجاز ونسلس پادشاه خوب که سایر رسوایی ها تکرارش بدتر شد، صدایش در مسیر باغ پیچید. دو نفر از آن عیاش ها با انجام رقص والس پله ای بر بالای تراس هایی که پیش از آن لوک استفینک با دلیل موجه، نامش را باغ سنگی خود گذاشت، اجرای بی نظیری کردند. زمانیکه رقص والس با سومین تکرارش مطابقت پیدا کرد، بخش سنگی آن هنوز بود اما لوک که بیشتر مانند مرغ محبوس پشت میله های طویله بود، در موقعیتی قرار گرفت تا به احساسات کنسرت رویی پی ببرد که قادر نیست فرمان ضرورت تکراری را لغو کند که می خواهند یا لایقش هستند. در راهرو با صدای محکمی پشت سر مهمانان برتی بسته شد و صداهای بگو و بخندشان کم شد و صدای ناظران خسته در انتهای دیگر باغ پیچید. حالا دو پدیده شوم پشت سرهم باعث شد از راه دور صدای شان را بشنوند. خانم استفینک فریادزنان گفت: «دارن شامپانی می خورن!» لوک امیدوارانه گفت: «شایدم شراب موزل گازدار باشه.» صدای سه یا چهار نفر دیگر را هم شنیدند. خانم استفینک گفت: «شامپاین و شراب موزل گازدار.»

لوک سر بطری را برداشت که مانند براندی در خانواده میانه روی، فقط در مواقع ضروری نادر استفاده می شد. آقای هوراس بوردنبی در گذشته حالت های مشابهی زیر لب در می آورد که آزمایش "آشنا کردن جوانان با هم" فراتر از یک نقطه امتداد یافت وقتی احتمالاً پیامد عاشقانه به بار می آورد. چهل دقیقه بعد، در راهرو باز شد و جمعیتی بیرون ریخت که هر گونه افسار شرمساری را دور انداختند که شاید بر اعمال پیشین شان تأثیر بگذارد. حالا تقلاهای پر طنین آن در مسیر سرود خوانی با ساز موسیقی جبران شد و درخت کریسمسی که برای بچه های باغبان آماده گردید و سایر مستخدمین خانه غنایم غنی شیپورهای حلبی، صدای تق تق و طبل به بار آوردند. وقتی تاریخچه زندگی پادشاه ونسلس گفته شد، لوک از این توجه سپاسگزار شد اما برای زندانیان سرد طویله گفتن این حرف که امشب در شهر قدیمی با اطلاعات درست اما کاملاً اضافی تا نزدیکای صبح کریسمس سرگرمی بزرگی بود، بسیار آزاردهنده می نمود. قضاوت کردن در مورد اعتراضاتی که کم کم با فریاد زدن از پنجره های بالایی خانه های مجاور و احساسات غالب در طویله شروع شد، با تمام وجود در سایر محله ها پیچید. عیاشان ماشین و آنچه قابل توجه بود را پیدا کردند، به همراه نواختن آهنگ خداحافظی با شیپورهای حلبی و سوار در ماشین رفتند. ضرب زنده طبل این حقیقت را آشکار ساخت که سر دسته عیاش ها در صحنه باقی ماند. صدای داد و فریادهای خشمگین یک صدا از پنجره طویله آمد: «برتی!» صاحب صدا که قدم های گمراهانه در مسیر فرمان ها بر می داشت، گفت: «سلام ، شماها هنوز اونجایین؟ تا این موقع باید صدای گاوها را شنیده باشین. اگر نشنیدین، پس منتظر نمونید. با این وجود، این یک افسانه روسی و شب کریسمس روسی نه بخاطر دو هفته دیگر هست. بهتره بیاید بیرون.» پس از یک یا دو تلاش بیهوده، موفق شد کلید در طویله را از لای پنجره بیاندازد. در حین اینکه صدایش را با این لحن "می ترسم تنها در تاریکی به خونه برم" و به همراهی صدای بلند طبل بالا می برد، راهی خانه شد. مشایعت کنندگان عجول و آزاد شده که به دنبال قدم های او به مقدار زیادی نظریه مخالف رسیدند که بیان گزافکارانه اش به نمایش گذاشت. این شادترین شب کریسمسی بود که تا به حال گذرانده بود، اما به قول خودش، کریسمس گندی داشت.  

 

 

 


نظر شما