مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل-قسمت هشتم

   148883

مرتضی رجائی خراسانی


    مرحوم پدر از علامه طباطبائی یامی­کردند و از اندیشه های ایشان سخن می­گفتند. پدر می­گفتند که یکسری از افراد شاگرد بلافصل علامه طباطبائی بودند مثل مرحوم مطهری که در قم و در جلسات درس علامه شرکت می کردند و یک عده هم بودند که آشنایی آنها با اندیشه های علامه از طریق مطهری ها و مفتح ها بود. پدر از دسته افرادی بودند که با اندیشه های علامه طباطبائی از طریق مرحوم استاد مطهری آشنا شده بودند. پدر به این نتیجه رسیده بودند که شخص علامه مرد بسیار کم نظیری در میان معاصرین فلسفه اسلامی بودند. هرچند، گاهی اوقات اندیشه های ایشان را در ذهن خودشان به اصطلاح بالا و پائین کرده بودند و حتی فکر می کردند که برخی ادعاهای ایشان مربوط به زمان خاصی است و بسیاری از بخش های متافیزیک و یا ما بعد الطبیعه ممکن است پاسخگوی نیازهای فلسفی زمان حال نباشد، اما اینها تفکراتی بود که یک دفعه به ذهن ایشان می آمد و در نهایت متوجه می شدند که با توجه به آثار ایشان و شرح های مختلفی که بر بزرگان اندیشه های ایرانی از ایشان به جا مانده است؛ علامه همان مرد بزرگی بودند که همان ابتدا از ایشان شناخت پیدا کرده بودند. در واقع، تنوع ذهنی خواننده چیزی از بزرگی علامه کم نمی کرد. علامه طباطبائی برادری داشتند که در دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز، زمانی که پدر در دانشگاه تبریز تدریس داشتند؛ با ایشان آشنا شدند. گویا برادر علامه ادبیات عرب تدریس می کردند و آدم بی نهایت خوش قریحه و باسوادی بودند. مرحوم پدر تصمیم گرفتند که خودشان شخصاً با اصل اندیشه های علامه آشنا شوند و به شنیده ها اکتفا نکنند، لذا کتاب «تفسیرالمیزان» را خریدند و آن را مطالعه کردند. پدر این کتاب را به پدربزرگ هم جهت مطالعه تقدیم کردند که پدربزرگ با دیدن کتاب خوشحال شده بودند و آن را مطالعه کرده و گفته بودند که تفسیر خوبی است و به نکات خوبی اشاره کرده است ولی به هر حال تفسیر قرآن منحصر به تفسیرالمیزان نیست. به هر حال یکی از کتاب هایی که پدر بیشتر مورد استفاده قرار میداد، تفسیرالمیزان بود. سؤالی که برخی از دوستان از مرحوم پدر همیشه می پرسیدند، این بود که آقای دکتر با وجود اشتیاقی که به تفسیر حدیث و منطق داشتید و ارادتی که به اساتیدی چون استاد الهی قمشه ای و استاد مطهری داشتید، چطور هیچ انگیزه ای در شما حاصل نشد که طلبه بشوید و به حوزه علمیه بروید و پدر با تبسمی مهربان پاسخ می دادند که بعضی اوقات این انگیزه در ایشان بوجود آمده و حتی یکی دو بار تصیمیم گرفته بودند تا به قم بروند، تا در آنجا ادبیات عرب را به خوبی بیاموزند اما وارد دوره دکترا شدند، لذا رفتن به قم منتفی شد.

مرحوم پدر آثار ابن سینا را هم به خوبی مطالعه کرده بودند و به آن علاقه وافر داشتند و معمولاً مطالبی را سر کلاس با دانشجویان هم دوره ای رد و بدل می کردند و نکاتی را به آنها آموزش می دادند. ایشان بخش هایی از اشارات را حفظ بودند، و گاهی به شوخی می گفتند که "هیچ احمقی اینها را حفظ نمی کند، اما من به دلیل اینکه بارها و بارها می بایست اینها را برای هم دوره ای های دانشگاهم توضیح بدهم، آنها را حفظ شدم و حالا می توانم خیلی جاها آنها را از حفظ بیان کنم."  وقتی سخن پدر به اینجا می­رسید ایشان تبسمی می­کردند و می­گفتند که "وقتی دوستانم سؤالی در این خصوص داشتند، پیش من می آمدند، و هر جا که بود کنارشان می نشستم و مطلب را برایشان توضیح می دادم و گاهی هم دوستان را به اتاق کوچک دوران دانشجویی ام دعوت می کردم و در همان غرفه کوچک می نشستم و مطلب را برایشان توضیح می دادم."

    پدر از علامه جعفری بسیار یاد می کردند و می گفتند که در دوران دانشگاه با ایشان ارتباطی نداشتند اما در یکی از سفرهای کاری -زمانی که نماینده و سفیر دائم ایران در سازمان ملل متحد بودند- هنگام بازگشت از نیویورک به ایران، ایشان را در وزارت خارجه دیده اند. گویا ایشان زمانی که مرحوم پدر را می بینند، جلو رفته و خطاب به پدر می گویند که آقا شما خیلی حاضر جواب هستید، شما این جواب ها را از کجا می آورید؟ و مرحوم پدر در پاسخ به ایشان می گویند که نمیدانم این جواب ها از کجا می آیند، فقط می دانم که وقتی مسئله ای ناگهان مطرح می شود، من باید جواب بدهم. مرحوم علامه جعفری از پدر تقدیر و تجلیل می کنند و این اولین ملاقات پدر با ایشان بود. مرحوم پدر برای بار دوم هم ایشان را در همان وزارت خارجه ملاقات می کنند و در مراوده های بعدی قرار بر این می شود که پدر به همراه علامه جعفری برای انجام مأموریتی به سوئیس بروند، ضمناً طی این سفر  رهبران مسیحی جلسه ای ترتیب داده بودند که بیایند و از مسلمان ها به خاطر جنگ های صلیبی عذرخواهی کنند و کلیسا این جلسه را میزبانی می کرد. از قرار دانشمندان مسیحی از جاهای مختلف دنیا به سوئیس آمده بودند تا در این جلسه شرکت کنند. مسلمان ها هم در این جلسه شرکت کرده بودند. علامه جعفری به زبان عربی شروع به سخن گفتن می کنند - ایشان عربی را روان صحبت می کردند و نکاتی را که می خواستند مطرح کنند، از قبل یادداشت می کردند که در ذهنشان بماند و فراموش نشود در این حین پدر نیز در محضر ایشان به برخی سؤالات پاسخ گفتند. با وجود آنکه علامه جعفری تسلط مختصری به زبان انگلیسی داشتند، اما در این جلسه پدر مطالب را برای ایشان ترجمه می کردند و یا پاسخ ایشان را در صورت نیاز به انگلیسی بیان می کردند. در نهایت، بنا بر این شد که بیانیه نهایی را تهیه و تنظیم کنند و مسیحی ها اصرار داشتند که تغییر خاصی در بیانیه بگنجانند که علامه جعفری مخالفت کرده و گفتند که آقایان شما بعد از هشتصد سال از عملکرد گذشته خود پشیمان هستید و آمده اید که عذرخواهی کنید، کاری نکنید که چهارصد سال دیگر مجبور باشید از آنچه که الآن می گویید عذرخواهی بکنید. این سخن علامه به قول عوام "زد تو خال"، یعنی بحث را تمام کرد و حجت ایشان پذیرفته شد و پیشنهاد علامه عیناً و بدون هیچ کم و کاستی در بیانیه نهایی آورده شد.

    پدر، خاطره ای دیگر از علامه جعفری نقل می کردند که شنیدن آن خالی از لطف نبود. روزی علامه جعفری به سالن دانشگاه تبریز برای سخنرانی می روند و پس از اتمام مراسم بیرون می آیند و دم در دانشگاه مشغول قدم زدن می شوند تا ماشینی بیاید و ایشان را به مقصد برساند. در آن زمان، گویا فردی با دوچرخه ای فکستنی از آنجا رد می شده است، می ایستد و پس از سلام و احوال پرسی می گوید که حاج آقا اینجا چکار می کنید؟ علامه جعفری پاسخ می دهند که برای سخنرانی به دانشگاه آمده بودم. مرد رهگذر می پرسد که حاج آقا خانه ما هم می آیید؟ علامه پاسخ می دهند که چرا نیایم! با افتخار می آیم. مرد آدرس خانه اش را به علامه جعفری می دهد و علامه جعفری جمعه بعد به دیدن آن فرد می رود. پیدا کردن آدرس منزل با توجه به اینکه خانه مرد در یکی از محله های قدیمی تبریز بود و بارها نام های کوچه و خیابان عوض شده بودند، کمی دشوار بود؛ اما به هر حال با کمک یک رهگذر آدرس را پیدا می کنند و مستقیم به جلوی در چوبی خانه ای می رسند و  کوبه در را می کوبند، اما پاسخی دریافت نمی کنند. زنجیر در را می زنند، باز هم کسی در را باز نمی کند و هیچ کس توجهی هم ندارد. علامه می گویند که در را هول دادم و دیدم در باز است. پسر بچه ای وسط حیاط بود که شلوار هم به پا نداشت و آثار بول بر روی پاها و زانوهایش هویدا بود. ایشان از پسر بچه سؤال می کنند که آیا خانه فلانی اینجاست؟ اما پسر انگشت سبابه اش را در دهانش فرو کرده بود و پاسخی نمی داد. علامه جعفری می گفتند که پنج بار سؤال کردم و در مقابل پسر بچه انگشتان سبابه هر دو دستش را در دهانش فرو کرده بود و تنها به من زل زده بود. فردی از داخل اتاق متوجه شد که تازه واردی آمده و فریاد زد که مثلاً اکبر یا احد در اتاق کناری است. مرد به در اتاق می آید و دو دستش را به چارچوب در تکیه می دهد. او از علامه می پرسد که شما کی هستید؟ علامه پاسخ می دهند که من جعفری هستم و شما مرا در ورودی دانشگاه دیدید و گلایه کردید که چرا به خانه شما نمی آیم تا سخنرانی کنم، اکنون آمده ام. مرد صاحبخانه سرش را پایین انداخت و گفت حالا مهم نیست، بفرمایید داخل یک چایی با هم بخوریم. علامه جعفری می گفتند که با برخورد سرد مرد، صد بار از کرده خود پشیمان شدم که به اینجا آمده ام. علامه وارد اتاق می شوند و روی فرش ساده صاحبخانه می نشینند. سفره ای انداخته شد و مختصری نان با اندکی آش که داخل آن کمی گوشت و حبوبات مثل عدس بود، روی سفره گذاشتند. در همین حین گل پسر از حیاط وارد اتاق می شود و روی زانوهای علامه می نشیند. پسر بچه آنچنان بوی ادرار می داد که حال و هوای غذا خوردن را از هر گرسنه ای می گرفت. علامه جعفری می گوید که من باید این وضعیت را تحمل می کردم و بچه را با دست توی بغلم نگه داشته بودم. برای اینکه صاحب سفره از من دلخور نشود، اندکی نان برداشتم و داخل آش زدم و خوردم. کودک تکه گوشتی در آش پیدا کرد و دستش را درون آش فرو کرد و گوشت را برداشت و به دهان فرو برد. پدر از این حرکت کودک بسیار عصبانی شد و محکم به صورت بچه کوبید. کودک بیچاره شروع به گریه کردن کرد و گوشت را از دهان درآورد و به داخل کاسه آش بگرداند. علامه به پدر کودک اعتراض می کند که بنده خدا این چه کاری بود که تو کردی، بگذار بچه غذایش را بخورد. پدر کودک می گوید که "آقا بچه باید ادب داشته باشد." علامه جعفری گاهی برای برخی دوستان خاص خودشان این خاطره را تعریف می کردند و با خنده می گفتند که آقا بچه باید ادب داشته باشد. ادامه دارد...

عکس: مراسم 22 بهمن 65، نیویورک؛ نفر سمت راست مرحوم دکتر سعید رجائی خراسانی، نفر سمت چپ دکتر محمدجواد ظریف



نظر شما