بازاریابی شبکه ای، دامی دیگر از فرصت طلبان

   128917

شهروز خاموشی


زمانی که یک جامعه دچار بحران میشود و لایه های زیادی از مردم زیر فشار قرار میگیرند، زمانی که مصیبت و بدبختی بر سر مردم  میبارد و شعله های خشم و خودخواهی  بر سطح شهر میغرند و جانها را میسوزانند، زمانی که فرهنگ انسان دوستی و دست دیگری را گرفتن جای خود را به فرهنگ  گلیم خود را ازآب کشیدن و پا روی صورت دیگری گذاشتن و غرق نشدن میدهد. در چنین زمانی، مردم دو گزینه پیش رو دارند: یا  با هشیاری واقعیت را درک کنند، مسئولیت پذیر باشند و با فداکاری وکوشش خود را با کمترین صدمه ی ممکن در برابر مشکلات حفظ کرده و از آن عبور کنند؛ یا خود را به خوش خیالی و نادانی بزنند و به واقعیت خارستان مشکلات و بلایا پشت کنند تا او مانند جلادی، راحت تر گردنشان را قطع کند!     

 در چنین شرایطی، طبق معمول عده ای هم پیدا میشوند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند و به اصطلاح بارشان را ببندند. شرکتهای هرمی در دهه ی هشتاد جنجالی به پا کردند. دیگر کسی نبود که نام "گلد کوئیست" و شایعه ثروتهای بادآورده و طعمه های به خاک سیاه نشسته به گوشش نخورده باشد. سرانجام با دخالت نهادهای قضایی کشور بساط آنها برچیده شد. به تدریج، میرفت تا آن جنجالها جزئی از خاطره ها پاک شود و تنها عبرتی باقی بماند که دوباره از دو سال پیش سر و کله ی شرکت های مشابه پیدا شد. این بار با ادعای علمی بودن و تبعیت از نظریه های نوین اقتصادی و مهمتر از همه با داشتن مجوز قانونی ظاهر شدند. تعدادی از مسئولین از نهادهای مختلف در مورد شفافیت فعالیت این شرکتها و تناسب نوع مجوزشان با فعالیت هایی که در عمل انجام می دهند، ابراز نگرانی کرده و خواستار پیگیری مسأله شده اند. در این مقاله نگارنده به شرح تجربه ی شخصی خود از حضور در یکی از جلسه های عوامل شرکت که یکی از نامهای آشنا در این حوزه است می پردازد.

 جلسه ی پشتیبانی و آموزش و تشریفات مذهبی فرقه ی پول پرست

      عاملی که باعث شد تا پای من به این جلسه باز شود، یکی از همسایگانمان بود که شغل اصلی اش نصابی پرده است. وی این اواخر بدخلق شده بود و همش از بدی شرایط و اوضاع کسب وکار گله می کرد. اما یکبار که با  سرایدار خانه مشغول صحبت بودم، او را دیدم که بسیار خوش خلق و سرحال بود. سلام وعلیک گرمی کرد. وقتی از او درباره اوضاع کار پرسیدیم - انگار که منتظر این سؤال باشد- با اشتیاق درباره ی کارگاههای آموزشی و سمینارهایی صحبت کرد که برای من تازگی داشت. من از تغییر حال او تعجب کرده بودم. او خداحافظی کرد و من از سرایدار قضیه را جویا شدم. مرد سرایدار به من گفت که او عضو یک شرکت بازاریابی شبکه ای شده است. چند روز بعد دوباره در لابی مشغول صحبت با سرایدار بودم که مرد همسایه آمد، در حالی که با یک دستش جعبه ی ابزار کار و نایلونی پر از خرت و پرت را حمل میکرد و در دست دیگرش یک سیب سرخ بود. وقتی به سمت ما آمد باز هم سرایدار از کارش پرسید و او شروع کرد با حرارت صحبت کردن، این بار حرفهایش فقط محدود به کلاسها و سمینارها نبود، مثلا میگفت: "ببین مشکل ما از نظام آموزشیمان است ... از همون اول چیزهای اصلی رو بهمون یاد ندادند، اصلاً از قصد یاد ندادن ...در این سمینارها بهت عزت نفس داشتن رو یاد میدن، هدف داشتن تو زندگی رو یاد میدن... اصلاً بحث پول نیست. من با همین آموزش ها هم خونه خریدم و هم ماشین. از مناطق بالای شهر مشتری دارم. بحث عزت نفسه! بحث فرهنگه!... این کار علمیه و  بر اساس مبانی علم اقتصاد، اول به طور کامل آموزش میبینی." مرد همسایه مدتی طولانی به همین شکل حرافی کرد. جالب تر آنکه ما از او سؤالی در این خصوص نپرسیده بودیم و یا حرفی مبنی بر تمایلمان نسبت به شنیدن درباره این موضوع نزده بودیم. من چند بار پنهانی به ساعتم نگاه کردم. دست آخر وقت خداحافظی سیبی که در دستش بود را به من داد. من به ساعتم نگاه کردم، نزدیک به چهل دقیقه بدون وقفه برای ما حرف زده بود.

      حدود یکماه بعد، سرایدار ساختمان با من تماس گرفت و گفت اگر امکان دارد بروم پایین و او را ببینم. وقتی رفتم با تعجب دیدم که همسایه مان هم آنجاست. این بار قضیه روشن بود، اول از من پرسیدند که آیا کار پیدا کرده ام یا نه؟ بعد هم شروع کردند به دعوت من برای عضویت در شرکت. آنها توضیح دادند که ثبت نام در این شرکت هیچ هزینه ای ندارد و فقط با ثبت نام میتوانم از بسیاری مزایا مانند کلاسها و سمینارهای آموزشی رایگان که بیرون هر کدام ساعتی زیر دویست هزار تومان نیست، استفاده کنم. با گوشی شان وارد سایت شرکت شدند و انواع محصولات را نشانم دادند. انواع و اقسام اجناس بی ربط به هم آنجا به چشم می آمد. از مایه ظرفشویی گرفته تا دستمال مرطوب کننده ی صورت و پودر شکلات؛ می گفتند که این کالاهای باکیفیت را ما برای خودمان هم استفاده می کنیم و با این قیمت ارزان در هیچ مغازهی پیدا نمی شوند. می گفتند که ما بخاطر خودت می گوییم، حیف است پسر جوان و با استعدادی مثل تو از این فرصت استفاده نکند؛ من در جواب گفتم که تمایلی ندارم؛ اما آنها مرتب اصرار میکردند که بگویم چرا و به چه دلیلی تمایل به پذیرش این امر ندارم. من پرسیدم این کار  قانونی است یا نه؟ و آنها با اصرار شماره ی ثبت شرکت را در سایتی معتبر به من نشان دادند. بعد گفتم که کاسبی و فروشندگی کار من نیست و آنها میگفتند که برایت کلاس می گذارند و آموزشت می دهند. دست آخر برای آنکه دست از سرم بردارند، گفتم که بهش فکر می کنم. دفعه ی بعد که آنها را دیدم، گفتم که نمیخواهم وارد شرکت شوم؛ آنها هم دیگر اصرار نکردند. تا آنکه چند روز بعد دوباره سرایدار را دیدم که یک دفتر و خودکار دستش بود و حالتی داشت که انگار میخواهد جایی برود. از او پرسیدم کجا میرود و مکان جلسه را پرسیدم، گفت که جلسه در همین کوچه و چند ساختمان بالاتر است. او گفت که از سر کنجکاوی و بیکاری تصمیم گرفتم که من هم شرکت کنم. همان موقع همسایه مان هم آمد. به او گفتم که من هم میخواهم شرکت کنم. گفت که «نمیشه!». پرسیدم: »چرا؟». پاسخ داد که سطح این جلسه از سطح مبتدی بالاتر است و برای کسانی ست که از دو ماه بیشتر سابقه دارند. به رویش آوردم که میگفت هدف من اینه که تو پیشرفت کنی، اما حالا اجازه نمیدهد که در جلسه ای که استادان اصول پیشرفت ترتیب داده اند شرکت کنم. او بالاخره قبول کرد و با هم راه افتادیم. جلسه در یک واحد مسکونی برگزار می شد. در خانه میزبان را یک خانم چادری نسبتاً پیر بود باز کرد، بعداً ضمن مکالمات فهمیدم که او از اعضای نسبتاً جدید است و فقط یکی دو ماه جلوتر از سرایدار ما که عضویتش به یکماه هم نمی رسید؛ به عضویت گروه درآمده است. در خانه شش هفت نفری بودند، به جز خانم میزبان که زنی میانسال بود، اکثراً جوان بودند و بعضی از آنها همدیگر را می شناختند. یکی دو نفر هم مثل من کسی را نمی شناختند و روی مبلها یا صندلیهایی که دور سالن پذیرایی چیده شده بودند، ساکت نشسته بودند. من گوشه ای نشسته بودم که همسایه من را صدا زد و گفت که جدا از سایرین روی یکی از صندلی هایی که دور میز آشپزخانه بود، بنشینم. بار دیگر خانمی میانسال به سراغم آمد تا پرزنت کردن را انجام دهد. من به احترام ایشان بلند شدم. بعد از سلام و تعارف هر دو نشستیم که بعداً فهمیدم به قول خودشان »لیدر« است. بلافاصله همسایه و سرایدارمان هم آمدند و سمت دیگر میز نشستند. بعد آن خانم یک دفترچه با  خودکار جلویش گذاشت و توضیح دادن را شروع کرد. ماجرا از این قرار بود که فرد میبایست در سایت ثبت نام کند و یک شماره شناسایی بگیرد. بعد از میان کالاهایی که در سایت بود، خرید میکرد و باید به یکی از انبارهای معرفی شده در سطح شهر میرفت تا آنها را تحویل بگیرد یا با پیک سفارش دهد که هزینه پیک پای خودش بود؛ بعد کالاها را بفروشد و سودش را استفاده کند. اگر هم موفق شود کسانی دیگری را وارد کار و به اصطلاح زیر شاخه ی خودش کند، از میزان خرید زیرشاخه ها درصدی سود به او تعلق می گرفت. دقیقاً مدل شرکتهای هرمی. خانم گوشی اش را درآورد و اسمهایی را که از طرف بانک مبنی بر واریز پول برای آنها بود به من نشان داد. از مبلغ سیصد چهارصد هزار تومان بود تا یک میلیون و دو میلیون. من از قبل کاملاً به موضوع بدبین بودم. منتظر بودم که او توضیحاتش تمام شود و من بگویم که در موردش فکر میکنم و بدون شراکت در جلسه شان حضور داشته باشم، اما او پیله کرده بود و دائم توضیح میخواست و تلاش می کرد تا نظرم را بداند و مثلاً میگفت که افکار و انتقاداتم را بگویم تا با هم سر آنها بحث کنیم؛ اما من طفره میرفتم. آخر سر خانم لیدر خسته شد. من از او به خاطر وقتی که در اختیارم گذاشته بود، تشکر کرده و عذرخواهی کردم و گفتم که جوابم منفیست. در جواب خندید و گفت که ما نیاز جدی به ثبت نام شما نداریم چون همین امروز چهار نفر را با موفقیت پرزنت کردیم. من دوباره خواستم برگردم و روی مبل بنشینم که همسایه مان به من گفت که میخواهد برود پایین سیگار بکشد و از من خواست تا همراهی اش کنم. من از خانه خارج شدم و مشغول بستن بند کفش هایم بودم که همسایه و سرایدارمان آمدن و با هم وارد آسانسور شدیم. در کوچه از من نظرم را پرسیدند و باز اصرار کردند تا عضو شوم. گفتند که لیدر گفته فقط در صورتی میتوانم در جلسه شرکت کنم که امروز عضو شوم و باز هم اصرار. من ضمن جواب منفی پرسیدم که آیا سخنران جلسه همین خانم لیدر است. او گفت که امروز یک سناتور می آید و برای همین همه مشتاق اند. ظاهراً سناتورها جزو نیروهای اصلی و هرکدام چند لیدر زیرشاخه ی خود دارند. گرم صحبت بودیم که یک ماشین شاسی بلند سفید آمد و در کوچه پارک کرد. آقای سناتور مردی قدبلند و چهارشانه بود. یک شال گردن قرمز رنگ پهن دور گردنش پیچیده بود که به کت و شلوار رسمی اش نمی آمد. ریش پرفسوری بلند داشت و بهش میخورد حدود سی و پنج سال سن داشته باشد. بعد از سلام و احوال پرسی همسایه ما را معرفی کرد و گفت که تازه میخواهیم شروع کنیم. سناتور گفت: "اصلاً نگران نباشید. من خودم هفده سال کارم موسیقی بود، بعد ول کردم و آمدم سمت شبکه بازاریابی."

    نیم ساعت بعد ما همگی دور سالن پذیرایی رو به سناتور نشسته بودیم، لیدر هم در صندلی نزدیکش نشسته بود. یکی دو نفر دیگر هم از جمله همسایه مان روی زمین نشسته بودند. به طور کلی، جلسه حدود دو سه ساعت طول کشید. نزدیک به نیمی از زمان جلسه به تلاش ما برای حل معمای آموزشی که سناتور طرح کرده بود گذشت. پس از آنکه ما نتوانستیم آن را حل کنیم، خود او جواب را داد و جلسه تمام شد. نیمه ی نخست آن صرف یک سری بحث های کلی و معمولاً نامرتبط از طرف سناتور و شرکت گاه به گاه حضار در آن گذشت. موضوع بحث های سناتور ظاهراً شبیه به برنامه های آموزش اصول موفقیت و مثبت اندیشی بود با این تفاوت که آن برنامه ها معمولاً از یک ساخت و مهندسی دقیق برخوردار بودند که سخنران مرحله به مرحله آن را اجرا می کند تا به هدف خود یعنی اثبات یکی از اصول، مثلاً داشتن هدف مشخص در زندگی برسد. صحبتهای سناتور بسیار پراکنده و فاقد طرح مشخص بود و بیشتر جنبه ی تحریک کننده داشت و پر بود از حرفهای کلی؛ مثلا میگفت: "ما یک پل داریم که به اندازه ی تار یک مو باریکه، از این ور پل بیفتی هلاکته، از اونور بیفتی هم هلاکته؛ مقصد پل  «سعادته»! اسم این پل هم پل تعادله..."

    گاهی هم سناتور حرفهایی واقعاٌ مضحک میزد، مثلاً برای شاهد آوردن برای حرفهایش حکایتی از ابوعلی سینا دانشمند ایرانی نقل میکرد و نتیجه میگرفت که رد پای اصول شبکه بازاریابی در اندیشه های فلاسفه و دانشمندان قدیم هم یافت می شود، اما فقط در عصر جدید است که به کمک علم، بشر موفق به کشف کامل این تئوری شده است. جالب تر آنکه در تمام این مدت افراد گروه مسحور او شده بودند و بعضی مانند سرایدارمان از روی حرفهای او یادداشت بر می داشتند. تنها بخشی از حرفهای او که کمی جنبه ی عملی داشت، سؤال- جواب با اعضاء در رابطه با مشکلاتی که در پرزنت کردن  یا قانع کردن افراد داشتند بود. در این بخش هم سناتور به جز ارائه دادن یک سری اصطلاحات کلی و توخالی مثل: بازار گرم( افراد فامیل یا دوستان صمیمی) و بازار سرد(آشنایان دورتر) و جوابهایی از این دست که شما نباید ناامید شوید و هر سناتور موفقی تمام این مراحل را گذرانده و غیره جواب خاصی نمی داد. بیشتر پاسخ ها را حواله می داد به معمایی که قرار است در آخر جلسه طرح کندکه جوابگوی بسیاری از مشکلات افراد در این زمینه است. بالاخره نوبت به معما رسید و آن این بود که ما باید فرض میکردیم در اتاق بغل یک صفحه کلید با صدتا دکمه وجود دارد که فقط یکی از دکمه ها چراغ این اتاق را روشن می کند و هدف ماست که باید آن را پیدا کنیم، اما دو شرط وجود دارد؛ یکی اینکه هر بار باید کلیدها را از اولی تا صدمی امتحان کرد و کلید مطلوب را یافت وگرنه پس از هر بار امتحان کلاً جای کلیدها باهم عوض می شود و دوباره یک تا صد را باید از اول امتحان کرد و شرط دوم آنکه خود ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم و حتماً باید یک فرد دیگر که نقشش را آقای سناتور بازی می کرد را قانع کنیم تا این کار را برایمان انجام دهد. او گفت: "اگر نکته ی این معما را درک کنیم، دیگر مشکلی در جذب کردن افراد نخواهیم داشت."

  به بیان دیگر مسأله آن بود که چگونه میتوان یک فرد را قانع کرد تا برود و از کلید یکم تا صدم را برای ما امتحان کند. طی چند دقیقه ی اول هر چه گفتیم سناتور رد کرد. بعضی از او خواهش کردند تا خودش پاسخ دهد و او جواب داد و گفت باید به خواهش شما اهمیت دهم. بعضی دیگر گفتند که این کار را انجام بده، در ازای آن ما برایت جبران خواهیم کرد. او گفت که من نیازی به چیزی که شما به من خواهید داد، ندارم و به همین شکل تا آخر. پس از چند دقیقه که دیگر ابتکاری از کسی برنیامد، سناتور به جواب بعضی کمی اظهار تمایل کرد- به کسانی که سماجت به خرج میدادند- به عنوان نمونه چیزی شبیه به این: «ببین من ازت میخوام این کار رو انجام بدی».  »که چی بشه؟». »که بتونیم این چراغ را روشن کنیم». «چرا خودت نمیکنی؟«. «چون تنها نمیتونم، تو باید به من کمک کنی».  »چی به من میرسه؟»....و بعد به جایی می رسید که سناتور دیگر حرفی نداشت و گفت:  «خوشم اومد! به خاطر تو میرم تا بیست امی را امتحان کنم.» و چند نفر دیگر هم به همین شکل، و سناتور به خاطر آنها حاضر بود هر بار سی و مین،  بیست و پنجمین یا چهلمین را امتحان کند. در این موقع، هرازگاهی خانم لیدر می گفت:  "مطمئنم خودشون میتونند تا وقتی که این معما حل نشده کسی از این خونه بیرون نمیره." اما آخر سر ما جواب معما را نیافتیم و قرار شد تا لیدر روش درست را اجرا کند. او شروع کرد یکریز و بی وقفه حرف زدن که تو باید به من کمک کنی چون من خیلی سختی می کشم تا موفق بشوم و میخوام به مادرم کمک کنم تا زندگی اش بهتر شود و ... از این دست حرفها. کاملاً یک طرفه و بلند حرف میزد و سناتور هیچ جوابی نمیداد تا وقتی که یکدفعه آفرین گفت و اعلام کرد برای او هر صدتا کلید را میزند. در این موقع حضار شروع به کف زدن کردند. اگر کسی برای من این ماجرا را تعریف میکرد، حتماً میگفتم که یکی از همدستان سناتور و لیدر در میان بوده و کف زدن را آغاز کرده و بقیه به دنبال او کشیده شده اند. شاید هم همینطور بوده و من متوجه نشده ام، اما به قدری دیگران با هیجان واکنش نشان دادند که مایه شگفتی بود. بعد که کمی هیجانات خوابید سناتور گفت که او روی نقطه ی حساس من دست گذاشت چون میدانست که من مادرم را خیلی دوست دارم. وقتی اسم مادرش را آورد من گفتم که حتماً باید کمکش کنم. من پرسیدم که چطور ما باید میدانستیم که شما روی مادرتان حساسید؟ او سرسری جواب داد که شناخت شخصیت هدف یک عامل مهمه و بعداً در جلسات بعدی بیشتر در مورد آن صحبت خواهیم کرد. من دیگر ادامه ندادم و بی صبرانه منتظر بودم تا تعارفات تمام شود تا از آنجا بیرون بروم. پس از آن روز، بار دیگر که همسایه مان خواست موضوع را پیش بکشد با صراحت و خشک جواب دادم که تمایلی ندارم و پس از آن دیگر هیچ وقت در مورد آن موضوع با هم صحبت نکردیم. گاهی کنجکاو میشدم که از ایشان بپرسم که آیا هنوز هم عضو هستند یا نه؟  اخیراً در ماشین دوستی بودم که به من گفت که نیم ساعت زمان اضافه دارم، آیا می توانیم با هم جایی برویم؟ پس از موافقت من گفت که با پسردایی اش قرار دارد و او گفته که یک پیشنهاد کاری برایش دارد. پسردایی اش جوانی هجده ساله بود و کمی از سختی امتحانات نهایی گفت. بعد که رفت سر اصل مطلب و پیشنهاد زیرشاخه شدن داد، من اشاره ی کوچکی به تجربه ام کردم. او گفت: "این فرق میکنه، اینها کارشون علمیه...."

  مسأله ای که بیش از همه شخص من را در این رابطه نگران می کند، این موضوع نیست که افرادی کلاهبردار مردم را فریب میدهند و خیلی ها هم در دام آنها می افتند؛ مسأله ای که کم و بیش همه جای دنیا وجود دارد و امروز به دلیل مشکلات اقتصادی در ایران هم تشدید شده، بلکه نگرانی من بابت آن حالتیست که افراد در آن خانه مسحور مرد شده بودند. به نظر من زمانی که همسایه مان می گفت که موضوع فقط پول نیست، صادقانه حرف میزد.آنها دقیقاً مانند پیروان یک فرقه ی مذهبی باستانی دور پیشوای خود حلقه زده بودند. این موضوع شاید نتیجه تضعیف ارزشهای اخلاقی والا در جامعه ما باشد، طوری که افرادی که هر روز با ترس از خواب بر می خیزند، ناامید از آینده و بدبین نسبت به یکدیگر در ایستگاههای شلوغ مترو در صف ترافیک تمام نشدنی میان صدای کرکننده بوق ماشین و ناسزاها، در میان آلودگی شدید هر روز در تکاپو و بدون امید روز را به شب می رسانند. چنین مردمی، زمانی که با کوچکترین حسی از تعلق رو به رو می شوند، سریع واکنش نشان می دهند. تعلق به یک گروه داشتن و رسیدن به سعادت به روزهای آنها رنگی تازه می بخشد و روز را برای آنها از نو معنی میکند.

 


نظر شما