زنی جا مانده در آینه!

   129007

رکسانا رضایی-روزنامه نگار


    امروز بیشتر از روزهای قبل خسته و بی رمق هستم. تصمیم می گیرم خودم را به یک مرخصی استعلاجی دعوت کنم. درگیرودار افکار پیچ خورده و خوابی که دست از پلک های سنگینم بر نمی دارد هستم که آلارم ساعت با تمام قوا به صدا در می آید و خبر از یک روز پرهیاهو میدهد. به زور راهی آشپزخانه می شوم. اول فکری به حال غذای ظهر هیوا می کنم، بعد لباس ها را از لباسشویی خارج کرده و پهن می کنم. روکش مبل های نشیمن را مرتب می کنم و بعد از سرکشیدن یک چای نیمه تلخ راهی خیابان داغ اول مرداد می شوم. رفتن به دفتر نشریه، بانک و بیمه و چند شرکت لیست کاری امروز من را پر می کند. در راه برگشت به خانه روزنامه های روز را میگیرم،کاهو و سیب زمینی و ماست و نان نیز مابقی لیست خرید امروز من هست. حدود ساعت سه ظهر است که به خانه می رسم، تقریباً هیچ انرژی در کالبدم احساس نمی کنم.گرما از طرفی و بحث با برخی آدم های خواب زده و تکرار روزمرگی حس قهرمانی را به من می دهد که مدالی حلبی به گردن آویخته و با تمام توان درجا میدود. آسانسور که به طبقه سوم می رسد لباس کارمندی را از تنم بیرون می کنم و لباس مادری می پوشم. به آشپزخانه سلامی دوباره می دهم و نقطه سر خط...

    مابین تغییر این همه نقشی که گاه بر شانه هایم سنگینی میکند از خودم می پرستم آیا به حدی کافی توانسته ام یک کارمند خوب، مادری نمونه و کدبانویی عالی باشم؟ جواب ها در محکمه مغزم سبک و سنگین می شود و ناگهان بانویی در آینه با نگاه سنگینش به من تلنگر می زند که هی فلانی مرا مدتهاست فراموش کرده ای!


نظر شما