خاطرات یک مادر-قسمت اول

   114742

م. عباسی


به نام شفا دهنده بزرگ آغاز می کنم. سوگند به قلم و آنچه می نویسد. (سوره قلم-آیه 1).

خدایا خواندمت پاسخم گفتی / به سویت آمدم آغوشت را گشودی

به تو تکیه کردم، نجاتم دادی / خدایا با تو بودن چقدر زیباست

مادری هستم صاحب دو فرزند که فرزند اولم دچار بیماری شده بود. من نویسنده نیستم، زیرا نوشتن قلمی توانا می خواهد ولی به توصیه و تشویق خانم دکتر فاطمه رجبی پور تصمیم گرفتم بخشی از زندگی ام را که مربوط به فرزندم می شد به روی کاغذ بیاورم؛ باشد که بتوانم در این راستا هم درد دیگر مادران درد کشیده باشم.

آدمی مخفی ست در زیر زبان / این زبان پرده است در دل جان

بعضی وقتها دلم می خواهد تنها باشم و با کسی حرف نزنم. دفترم را باز کنم و خودکارم را بردارم و فقط بنویسم. زمانی پیش می آید که ساعتها می نشینم و به حرفهایی که هیچ وقت قرار نبود به کسی بگویم فکر می کنم، زیرا بعضی از مسائل و یا احساسات را نمی شد گفت یا توصیفشان کرد و یا بعضی ناراحتی ها و دلخوری ها را هیچوقت نمی توان فراموش کرد، انگار که تا ابد در گوشه ی قلبم می ماند و یا آنها را به سینه مکتوب کرده و همه جا با خود حمل می کنم، به طوری که شاید دیگران متوجه درونم بشوند یا در این میان کسی پیدا شود که از نگاه یا رفتارم بخواند تمام ناخواندنی های قلبم و یا ناشنیدنی های کلامم را و گاهی احساس می کردم که احتیاج دارم دیگران بشنوند و درکم کنند. نهایتاً نیز به این معتقدم که نباید نسخه های زندگی خودم را برای دیگران بپیچم، زیرا انسانها با هم فرق دارند و نمی شود از کسی خواست تا مانند بقیه فکر یا رفتار کند، البته کسی چه می داند شاید شما که این مطلب را می خوانید نیز یک روز تصمیم بگیرید برای صبر و طاقت و یا حال بهتر مادران دیگر دل نوشته هایی از این جنس داشته باشید.

روایت عشق یک مادر

هر آدمی رسالتی دارد، پس از یک سال و نیم که از ازدواجم می گذشت با همسرم تصمیم گرفتیم صاحب فرزند شویم و من رسالت مادر بودن را انتخاب کردم، از همان ابتدا که خودم را شناختم علاقه زیادی به بچه ها داشتم شاید یک دلیلش این بود که فرزند آخر خانواده بودم. نمی دانم، اما تمام بچه ها را دوست داشتم و دائماً بچه های همسایه ها را به منزل دعوت می کردم و از آنها نگهداری می کردم، پس از آن نیز فرزندان خواهر و برادرهایم را، آنقدر این حس دوست داشتن عمیق بود که اقوامم گاهی مدعی می شدند که شاید من هرگز بچه دار نشوم، البته ناگفته نماند که این سخنان در من تأثیر می گذاشت و گفته های اشتباه دیگران و تلقی آنها را ملاک ارزیابی خود قرار می دادم و راستش را بخواهید از این مسئله مادر شدن وحشت زیادی داشتم، ولی خوشبختانه خیلی زود متوجه شدم که باردار هستم. این برای من که مدتها قبل از ازدواج با دلهره ناباروری روزگار گذرانده بودم، بسیار خوشحال کننده بود، به همین دلیل دوران بارداری را با تمام مشکلاتی که داشت با عشق سپری کردم. همه مادران می دانند که 9 ماه حاملگی چه مشقاتی در پی دارد، ولی حس اینکه کسی در وجودت شکل می گیرد، تغذیه می کند، رشد می کند و بزرگ می شود؛ بسیار شیرین است. من سلول به سلول بدنم را به مرور به او می دادم. با طفلی که در شکم داشتم حرف می زدم. او انگیزه و مأمور احساسم در روی زمین بود و بودنش عین بهشت؛ پرهیاهوترین دقایق را می گذراندم. برای دیدنش، در آغوش کشیدنش و بوسیدنش، خودم را بین خدا و او واسطه خلقت می دیدم از این رو بسیار بی تاب آمدنش بودم. بارداری مقوله مهمی در زندگی هر مادریست. بچه تمام دنیای مادر است و خوشحالی یک مادر زمانی به نهایت خودش می رسد که فرزندش را در آغوش بگیرد و او بشود عزیزترین موجود زندگی و زیباترین دلیل خوشبختی هر مادری، حس خیلی خوبی داشتم انگار که همه آرزوهای خوب منتظرند که یک روزی آنها را از ته دل بخواهیم تا برآورده شوند. 34 سال پیش علم سونوگرافی یا غربالگری یا تشخیص جنسیت جنین نبود یا اگر هم بود ما آشنا به این مسئله نبودیم، اما هر ماه تحت نظر پزشکان در بیمارستان مصطفی خمینی بودم و آنها پس از معاینه ظاهری ماهانه تشخیص به نرمال بودن مادر و جنین می دادند، فقط در هشت ماهگی بود که وقتی برای معاینه به همان بیمارستان رفتم پزشک خانمی که نامش را فراموش کردم، این بار با تأمل بیشتری به صدای قلب جنین گوش می داد سپس از پزشکان دیگر هم همان لحظه مشورت گرفت، نگران شدم؛ سؤال کردم چه شده که اینچنین با دقت زیاد معاینه می کنند؟ نمی دانم آیا آنها واقعاً به مسئله ای شک کرده بودند یا در معاینه احتیاط می کردند، به هر حال به من گفتند جای نگرانی نیست. ما همیشه در این زمان از بارداری بررسی بیشتری می کنیم و فرزندت سالم و پر جنب و جوش است و طوری صحبت کردند که من این امر را یک رفتار عادی از طرف پزشکان تصور کردم.   

ادامه دارد.......


نظر شما