لباس قرمز

   112331

نوشته آلیس مونرو – ترجمه ماندانا قدیانی


مادرم برایم لباس درست می کرد؛ در تمام ماه نوامبر که از مدرسه می آمدم، او را در آشپزخانه ای می یافتم که دور تا دورش را مخمل های قرمز برش داده شده و تکه هایی از الگوی کاغذی احاطه کرده بود. پشت چرخ خیاطی قدیمی کار می کرد که مقابل پنجره قرار گرفته بود تا نور بگیرد و همچنین بگذارد مراقب زمین های پوشالی گذشته و باغچه خالی باشد تا ببیند چه کسی از جاده رد شد اما به ندرت می شد کسی را دید. کار کردن با جنس مخمل قرمز سخت بود چون کشیده می شد و مدلی که انتخاب کرده بود هم راحت نبود. واقعاً خیاط خوبی نبود اما دوست داشت چیزهای متفاوت درست کند و هر وقت می توانست، سعی می کرد از کوک زدن و اتو کشیدن در برود و به نکات ظریف خیاطی، تمام کردن جا دکمه ای ها و سر دوزی درز لباس ها مثل عمه و مادربزرگم توجه نمی کرد. برعکس آنها از همان لحظه که خوشی اش فروکش کرد، با فکر خوب و ایده های دلیرانه و خیره کننده شروع کرد. در وهله اول، هیچوقت نتوانست الگوی مناسب خود را پیدا کند چون هیچ جای تعجبی نبود که هیچ الگوی درست شده ای وجود نداشت تا با ایده هایی که در سرش شکوفا می گشت، مطابقت نماید. گاهی زمانیکه کوچک تر بودم، برایم از این لباس ها درست می کرد؛  لباس گلدارِ پارچه اورگاندی با یقه ی بلند و لبه دار توری زِبر ویکتوریایی به همراه کلاه زنانه مخصوصش، لباس چهارخونه ای اسکاتلندی با کُت مخملی و کلاه منگوله دار، بلوز گلدوزی شده دهاتی که با دامن قرمز رنگ و جلیقه بند دار مشکی پوشیده می شود. در دورانی که از عقیده دنیا آگاه نبودم، با اطاعت و حتی لذت این لباس ها را می پوشیدم اما حالا که عاقل تر شدم، آرزو کردم که ای کاش لباس هایی مثل مال لونی را از فروشگاه بیالس می خریدم.  باید امتحانش می کردم؛ گاهی لونی با من از مدرسه به خانه می آمد و روی نیمکت تماشا می نشست. از اینکه مادرم چهار دست و پا روی زمین راه می رفت، زانوهایش صدا می داد و نفسش به سختی بالا می آمد، خجالت کشیدم. با خودش زیر لب غُر می زد. در خانه سینه بند نمی بست یا جوراب ساق بلند نمی پوشید، کفش های پاشنه بلند و جوراب مچی می پوشید؛ تمام رگ های سبز آبی پاهایش معلوم بود. فکر کردم حالت چمباتمه زدنش وقیحانه و حتی زننده بود، برای همین سعی کردم به صحبت با لونی ادامه دهم تا توجهش به حد ممکن از مادرم دور شود. لونی حالتی آرام، مؤدبانه و درک کننده بر چهره داشت که در حضور آدم بزرگ ها بروز نمی داد، بلکه به آنها می خندید و بطور بدی ادای شان را در می آورد ولی هیچوقت نمی فهمیدند. مادرم من را به کناری کشید و با سوزن بهم سیخونک زد، وادارم کرد برگردم و بروم آرام بایستم. با آن سوزن های گوشه لبش گفت: "لونی، نظرت راجع به این چیه؟"  

لونی با حالتی صمیمانه و ملایم گفت: "قشنگه". مادرش از دنیا رفته بود و با پدرش که هرگز بهش توجهی نداشت، زندگی می کرد و به نظرم این باعث شد که انتقاد پذیر و معصوم به نظر برسد. مادرم گفت: "قشنگ میشه اگه بتونم اندازه در بیارمش." در حالیکه پاهایش صدای اسفناکی می داد و آهی می کشید، با حالتی تظاهرگونه گفت: "آه، بسیار خب. شک دارم ازش خوشش بیاد." عصبانی ام کرد چون جوری با لونی حرف می زد که انگار او بزرگ شده است ولی من هنوز بچه هستم. در حالیکه آن لباس کوک خورده و سنجاق زده شده را روی سرم می کشید، گفت: "آروم وایستا." سرم در مخمل پوشانده شد و بدنم در زیرپوش بلند نخی و قدیمی مدرسه به نمایش در آمد؛ احساس کردم مثل آدم های کودن و ابله، بد ترکیب و چندش آور شده ام. ای کاش مثل لونی، استخوانی سفید، پوست روشن و لاغر بودم، او مدتی یرقان داشت.

مادرم گفت: "خب، زمانیکه دبیرستان می رفتم، هیچ کس مجبورم نکرد لباس درست کنم. خودم درست کردم یا بدون کمک دیگران انجامش می دادم." ترسیدم دوباره بخواهد داستان هفت مایل رفتنش به شهر و پیدا کردن شغل پیشخدمتی پشت میزهای پانسیون تا بتواند به دبیرستان برود را تعریف کند. تمام داستان های زندگی مردم که یک زمانی من را جذب می کرد، حالا به نظر می رسید به صورت ملودرام، بی ربط و خسته کننده هستند. گفت: "یک بار به من لباسی داده شد که از جنس پشم کشمیر کرم رنگ بود و در قسمت جلوی پیراهن، نوار آبی رنگ مایل به ارغوانی و دکمه های صدفی دوست داشتنی داشت؛ از خودم می پرسم چه بلایی سرش آمد؟"

وقتی من و لونی آزاد شدیم، با هم به اتاقم در طبقه بالا رفتیم؛ هوا سرد بود اما ما آنجا ماندیم و در مورد تمام پسرهای کلاس مان، از بالا و پایین ردیف ها صحبت کردیم و گفتیم: "ازش خوشت میاد؟ خب، کمی ازش خوشت میاد؟ ازش متنفری؟ اگر ازت بخواد، باهاش بیرون میری؟" هیچ کس اینو از ما نخواسته بود. سیزده سال مان بود و حدود دو ماه بود که به دبیرستان می رفتیم. پرسشنامه های مجلات را پر می کردیم تا ببینیم آیا شخصیت داشتیم و آیا محبوب بودیم. مقالاتی در مورد چگونگی آرایش صورت هایمان می خواندیم تا نقاط خوب چهره را برجسته کنیم و نحوه ی حرف زدن در مورد اولین قرار و وقتی یک پسر سعی می کرد پا را فراتر از گلیم خود دراز کند، چه کار کنیم را می خواندیم. همچنین مقالاتی در خصوص سرد مزاجی زنان در دوران یائسگی، سقط جنین و اینکه چرا شوهران به دنبال رضایت خارج از خانه هستند، خواندیم.  وقتی تکلیف مدرسه نداشتیم، بیشتر وقت مان را با بدست آوردن، پرداختن به و بحث کردن در مورد اطلاعات جنسی پر می کردیم. با هم پیمان بستیم تا همه چیز را به همدیگر بگوییم اما یک چیزی که من نگفتم، در مورد این رقص، یعنی رقص کریسمس دبیرستان بود که مادرم برایم لباس درست کرد. این چیزی بود که نمی خواستم بگویم. 

 


نظر شما