دختر مجاهد-قسمت دوم

   113369

صدیقه انجم شعاع


حالا از بیست و چهار مهر بگویید...

ـ شب قبل از 24 مهر 57، یکشنبه شبی بود. ما مسجد جامع بودیم. بعد از نماز، سخنرانی بود. مردم توی صحن مسجد در رفت و آمد بودند. برادرها نمایشگاهی از حوادث روزهای اخیر درست کرده بودند و عکس ها و خبرهای مهم را روی پارچه های بزرگ چسبانده بودند و گذاشته بودند برای اطلاع مردم. از حادثه هفده شهرویور تهران، کشتار تظاهرات مردم در شهرهای دیگر و صحبت های امام، یا شعارهای معروف را بزرگ نوشته بودند و زده بودند به دیوار؛ زیر بار ستم نمی کنیم زندگی/ جان فدا می کنیم در ره آزادگی/ این بود شعارم/ باشد افتخارم یا مرگ یا خمینی... مرگ بر شاه، مرگ بر شاه....

آن شب تعدادی مأمور بالای پله های مسجد ایستاده بودند، قسمت درب زنانه سمت خیابان شریعتی، رو به روی هلال احمر. از وقتی اعتراض مردم بیشتر شده بود، در محل مسجد، مأمورها بیشتر شده بودند. گشت می زدند منتها با لباس شخصی، ولی آن شب مشخصاً و با لباس رسمی، پاسبان ها کشیک می دادند. آن شب واقعاً مشکوک می زدند، من و چند تا از خانم ها چند بار توی پله ها بالا رفتیم و رو به مأمورها بلند شعار دادیم مرگ بر شاه، آن ها چند تا پله دنبال ما آمدند پایین و ما دویدیم توی مسجد، آن ها دوباره برگشتند سر جایشان. به اصطلاح خودمان سر به سرشان می گذاشتیم. همان شب اعلام کردند فردا دوشنبه، به مناسبت چهلم شهدای میدان ژاله تهران، هفده شهریور، تجمعی توی مسجد برگزار می شود. سالگرد شهادت «سید مصطفی خمینی» فرزند امام هم نزدیک بود، گفتند صبح ساعت هشت همه در مسجد باشند.

صبح زود از محله مان با بیست سی نفر از همسایه ها آماده شدیم و راه افتادیم سمت مسجد جامع. پیاده... حاج محمد باقدرت هم با ما آمد. محله ای حرکت کردیم. قبلش گفته بودند دستمال، پنبه، کبریت... بگذارید توی جیب هایتان، توی کیفتان، برای مقابله با گاز اشک آور. با گاز اشک آور آشنا بودیم، چند بار توی راهپیمایی ها زده بودند. یک تیوپ کهنه چرخ هم تکه پاره کردند دادند به ما، برای آتش زدن. همه اش برای مقابله با گازهای اشک آور. هشت صبح توی مسجد بودیم. جمعیت مرتب وارد مسجد می شد، می دانید که، مسجد جامع سه تا در بزرگ دارد، از بازار قدمگاه، از بازار مظفری سمت میدان شهدا (مشتاق) و سمت خیابان شریعتی که آن وقت ها درب زنانه به حساب می آمد. برای همین مسجد در مسیر محل رفت و آمد هست، بعضی ها برای کوتاه شدن مسیر از این در وارد می شدند و از آن یکی در بیرون می رفتند. آن روز هم همینطور بود. چندتایی می ایستادند پلاکاردها و نوشته های روی آن ها را می خواندند یا می رفتند توی شبستان. جمعیت که جمع شد، اعلام کردند بعد از سخنرانی، یک راهپیمایی آرام برگزار می کنیم. برای اعتراض به جنایت رژیم در میدان ژاله تهران. قرآن خواندند و حاج آقا صمدانی می خواست صحبت کند، آقایان دیگر هم توی مسجد بودند مثل آیت ا... صالحی کرمانی که خیلی مورد احترام مردم کرمان بودند. حدود ساعت ده و نیم، بیست دقیقه به یازده، از پشت بلندگو اعلام کردند خبر رسیده عده ای « کولی» می خواهند به مسجد حمله کنند، کولی به این حاشیه نشین ها اطراف شهر می گفتند، من توی صحن مسجد بودم و خواهرها و مادرم داخل شبستان بودند. گوشم به صدای بلندگو بود که مجری داشت شعاری را تکرار می کرد؛ برادر ارتشی چرا برادر کشی که بلندگو قطع شد. همهمه افتاد توی مردم. می گفتند برق قطع شده. همزمان دود سیاه رنگی از طرف میدان مشتاق به هوا بلند شد. می گفتند موتور و دوچرخه های مردم را آتش زدند، آقایان که از این در وارد مسجد می شدند، وسیله های نقلیه شان را می گذاشتند دم در پایین پله ها. ترس افتاد به جان مردم. گفتند درها را ببندید، می خواهند به مسجد حمله کنند. جوان ها دویدند چوبهای پلاکاردها را کندند و گرفتند به دست که بایستند برای دفاع. به خانم ها هم گفتند همه بروید داخل شبستان. تعدادی از مردها آمدند زیلوهای کف شبستان را جمع کردند گذاشتند روی هم و به ما گفتند بروید پشت این ها بمانید. من رفتم پشت یکی از درها ایستادم تا از پشت شیشه ببینم بیرون چه خبر است، بعد می آمدم به مادرم از اتفاقات بیرون خبر می دادم. ناگهان از پشت بام شروع کردند به سمت مردم داخل مسجد، سنگ و چوب و آهن و تکه های شیشه پرت کردن. من این صحنه ها را از پشت شیشه می دیدم. معلوم نبود کی این همه سنگ و پاره های آجر را برده بودند پشت بام...

واقعاً مردم بی دفاع را توی مسجد گیر انداخته بودند، تصمیم آنی نبود، برنامه ریزی شده بود. می خواستند صدای مردم و صدای انقلاب مردم را در همین جا خفه کنند، می خواستند مثل سینما رکس آبادان که مردم را زنده زنده در آتش سوزاندند، مردم انقلابی کرمان را هم سرکوب کنند البته به خیال خودشان. پسرخاله ام را دیدم چوبی به دست گرفته و ایستاده جلوی در شبستان برای حفاظت از خانم ها، خیلی از جوان ها این کار را کرده بودند. کولی ها در مسجد را شکستند و ریختند داخل. به همه حمله می کردند. چماق به دست بودند، سر چماق ها را هم میخ کوبیده بودند یا فلز نوک تیز زده بودند، هر چه بود به هر کسی می خورد خون از سر و بدنش می زد بیرون. مأمورها و پاسبان ها هم بودند ولی هیچ عکس العملی از خودشان نشان نمی دادند، در اصل حمایت شان می کردند ولی به اصطلاح دخالت نمی کردند. من از جایی که ایستاده بودم روی پشت بام می دیدم شان. فریاد و جیغ زن ها و بچه ها فضا را پر کرده بود. مردها بیشتر نگران زن ها و مسن ترها بودند. شنیدم که آیت ا... صالحی را از یک در کوچک که به  بازار قدمگاه می خورد، بیرون برده بودند. در همین موقع شیشه های یکی از نورگیرهای شبستان زنانه مسجد، با صدای ترسناکی فرو ریخت. درست پیش پای من، شیشه ها ریختند پایین. بالا را نگاه کردم، پاسبانی داشت با ته تفنگش شیشه را می شکست، هنوز حیران این صحنه بودم که دو تا جسم انداخت پایین. یکی گاز اشک آور بود که دودش سفید بود، آن یکی دودش سیاه بود. ندیده بودم تا آن موقع. این کار را از چند تا نورگیر دیگر هم تکرار کردند. زن ها افتادند به سرفه. اشک از چشم هایم زد بیرون. جایی را نمی دیدم. نفسم دیگر بالا نمی آمد. احساس کردم زانوهایم دارد از فرط بی رمقی تا می شود. زن ها شروع کردند به دویدن سمت درهای شبستان. یک جایی که هوای تازه باشد. داشتیم خفه می شدیم. دیگر مادر و خواهرهایم را ندیدم. وقتی رسیدم روی صحن، توانستم نفس بکشم. برادرها فریاد زدند فرار کنید. ما هم دویدیم سمت در خروجی زنانه. به سمت خیابان شریعتی. البته اسم این خیابان بعد از انقلاب شد شریعتی، اسمش شاپور بود. پایین پله ها که رسیدم و کمی حالم جا آمد، یادم آمد پا برهنه ام. کفشهایم. راستش را بخواهید کفشهایم را خیلی دوست داشتم، نو بودند. برای اول مدرسه ها خریده بودم. تازه برای خریدنشان چقدر گریه کرده بودم... ( خنده ی خانم اسماعیلی، یاد آن روزها بخیر)

ادامه دارد.......

 


نظر شما