شاه جیمز اسکاتلند و بانو جین بوفارت

   99344

نوشته گریس گرین وود (1904-1823) – ترجمه ماندانا قدیانی


داستان کوتاه زیر از داستانها و افسانه های سیاحتی و تاریخی کودکان تجدید چاپ شده است. گریس گرینوود، نیویورک، 1885.

حدود چهارصد و پنجاه سال پیش زمانیکه هنری چهارم پادشاه انگلستان بود، رابرت سوم پادشاه اسکاتلند پسر نُه ساله خود جمیز، وارث تاج و تخت، را برای تحصیل در فرانسه سوار کشتی نمود تا به آنجا برود، اما کشتی مورد حمله دزدان دریایی انگلیس قرار گرفت و شاهزاده کوچولو اسیر شاه هنری شد که خائنانه او را در قلعه ویندسور زندانی کرد. شاه رابرت پدری بسیار دوست داشتنی بود و هنگامیکه خبر اسیر شدن شاهزاده به او رسید همانطور که موقع شام در قصر خود، روث سای، نشسته بود از شدت غصه چنان بیهوش گشت که انگار رو به مرگ بود. ملازمانش او را به اتاق خود برده در بسترش خوابانیدند که هرگز از آن خارج نشد و وقتی از حالت بیهوشی بیرون آمد صورتش را در بالش مخفی نمود، گریست و گریست طوری که آرامش را از خود سلب کرد – تمام غذاها برایش بی مزه شده بودند و آنها را پس می فرستاد، به ندرت سخن می گفت و به جای آن طوری اسم پسرش را بارها و بارها تکرار می نمود گویی قلبش را شکانده است. او سه روز و سه شب آنقدر غصه خورد تا اینکه از دنیا رفت. اما شاهزاده، شاه جیمز کنونی، آنقدرها هم به او بد نمی گذشت. هرچند یک زندانی بود اما در سیاه چال تاریک محبوس نشده بود بلکه عمارت هایی قشنگ و راحت در برجی پوشیده از باغی زیبا داشت که در آنجا درختان تکان می خوردند، پرندگان آواز سر می دادند، چشمه ها می درخشیدند، گل ها بوی خوش خود را به پنجره او می آوردند. خورشید می درخشید و ستارگان به او می نگریستند. پس مادامیکه یک زندانی می تواند خورشید و ستارگان را ببیند نمی تواند احساس کند که خداوند او را فراموش کرده است یا فرشتگان دست از مراقبت از او کشیده اند. تنها گذاشته نمی شد یا از کارها و تفریحات محروم نمی گردید. شاه هنری دستور داد که او باید حق آموزش در خور شاهزادگان را داشته باشد. بنابراین، شاهزاده استادانی داشت که به او تاریخ، دستور زبان، فن بیان، موسیقی، شمشیر بازی، نیزه بازی سواره، آواز خواندن و رقص را یاد می دادند. او جذاب، با وقار و باهوش بود اما اغلب بیشتر بخاطر استعداد شاعرانه اش مورد تجلیل قرار می گرفت. همانطور که به سن بلوغ رسید، یکی از شاعران نجیب و اشرافی روز خود شد و حتی حالا هم خواندن اشعار هرچند عجیب، جالب توجه و قدیمی او بسیار شیرین، اصیل و خوشایند است. در یک صبح تازه ماه مه وقتی جیمز نزدیک هجده سال زندانی قلعه ویندسور بود همانگونه که از پنجره خود به پایین می نگریست بانوی جوان زیبایی را در حال قدم زدن در باغ دید. سر تا پا سفید پوشیده بود و یک تور مروارید و یاقوت کبود گیسوان طلایی اش را نگاه داشته و یک زنجیر نفیس طلا دور گردن ظریفش آویخته شده بود. در کنار خود با یک سگ تازی کوچولو و قشنگ ایتالیایی که زنجیری از زنگ های نقره ای جلینگ جلینگ کن به دور گردنش داشت، بازی می کرد. همانطور که از میان گلها راه می رفت، بنفشه ای به چشمانش نگریست و تصور کرد رنگ آبی دوست داشتنی آنها انعکاس خود اوست. گل رز به خود گفت: " چه شکوفه باشکوهی من باید داشته باشم حتی اگر سایه من باعث سرخ شدن گونه های او گردد." گل سوسن نیز افکار مشابهی راجع به گردن او داشت در حالیکه درخت پروانه آن را طلایی پنداشت و تصور کرد پرتوهای آفتاب از گیسوان او درست شده اند. این بانوی دوست داشتنی بانو جین بوفارت دختر ارل سامرست بود. البته شاه جیمز که دیگر کاری از دستش بر نمی آمد بلادرنگ عاشق وی شد و در یک زمان بسیار کوتاهی به وسیله قافیه های دلنشینی که بال بال زنان در مسیر او به پایین می انداخت اینچنین آن را گفت. بانو جین که شیفته و مسحور اشعار وی شد از آن شعر حظ کرد (خوشش آمد) و به راحتی عاشق آن شاعر شد. بی پرده یادداشت کوچکی برای او نوشت و آن را به زیر بال کبوتر سفیدی بست تا آن را مستقیم به پنجره آن اسیر ببرد و شاه جیمز هم اینچنین کرد. اما او به آنچه پیش آمده بود مظنون گشت و گمان نمی کنم رفته باشد. زیرا بعد از آن، این یک استراحت کوتاهی برای آن پرنده بیچاره شد میان آن دو عاشقی که روزی ده بار او را با ارسال پیام های عاشقانه خود در زیر بالش به پرواز در می آوردند. سرانجام شاه هنری از این رابطه عاشقانه خبر دار شد و به جای آنکه خشمگین شود بسیار خشنود گردید زیرا می خواست شاه جیمز همسری انگلیسی تبار داشته باشد و بدین ترتیب او را از اسارت آزاد کرده به ازدواج بانو جین در آورد و همچنین وی را به تاج و تخت خود بر گرداند. آن شاه شاعر و ملکه نجیبش مورد لطف و مهربانی اسکاتلند قرار گرفتند و برای مدتی به خوشی و خرمی و با آرامش زیستند و همیشه از صمیم قلب بسیار همدیگر را دوست داشتند. اما شاه جیمز در کمال تعجب و شگفتی دریافت که کشور دچار بی نظمی گردیده و ظلم های بسیار زیادی به مردم عادی شده است. وی دلیرانه دست به اصلاحات امور زده و سعی کرد برای آرامش و محافظت از فقرا جلوی ثروتمندان قدرتمند را گرفته و شکست شان دهد. دشوارترین کار او کم کردن قدرت اشراف بزرگ بود که در واقع در املاک خود پادشاهی می کردند و علیه یکدیگر حتی پادشاه با کوچکترین تحریک یا بدون هیچ می جنگیدند. آنها در برابر این اقدام کینه توزانه شورش کردند زیرا این اقدام سلطنتی درباره اشراف واقعاً به نفع کل کشور نبود. برای همین آنان حمله دیگری به وضع برخی از مالیات ها جهت حمایت از تاج و تخت و ادامه حکومت نمودند. مردم فقیر که نمی توانستند چنین مالیات هایی را بپردازند خیلی زود به این باور رسیدند که این طمع شاه جیمز است نه ضروریات دولت که به آنها تحمیل شده است. بنابراین، هرچند خیلی عاقل و خوب بود و آسایش و رفاه مردمش را در قلب خود داشت، اشراف و مردم عادی او را ظالم و ستمگر دانستند و باعث شد برای مرگ او توطئه ای چیده شود. رهبر این توطئه، سر رابرت گراهام، یک مرد جسور جاه طلب بود که تا حد زیادی به خاطر اینکه به دستور پادشاه زندانی گردید خشمگین شده بود. وی همچنین جذب توطئه ارل قدیمی آتول شد به امید اینکه پسرش رابرت استوارت باید به جای جیمز پادشاه شود. بسیاری دیگر در زمینه های مختلف، با آوردن پیروان خود که وانمود کردند هدف شان ربودن بانو از دربار است به این توطئه پیوستند. گراهام جهت تکمیل نقشه خود به ارتفاعات دور رفت و از آنجا رسماً وفاداری خود به پادشاه، به مبارزه طلبیدن و تهدید او به مرگ با دستان خود را به یاد آورد. شاه جیمز در پاسخ به آن بر سر گراهام قیمت تعیین کرد و اعلام کرد به هر کس که او را بگیرد و به عدالت تحویل دهد پاداشی داده می شود، اما گراهام موفق شد خود را با خیال راحت در کوه ها پنهان سازد. آن پادشاه بیچاره محکوم بعد از آن برای کریسمس جشنی در پرث برگزار کرد، همانطور که در حال عبور از معبر سر راه خود برای حضور در این جشن بود، یک زن کوهستانی که مدعی بود پیشگو و پیغمبر هست جلوی او را گرفت. با صدای بلندی او را صدا زد: "عالیجناب، پادشاه اگر از این آب عبور کنید زنده بر نخواهید گشت." پادشاه در برخی از کتب نبودت خوانده بود که شاه در طول آن سال در اسکاتلند کشته خواهد شد و خیلی ها تحت تأثیر سخن این پیرزن قرار گرفتند. بنابراین، با توجه به این هشداری که این پیرزن داد بدون شک برای خود وی و اسکاتلند بهتر خواهد بود تا نسبت به ادعای پیشگویی نمودن نفوذ و قدرت بهتری داشته باشد اما رو به سوی شوالیه دربار که به او لقب "پادشاه عاشق" را داده بود، کرد و به حالت شوخی گفت: "سر الکساندر، پیشگویی هست که می گوید پادشاه امسال در اسکاتلند کشته خواهد شد و حال این مقصودش من یا شما می باشد زیرا ما تنها پادشاهان اسکاتلند هستیم." چند چیز دیگر هم اتفاق افتاد که اگر به آن توجه شود ممکن است جان پادشاه را نجات دهد اما تمامشان بدون توجه به آن عبور کردند. هنگامیکه پادشاه وارد پرث شد، هیچ قلعه یا قصر مناسب و راحتی وجود نداشت، بنابراین صومعه بلک فریارز را برای محل اقامت خویش برگزید که متأسفانه آن را برای توزیع نگهبانان خود در میان شهروندان و در نتیجه اجرای نسبتاً راحت نقشه توطئه گران لازم دانست. در شب بیستم فوریه سال 1437 میلادی، پس از آنکه برخی از توطئه گران برای آن منظور انتخاب شدند قفل درهای عمارت پادشاه را خرد کردند و موانعی را که به دروازه ها محکم چسبیده شده بود برداشتند و الوارهایی را تهیه کردند که با آن از خندق اطراف صومعه گذشتند. سر رابرت گراهام هم از مخفیگاه خود در کوهستان بیرون آمد و با حدود سیصد نفر وارد باغ صومه شد.  پادشاه آن شب را با زنان و مردان دربار گذراند که آواز می خواندند، می رقصیدند، شطرنج بازی می کردند و با صدای بلند رمان می خواندند. تمام دربار عقب رفتند و جیمز جلوی آتش با لباس خواب و دمپایی ایستاد مشغول صحبت با ملکه و بانوان خود شد. وقتی همان پیشگوی کوهستانی که به او در معبر هشدار داده بود، التماس نمود با وی صحبت کند اما نپذیرفت چون خیلی دیر شده بود. ناگهان صدایی بدون حمله به مردان زره پوش شنیده شد و تابش خیره کننده مشعل ها در باغ نمایان گشت. پادشاه فوراً به سر رابرت گراهام و تهدید وی اندیشید و بانوانی را که برای محکم نگاه داشتن در داخل اتاق بودند فرا خواند تا به او زمان فرار را بدهند. پس از تلاش بیهوده خود برای شکستن میله های پنجره، ناگهان به یاد آورد که سردابه پیوسته ای زیر عمارت هست که همچون مجرای فاضلاب مورد استفاده قرار می گرفت و پس از آن انبرک را گرفت، از تخته کف زمین بالا رفت و خود را پایین آورد. این سردابه قبلاً به حیاط صومعه منتهی می شد اما متأسفانه تنها چند روز وقت داشت پیش از آنکه دستور به بازگشایی این دیوار دهد زیرا هنگام توپ بازی، توپ چندین بار داخل آن افتاد. در این زمان، توطئه گران اتاق به اتاق در جستجوی او بودند و سرانجام به پایین جایی رسیدند که او در آنجا مخفی شده بود. ملکه و بانوانش تا آنجا که می توانستند در را محکم و بسته نگاه داشتند اما به یاد دارید که توطئه گران بزدل قفل ها را شکاندند و تخته ها را برداشتند و این یکی از اعمال بسیار قهرمانانه و فداکارانه تاریخ اسکاتلند را برای مان تداعی می کند. کاترین داگلاس یکی از نجیب ترین (هم مقام و هم خصلت) و دوست داشتنی ترین بانوان ملکه وقتی دریافت که آن تخته برداشته شد با شهامت و شجاعت والایی که از تقریباً معروف ترین طایفه اسکاتلندی خود داشت بازوی زیبای عریان خود را به میان بست های آهنی محل تخته ها فرو برد و در نتیجه در بسته شد تا اینکه بازویش در اثر فشار خیانتکاران بی رحم آن طرف خرد و شکسته شد. هنگامیکه این دفاع قهرمانانه مغلوب گشت، آنان به یکباره با شمشیرها و خنجرهای کشیده خود وارد شده و بانوان دلیری را که به نحو احسن مانع شان شده بودند مورد ضرب و شتم قرار دادند. یکی از آنها اقدام به قتل ملکه نمود اما پسر گراهام فریاد زنان مانع این عمل شد: "از جان ملکه چه می خواهید؟ او فقط یک زن است! بیایید به دنبال پادشاه بگردیم!" پس از یک جستجوی دقیق اما ناموفق رفتند به دیگر بخش های عمارت نگاهی بیاندازند. پادشاه که صدای رفتن آنها را شنید و بسیار احساس سرما و ناراحتی می کرد از بانوان خواست به او کمک کنند از سردابه بیرون بیاید. اما برخی از توطئه گران این سردابه را به یاد آوردند و درست در همین لحظه برای جستجوی آن بازگشتند. آنها تخته ها را از بین بردند و پادشاه بیچاره محکوم در لباس شب خود و کاملاً غیر مسلح آنجا ایستاده بود که یکی از آنها گفت: "ای آقایان، من عروسی را که تمام شب به دنبالش بودید یافتم!" آن دو برادر به نام هال با خنجرهای کشیده  خود داخل سردابه (زیر زمین) پریدند اما پادشاه مردی بسیار قدرتمند و جدی بود و به یکباره تمام آنها را به زمین زد و سعی کرد خنجرشان را بگیرد تا اینکه خود گراهام پایین پرید. بعد جیمز متوجه شد که این دفاع بی فایده ست و از گراهام خواست به او رحم کرده و زمان اندکی برای اعتراف به گناهانش دهد. اما گراهام پاسخ داد: "تو هرگز به هیچ کس رحم ننمودی پس بدینسان هیچ رحمی به تو نخواهد شد و اعتراف تو تنها این شمشیر پاک خواهد بود. "وآنگاه به پادشاه حمله کرد. سپس به احتمال مغلوب ندامت یا ترس از عواقب ناشی از عمل خود به خاطر دادن شانس مرگ و زندگی به پادشاه شد اما دیگران خشمگینانه فریاد بر آوردند که اگر پادشاه را به قتل نرساند خود باید کشته شود. در این هنگام او و آن دو هال آن پادشاه بیچاره را با خنجرهای خود کشتند. پس از مرگ او، تنها شانزده زخم بر سینه اش پیدا شد. و این پایان جیمز اول بزرگ و نیکوی اسکاتلند بود که هر چند پادشاه بود اما بخاطر حقوق مردم در این راه شهید شد.

 

 

 

 

 

 

 


نظر شما