دختر مجاهد

   98149

صدیقه انجم شعاع


گفتگو با جانباز انقلاب خانم فاطمه اسماعیلی گوهری

چهل سال هم برای خودش عمریست؛ خوبی این چهل سال عمر این است که ما آن را در سایه پر فیض و برکت انقلاب اسلامی تحت زامت امام خمینی (ره) و امام خامنه ای (مدظله العالی) گذراندیم و می گذرانیم به لطف الهی. دهه اولی های انقلابی هیچگاه زحمت های شیرین خود را در به ثمر رساندن این انقلاب از یاد نمی برند. می گویم زحمت های شیرین زیرا با هر کسی که از آن سال ها صحبت می کنی با یک حلاوت و حظ غیرقابل وصف از آن روزها یاد می کند و خاطراتش را بی هیچ آه و ناله یا خستگی و خمودی بر زبان جاری می کند. انگار همین دیروز بود که صف در صف در خیابان ها تظاهرات می کردیم، شعار می دادیم و با مشت های گره کرده، با وحدت و یکپارچه، مرگ طاغوت را فریاد می زدیم و خواستار نظام اسلامی و حکومت ولایت فقیه می شدیم. با همه ی رنج هایی که بردیم اما نتیجه ی مبارزه کام همه را شیرین کرد. پیروزی در بیست و دوم بهمن 57. پیروزی اسلام بر کفر، نور بر ظلمت، انقلاب بر طاغوت و پیروزی ملت ایران بر استکبار جهانی. خانم فاطمه اسماعیلی گوهری متولد سال 1345، جوپار کرمان، یادگاری از دوران مبارزه و انقلاب است. او در حادثه مسجد جامع کرمان، یعنی 24 مهر سال 57، جانباز شده است. با او در منزلشان گفتگو کرده ام.

خانم اسماعیلی شما سال 57 فقط دوازده سال داشتید، کلاس چندم بودید؟

ـ کلاس دوم راهنمایی بودم.

اهل کجایید؟

ـ من در جوپار کرمان به دنیا آمده ام. تا شش سالگی هم جوپار زندگی می کردیم. بعد آمدیم کرمان. چهارراه جوپاری خانه داشتیم. چهار خواهر و برادر بودیم و من بچه ی آخر خانواده هستم. بعد از دبستان، سال اول راهنمایی را در مدرسه پرورش خواندم. سال دوم هم رفتم مدرسه صمدانی که بعد از انقلاب به نام فلسطین شد.   

چطور وارد مبارزه شدید؟

ـ ما خانوادگی با الفبای مبارزه آشنا بودیم، شاید سال 55 بود، پسرخاله هایم ـ مصطفی و محمدحسین جمشیدی که دامادمان هم بود، ـ تهران دانشجو بودند. هر وقت می آمدند در صحبت هایشان حرف های تازه ای داشتند. در جمع خانواده این حرف ها را من هم می شنیدم. آن ها از امام می گفتند. می گفتند باید در مسایل دینی مرجع تقلید داشته باشیم. ما نمازخوان و دیندار بودیم اما سنتی. ریز مسایل دینی را خوب بلد نبودیم. پسرخاله ام از آقایی می گفت که انگار اسم بردن از ایشان راحت نبود چون خیلی با احتیاط حرف می زدند گاهی وقت ها هم آهسته. همچین که ما می بایست گوش تیز کنیم تا بشنویم. 

پسرخاله ام یعنی همان شوهر خواهرم یک مدتی هم زندان ساواک بود، به خاطر همین آوردن اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام. یک بار هم مأمورها ریخته بودند توی خانه شان. انگار بو برده بودند که این ها اعلامیه ها را توی چاه حیاط خانه پنهان کرده اند. بی مروت ها پسر 15 ساله ی خانواده را از سر آویزان می کنند توی چاه تا اعلامیه ها را بیاورد بیرون. این پسرخاله من ـ محمدرضا جمشیدی ـ بعدها در اوایل جنگ که راننده آمبولانس بود، به دست عراقی ها اسیر شد و 10 سال و یک ماه اسارتش طول کشید.

ـ پدرتان چه شغلی داشتند؟

ـ جوپار که بودیم شغل بیشتر خانواده ها قالیبافی بود. پدر من هم قالیبافی می کرد. آمدیم کرمان پدر رفت اداره برق و کارگری می کرد. مادرم هم خانه دار بود. اینجا باز یک اتاق را کردند به قول خودشان کارخانه، دار قالی درست کردند و با خواهرهایم قالی می بافتند.

خوب، ادامه بدهید.

ـ کنار منزل ما مسجدی بود که هنوز هم هست، به اسم مسجد شهداء. این مسجد به همت حاج محمد باقدرت بنا شده بود، می گفتند اکثر کارهای بنای مسجد را خود ایشان انجام می دهد. مسجد پاتوقی بود برای من و دیگر نوجوان ها و جوانان محله. خود آقای باقدرت جوپاری قرآن به بچه های مسجد یاد می داد. من خودم قرآن بلد بودم بخوانم. همان جوپار رفته بودم مکتب. سی جزء قرآن را می خواندم. دانشجویانی هم بودند که به این مسجد رفت و آمد می کردند؛ اسم یکی شان تکلوزاده بود یکی شان هم امیرتیموری. امام جماعت مسجد هم به گمانم خدابیامرز شیخ جواد شیخ شعاعی بودند که خودشان یک انقلابی بودند. خانواده ی امین زاده هم خیلی تو کار بودند. از این طریق ها اعلامیه های امام می رسید مسجد و به دست ما. ما هم می گرفتیم و می رفتیم خانه می خواندیم.

من کتابخوان هم بودم. کتاب جمیله بوپاشا دختر الجزایری را که می خواندم، مبارزه او با فرانسوی هایی که کشورش را اشغال کرده بودند، حس مبارزه را در وجودم قوی می کرد. با این حال و هواها رسیدیم به سال 57. آن وقت ها خیلی کم خانواده ها تلویزیون داشتند، اخبار رادیو هم خیلی راست نبود. مردم بیشتر رادیوهای خارجی را می گرفتند تا اخبار کشور را از آن ها بشنوند. کم کم شعارنویسی روی دیوارها هم شروع شده بود. با پیسوله ـ ما می گفتیم پیف پاف رنگی ـ با همه جور خطی روی دیوارها می نوشتند. صبح که می آمدیم تو کوچه شعارهای جدید را روی دیوار می دیدیم. بعضی وقت ها همان بچه های دانشجو برایمان روزنامه می آوردند و ما صفحه های مربوط به تظاهرات مردم شهرهای دیگر را می خواندیم و از اوضاع  و کارهای رژیم با خبر می شدیم. برای راهپیمایی و تظاهرات، خانم ها و مردهای محله، چهارتا چهار تا، پنج تا پنج تا، راه می افتادیم و می رفتیم سمت مسجد جامع یا مسجد ملک. مسجد امام فعلی. آن هم پیاده. از آنجا که مردم جمع می شدند، سیل مردم یک روز راهپیمایی می کردند سمت مسجد صاحب الزمان(عج)، یک روز می رفتند طرف دانشسرای فنی توی بلوار و دانشجوها با مردم همراه می شدند. همه اش هم پیاده. دوباره برمی گشتیم خانه. شب هایی که از مسجد جامع برمی گشتیم، می رفتیم از توی بازار، با مادر و خواهرهایم. اعلامیه هایی را که از مسجد گرفته بودیم، از زیر در مغازه ها می کردیم داخل مغازه. اسپری هم توی کیف هایمان قایم داشتیم، درمی آوردیم و روی دیوارهای بازار شعار می نوشتیم. اتفاقاً یک بار با دو تا پاسبان که توی بازار گشت می زدند، برخورد کردیم. باتوم به دست افتادند دنبالمان. خواست خدا بود، یک کوچه ای توی مسیر بود، خودمان را انداختیم تو کوچه و توی تاریکی تا می توانستیم دویدیم. من فرز بودم، چند متری می دویدم بعد می ایستادم تا مادر و خواهرهایم برسند، باز دوباره تا مأمورها از تعقیبمان دست کشیدند. اصلاً برایمان مهم نبود چه می شود، واقعاً دل و جرآت داشتیم. جان داشتیم. شب هایی هم که می گفتند دستور امام است که بروید پشت بام ها شعار بدهید، می رفتیم پشت بام مسجد . یک راه پله ی تنگ و تاریکی داشت مسجد که می رفت پشت بام. یکی یکی پشت سرهم ردیف می شدیم و می رفتیم بالا . آنجا که می رسیدیم بلند داد می زدیم...مرگ بر شاه، درود بر خمینی. جریان همان صحبت نخست وزیر شاه که می گفت این ها نواره. ما جوابش می دادیم ازهاری بیچاره نوار که پا نداره... گرما، سرما، باران، باد... فرقی به حالمان نمی کرد. دستوری می رسید انجامش می دادیم.

توی مدرسه تان هم خبری از فعالیت های انقلابی بود؟

ـ سال اول راهنمایی خیلی نه، ولی توی تابستان، ما کلی با مبارزه آشنا شده بودیم. مهرماه که رفتیم مدرسه، هر کسی هر چیزی شنیده بود و کارهای که کرده بود را آورد توی مدرسه. دیوار به دیوار مدرسه ما، دبیرستان پسرانه ای بود. این ها گاهی می آمدند توی حیاط و شعار می دادند، صدایشان به ما می رسید. اعلامیه می ریختند تو مدرسه ما. کاغذ می انداختند؛ از ظلم و ستم شاه نوشته بودند، از بی حجابی زنان و دختران، قصدشان آگاه کردن ما بود. مدیر ما هم سر و صدایش در می آمد. می گفت این ها خرابکارند. بروید تو کلاس. به بچه ها زور می کرد که این کاغذها را جمع کنند بدهند به او. ما جمع می کردیم و چند تایی قایم می کردیم و با خودمان می بردیم خانه.

در خانه شما که همه انقلابی بودید؟

ـ بله، فقط بابام همیشه نگران ما بود. به مادرم می گفت با این دخترها می روید راهپیمایی اگر اتفاقی برای این بچه ها بیفتد، چه کار باید بکنیم. مادر هم می گفت: توکل بر خدا. ما هم مثل بقیه مردم. خونمان که رنگین تر نیست. حالا تازه خانه ی ما محل رفت و آمد افرادی بود که دستی در مبارزه داشتند؛ مثل حاج آقا پورجوپاری، ربانی، شهید شیخ بیک و خانواده اعتباری که بعدها دو پسرشان در جنگ شهید شدند.

ادامه دارد........

 


نظر شما