مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل-قسمت سوم

   80225

مرتضی رجائی خراسانی


دکتر سعید رجائی خراسانی به سن شش سالگی رسیده بود و باید به مدرسه می رفت. سال 1321 هجری شمسی والدینش او را در دبستان ثبت نام کردند. در آن زمان خانواده اش در همان خانه باغ بزرگی که در حومه ی کرمان قرار داشت، زندگی می کردند. نزدیک ترین مدرسه ای که والدینش می توانستند او را در آنجا ثبت نام کنند، دو کیلومتر تا خانه فاصله داشت. می توان گفت که برای کودک خردسالی مثل او بسیار دشوار بود تا مسافت دو کیلومتر را هر روز پیاده به مدرسه برود و به خانه برگردد. وقتی پدر درباره ی آن روزها صحبت می کرد، می گفت که رفتن به مدرسه برایم کار بسیار دشواری بود. در آن زمان آنها باغبانی به نام عیسی داشتند که گاهی پدر را با الاغ به مدرسه می برد و گاهی نیز پدربزرگ که باید به دارالوکاله می رفت او را با دوچرخه به مدرسه می رساند، اما بیشتر اوقات وی مجبور بود تا این مسیر را پیاده طی کند. از قرار مدیر دبستان فردی به نام "آقای دانش آموز" بوده است که پدر از وی به نیکی یاد می کرد. معلم های آن دبستان نیز همگی زن بودند و به گفته ی پدر، خانم معلم های خیلی با جبروتی هم بودند و با شاگردان بی هیچ گذشتی برخورد می کردند که البته کودکان آن دوران به خاطر این منش ها بسیار آزار دیدند و پدر نیز آزار کودکان و تنبیه آنان را در مدرسه به خاطر داشت و به قول ایشان بچه ها را اذیت می کردند. در آن دوره دبستان ها مختلط بودند اما بنا به سیاست جدیدی که اداره آموزش و پرورش در پیش گرفت و بخشنامه ای که ابلاغ کرد، دختران از پسران جدا شدند و گویا دلیل جداسازی مدارس دخترانه از پسرانه، نامه ای بوده است که «حاج آقا حسین قمی قدس سره» برای دولت «علی سهیلی» نوشته بود که مقارن با دومین سال سلطنت «محمدرضا شاه» بود. علت این تصمیم گیری توسط اداره آموزش و پرورش، مشکلات اخلاقی ای که در سالهای بالاتر در مدارس مختلط پیش آمده بود، عنوان شد؛ لذا براساس اخلاقیات حاکم بر جامعه مدارس دخترانه از پسرانه جدا شدند. پس از این اتفاق، والدین پدر وی را در دبستان دیگری به نام دبستان پهلوی ثبت نام کردند که در مرکز شهر کرمان قرار داشت. پدرم تعریف می کرد که عصرها هنگامی که از مدرسه به خانه برمی گشت، پدربزرگ روی تکه کاغذی مسئله ریاضی می نوشته و به او می داده تا حل کند. در حل این مسائل نیاز بود تا از چهار عمل اصلی استفاده شود. بعضی اوقات حین حل مسائل، جر و بحث بالا می گرفت و پدربزرگ به جای اینکه در حل مسئله کمک کند سعی می کرد تا با طرح سؤال پدر را در جهت حل مسئله راهنمایی کند و انتظار داشت که حتماً پدر به جواب درست برسد و اگر نمی رسید اوقاتش تلخ می شد. کلاس اول، دوم و سوم دبستان به همین منوال گذشت تا در کلاس چهارم پدر تجدیدی آورد. در این زمان گویا پدربزرگ به مدرسه می رود و با مدیر دبستان صحبت می کند و می گوید که این بچه از نظر جسمی بنیه ضعیفی دارد، آیا به او فشار بیاوریم که حتما تجدیدی ها را امتحان دهد و یا به او فرصت استراحتی بدهیم تا یک سال را مجدداً تکرار کند. آقای مدیر به پدربزرگ گفته بود که بهتر است او را اذیت نکنند، چون چهار تجدیدی آورده و اگر به زور هم آنها را در امتحان قبول شود، سال بعد دچار مشکل می شود و می گوید که بگذارید یک سال عقب بیفتد؛ اشکالی ندارد. با این تصمیم، پدر یک سال رفوزه شد و البته، سال بعد چون تکرار درس ها بوده است؛ سال تحصیلی راحتی را گذراند و دروس را به خوبی یاد گرفت. پدر از روزهای کودکی اش به خاطر داشت که بنا به علاقه والدینش، تابستان ها به مکتب خانه می رفته است. در سیصد متری خانه باغ پدری اش، زنی به نام «فاطمه خانم» مکتب خانه داشته که او را به آنجا می فرستند. در مکتب خانه و نزد «فاطمه خانم»، پدر قرآن خواندن را یاد می گیرد، بطوریکه از حروف ابجد شروع کرد و بعد هجی کردن را یاد گرفت. پدر از همان سالی که به مدرسه رفت، یعنی شش سالگی؛ تابستان ها نیز به مکتب خانه رفت تا قرآن خواندن بیاموزد. ایشان درباره ی این تصمیم والدینش می گفت که با وجود آنکه کار خوبی بود، اما خیلی هم خوب نبود؛ چراکه قرار است کودک در تابستان بازی کند.  پدر بیان می کرد که هرچند از بازی های تابستانه در دوران کودکی محروم شدم؛ اما الحمدالله قرآن را یاد گرفتم.

بعد از اینکه «حسین» پسر کوچک خانواده در حوض آب افتاد و خفه شد، پدربزرگ خانه باغ را فروخت و خانه ای در محله ی خواجه خضر کرمان خرید. محله ی خواجه خضر از محله های قدیمی شهر کرمان بود. این خانه متعلق به یکی از اشراف ریشه دار کرمانی بود و امکانات خوبی داشت که ممکن بود هر خانه ای در منطقه شهری در آن دوران از این امکانات برخوردار نباشد، مثلاً حمام اختصاصی داشت. باید گفت که از نظر وسعت شهری، مساحت شهر کرمان در آن روزگار یک پنجم امروز بود. قیمت خانه هم خیلی گران نبود. پدربزرگ که ما به ایشان آقاجان می گفتیم، خانه را به قیمت عادله از صاحبش خرید. بنا به گفته ی پدر، ساختمان خانه قدیمی بود اما معماری بسیار زیبایی داشت. برخی از اتاق هایش پله های بی نظیری داشتند که آدم دلش می خواست ساعتی بر روی آن پله ها بنشیند. از دیگر مشخصات خانه این بود که سقف های بلند گنبدی و آجر فرش داشت و دارای چندین اتاق بزرگ برای سکونت خدمه بود. در طبقه ی دوم خانه که به اصطلاح "چراغ ساختمان" به آن می گفتند، در قسمت شمالی خانه پلکانی وجود داشت که بالای آن حوض بزرگی قرار داشت. وقتی حوض را پر از آب می کردند و قائمه را برمی داشتند، فواره ای فوران می کرد و آب را چند متر بالا می برد. حوض را با دلو و چرخ آب پر می کردند. فردی بر روی چرخ می نشست و رکاب می زد و با دلو آب را از ته چاه بالا می آورد و آنرا داخل حوض می ریخت. هر دوری که چرخ می زد، حدود پنج الی شش متر دلو آب بالا می آمد. اگر کسی اشتباهی چرخ را می چرخاند و یا کارگر ماهری نبود، ممکن بود به ته چاه پرت شود. در خانه های کرمان قدیم معمولا چاه حفر می کردند و در عمق 25 متری هم معمولا به آب می رسیدند. وقتی به آب می رسیدند باز هم دو متر چاه را عمیق تر می کردند. از این چاه ها در خانه با دلو آب می کشیدند و هر یک دو متری که خالی می شد، نصف حوضخانه پر شده بود. گاهی مسگرها با ورقه های مسی کف حوض ها را عایق بندی می کردند ولی در اکثر خانه ها با ملات این کار انجام میشد. برای نظافت چنین خانه ای همیشه نیاز به مستخدم بود، اما باید این نکته را هم در نظر گرفت که همه ی فضای خانه به نظافت روزانه نیاز نداشت. اتاق هایی که خانواده در آن سکونت داشتند، با اتاق مهمان که شاید هفته ای یکبار در آن باز می شد؛ از نظر میزان نظافت فرق داشتند. خانه ی پدری واقع در محله ی خواجه خضر، آشپزخانه ی بزرگی هم داشت که حدود 250 متر مربع زیربنای آن بود و دو ستون زیبا وسط آشپزخانه خودنمایی می کردند. بر روی این ستون های زیبا سقف گنبدی بلندی با آجر ساخته شده بود که بسیار زیبا بود. در آشپزخانه به طور جداگانه تنور برای پختن نان و اجاق قنادی برای پختن شیرینی وجود داشت. اجاقهای دیگری هم برای طبخ غذا در آنجا دیده میشد. در ورودی آشپزخانه انباری بود که در آن هیزم نگه می داشتند.  

 وقتی خانواده ی رجائی خراسانی ساکن محله ی خواجه خضر شدند، پدر کلاس چهارم دبستان بود. با آنکه در محله ی خواجه خضر مدرسه ای به نام 15 بهمن وجود داشت؛ اما پدر تا کلاس ششم در دبستان پهلوی ماند و همانجا درس خواند. وقتی تصدیق کلاس ششم را گرفت به دبیرستان «ایرانشهر» رفت که توسط زرتشتی های کرمان اداره می شد و مدرسه ای خصوصی بود که از خانواده دانش آموزان شهریه مختصری هم دریافت می کردند. بنا به گفته ی پدر، رئیس دبیرستان مرد بسیار سلیم النفس و پرهیزگاری به نام آقای «میرزا برزو» بود که در کرمان به وی «آق میزبرزو» می گفتند. او بسیار معلم برجسته ای بود و برگردن مردم کرمان حق بسیار داشت. در شاهنامه ی فردوسی به زرتشتیان «پاکدلان» می گویند که این «آقا میرزا برزو» هم فردی پاکدل بود و وی با دقت عجیبی تلاش می کرد تا مسلمانانی را که وی در امر تربیت آنها دخیل است؛ افراد خوبی تربیت شوند و جالب این بود که به دین اسلام هم خیلی احترام می گذاشت. زرتشتیان ادب و آداب ایرانی را به خوبی رعایت می کردند و هنوز هم همینطور است. در شهر کرمان دبیرستان دخترانه ای هم به نام «کیخسرو شاهرخ» بود که آن را هم زرتشتیان اداره می کردند. پدر در پاسخ به این سؤال که چرا وی را در مدرسه ی زرتشتی ها ثبت نام کردند، دو دلیل را عنوان می کرد که یکی را ارادت زرتشتیان به پدربزرگ می دانست بطوریکه او را مردی بسیار امین و صادق می شناختند و خود «آقا میرزا برزو» هم که رئیس دبیرستان بود، برای انجام کارهایی به پدربزرگ وکالت داده بود که این امر سبب ایجاد رابطه ی دوستی بین آنها شده بود. دلیل دیگر این بود که دبیرستان «ایرانشهر» بهترین دبیرستان شهر کرمان بود. یک سال گذشت. از آنجا که دبیرستان «ایرانشهر» راهش از خانه کمی دور بود، پدر تصمیم می گیرد که به مدرسه 15 بهمن برود که دیوار به دیوار خانه شان در محله ی خواجه خضر بود. بدین ترتیب، وی از کلاس هشت تا دوازده را در مدرسه ی 15 بهمن گذراند.  

پدر خاطره ای از دورانی که خودش دبیر مدارس کرمان بود به خاطر داشت، بدین قرار که مدرسه ای که ایشان در آن تدریس می کرده، معلم فقه نداشته است. رئیس مدرسه با آنکه هم مسلمان بود و هم لیسانس ادبیات داشت، خودش حاضر نبود که درس فقه را بردارد و تدریس کند. در آن وقت فردی به نام «آقای شاهپور سپهری» که زرتشتی بود، فقه را تدریس می کرد و جالب آن بود که این فرد با حفظ امانت سعی می کرد تا کتاب فقه را بخواند و آن را سر کلاس به شاگردانش بیاموزد.

باید عنوان کرد که زرتشتیان اعیاد و جشن های ویژه ای دارند. یکی از باشکوه ترین جشن های آنان، «جشن سده» در شهر کرمان است. «جشن سده»، جشنی است که پنجاه روز به نوروز آغاز شامگاه دهم بهمن ماه- هر سال برگزار می شود. در این روز زرتشتیان خارج از شهر توده ی بسیار بزرگی هیزم روی هم انباشته می کردند. از آنجا که مردم با همکاری هم هیزم جمع آوری می کردند، جشن سده را جشن همبستگی مردمان می دانستند. هنگام شروع جشن روحانیون زرتشتی با انجام یک سلسله مراسم به همراه دعا و نیایش، دور توده حرکت می کردند و آن خرمن بزرگ را آتش می زدند. وقتی جشن سده در کرمان برگزار میشد، همه ی شهر برای تماشا می رفتند. در آن روز صحبت از زرتشتی یا مسلمان نبود و همه ی مردم در «جشن سده» شرکت می کردند. پدر به خاطر داشت که اولین جشن سده را همان سال اولی که در محله ی خواجه خضر ساکن شده بودند، رفته و از نزدیک نحوه برگزاری جشن را دیده بود؛ یعنی وقتی که کلاس چهارم دبستان بوده است. ایشان خاطره شان را از «جشن سده» اینگونه بازگو می کردند که اگر در آن زمان از محله ی خواجه خضر به طرف شمال حرکت می کردیم به زمین های زراعی می رسیدیم. اگر در حدود دو کیلومتر همین مسیر را ادامه می دادیم به باغ بزرگی به نام «بوداغ آباد» می رسیدیم. مالکین این باغ زرتشتی بودند و احتمالاً متعلق به موبدان بوده است. وقتی وارد باغ می شدیم باید سیصد چهارصد متر راه می رفتیم تا به توده ی هیزمی می رسیدیم که زارعین آن را فراهم آورده بودند. مراسم جشن سده در این باغ برگزار می شد. وقتی توده ی هیزم را آتش می زدند، بایستی حداقل صد و پنجاه متر از آتش فاصله می گرفتیم وگرنه به دلیل شدت حرارت دچار سوختگی می شدیم. در حال حاضر، باغ «بوداغ آباد» در داخل شهر افتاده است و حتی شهر دو سه کیلومتر از آن را هم رد کرده و توسعه یافته است. این باغ محل عبادت زرتشتیان نبود، بلکه صرفاً مکانی برای برگزاری جشن سده بوده است. زرتشتیان در کرمان آتشکده داشتند و یکی از این آتشکده ها در نزدیکی مدرسه ی ایرانشهر بود. آتشکده اتاق گنبدی بزرگی بوده است که در وسط آن آتش نگه می داشتند.             

پدر در ادامه می گفت که اگر به شهرهای کرمان و یزد سفر کنید، متوجه می شوید که مردم در چند مورد سرمایه گذاری سنگینی کرده اند. یکی از این موارد «آتشکده» و دیگری «آب انبار» بوده است. اگر به زمان های قدیم برگردید و ببینید که سنگ چخماق تنها وسیله ی آتش زا بوده است که در دسترس همگان هم نبوده به اهمیت آتش پی می برید. بنابراین، نیاز بوده تا در هر شهر یک خزانه آتش باشد که مردم هر وقت نیاز داشتند از آن خزانه آتشی برای خانه شان بیاورند. مورد دیگر «آب انبار» بود. با توجه به کویری بودن این شهرها، تأمین آب شرب مردم نیاز به تهیه ی سازه های ویژه ای داشته است. آب انبارهای بزرگ تعداد زیادی پله داشتند که فرد بایستی از آنها پائین می رفت، در عمق زمین گودال بزرگی حفر شده بود و با امکانات آن روز با موادی از قبیل: ساروج و گچ بدنه ی آن گودال را محکم می کردند. گودال را از آب قنات پر می کردند و آب آشامیدنی شهر را بدین شکل تأمین می کردند. معمولا بر روی آب انبارها کاروانسراهای بزرگی ساخته می شد. در خود شهر کرمان چندین آب انبار بزرگ وجود دارد که برای تأمین آب شرب مردم مورد استفاده قرار می گرفته است. اغلب در هر محله یک «آب انبار» وجود داشت که اغلب جزو موقوفات بودند. در نزدیکی محله ی خواجه خضر دو آب انبار وجود داشت که یکی «آب انبار خواجه خضر» و دیگری «آب انبار ته باغ لله» بود. شایان ذکر است که صاحبان قنات افرادی ثروتمند بودند و معمولا کارهای عام المنفعه انجام می دادند. این نوع آثار باستانی هنوز هم در کرمان وجود دارند و مردم می توانند بروند و آنها را از نزدیک ببینند.

خانواده ی دکتر سعید رجائی خراسانی در محله ی خواجه خضر زندگی کردند تا زمانی که دولت تصمیم گرفت که کوچه ها را عریض کند تا ماشین رو شوند و بعد از آن هم تصمیم گرفتند که خانه های آن محدوده را به فضای سبز تبدیل کنند، در این شرایط صاحبان خانه مجبور شدند که خانه هایشان را به دولت بفروشند؛ زیرا دولت دیگر به آن خانه ها خدماتی ارائه نمی کرد و در آخر دولت این خانه ها را به قیمت ارزان خرید. بافت شهری کرمان در آن زمان در حال تغییر بود، بطوریکه خانه های بزرگ که دارای چندین انبار برای نگهداری غله و موادغذایی بودند، کم کم جای خود را به خانه های سیصد الی پانصد متری دادند.   

در محله ی خواجه خضر مسجدی به نام مسجد خواجه خضر بود. حسینیه و بازارچه ای هم به همین نام در آن محله وجود داشت. حسینیه های قدیم معماری خاصی داشتند و در ورودی خانم ها با آقایان فرق داشت، در واقع این مکان ها دو ورودی داشتند. هر حسینیه دو حوضخانه داشت که یکی برای وضو گرفتن آقایان و دیگری برای خانم ها بود. در بازارچه میوه فروشی و سبزی فروشی و همینطور نانوایی و بقالی و عطاری وجود داشت. مردم از عطاری داروهای گیاهی تهیه می کردند و به اصطلاح داروخانه شان بود. بازارچه دارای سقف بود و معماری بسیار زیبایی داشت. خانه ی پدری از مسجد حدود سیصد متر و از بازارچه حدود صد متر فاصله داشت. در مسجد خواجه خضر مکتب خانه و یا مدرسه ای وجود نداشت و مردم صرفا برای اقامه ی نماز به مسجد می رفتند و بعد از اتمام نماز هم در مسجد را قفل می کردند. آخوندی که مسجد را اداره می کرد، فردی به نام «موحدی» بود که تازه مسلمان بود و از دین زرتشت به اسلام گرویده بود. در آن دوران برخی از زرتشتیان به دین اسلام مشرف شده بودند. پدر به خاطر داشت که فردی به نام «بابا خداداد» در کرمان زندگی می کرده که زرتشتی بوده است. این فرد همیشه در حال ذکر و مراقبه بوده و پیشگویی های بسیار جالب و عجیبی داشته است. یکی از پیشگویی هایی که وی کرده بود، این بود که شاه می رود و سیدی می آید.

سالها بعد زمانی که پدر در دانشگاه تبریز تدریس می کرد، با فردی به نام دکتر نیشابوری آشنا شد. «آقای دکتر نیشابوری» در یکی از جلسات سخنرانی پدر شرکت کرده بود که از همان جا با هم آشنا شده بودند. ایشان هم از زرتشتیانی بود که به اسلام گرویده بود. «آقای دکتر نیشابوری» پزشک پادگان بود و پدر همیشه می گفت که انسان بسیار درست کرداری بوده و یادآوری می کرد که زرتشتیان مردمان خوبی هستند، حتی در کرمان عده ای از آنها را می دیدم که برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد می رفتند و یا در عزاداری امام حسین (ع) شرکت می کردند و آن حضرت را بسیار دوست داشتند. پدر در دوران مسئولیتش در دانشگاه تبریز افرادی را که سخنران حرفه ای بودند، دور هم جمع کرد و گروهی را برای برگزاری جلسات سخنرانی در اقصی نقاط ایران تشکیل داد. در واقع، گروهی از اساتید دانشگاه مبلغ امام و انقلاب شده بودند و برای سخنرانی به شهرهای مختلف سفر می کردند. مسئول برنامه ریزی گروه همان «آقای دکتر نیشابوری» بود و هر جا که احتیاج به سخنران بود، ایشان بلافاصله با اعضای گروه هماهنگ می کرد و یک نفر را برای سخنرانی می فرستاد. متأسفانه، آقای دکتر نیشابوری به رحمت خدا رفته اند و پدر همیشه از ایشان به عنوان برادر عزیز یاد می کرد.  

زنده یاد پدر مرجعیت را با نام آیت الله بروجردی شناخت و وقتی حضرت آیت الله به رحمت خدا رفت، به دنبال مرجعی با ویژگی های خاص بود تا ایشان را به عنوان مرجع برای خود انتخاب کند. او می گفت که من به فردی علاقه مند بودم که بینش قوی عرفانی فلسفی داشته باشد و از مرجعی که فقط فتوای های حقوقی یا عبادی بدهد خیلی خوشم نمی آمد. ایشان دلیل خاصی هم برای این دیدگاهش نداشت و صرفاً برپایه ی علاقه ی شخصی آن را عنوان می کرد، چراکه تصور می کرد که اگر کسی این معیار را داشته باشد، فتواهایش دارای پوسته ی خشک حقوقی نیستند. اینکه این جایز است، آن جایز نیست و یا این حلال است و آن حرام است اینها از نظر ایشان خیلی راضی کننده نبود بلکه دلش می خواست که مرجع تقلیدش فیلسوف و یا عارف بزرگی باشد و به همین دلیل هم به دانشکده معقول و منقول رفت. انتخاب پدر صرفاً بر پایه ی علاقه ی شخصی بود و تصور ایشان این بود که افرادی که بینش فلسفی دارند و یا جهان بینی عرفانی دارند، به اصطلاح عمیق تر و اندیشمندانه تر فکر می کنند و سخن می گویند. در اینجا، پدر از مرد شریف و بزرگواری به نام آقای «علی ایرانمنش» یاد می کرد که هم دوره ای وی در دانشکده معقول و منقول بود، البته ایشان یک سال زودتر هم فارغ التحصیل شده بود. آقای «علی ایرانمنش» همانند پدر خدمت دولتی اش را از اداره فرهنگ کرمان شروع کرده بود و یکی از دوستان نزدیک شهید باهنر بود. پدر به خاطر داشتند که روزی به همراه ایشان به عیادت شهید باهنر رفته بودند زیرا که آن بزرگوار کسالتی داشتند. بنا به گفته ی پدر آقای «علی ایرانمنش» مردی معمم، سلیم النفس و بسیار فاضل بود و بعد از انقلاب اسلامی مدیرکل آموزش و پرورش کرمان شد و اولین شهیدی بود که منافقین دست پلید خود را به جنایت کشتن وی در کرمان آلودند. گویا روزی پدر از آقای ایرانمنش سؤال می کند که آیا شما مرجعی را با این شرایط می شناسید و ایشان به پدر پاسخ می دهد که در میان مراجع فردی هست که همه ی سجایایی که شما در نظر دارید، را دارد و درباره ی آن فیلسوف و عارف بزرگ برای پدر صحبت می کند. پدر بدون درنگ یک دل نه صد دل شیفته ی آن مرجع می شود و وی را به مرجعیت انتخاب می کند. به آن مرجع بزرگ در آن زمان «حاج آقا روح الله خمینی» می گفتند و پدر هم به واسطه ی «شهید علی ایرانمنش» مقلد «آقای خمینی» می شود. پدر بلافاصله رساله ای از «آقای خمینی» پیدا می کند و تقلید از ایشان را شروع می کند که این زمان دقیقاً اسفندماه 1339 بوده است.

از وقایع سیاسی مهمی که در دوران کودکی پدر اتفاق افتاد، "ملی شدن صنعت نفت" بود. هرچند، در آن روزگار رسانه ها به شکل امروزی فعال نبودند و انتقال خبر سریع صورت نمی گرفت؛ اما این موضوعی نبود که مردم از آن بی خبر بمانند. پدر کلاس هفتم ابتدایی بود که ماجرای ملی شدن صنعت نفت شروع شد و بنا به گفته ی خودش این رخداد هیجان بزرگی در ایران به وجود آورد که آن را فقط می توان با انقلاب اسلامی مقایسه کرد. آن دوره مردم به خیابان ها نریختند، ولی به دلیل پیوند عاطفی و شعور و آگاهی سیاسی که نسبت به موضوع پیدا کرده بودند، مرحوم دکتر «مصدق» مسئله ملی کردن صنعت نفت را مطرح کرد و به همراه دکتر «سید حسین فاطمی» به دادگاه لاهه رفت و پیروزمندانه برگشت و بدین ترتیب، عظمت سیاسی بزرگی در کشور به وجود آمد؛ منتها کشور در محاصره ی اقتصادی قرار گرفت و در اینجا دولت از مردم تقاضای کمک کرد و "قرضه ملی" را درست کردند. پدر به خوبی به خاطر داشت که همکلاسی هایش هر کدام پول توجیبی هایشان را "قرضه ملی" می خریدند تا به دولت دکتر مصدق کمک کند. در آن دوران یکی از دانشجویان دانشکده ادبیات تهران شعری بدین مضمون برای «دکتر مصدق» سروده بود که با این بیت شروع می شد:

امروز روز رجعت دکتر مصدق است              ایران قوی به شوکت دکتر مصدق است

در آن روزگار تقریباً در همه خانه ها رادیو پیدا می شد. در آن زمان بی بی سی بدین مناسبت برنامه های مضحکی می گذاشت و البته، ایرانی ها هم بلافاصله برنامه های جالبی تهیه می کردند و پخش می کردند. معمولاً جواب طنز را با طنز بهتری می دادند و اگر آنها مطلب نیشداری عنوان کرده بودند، ایرانی ها هم مطلب جالبتری با نیش برنده تری ارائه می دادند. شاید بتوان گفت که در آن دوران تمام کشور لبریز از هیجان شده بود. بعد از مدتی، دکتر «مصدق» خواسته ای را مطرح کرد و آن خواسته این بود که شاه "سلطنت" کند و نه "حکومت"، لذا باید نیروهای نظامی در اختیار دولت باشند و نه شخص شاه. طبق قانون اساسی وقت، شخص شاه از هرگونه مسئولیتی مبرا بود و دکتر «مصدق» می گفت که شاه نباید در امور مملکت دخالت کند و ارتش را باید در اختیار دولت بگذارد. گویا برخی از ارتشی ها با خواسته ی دکتر «مصدق» مخالف نبودند، ولی به هر حال اکثر آنها با شعارهای شاهنشاهی بیشتر مأنوس بودند و یا شاید فکر می کردند که اگر در اختیار دولت قرار گیرند؛ شأن ارتش پایین می آید. در آن دوره شرایط خاصی بر کشور حکمفرما بود. زندانیانی که در زندانهای کشور بودند، به دو دسته زندانیان «سیاسی» و «غیرسیاسی» تقسیم می شدند. در آن بحبوحه به خاطر محدودیت سنگینی که بودجه کشور داشت، تعدادی از زندانیانی که جرم سنگینی نداشتند؛ آزاد کردند. از سوی دیگر دکتر «مصدق» سخنی را علیه قدرت مطلقه شاه در کشور مطرح کرده بود که به مذاق حزب توده خوش آمد و آنها از فرصت استفاده کردند و مجددا فعال شدند. پدر به خاطر داشت که توده ای ها در خیابان ها راه افتاده بودند و علیه شاه شعار می دادند و چون حزب توده مقبولیتی بین مردم نداشت، این آشوب ها آنها را خیلی ناراحت می کرد. مردم هرگز دلشان نمی خواست که اختلافات بین شاه و دکتر مصدق کار را به جایی برسانند که حزب توده به یک قدرت سیاسی برتر در کشور تبدیل شود. در واقع، می توان گفت که حس تنفری که مردم از توده ای ها داشتند، آنها را به همدردی با «شاه» واداشت چون توده ای ها با لحن زننده ای شعار می دادند که شاه باید برود و یا به وی فحش می دادند؛ مردم با خود فکر می کردند که عجب افرادی دارند از دکتر «مصدق» حمایت می کنند و این امر موجب شد تا منزلت سیاسی دکتر «مصدق» رو به افول بگذارد. مردم که اطلاعات سیاسی اندکی داشتند، می ترسیدند که «شاه» برود و حزب توده حاکم شود؛ به همین دلیل ورق برگشت. در این میان، افرادی هم که خیلی دلشان می خواست تا دکتر «مصدق» پیروز شود؛ دست از حمایت وی کشیدند زیرا آنها نمی خواستند که پیروزی دکتر «مصدق» منجر به پیروزی حزب توده هم بشود. توده مردم راغب نبودند که حزب توده زمام امور کشور را در دست گیرد و اگر دکتر «مصدق» جلوی افراط کاری های حزب توده را گرفته بود خیلی موفق می شد که متأسفانه این کار را نکرد. لازم به ذکر است که توده ای ها که خود را جزو روشنفکران سیاسی می دانستند، حامی دکتر «مصدق» هم نبودند بلکه فرصتی پیدا کرده بودند تا شعارهای خودشان را بدهند و اگر فرصت پیدا می کردند علیه خود مصدق هم طغیان می کردند. پدر می گفت که زمانی پیش آمد که «شاه» چند روز از کشور خارج شد و از ایران رفت، در آن موقع بسیاری از مردم بابت رفتن «شاه» ناراحت بودند و پدر به خاطر داشت که در ده «بهاء آباد» زرند، عصرها که هوا خنک می شد، روستائیان زیر درخت چنار می نشستند و با هم صحبت می کردند. تعدادی از آنها خیلی نگران خروج شاه از کشور بودند و زنی هم در این میان گریه می کرد که ما دیگر شاه نداریم، مثل اینکه حیثیت شاکله سیاسی به هم ریخته بود و معنی اش این بود که هیچ چیز به اندازه افراط کاری های توده ای ها در برگرداندن شاه مؤثر نبود و تندروی های آنها زمینه اجتماعی برای پذیرفتن مجدد شاه را در مراجعت به ایران فراهم کرده بود. اخباری که مردم در آن زمان کسب می کردند بیشتر توسط رادیو بود. یکی از مطرح ترین روزنامه های آن دوران، روزنامه ی «باختر» دکتر سید حسین فاطمی بود ولی این روزنامه به سختی به کرمان می رسید و دسترسی به آن مشکل بود. پدر همیشه می گفت که برجسته ترین فردی که در کابینه ی دکتر «مصدق» حضور داشت، شخص دکتر «سید حسین فاطمی» بود که در نهایت جانش را هم فدای ایران کرد. روزنامه ی دیگر، روزنامه ی مرد امروز بود که توسط آقای «محمد مسعود» به چاپ می رسید که وی را ترور کردند. روزنامه ای را هم دکتر مظفر بقائی در کرمان به چاپ می رساند که خیلی معروف بود و کرمانی ها اکثراً طرفدار آن روزنامه بودند و آن را می خواندند. بنا به گفته ی پدر، مرحوم پدربزرگ از ملی شدن صنعت نفت بسیار خوشحال بود و آن را یک واقعه ی بسیار خوب در تاریخ معاصر کشور می دانست و علاقه مند بود که دکتر «مصدق» پیروز میدان باشد. روحانیون هم در آن روز نسبت به ملی شدن نفت بی تفاوت نبودند و آیت الله کاشانی جزو نیروهای فعال در این زمینه بود.

در آن زمان وقایع را اینطور تحلیل می کردند که اگر انگلیسی ها از ایران بروند، باب مداخله ی آنها در امور داخلی کشور بسته می شود که حرف درستی هم بود؛ اما بعدها تحلیل ها فرق کرد و گفته شد که اگر دکتر «مصدق» و تیم همراهش این کار را نکرده بودند شاید برای کشور بهتر بود، زیرا به زودی قرارداد مابین ایران و انگلیس به پایان می رسید و دولت باید چند سال صبر می کرد تا انگلیسی ها خودشان بهره برداری از صنعت نفت را به ایران تحویل بدهند و "ملی شدن صنعت نفت" تنها موجب ایجاد یک سری هیجانات سیاسی در کشور شد و در روابط بین المللی ایران تشنج ایجاد کرد، بطوریکه ایران در اداره صنعت نفت و فروش آن مانده بود که این امر منجر به ایجاد اختلال در اقتصاد کشور هم شده بود. به مردم گفته می شد که اگر انگلیسی ها طبق قراردادشان خلع ید شده بودند، دنیا علیه ما موضع نمی گرفت. در واقع، این قبیل تحلیل ها را به خورد مردم می دادند و قرار بود که مردم اینطور فکر کنند. اما واقعیت این بود که زمانی که دکتر «مصدق» به دادگاه لاهه رفت و رأی دادگاه به نفع ایران صادر شد، انگلیسی ها فراتر از یک قرارداد در امور ایران مداخله می کردند که امری ناروا بوده است. رأی دادگاه لاهه به نفع ایران بود منتها کشور در محاصره ی اقتصادی قرار گرفت. به دلیل محاصره ی اقتصادی به بدنه ی جامعه آسیب وارد شد و باعث شد که به اولین پیشنهادی که از سوی آمریکا داده شد، از سوی ایران پاسخ مثبت داده شود و ایران مجبور به پذیرش آن باشد چون دولت دکتر «مصدق» هم تضعیف شده بود.

پدر همیشه تأکید داشت که دکتر «مصدق» مسئله ی ملی شدن صنعت نفت را برای اینکه یک جریان سیاسی بوجود بیاورد و از آن به عنوان یک فرصت استفاده کند تا موقعیتی به دست آورد؛ مطرح نکرد. او می خواست صنعت نفت را ملی کند تا به کشور خدمت کند و این یک کار فرصت طلبانه ی سیاسی نبود. دکتر «مصدق» مطمئن بود که انگلیس در امور داخلی ما مداخله می کند و باز هم اطمینان داشت که آنها با بند و بست هایی که با دربار و شخص «شاه» انجام می دهند، مخل انجام یک تعداد از کارهای دولت در کشور می شوند و این مداخله جویی ها استقلال سیاسی ایران را تهدید می کرد. دولت دکتر «مصدق» که موضع گیری محکمی در قبال سیاست های انگلیس در کشور کرده بود و منافع ملی را ارجح می دانست، هیچگاه از مواضع اصولی و ملی خودش عدول نکرد و با انگلیسی ها کنار نیامد. دکتر «مصدق» در برابر انگلیسی ها ایستاد و با قدرت برنامه اش را ادامه داد. در آن دوره گفته می شد که افرادی مثل «رزم آرا» می گفتند که کشوری که نمی تواند یک لوله بسازد و یا حتی سر آفتابه ای بسازد، "ملی شدن صنعت نفت" برایش زود است و باید حداقل 15 سال زحمت بکشیم، کار کنیم و بعد خودمان را به لحاظ سیاسی بالا بیاوریم؛ اما واقعیت این بود که اگر ما 15 سال هم کار می کردیم، قطعاً ظرف آن مدت انگلیسی ها در امور داخلی کشور مداخله می کردند و معلوم نبود که ما بتوانیم لوله بسازیم و به اصطلاح پیشرفتی داشته باشیم. مقاومت در برابر یک نیروی مرموز و به اصطلاح مار خورده، افعی شده ای مثل انگلیس آن روز بسیار دشوار بود. انگلیسی ها در خاورمیانه از قدیم شروع به فعالیت کرده بودند که می توان از "امتیازنامه دارسی" و "کمپانی هند شرقی" نام برد، بنابراین، اینها در این منطقه کنگر خورده و لنگر انداخته بودند. اگر دولت مصدق تا اتمام مدت قرارداد هم صبر می کرد، انگلیسی ها کنار می رفتند؛ اما دوباره با پیشنهادی دیگر تحت عنوان مثلاً "ارائه کمک فنی" بازمی گشتند. دکتر «مصدق» می دانست که انگلیس را از هر دری بیرون کند، از پنجره بازمی گردد و بهترین تصمیم را گرفت. در آن زمان ملی شدن صنعت نفت اصلاً برای ایران زود نبوده است و مهم بود که "اندیشه ی منافع ملی" شکل بگیرد و موجب "بیداری سیاسی" مردم در کشور بشود. در واقع، این رخداد مانند زلزله ای کشور را تکان داد و موجب آگاه شدن توده ی مردم شد؛ بطوریکه همه از آن صحبت می کردند. پدر واقعه ملی شدن صنعت نفت را به "جنبش نو" تعبیر می کرد و می گفت که این کار برای ما بسیار اهمیت داشت و موجب ایجاد جهشی در شعور سیاسی مردم شد، بنابراین برخی از نقدهایی که در مورد دولت دکتر مصدق انجام می شد؛ منصفانه نبود. هرگز نمیشود گفت که برای ملی شدن صنعت نفت زود بود، همیشه باید بگوییم که تاریخ یک بار اتفاق می افتد و افرادی که آن روز با آگاهی و شعور تصمیم گرفتند که صنعت نفت را ملی کنند به نفع توده ی مردم این تصمیم را گرفتند، آنها به خوبی مشکلات اقشار کم درآمد جامعه را حس می کردند و برای حمایت از همین افراد این تصمیم توسط دولت دکتر مصدق گرفته شد. دولت دکتر مصدق نمی توانست که دست روی دست بگذارد و بگوید که فعلاً زود است. واما در پاسخ به اینکه ما به همه ی نتایجی که در "ملی شدن صنعت نفت" مدنظر بود دست نیافتیم، باید گفت مگر همیشه بعد از هر رخداد مهم سیاسی و یا هر انقلابی باید به تمام اهداف دست پیدا کنیم؟ یک دلیلش این است که نتایج رویداد را از قبل تعریف می کنند و اغلب در این کار بزرگنمایی انجام می گیرد. ویژگی حرکت های اجتماعی بزرگی مانند ملی شدن صنعت نفت این است که انسان با یک آرمان بزرگ حرکت می کند و به بخشی از آن آرمان دست می یابد، زیرا در طی یک برنامه ی انقلابی همه چیز برنامه ریزی شده و منظم نیست و به اصطلاح یک طغیان اجتماعی علیه یک جریان سیاسی رخ می دهد. باید گفت که آنجا که باید پوسته ی متحجر سیاسی شکسته شود، شکستن این پوسته خودش بزرگترین دستاورد است؛ در واقع افرادی که ارزش کار را درک نمی کنند و بعضی اوقات هم انجام آن کار را بی فایده می دانند و ناراضی هستند، به ارزش شکستن پوسته ی متحجر سیاسی در جامعه پی نبرده اند. اگر به وضعیت جوامعی مثل کشورهای آمریکایی و اروپایی نگاه کنید، متوجه می شوید که در آن کشورها هیچ انقلابی رخ نمی دهد. انقلاب یک حرکت جهان سومی است. در کشورهای پیشرفته انقلابی صورت نمی گیرد، بلکه رفراندوم برگزار می شود و مردم انتخاب می کنند. لازم به ذکر است که انقلاب صنعتی در اروپا، انقلابی فرهنگی بوده و سیاسی نبوده است؛ لذا نباید این انقلاب و دستاوردهایش را با انقلاب های سیاسی مقایسه کرد. توجه داشته باشید که کلمه ی انقلاب به تنهایی کافی نیست، بلکه باید محتوای انقلاب را دید. وقتی در جامعه ای یک حرکت صنعتی سریع و توفنده ای به وجود می آید، این حرکت با خودش تحولات مهمی در تولید و درآمد سرانه به وجود می آورد. انقلاب کبیر فرانسه که یک انقلاب سیاسی بود، هم مشکلات خودش را داشت. اینگونه انقلاب ها را نباید با حرکت عظیم ملی شدن صنعت نفت در ایران مقایسه کرد، چراکه هر یک دستاوردهای خودش را داشته است. پدر در ادامه می گفت: "در خصوص انقلاب جمهوری اسلامی هم باید بگویم که بعدها تاریخ آن را قضاوت می کند، من فکر نمی کنم که دستاوردهای ما از انقلاب کبیر فرانسه کمتر بوده باشد. وقتی که من سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل بودم، روزی سفیر اردن نزد من آمد. در آن زمان تمام کشورهای عربی به صدام در جنگ علیه ما کمک می کردند و ما فکر می کردیم که اینها نوکر آمریکا هستند و رادیو و تلویزیون ما هم موضوع را به همین شکل به مردم نشان می داد. در تنفس کوتاهی که در شورای امنیت پیش آمد، سفیر اردن به من گفت که شما فکر نکنید ما حضرت امام خمینی (ره) را نمی شناسیم و یا دوست نداریم. ما می دانیم که او برای جهان اسلام چه کار کرده است اما ما موضع سیاسی مان را از پایتخت دریافت می کنیم و باید همان را در این شورا مطرح کنیم. این موضع گیری ربطی به منزلت امام خمینی (ره) ندارد. این صحبت مربوط به سال دوم یا سوم جنگ تحمیلی بود و من این حرف را از سفیر اردن شنیدم. این مورد و موارد مشابه نشان دهنده ی نقشی است که انقلاب اسلامی در جهان اسلام داشته است و یا در یک مورد دیگر پزشکی را می شناختم که از لبنان به آمریکای لاتین برگشته بود و به او گفته شده بود که شما کجا رفته بودید و او جواب داده بود که روزی که من به لبنان آمدم هیچ هویتی نداشتم و کسی مرا نمی شناخت اما حالا می خواهم به کشورم برگردم و بگویم که من یک مسلمانم. اینها نشان دهنده ی ابعاد یک انقلاب فکری و فرهنگی است و کوتاه نظری است اگر به فکر این باشیم که چه منفعتی برای جیب ما حاصل شد. این انقلاب نقش تعیین کننده ای در تاریخ اسلام داشت و دستاوردهایش همه متعلق به ما نیست. انقلاب جمهوری اسلامی ایران مانند انقلاب کبیر فرانسه، تأثیر جهانی در آن روز داشته است. باید بگویم که هیچ آدم با وجدانی به خودش اجازه نمی دهد که افراد بزرگ تاریخ را کوچک جلوه دهد. نقش امام خمینی (ره) و تأثیر بسیار بزرگ و جهانی انقلاب اسلامی را نمی توان نادیده گرفت، منتها رویدادهای جهانی، جهانی اند و ما نمی توانیم آنها را ملی نشان دهیم. در خصوص ملی شدن صنعت نفت هم باید گفت که این مسئله ابعاد جهانی داشته است. یکی از تأثیرات آن آغاز حرکت ملی شدن کانال سوئز در جهان عرب و توسط «جمال عبدالناصر» بود. وقتی جنگ «جمال عبدالناصر» با اسرائیل به شکست انجامید، من دقیقاً به خاطر دارم که چه موجی از جمعیت به پا خواست و چگونه عده ای اشک می ریختند. «جمال عبدالناصر» در آن روز قهرمان جهان عرب بود، زیرا پیوندهای عربی آنها را خیلی با هم متحد کرده بود و همه حداقل از نظر عاطفی از «جمال عبدالناصر» پشتیبانی می کردند، هرچند همه ی سران عرب از «جمال عبدالناصر» حمایت نکردند اما توده ی مردم در جهان عرب او را به چشم یک "قهرمان" نگاه می کردند و او را دوست داشتند. در آنجا حرکت شکوهمندی برای "ملی کردن کانال سوئز" انجام شده بود و این حرکت را می توان به خوبی با حرکت دکتر «مصدق» برای ملی شدن صنعت نفت مقایسه کرد. «عبدالناصر» مردی بسیار محبوب، مقتدر و توانا بود و کاری که برای "ملی کردن کانال سوئز" انجام داد، کاملاً هم سنگ و همطراز با "ملی کردن صنعت نفت" در ایران توسط دولت دکتر «محمد مصدق» بود و «جمال عبدالناصر» این کار را از ایران الهام گرفته بود، یعنی پیشکسوت او را باید دکتر «محمد مصدق» دانست."

 پدر به خاطر داشت که در خصوص "ملی شدن صنعت نفت" گردهمایی های متعددی در شهر کرمان برگزار می شد و در این زمان کشته شدن به ناحق سرهنگ سخایی هم در آنجا اتفاق افتاد. در دوره ی ملی شدن صنعت نفت، فرصت انتخاب برای مردم نبود و وقوع این رخداد "بیداری سیاسی" عمیقی در جامعه و بین اقشار مختلف مردم ایجاد کرد که با سالها درس خواندن و مدرسه رفتن به وجود نمی آمد. بنا به گفته ی پدر، در واقع به یکباره برقی زد و همه جا را روشن کرد و مردم بینا شدند. برخی آقایان بعد از مطرح شدن موضوع ملی شدن صنعت نفت، بنا به مثل عامیانه ای؛ سنگ بزرگ را علامت نزدن می دانستند و برخی دیگر اعتقاد داشتند که در این امر بیشتر شور دخیل بوده است تا شعور؛ اما واقعیت این است که هر حرکت انقلابی موتور محرکه ای دارد که بخشی از آن شور انقلابی است و این موضوع کاملاً طبیعی است. توجه کنید در دوران جنگ تحمیلی، برادران پاسدار به ملاقات امام خمینی (ره) می رفتند و ایشان به آن عزیزان می گفت که ای کاش من هم با شما بودم. این سخن امام (ره) تأثیر شگرفی بر روی آن عزیزان می گذاشت و فضای ملاقات ها لبریز از شور و هیجان میشد. اگر عشق مردم به حرکت انقلابی امام نبود، انقلابی رخ نمی داد؛ بنابراین باید گفت که آمیزه ای از شور و شعور در انجام کار دخیل هستند، بطوریکه محرکه ی اصلی "شور" است و راهبری جریانات برعهده ی "شعور" است و صرفاً نمی توان به شعور مطلق و یا شور مطلق اکتفا کرد. در حقیقت ستون فقرات یک حرکت اجتماعی شور است. دکتر «مصدق» قهرمان ملی کشور بود. در آن دوره آقای «فضل الله زاهدی» زمام امور را از دست دکتر «مصدق» گرفت. از آنجا که زاهدی فردی ارتشی بود، بنابراین مملکت را به دست نظامی ها دادند، حتی اگر نگوئیم آنها به کشور خیانت کردند؛ باید بگوئیم که روحیه ی نظامی اصولاً با دموکراسی خیلی سازگار نیست. وقتی مدیریت به دست نظامیان می افتد، لزوماً پایه های مشارکت مردم و حضور آنان در جامعه تضعیف می شود. پدر تأکید داشت که هیچ کاری به خلق و خوی شخصی آقای زاهدی ندارد و منظورش این نیست که وی آدم بدی بوده است، اما پدر دلش می خواسته که دکتر «مصدق» پیروز میدان باشد و هیچ کس نمی تواند خدمات شخص دکتر محمد مصدق و کابینه اش به ویژه دکتر سید حسین فاطمی وزیر امور خارجه ی بی نظیرش را نادیده بگیرد. متأسفانه، دکتر «مصدق» را در اواخر عمرش در وضعیتی می بینیم که روی تشکی خوابیده و یک پتو هم رویش انداخته اند؛ چنین آدمی دیگر کاری ازش ساخته نیست. توقع ما از یک آدم مریض باید واقع بینانه و شرافتمندانه باشد، دکتر «مصدق» بیمار شده بود و افسوس .....اگر پایه های دموکراسی مملکت در زمان او محکم شده بود، بیسوادی در کشور کاهش پیدا کرده بود و اگر به مردم حق انتخاب بیشتری سپرده می شد و شاه همانطور که مصدق خواسته بود، "سلطنت" می کرد و نه "حکومت"؛ وضعیت ایران رنگی دیگر پیدا می کرد. در یک کلام، هیچ تحلیلی نمی تواند این مهم را توجیه کند که برای "ملی شدن صنعت نفت" زود بوده است و می بایست صبر می کردند، باید قاطعانه گفت که این تصمیم گیری عالی بوده است و در زمان خوبی هم به مرحله ی اجرا درآمده است. ادامه دارد.....  



نظر شما