مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل-قسمت دوم

   67732

مرتضی رجائی خراسانی


در ادامه ی صحبت قبل به اینجا رسیدیم که دکتر سعید رجائی خراسانی در شهر کرمان متولد شد. هرچند، خانواده ی مادری ایشان مقیم شهرستان زرند بودند، اما محل خدمت مرحوم محمود رجائی خراسانی -پدر ایشان- در شهر کرمان بود و نیاز بود تا ایشان بر اساس مأموریت های اداری یا قضائی به صفحات زرند یا رفسنجان و سایر مناطق مختلف کرمان سفر کند؛ لذا خانواده اش از همان ابتدا مقیم کرمان می شوند. گویا پدربزرگ اولین پست ثابت قضائی که پس از تولد اولین فرزندشان (سعید) قبول می کند، "امین صلح" رفسنجان بود که پست مستقلی بوده و به عبارتی دستگاه قضائی در حوزه رفسنجان در دست ایشان اداره می شده است. پس از پذیرش این مسئولیت، مرحوم پدربزرگ تصمیم می گیرد که خانواده را با خودش به رفسنجان ببرد. بدین ترتیب، پدر نوزادی بیش نبود که به همراه والدینش به رفسنجان می رود. از آنجا که مادرش شیر کافی برای تغذیه نوزادش نداشته، لذا برای وی دایه ای می گیرند.

مرحوم پدر نقل می کرد که در آن روزگار شیر خشک و غذای بچه اصلا در بازار موجود نبوده و والدین او مضطر شده بودند و نمی دانستند که چه جوری او را سیر کنند. در رفسنجان یکی از دوستان، مرد نجاری را -که فردی پرهیزکار و مسلمان بوده- به پدربزرگ معرفی می کند. همسر این مرد نجار که بسیار هم پر شیر بوده، به خانه ی آنها می آید و به پدر شیر می دهد، در واقع او را از گرسنگی و مرگ نجات می دهد. بدین ترتیب، آن مرد نجار که بسیار توانا، خوش حافظه، صمیمی و پاک و منزه بود، بخشی از خاطرات خوب خانوادگی ما می شود. پدر در ادامه می گفت که وقتی بزرگ شد خیلی دوست داشت دایه­اش را ببیند، زنی که مهربان بود و از سجایای اخلاقی او بسیار شنیده بود. مدتها می­گذرد و مادربزرگ و پدربزرگ هر دو- به رحمت خدا رفته بودند و پدر در جستجوی  دایه مهربانش بود که روزی برحسب اتفاق او را پیدا می­کند. یکی از بستگان دور در رفسنجان در همسایگی خانه دایه زندگی می کرده و با او رفت و آمدی داشته است، روزی دایه برای او درددل می کند که در اینجا مردی بنام آقای «محمود رجائی خراسانی» که "امین صلح" بود، زندگی می کرده و از خاطرات گذشته سخن به میان می آورد و می گوید که ایشان پسری داشت که من به او شیر دادم و پسرم در حقیقت برادر رضاعی پسرشان است اما پسر من از بد روزگار به رحمت خدا رفته و من دوست دارم از حال آن بچه خبر داشته باشم. او به دایه می گوید که سعید آقا الان نماینده مجلس است، زنده هم هست و آدم موجه و تحصیل کرده ای هم شده است. روزی یکی از فرزندان دایه به پدر زنگ می­زند و این تماس باعث شد که پدر به رفسنجان، و به دیدار دایه اش برود. وقتی پدر خانواده دایه را می­بیند بسیار خوشحال می­شود. آنها خانواده ای سالم و متدین بودند. دایه ی پدر سواد قرآنی داشت.

پدربزرگ مدتی در رفسنجان خدمت می کند و پس از آن مجددا به شهر کرمان منتقل می شود و خانواده اش نیز به آنجا نقل مکان می کنند. مرحوم پدر از رفسنجان خاطره ای نداشت زیرا در آن زمان تنها کودکی 2 ساله بوده است. پدر تعریف می کرد که وقتی خانواده به کرمان برمی گردند، اولین کاری که پدربزرگ انجام می دهد این بوده که خانه باغی وسیع برای سکونت خانواده اش می خرد که در حومه شهر کرمان قرار داشت، بعد از آن به عنوان قاضی دادگستری به خدمت مشغول می شود. گویا در آن زمان پدربزرگ متوجه می شود که آدم ذی نفوذی به نام «احمد دیلمقانی» درصدد این است که املاک و اموال زرتشتیان را تصاحب کند و در این کار قلدری هم می کرده است. «دیلمقانی» از فقر به ثروت کلان دست پیدا کرده بود و اولاد هم نداشته است. در آن زمان معروف بوده که «احمد دیلمقانی» فرد مبتکر و خلاقیست. برخی از مستغلاتی که دیلمقانی در آن روزگار برای خودش درست کرده بود، این موضوع را به خوبی نشان می­دهد. در زرند کرمان دهی به نام «فردوس» است که بخشی از آن متعلق به دیلمقانی بوده است. اگر امروز به «فردوس» بروید، می بینید که خیابان اصلی «فردوس» که خیابانی عریض هم هست، از دو طرف درختکاری شده و شرکت بسیار بزرگی به نام شرکت پنبه را می بینید که دیلمقانی تأسیس کرده است. دیلمقانی تمام محصول پنبه و پشم را می خرید و بخش عمده آن را قالی می بافت و به خارج از کشور صادر می کرد. اگر امروز کسی از قالی های دیلمقانی داشته باشد، صاحب فرشی عتیقه است. وی مابقی پنبه و پشم را هم می فروخته است. او را به عنوان کارگزار تجاری انگلیس می شناختند. ناگفته نماند که وی آدم بسیار خیری هم بود و از او بناهای خیریه و موقوفات بسیار در کرمان بجای مانده است، لکن به نظر می­رسد او شاید تحت تأثیر فضای فرهنگی آن روز جامعه کرمان ارزش زیادی برای حقوق اقلیت­ها قائل نبوده است. هرچند، «دیلمقانی» به مرحوم پدربزرگ احترام می گذاشته است و می دانسته که وی آدم پاک دست و قرصی است، اما انتظار داشته که پدربزرگ به وی کمک کند تا اموال زرتشتی ها را به نفع خود به ثبت برساند. مرحوم «محمود رجائی خراسانی» بنا به ذکاوت قضائی خود می دانسته که ایشان می خواهد اموال زرتشتیان را از چنگ آنها درآورد و با نفوذی که دیلمقانی داشت آنها نخواهند توانست از حقشان دفاع کنند؛ لذا پدربزرگ به زرتشتیان می گوید که قبل از هر اقدامی از سوی دیلمقانی، شما برای املاکتان تقاضای ثبت کنید و سند رسمی بگیرید. این کار را پدربزرگ فقط برای رضای خدا و فی سبیل الله انجام می دهد. زرتشتیان بلافاصله تقاضای ثبت می دهند و زمانی که آقای دیلمقانی می خواهد با شهادت افراد اجیر کرده اش مثلا فلان ده را شش دانگ به نام خودش ثبت بدهد، گفته می شود که این املاک قبلا به نام فلانی ها به ثبت رسیده است؛ سپس دیلمقانی دست به پرونده سازی می زند تا بتواند آن اموال را تصاحب کند و زمانی که پرونده در دستور کار پدربزرگ قرار می گیرد؛ ایشان مانع از تصاحب غیرشرعی اموال زرتشتیان در کرمان می شود.

داستان محمود رجائی خراسانی و زرتشتیان و احمد دیلمقانی به اینجا ختم نمی شود. دیلمقانی مرتب به پدربزرگ پیغام می داده که آقای رجائی من به شما ارادت دارم، از زرتشتی ها حمایت نکن؛ اما پدربزرگ با وی همکاری نمی کند و تسلیم وعده و وعیدهای وی نمی شود. روزی پدربزرگ برای تحقیقات محلی به زرند می رود و در آنجا «احمد دیلمقانی» نقشه قتل ایشان را می کشد. گویا محمود رجائی خراسانی در جایی اقامت داشته اند که عده ای چماق بدست از جیره خواران دیلمقانی بر سر او و سایر هیأت همراهش می ریزند و سعی می کنند که آنها را به طرف صحرا ببرند تا در چاهی بیاندازند و پدربزرگ را سر به نیست کنند تا دیلمقانی بتواند استشهادی درست کند و اموال زرتشتیان را تصاحب کند. در آن زمان هم دستگاه قضائی و امنیتی کشور خیلی وسیع نبوده و اعمال نفوذ هم در این دستگاهها به دلیل اینکه حکومت مرکزی اشراف و احاطه کافی نداشته، آسان بوده است. همانطور که بعدها دشمنان و مخالفان «احمد دیلمقانی» که تعدادشان کم هم نبود، خود او را با آنکه در اواخر عمر به کارهای خیریه روی هم آورده بود؛ کینه اش را از دل پاک نکردند و کشتند. در آن به اصطلاح گیر و دار و بگیر و ببند، پدربزرگ تکه کاغذی می نویسد و می فرستد برای مسئول ژاندارمری که وضع به این شکل است و در اسرع وقت خود را برسانید. در اسرع وقت در آن روزگار معنی اش این بود که به زحمت ماشینی پیدا شود و یا با اسب و اینطور چیزها خود را برای کمک برسانند. در همان لحظاتی که آنها را به طرف صحرا می بردند، ژاندارم ها سر می رسند و یک افسر داد می زند که چه خبر است؟ دهاتی های چماق به دست پراکنده می شوند و پا به فرار می گذارند. نقشه قتل ناتمام می ماند و محمود رجائی خراسانی و هیأت همراهش جان سالم به در می برند و به عبارتی از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند. مرحوم پدر نقل می کرد که این داستان ها را از محلی ها و از خود پدربزرگ بارها شنیده است. دیلمقانی این برنامه را در زرند پیاده می کند، چون در کرمان به راحتی نمی توانست آن نقشه را اجرا کند.

وقتی پدربزرگ از زرند به کرمان برمی گردد، باز هم روی حرفش محکم می ایستد و در احقاق حق سستی نمی کند. محمود رجائی خراسانی اعتقاد داشت که نباید اجازه داد تا افراد با اعمال نفوذ و استفاده از قدرت مالی و سیاسی بتوانند حق مردم را با پرونده سازی های جعلی تضییع کنند، بخصوص اگر از اقلیت جامعه باشند. پس از آن «احمد دیلمقانی» با تهران به اصطلاح هماهنگ می کند و آنها پدربزرگ را از کرمان به شهر دیگری منتقل می کنند، بطوریکه ابتدا ایشان را به یزد و سپس به تویسرکان می فرستند. پدربزرگ خانواده را در کرمان می گذارد و خودش به تنهایی راهی محل خدمت جدیدش در شهر یزد می شود. در مدت اقامت پدربزرگ در شهر یزد، عده زیادی از افراد شایسته و شناخته شده ی شهر یزد با ایشان دوست می شوند و خاطرات شیرینی برای ایشان رقم می خورد. در آنجا شخصی به نام حاج آقای «سودمند» که فردی متدین و خوش مشرب بود با پدربزرگ آشنا می شود. از آنجا که محمود رجائی خراسانی فردی خوش حافظه و شعر شناس بود و بهترین اشعار فارسی را از حفظ می خواند، با دوستانش مجالسی ادبی برپا می کنند و در آن به تبادل افکار و گفتگو می پردازند؛ او علاوه بر اينكه قاضي خوبي بود، اين سجايا را هم داشت.

مرحوم پدر می گفت که دوستان و آشنایان یزدی، پدربزرگ را بسیار دوست می داشتند و زمانی که  پدر اول دبیرستان بود؛ خانواده ی «سودمندی» به کرمان آمدند و از خاطرات جلسات ادبی شان برای وی سخن گفتند و از آن دوران به نیکی یاد می کردند. مدتی از اقامت پدربزرگ در شهر یزد می گذرد که ایشان تاب دوری زن و فرزند را از کف می دهد و به کرمان بازمی گردد. بدین ترتیب، «محمود رجائی خراسانی» کمتر از دو سال در شهر یزد خدمت می کند و سپس به کرمان برمی گردد و می گوید که دیگر به شهر یزد بازنمی گردد. بازگشت پدربزرگ به شهر کرمان کار «احمد دیلمقانی» را مجددا مشکل می کند، چراکه هنوز زرتشتی های کرمان برای حل مشکلاتشان پیش پدربزرگ می آمدند و از ایشان استمداد می جستند؛ لذا دوباره با تبانی تهران «محمود رجائی خراسانی» را برای خدمت به تویسرکان منتقل می کنند. در اینجا او از کار قضا استعفاء می دهد و اعلام می کند که به تویسرکان نمی رود و از طرفی هم حاضر به مسامحه و تضییع حقوق اقلیت ها نمی باشد. در آن زمان وی با عارفی بسیار با کمال به نام «بابا رشاد» درددل می کند و به وی می گوید که می خواهم استعفاء بدهم و اینها مرا به تنگ آورده اند. «بابا رشاد» به ایشان می گوید: "خب، استعفا بده و نگران هم نباش.پدربزرگ می گوید که به هر حال نمی توانم نگران نباشم، باید بعد از استعفاء مخارج زندگی خانواده ام را تأمین کنم. «بابا رشاد» از او می پرسد که چقدر حقوق می گیری و ایشان مثلا به پول آن روز می گوید: "دویست تومان." مرد عارف جواب زیبایی به پدربزرگ می دهد و می گوید: "خب، اگر خداوند متعال بخواهد ماهي پانصد تومان به تو بدهد، تو که در را بسته ای، در را باز كن. ولش كن. بگذار اگر خدا مي خواهد روزی ات را بیشتر کند، بتواند." اين حرف به دل «محمود رجائی خراسانی» می نشیند و او برای اینکه شریک ظلم نباشد، در یک مبارزه اخلاقی استعفاء می دهد. این وقایع مربوط به دوران پهلوی بوده است.

مرحوم پدر در خصوص اتفاقات بعد از استعفای پدربزرگ می گفت که افرادی که در زمان پست قضائی با وی آشنا شده بودند، در این شرایط دوست داشتند تا به او کمک کنند، زیرا ایشان برای اینکه تصمیم قضائی نادرست نگیرد و زیر بار ظلم نرود؛ مجبور به استعفاء شده است. اشراف کرمان نزد پدربزرگ می روند و می گویند که آقای رجائی خراسانی شما مرد بسیار شریفی هستید و بدون هیچ چشمداشتی به ما در انجام کارهای قضائی و ثبتی خیلی کمک کردید، حالا که شما به دلیل پاک دستی تان مجبور به استعفاء شده اید؛ می خواهیم به شما پیشنهادی بدهیم. ما می خواهیم چهار حبه از دهی را به شما بفروشیم تا در کرمان بمانید. ایشان می گوید: "من تصمیمی برای خرید ملک ندارم"، اما آنها اصرار می کنند که این ده اراضی خوبی دارد و او را متقاعد می کنند که آن اراضی را حبه ای هزار تومان و در مجموع چهار هزار تومان بخرد. پس از آن پدربزرگ درگیر کار کشاورزی و آباد سازی اراضی اش می شود و از کار قضا فاصله می گیرد. از مرحوم پدر شنیده بودم که پدربزرگ خانه باغ بزرگی را که در کرمان داشت، می فروشد به دلیل اینکه پسر کوچکش به نام «حسین» در حوض خانه می افتد و خفه می شود؛ لذا از آن خانه دلزده می شود و می گوید که اصلا نمی خواهم در این خانه زندگی کنم و خانه ای دیگر در کرمان می خرد و خانواده در آنجا ساکن می شوند.  این خانه در محله ای به نام محله خواجه خضر واقع بوده است. خواجه خضر از محله ­های اصیل و سنتی کرمان بود و پدر همیشه یاد می­کرد که در آنجا درختی وجود داشت که چندین نفر باید دست به دست هم میدادند تا بتوانند دور آن را بگیرند. خانواده ی محمود رجائی خراسانی تابستان ها همراه با وی به زرند می رفتند و سه ماه تابستان را در املاک و اراضی خانوادگی شان سپری می کردند. در آن زمان ایشان صاحب پنج فرزند -سه فرزند دختر و دو فرزند پسر- بود. نام های دختران «فروغ خانم»، «زهرا خانم» و «فخری خانم» بود که «فخری خانم» به رحمت خدا رفته اند. بعد از آنکه پسر کوچک خانواده به علت خفگی در حوض خانه به رحمت خدا رفت، خدا به «محمود رجائی خراسانی» پسر دیگری عطا می کند که نامش را «احمد» می گذارند و آخرین فرزند خانواده می شود. پدر همیشه از خانواده اش با ذوق خاصی صحبت می کرد و به خواهرها و برادرش بسیار علاقه مند بود. «احمد آقا» جراح قلب می شود، ایشان در گذشته مقیم آمریکا بوده که اکنون به ایران برگشته و در مشهد و در جوار آستان قدس رضوی خدمت می کند و گویا از این موضوع خیلی هم خوشحال است.

یکی از افرادی که به پدربزرگ پیشنهاد خرید ملک داده بود، شخصی به نام آقا رضا ارجمند -برادر محمد ارجمند- در کرمان بود. شهرت آقای ارجمند در کرمان به دلیل فرش بود. آنها فرش کرمان را به آمریکا صادر می کردند. پدر نقل می کرد که آقا رضا ارجمند روزهای جمعه به یکی از دهات حومه کرمان به نام «کاظم آباد» می رفت و در آنجا ناهار می خورد و قدم می زد و در واقع آنجا تفرجگاهش بوده است. ایشان پدربزرگ را به همراه خانواده دعوت می کند تا برای تفریح به «کاظم آباد» بروند، در آن زمان پدر دوره دبیرستان را می گذراند. در مهمانی های «کاظم آباد»، پدربزرگ دوستان جدیدی پیدا می کند؛ از جمله آقایان قطبی و تبریزچی که هر دو از بزرگان شهر کرمان بودند و دوستی آنها تا زمان مرحوم پدر ادامه داشت.

ادامه دارد....    

 

 


نظر شما