از سوسنگرد تا بوکمال

   62702

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


سرداری در مرکز دایره تواضع. سربازی در پادگان اطاعت و ولایت پذیری. سرفرازی در پای پرچم عاشورا، پایداری، بی ادعایی، خستگی ناپذیر و حماسه ساز. نامت بر تارک جهاد است و آوازه ات همپای کرامت و شهادت. مظلوم شناسی و ظلم ستیز. تا عشق زنده است، عاشقی ات جاودانه خواهد بود. سردار...

آن روز ها هم که سردار نبودی، باز بی ادعا بودی. اصلاٌ از اولش بی ادعا بودی. این را بچه های کرمان که با وقوع جنگ تحمیلی در جنوب و غرب کشور، نام رزمنده به خودشان گرفتند و راهی دفاع از وطن شدند، خوب یادشان هست. سوسنگرد هم یادش هست؛ قاسم سلیمانی، فرمانده ی بچه های کرمان. آن روزها که در سرت با آن موهای مشکی، هزار نقشه برای مقابله با دشمن داشتی. جوان بودی و جوانان همشهری را گرد آوردی. نیروهایت کم اما استقامتشان زیاد بود. پایداری در خونشان بود. همه شان. همه تان. همه ی بچه های کرمان.

سوسنگرد ایستاد و در ایستادگی اش شما نقش داشتی. بستان آزاد شد و آزادگیش را مرهون شجاعت شماست؛ از لحظه ای که در مقابل پاتک های سخت دشمن با دو گردان از بچه های کرمان بر استقامت پای فشردی و فرمانده ی کرمانی ها لقب گرفتی و قبای فرماندهی، قامتت را برازنده کرد. پیروزی ها شکست هم داشت، زود به زود داغدار یارانت می شدی و در بستان « اکبر محمدحسینی» زودتر به خط شهادت رسید و رخ از تو برگرفت. با دست پرورده هایت در« فتح المبین» فتحی آفریدی که امام آن را « فتح الفتوح» خواند. «بیت المقدس» سرآغازی برای تداوم رشادت هایت شد. دشت خوزستان تو را به یاد دارد. «جفیر» و «سید جابر» تو را یادشان هست. خون های بر زمین ریخته، تو را یادشان هست. حماسه های رزمندگان تو را از یاد نبرده اند. بودی و آوازه ات بلند شد و گوش بعثی ها را هم مجبور به شنیدن نام بلندت کردی. کوشیدی و خروشیدی و از پا ننشستی. آزادی « خرمشهر» ودیعه ای فراموش نشدنی از رزم شما و همرزمانتان شد. اولین ضرب شست جانانه شما در عملیات برون مرزی «رمضان»، بعثی های مغرور و مسلح به سلاح های پیشرفته و طراحی های اسرائیلی، را به سرگیجه انداخت. رادیو بعث و رادیو اسرائیل هم نامت را انتشار دادند وقتی که جسورانه از کمند زنجیر محاصره شان، خود را نجات دادی و ...

وقتی تیپ « ثارالله» به لشکر تبدیل شد، باز شما فرمانده اش شدی. گروهان ها گردان شدند و گردان ها تیپ و دوستانت فرماندهانی که دست آموز خودت بودند و شهدایی که بازویت بودند و با خونین بالی شان، دلت را غصه دار می کردند. همه افتخارهای لشکر ثارالله در گوشه گوشه دشت پهناور خوزستان، در بیابان های ایلام، در قله ی بلند کوه های کردستان و کرمانشاه ، در هور و در جزایر مجنون و درعملیات های بدر و خیبر که طعم تلخ شکست را به دشمن بی مغز چشاندند، مرهون دلاوری و حماسه رزمندگان یگان های تحت درأیت و تدبیر و فرماندهی شما در خطوط مقدم نبرد دفاع مقدس است. نمی شود «والفجر هشت» را گفت و شنید و شما را نگفت و ندید. آن شب تاریک و بارانی و اروند خروشان در پیش رو و آن آب سرد غلتانی که می غرید و هر وارد شونده ای در خود را ناجوانمردانه می بلعید و شما که به غواص های رشیدت یاد دادی تا آب را ملتمسانه به «حضرت زهرا سلام الله علیها» قسم دهند تا آرام و رام باشد و رزمندگان را به سلامت به آن سوی آب ببرد و چنین شد و در پایان شب ظلمانی تسلط دشمن،  فجری دمید که چشم بدخواهان و دشمنان اسلام و ایران را کور کرد.

«والفجرها»، دشت مهران و «کربلای یک» تو را به یاد دارند. ارتفاعات قلاویزان تو را می شناسند. «کربلای4» رزم تو را دیده است. دشمن بغض تو و یاران و رزمنده هایت را داشت که غواصان بی گناه را «دست بسته» زنده زنده در خاک پنهان کرد و داغ سینه های داغدار را سوزان تر.

اما «کربلای 5» عملیات تکلیفی شما و نیروهایت بود. رفتید تا انتقام «کربلای4» را بگیرید. رفتید که جاسوسی سعودی ها و خباثت صهیونیست ها و استکبار مستکبرین را در جبهه بزرگ شلمچه با از کار انداختن ماشین جنگی بعثی ها، به بهترین نحو تلافی کنید. مقتدرانه و با صلابت جنگیدید و پرچم سرخ شهادت را در پهندشت سرزمین خوزستان به اهتزاز درآوردید. غمگنانه ترین سرود از دست دادن یاران و عزیزان همراه شما در دشت شلمچه آفریده شد. بغض راه بسته بر گلوی شما را در شهادت شهیدان «ثارالله» هنوز یادمان هست. و هق هق گریه های شما. و لرزش شانه های ستبر شما. و شیرینی نبردی که با شهادت جمع کثیری از فرماندهان « ثارالله» به کامتان نماند. تنها خدا می داند که در غم عزیزانت چه کشیدی و چگونه بر درد داغشان صبر کردی؟ عابدینی، زندی، حاج یونس زنگی آبادی، حاج قاسم میرحسینی، بینا، مشایخی، رشیدی، تاجیک، طیاری، و ... فرماندهان «ثاراللهی» بودند که در سخت ترین روزهای نبرد، تنهایت گذاشتند و به راه شهادت رفتند و تو ماندی و در«والفجر 10» و بر کوه های سر به فلک کشیده با 4 متر پوشیده از برف ملخ خور و کردستان، خرمال و حلبچه و سیدصادق و سلیمانیه عراق، یادی از رزم ماندگار بچه های لشکر ثارالله کرمان به فرماندهی شما، بر سینه ی تاریخ نبردهای بزرگ حک شد و جاودانه گردید. شما راضی به بسته شدن دفتر رزمتان در دفاع مقدس نبودید. اگر جنگ بیست سال هم طول می کشید شما باز می ایستادید و تا ریشه کن کردن استکبار نبرد می کردید. اما استکبار جنگ، تهدید، تحریم، ترور، خیانت، جنایت، خباثت، کفر، بی دینی، ظلم و ستم و آوارگی انسان ها را همه را با هم می خواست، برای نبودن انقلاب اسلامی و شما و همه ی اسلام خواهان و همه ایرانی ها انقلابی بودید و انقلاب را حتی در بوته های سخت آزمایش می خواستید.

دشمن منافقین را داشت و عوامل داخلی را. دشمن بی رحم بود و زدن هواپیمای مسافربری و بمباران های شیمیایی در مرام ضدبشری اش گنجانده شده بود و شما باز در برابر مکر دشمنان ایستادید و در روزهای نزدیک به پایان جنگ، از سقوط دوباره خرمشهر و اهواز با رشادت و تدبیر جلوگیری کردید و برگ برنده را از دشمن ستاندید تا در پای میز مذاکره دستش از امتیاز خواهی خالی بماند. هشت سال دفاع مقدس به پایان رسید و ملت ایران با عزت و افتخار، به لطف رزمندگی شما و همه ی فرزندان ایران بزرگ، وجبی از خاک کشور را به دشمن نداد. دفتر رزمندگی شما اما بسته نشد؛ از جنوب و غرب کشور به منطقه جنوب شرق بازگشتی و باز برای آسایش و آرامش هموطنان، مجاهدت در جبهه مبارزه با اشرار و مفسدین و معاندین و ضدانقلاب ها را در دستور مبارزه قرار دادی.

باز شما و لشکر ثارالله و باز با فرماندهی مدبرانه شما، بیابان های جنوب شرق از لوث وجود اشرار پاکسازی شد و گروه های شرارت و محموله های موادمخدر بسیاری به نیستی رضایت دادند. شما اما پایداریت به اعتماد فرمانده کل قوا گره خورد. فرماندهی نیروی قدس برای گشایش راه های رسیدن به پیروزی های بزرگ در نبرد با صهیونیسم و استکبار خبیث جهانی. برای یاری رساندن به مظلومان و محرومان جهان اسلام.

در افغانستان در کنار احمدشاه مقصود و مبارزه با طالبان دست پروده ی آمریکا. در جبهه مقاومت و در کنار حزب الله لبنان و «عماد مغنیه» که شهادتش داغی بر داغ های فروخورده شما بود. روزها می گذشت و شما بازنشسته نشدی که پاسداری بازنشستگی ندارد. پاسداری حریم می شناسد و حریم حرم در خطر بود. پاسداری عزت و عظمت دین می شناسد و عزت دینداری در خطر بود. پاسداری مرز نمی شناسد و مرزهای اسلام در سرزمین حسین علیه السلام و زینب سلام الله علیها در خطر بود. حرم مدافع می خواست. حرم پاسدار می خواست و شما و یارانت باز لباس رزمندگی بر تن کردید و مدافعان حرم شدید. چه واژه ی مقدسی در ادامه ی دفاع مقدس. 

از روزی که شما و یاران باز برخاستید و فرمان فرمانده و مقتدا بر زمین نماند و از روزی که رزم شما آوازه ی جهانی گرفت و ترس بر پیکر بی زوال دشمن نشست، تا امروز که خبر ریشه کن شدن شجره خبیثه داعش ستمگر، به همه ی جهان مخابره شد، هر روز هزاران دست بر آسمان بلند می شد و هزاران نَفَس پاک، از سویدای وجود برای پیروزی شما دعا می کردند تا قدم های شما با استقامت بیشتر در همه ی کربلاهای زمین و در همه عاشوراهای زمان، پیروزی خون بر شمشیر را نقش آفرینی کنند.   

و امروز که متعهدانه و مؤمنانه به قولتان وفا کردید و فوران خون شهیدان حرم را در پرتو انوار درخشان خورشید ولایت و ولایتمداری، درخشان نمودید و همگی «عباس» های علمدار «زینب» سلام الله علیها شدید و وفاداری را تکمیل نمودید، دیگر وقت آن است که ما هم بگوییم: "سردار سپاس... سپاس سردار."

حاج قاسم سلیمانی؛ فرزند کرمان و کرمانی ها، خودخواهی نیست که ما شما را از خودمان و شهر خودمان بدانیم. شما هم نفس شهیدان مایی وقت جان دادن. شما «یاحسین» شهیدان «ثارالله» را وقت شهادت شنیده ای. شما در اسارت آزاده ها، اشک ریخته ای. شما بر جانبازان قطع نخایی اشک فشانده ای. شما هنوز هم در مقابل مادران سالخورده ی شهیدان زانو می زنی و آن ها گذر سال ها غم شهادت فرزندانشان را در سپیدی موهای شما می بینند و بر سلامتی و پایداری شما ذوق می کنند. هنوز هم فرزندان شهیدان هم رزم شما، غم بی بابایی را به تماشای قامت چون سرو ایستاده ی شما، سرفرازانه تحمل می کنند.

پایدار بمان سردار. عزت از آن مؤمنان است و شما مؤمنانه عزت شیعه را در سایه رزم رزمندگان جبهه اللهی و بازوی توانای سربازان مدافع حرم آل الله به زیبایی ترسیم نمودی. سردار سرافراز که افتخارت سربازی امام خامنه ای است، دعاهای نایب امام زمان علیه السلام بدرقه راهت باد.


نظر شما