برای فوتبال و مارادونا

   64039

مسعود ریاحی


فوتبال را بی عدالتی‌اش به زندگی شبیه‌ می‌کند و گردی بیش از حد آن توپ. آنجا که همه‌ی ضربه‌ها درست می‌خورد به آنجا که باید می‌خورده، به جز آن ضربه آخر، آن ضربه‌ی نهاییِ مفقود؛ که نمی‌خورد و توپ رد نمی‌شود از آن مرز خوشبختی؛ درست عین زندگی. اگر قرار بود هرکه به حق خود برسد، همه چیز مبتذل و ناچیز بود؛ و اصلا چه نیاز بود به آن نود دقیقه جنگِ بیست و دو نفره؟ همه‌چیز در اوج ابتذال، بر روی کاغذ مشخص بود. هیچ تضمینی برای رسیدن به حق وجود ندارد و همین فوتبال را کثیف و زیبا می‌کند و راه را برای ورود رؤیا به آن باز می‌کند. مگر می‌شود در جایی که صحبت از تضمین است، رؤیا متولد شود؟

فوتبال، این جنگی که در آن کسی، کسی را نمی‌کشد، زیرا که خشونتش در زمینی بسیار بزرگ، در تک‌تک فریادها و عربده‌های تماشاگران حاضر و غایب، در گردی بیش از حد و ناعادلانه‌ی آن توپ، در تمارض و ریا و نمایش، در قضاوتی محدود و انسانی و البته واقعی، استتار شده است؛ تا آنجا که در فینال سال 1966، انگلیسی‌ها بعد از برد آلمان، شعار می‌دادند: «ما یک جام جهانی را بردیم و دو جنگ جهانی را». همجوار شدن واژه‌ی جنگ در کنار واژه‌ی فوتبال، نزدیک‌ترین و واقعی‌ترین واژه‌ای است که می‌توانست کنار این شاهکار بشری بنشیند و آن را بیش از پیش دهشتناک و باشکوه کند.

فوتبال، گذاشتن اسلحه بر روی زمین است؛ زیراکه توپ اختراع شده است. تا آنجا که چهار سال بعد از جنگ فالکلند میان بریتانیا و آرژانتین، گردی توپ، آنها را روبه‌روی هم قرار می‌دهد و «مارادونا» انگار که از رئالیسم جادویی آمریکای جنوبی سر برآورده، یک تنه انگلیس را به زانو در می‌آرود، ماردونای زیبا، مارادونای فریبکار، مارادونای وحشی با «دست خدا» گل می‌زند و پشت سرش، «گل قرن» را که گزارشگر آرژانتینی دیوانه‌وار فریاد می‌زند: «زنده باد فوتبال»، « از کدام سیاره آمدی ماردونا؟» و از دریبل شدن 7 بریتانیایی گریه‌اش می‌گیرد زیرا که چهار سال پیش، جنگ و جزیره‌ی فالکلند را باخته‌اند و 648 هم‌وطنش کشته شده‌اند و حالا ماردونا 68 متر را دریبل می ‌زند و دروازه را به آتش می‌کشد، برای فراموشی آن جزیره!


نظر شما