دهه شصتی های وفادار-قسمت دوم

   59798

بانو صدیقه انجم شعاع


یادآوری می کنم؛ خاطرات می آیند و می روند. دوران دفاع مقدس دوران سازندگی خانواده های ایرانی بود که فرزندانشان را به جبهه می فرستادند، صبر چاشنی همه ی رفتارها بود، چه در خانواده و چه در جامعه. اشک ما را کسی جز خدا ندید.

همسر شهید لنگری زاده ادامه می دهد: رفتیم سوریه. من و بچه ها و مادر غلامرضا. چند خانواده شهید مدافع حرم در این سفر بودند. می آمدند برای زیارت. وقتی رسیدیم فرودگاه دمشق، منتظرش شدیم. قرار بود خودش بیاید دنبالمان. اما نیامد. « تدمر» بود. نتوانسته بود بیاید. ما و خانواده های شهداء را بردند زیارت حضرت زینب سلام الله علیها، بعد هم بردند هتل محل اقامت. کلید اتاقمان را گرفتم و رفتیم بالا تا منتظر غلامرضا بمانیم. هنوز کلید را نینداخته بودم که در باز شد و قامت غلامرضا در لباس نظامی روبرویمان قرار گرفت. بعد از چند وقت می دیدمش. پرجذبه و دوست داشتنی شده بود. صورتش نور داشت. از خوشحالی بال درآورده بودم. خودش گفت دیر رسیده و نیامده فرودگاه.

سه روز در هتل بودیم و چند روز هم در منزل یکی از دوستان غلامرضا، یکی از فرماندهان مدافع حرم. روزهای خوبی بود. می رفتیم زیارت. همه ی لحظه ها پیش هم بودیم. رفتیم بازار برایم چادر خرید. آخر چند وقت پیش، ایام محرم، پشت تلفن بهش گفتم: امروز برایت شمع روشن کردم، چادرم سوخت، گفت آمدم برایت چادر می خرم و می آورم. همین دیروز پارچه چادری که برایم خریده بود، بریدم و دوختم تا به یادش همیشه بر سر کنم. سوریه رفتنمان خوب بود. خوش گذشت. قرار بود غلامرضا وسایلش را جمع کند و با ما برگردد. اما نشد. گفتند کار پیش آمده. کاش می شد من هم برنگردم. کاش من هم می توانستم همان جا بمانم. برای همه ی مدافعین حرم امکان رفتن خانواده هایشان نیست، فکر کنم غلامرضا رابطه اش با خدا و اهل بیت علیهم السلام جور جور بود. نورچشمی شده بود، هم پیش خدا و هم پیش فرمانده ها و حاج قاسم. برای ما کمی و کسری نگذاشت، هم زیارت حرم حضرت زینب(س)، هم دیدن خودش به عنوان یک رزمنده مدافع حرم و هم آرامش دادن به من و بچه ها.

وقتی غلامرضا را آوردند، دخترم خیلی آرام و راحت پذیرفت. تعجب می کردم، مونس خیلی بابایی بود، او را خیلی دوست می داشت، حتی از من بیشتر. ظهر که می شد یک استکان آب برمی داشت چند تا قند می انداخت تویش، طوری که مثلاً من نفهمم. قایم می کرد تا بابایش بیاید و از او پذیرایی کند.

وقتی از سوریه برگشتیم گفت بابایی شهید شده. گفت خودش سوریه به من گفته اگر بابایی شهید شد، ناراحت نشوی. ما برگشتیم کرمان. غلامرضا روز میلاد حضرت زینب شهید شده بود. همه می گفتند تشییع پیکر را بگذاریم برای روز چهارشنبه شهادت حضرت فاطمه (س)، گفتم من طاقت ندارم. گفتم خودم می روم تهران پیشواز. مسئولین موافقت کردند برا ی روز سه شنبه، اما برف زیادی تهران آمد و پروازها لغو شد. روز چهارشنبه آمد، همان روز شهادت حضرت فاطمه(س). تازه غلامرضا محل آرامگاهش را هم تعیین کرده بود، میان قبر دو شهید، می گفت من شهید می شوم و اینجا دفن می شوم. جدی نبود برایم. وقتی پرسیدند غلامرضا در مورد محل دفنش وصیتی داشته یا نداشته گفتم نداشته، اینجا را هم به کسی نگفتم. موقع تشییع در درون بهش گفتم تو شهیدی، خودت جایت را در گلزار نشان بده. رفتند به همان سمت. اما هیچکس باورش نمی شد آنجا جایی برای پیکر باشد. زمین را کندند رسیدند به لحد. سنگی از لحد برداشتند، تمیز و جارو کرده، مال کسی نبود. راحت پیکرش جا گرفت. 

همسر شهید شده بود روضه خوان و ما گریه می کردیم. لازم بود گریه کنیم. از جبهه ها، از دفاع مقدس، از شهادت های هر روز دور شده ایم. دورتر می شویم. این شهدای حرم هستند که جان تازه ای به کالبد جامعه می بخشند. آمدنشان حیات است. نامشان زندگی ست. دیدن تصویرهایشان تلنگری ست بر جان های خفته اگر کسی بخواهد. به همسر شهید می گویم: خانواده های شهداء که شما را می بینند داغشان تازه می شود، می گوید: ترا خدا نگویید داغ. از دست دادن عزیز شهید سوختن هست اما داغ نیست. خدا خودش به ما صبر می دهد، به منهم صبر داد. او برای تأیید صحبتش از همسر شهید طالبی زاده می پرسد، او هم بر این موضوع تأکید می کند. علاوه بر آن می گوید: "وقت هایی که خیلی به ما سخت می شد و می شود، به قرآن پناه می برم و از کلمات قرآن کمک می گیرم، با تمام وجود احساس می کنم خدا راه حلی پیش رویم می گذارم."

خانم تاج الدینی ادامه می دهد: "از آن روزی که غلامرضا رفته است، حضورش را در خانه احساس می کنم همه ی لحظه ها. چشمانم توانایی دیدنش را ندارد، دلم می خواهد به خوابم بیاید. او برای من خاص بود. گوشه گوشه خانه با او خاطره دارم. سختی من الان فقط دلتنگی است. خیلی دلتنگش می شوم. شنیده بودم وقتی شهیدی به عرش می رود خود خدا در خانه جانشین او می شود و من حالا این را با تمام وجود درک و احساس می کنم. اصلاً روی دوش من باری نیست.

از همسر شهید می پرسم، می گویند شما همه ی این سختی ها را تحمل می کنید، خب، پول خوبی هم می گیرید؟ راستش زمان دفاع مقدس هم به ماها همین را می گفتند، نظر شما چیه؟

پول! این بی لطفی است که بگویند به خاطر پول رفته اند جانشان را به خطر انداخته اند. توی پنج ماهی که غلامرضا سوریه بود، ما از پس اندازمان استفاده می کردیم، چون شغل شوهر من آزاد بود، باید سر کار باشی تا درآمد داشته باشی، تازه غلامرضا بیمه هم نبود. بعد از شهادت ایشان بنیاد شهید سه میلیون به ما داد برای هزینه ها، ما فقط نزدیک دو میلیون میوه خریدیم. خانه ی مادر شهید مرتب رفت و آمد است.

ـ شماتت هم می شوید؟

بله. دوستان یک جور دلسوزی می کنند، غریبه ها یک جور. همین دیروز وقت دفاع پایان نامه ی ارشدم بود. کامپیوتر می خوانم، استادم می گفت: چرا گذاشتی همسرت برود سوریه، خودت هم راضی بودی؟ معلومه که راضی بودم ولی کو درک و فهم. یک بار سر مزار یک خانمی به عکس شهید نگاه می کرد و به من و دو تا بچه، می گفت که با دو تا بچه گذاشته و رفته... این خانم فکر نمی کند اگر امثال غلامرضا نمی رفتند الان ما چه وضعیتی در کشورمان داشتیم؟ ملاک و تفکرات هر کسی به خودش مربوط است اما من و مثل من با ایمان و آگاهی این راه را انتخاب کردیم.

پشیمان نیستی؟

هرگز، اصلاٌ . اگر صدبار دیگر به همین زندگی برگردم باز غلامرضا را انتخاب می کنم. باز همین مسیر را انتخاب می کنم و باز هم همین راه را می روم. با افتخار.

می گویند دهه شصتی ها نسل سوخته اند، شما که هر دو تا مال این دهه هستید؟

دهه ی شصتی ها، دهه ی دفاع مقدسند، شیر مادران دفاع مقدسی را خورده اند. با اشک شیر خورده اند. من هم بابام جبهه می رفت و ما خانواده ی رزمنده بودیم. بی لطفی است که می گویند هر چه مشکل و دردسر هست مال اینهاست. ما مال هر دهه که باشیم ایرانی و ولایتی هستیم و می مانیم. پدران مان دیروز رفتند جبهه، همسرانمان امروز می روند خط مقدم دفاع از حرم، فرزندانمان را فردا می فرستیم و نسل به نسل این خدمتگزاری، این ولایت پذیری و این اسلام خواهی را هدیه می کنیم به نسل بعد و نسل های بعد از آن تا ظهور آقایمان حضرت صاحب الزمان(عج).

مصاحبت با چنین جوانانی خستگی ندارد. این خانم چند سالی با یک شهید زندگی کرده است و چنان پخته و فهیم صحبت می کند که انسان می تواند به راحتی بفهمد که شهیدان واقعاً انسا ن های گلچینی بودند که چند صباحی در این دنیا زیستند، خودسازی کردند و به عرش رفتند و دست پرورده هایشان انشاءالله ادامه دهنده ی راهشان باشند.


نظر شما