آن شب آرام آمد

   43926

نوشته ی کیت چاپین - ترجمه ی ماندانا قدیانی


من علاقه ای به انسانها یعنی زندگی و اعمال شان ندارم، شخصی گفت: "بهتر است به جای دَه کتاب یک انسان را مطالعه کنیم، اما من نه کتاب می خواهم نه انسانها را چون باعث آزارم می شوند. آیا یکی از آنها می تواند با من همچون آن شب – یعنی شب تابستانی، ستارگان یا آن نسیم ملایم حرف بزند؟

همانطور که زیر درخت اَفرا دراز می کشیدم آن شب با خیال اینکه من نفهمیدم آرام، آهسته، دزدانه و پاورچین پاورچین از میان دَره، خطوط درختان و شاخ و برگ های اطرافش که با مراسم عشای ربانی همخوانی داشت و از شرق و غرب آمد تا اینکه نوری در آسمان پدیدار گشت که از میان برگ های درخت افرا در حال عبور بود و یک ستاره از هر روزنه ای به پایین می نگریست.

آن شب، شبی گرفته و رمز آلود بود.

سایه انسانها بسان اشیای نامرئی پرواز می کرد، برخی مانند موش کوچکی آهسته آمدند تا نگاهی به من بیندازند؛ اما من اهمیت ندادم. تمام وجودم را به دست آرامش و نفوذ نمودن در زیبایی شب سپردم. حشرات راست بال شروع به جیر جیر شبانه کردند و هنوز هم در حال انجام این کار هستند، اما مثل آدم ها وراجی نمی کنند؛ بلکه فقط به من می گویند: «بخواب، بخواب، بخواب.»

باد، برگ های درخت اَفرا را همچون هیجانات گذرای عشقی پر شور به صورت موج وار می جنباند، چرا انسان های نادان سربار زمین می شوند؟ این صدای مردی بود که کارش شکستن طلسم ساحران بود و امروز با کلاس اِنجیل خویش آمد. با آن گونه های سرخ، چشمان درشت و سیاه، نطق و رفتار خشن ظاهری نفرت انگیز داشت. او از حضرت مسیح چه می دانست؟ آیا باید از آن جوان نادان که دیروز متولد شد و فردا از دنیا خواهد رفت بخواهم چیزهایی در مورد مسیح به من بگوید؟ ستارگان را به آن مرد ترجیح می دهم چون آنها حداقل حضرت مسیح را دیده اند!

 


نظر شما