خاطرات یک آزاده- قسمت پنجم

   33969

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


مرتضی عسکری آزاده ی کرمانی دوران جنگ تحمیلی خاطره ی اسارت خود را این چنین بازگو می کند که در روزنامه های خودشان که می دادند برای مطالعه، نوشته بودند اسیرهای ایرانی را به زیارت کربلا می برند.  خبر ظاهراً خوشحال کننده بود، اما از عراقی ها دروغ زیاد شنیده بودیم و باورمان نمی شد. یکی از سربازها گفت: "راست است و می خواهند اسرا را به زیارت ببرند". از بیمارستان هم خبر رسید که تشرف از اردوگاه های دیگر شروع شده است. وقتی فرمانده اردوگاه مستقیم خبر زیارت کربلا را به ما داد، گفتیم: "نه، ما نمی خواهیم برویم زیارت". برای بار دوم هم گفتیم نه! بار سوم فرمانده عراقی گفت: "جریان چیه؟ شما زیر شکنجه « حسین، حسین» می گوئید. تاسوعا و عاشورا از دست شما و عزاداری هایتان آسایش نداریم، چیه که حالا نمی خواهید به زیارت حسین علیه السلام بروید؟" گفتیم: "شرط داریم." گفت: "چه شرطی؟" گفتیم: "تبلیغ نباشد. نه صوتی نه تصویری، حتی عکس هم پشت خودروها نچسبانید. دوربین نباشد. عکس برای یادگاری هم نمی خواهیم." گفت: "دوربین به خودتان می دهیم عکس بگیرید بدهید مأموران صلیب سرخ بفرستند برای خانواده هاتان." گفتیم: "این را هم نمی خواهیم."

در آخر قبول کردند و گفتند: "به کربلا بروید ما همه ی شرایط شما را قبول داریم. بچه ها راضی نشدند و گفتند که باید تعهد کتبی بدهید. ستوان فضیل مأمور استخبارات کتباً تعهد داد که شرایط برای ما مهیا بشود، با امضاء! یکی از دوستان زرنگی کرد و از روی متن تعهد خیلی طبیعی رونویسی کرد، حتی امضاء فضیل را هم کپی کرد. خیلی دقیق!" چهارصد نفر با چند اتوبوس راهی کربلا شدیم. پرده های اتوبوس پایین بودند و سربازها اجازه بیرون نگاه کردن را به ما نمی دادند، اما ما از فرصت استفاده می کردیم و از لای پرده ها، چشم انداز جاده را از چشم می گذراندیم. هر گنبد و گلدسته ای که می دیدیم اشک فراقمان در می آمد و گریه می کردیم. هق هق دوستان و سرها در گریبان بغض و اندوه، حتی بعثی ها را منقلب می کرد. دیدن صحن و سرای حرم مولا «اباعبدالله» وصف شدنی نیست. بغض کرده بودم. زیارت نامه می خواندم. همه را از حفظ هستم. همه مان حفظ هستیم. خادمی سعی می کند به سختی برای ما زیارت نامه بخواند، اما بچه ها همه حفظند و برای او صحنه ی شرمندگی درست می شود. «حسین غریب»، ما هم غریبیم. بغض و اشک به هم کمک می کنند تا ما نتوانیم خوب حرف بزنیم. «یاحسین» از درونمان آگاهی. حرف های گفتنی زیاد داریم اما گریه می کنیم که سخت به توجه شما محتاجیم. بچه ها برای مولایشان عریضه آورده اند؛ نام پدر و مادر خودشان را نوشتند و در ضریح می انداختند. عکس دوستان شهیدشان را بر قفل های طلایی ضریح شش گوشه امام حسین علیه السلام می کشند و تبرک می گیرند. با چشمان خودم دیدم سرباز عراقی همراهان در گوشه ای از حرم به دور از دید مأمورهای استخبارات، آرام آرام اشک می ریخت. زمان اندک بود و عقده ها بی شمار. صبورهای زمانه در پیشگاه امام شهیدشان که استقامت را به آن ها آموخته بود، ضجه و ناله زدند و برای روزهای آینده ی اسارت، توان مقاومت طلب نمودند. به زیارت حضرت علی (ع) در نجف هم مشرف شدیم. توفیق عرض ادب به ساحت حضرت عباس (ع) هم نصیبمان شد. اینجا برای زیارت راحت تر بودیم. وقت بیشتری هم برای درد دل با « آقا ابوالفضل» و دعا و مناجات داشتیم. با این حال خیلی زود همه چیز تمام شد و کمتر از ۴٨ ساعت با کوله باری از عزت و آزادگی به اردوگاه برگشتیم. بعد از اعزام آخرین گروه اردوگاه به زیارت کربلا، ستوان فضیل تعهدنامه را گرفت و پاره کرد. در بین راه هم عکس صدام ـ علیه لعنه ـ را به شیشه اتوبوس چسبانده بود، یعنی نقض تعهدنامه از طرف عراقی ها. این کار او با مخالفت بچه های زائر رو به رو شد. عراقی ها عکس را برداشتند. حین این اقدام، گوشه ی عکس پاره شد. برای همین به مأموران استخبارات گزارش دادند که ایرانی ها آن را پاره کرده اند. بعد از سفر زیارتی هفت نفر از دوستان ما را که دو نفرشان کرمانی بودند، به عنوان ارتکاب جرم به بغداد بردند. ما اعتراض کردیم و فرمانده ارشد اردوگاه های موصل به اردوگاه آمد. علت اعتراض را پرسیدند و ما پاسخ دادیم. فرمانده گفت: "شما عکس رئیس را پاره کرده اید. توقع دارید با شما چکار کنیم؟"

نماینده ما گفت: "ما گفته بودیم زیارت نمی رویم ولی شما اصرار کردید. فضیل تعهد کتبی داد که کارهایی که جنبه تبلیغات داشته باشد، انجام ندهد." فرمانده با تعجب گفت: "تعهدنامه!" فضیل گوشه ای ایستاده بود. جلو آمد و احترام نظامی گذاشت: "سیدی، هذا کذب آخر. ِانهم کُلُهم کاذب. این هم دروغی دیگر. این ها همه شان دروغگویان حرفه ای هستند."  اما ارشد ما برگ برنده ی خودش را رو کرد و رونوشت تعهدنامه را با امضاء تحویل ارشد عراقی داد. فضیل دست و پای خود را گم کرده بود. فرمانده او را به باد ناسزا گرفت و از اردوگاه بیرون کرد. بعدها دوستانی که در انفرادی وزارت دفاع اسیر بودند، گفتند: "فضیل را بدون لباس نظامی و درجه دیده اند که مثل یک آبدارچی رفت و آمد می کند. او فکر هوشمندی و زیرکی ایرانی ها را نکرده بود. نه او که ارباب هایش هم هیچوقت قدرت بالای هوش و ذکاوت ایرانی را باور نکردند و جدی نگرفتند."

 


نظر شما