شهرزاد به کجا می بَرَدمان

   35992

محمد شفیعی مقدم، پژوهشگر علوم سیاسی


در ازدحام آشفتگی های این روزهایمان نمایش سریال شهرزاد که شاید خود چهره بزک شده سردرگمی هایمان باشد، بی هیچ تردیدی یک غافلگیری تمام عیار بود. آن هم برای ما که میان استیصال هایمان فرومانده ایم. روایتی از روزگاری که نه آنقدرها به روزگار ما نزدیک است که پرتره آدم هایش تصویر بدون روتوش کلنجارهای امروزمان باشد و نه آنچنان دور که نتوانیم خط سیر امروز و حتی آینده نزدیکمان را در آینه زنگار گرفته اش ببینیم، اما این شهرزاد سالهای نفت و کلاه لگنی کجای دل مشغولی هایمان جا خوش کرده که این طور ما را در پیچ و تاب انبوه مسأله هایش فرو می برد؟ همین که پایان تلخ یک تکاپوی پرحرارت تاریخی می شود نقطه آغاز ماجرای این سریال خود مؤثرترین ضربه است برای انداختن مای مخاطب به وسط معرکه پر از آشنایی اش. گویی باید حادثه ای بازنمایانده شود و تاریخی ورق بخورد تا شهرزاد بشود همانی که دلخواه ماست.

به روایت سریال شهرزاد "28 مرداد" بزنگاهی ناکام مانده، اما الهام بخش است از ایستادن طبقه جوان و متجدد ایرانی در برابر پدرسالاری خاک گرفته نسل قبلی. این وسط فرهاد و شهرزاد هم لابد همان تیپ جوانان روشنفکر و ترقی خواه دهه سی و چهل اند که عصیان و مبارزه طلبی شان باید بنزین بریزد به باک این فولوکس نازک نارنجی آزادی وتجدد. فرهاد و شهرزاد دو تندیس اند که خالقشان خوب و با ظرافت حجاریشان کرده، گرچه که در شیوه زیست این دو چهره بازآمده از روزگاران به نسبت دور وجه معنادهنده ای که به سنت دلالتمان دهد، نمی بینیم و هر چه هست فرا رفتن از عادت ها و کلیشه هاست؛ اما برایمان آشنایند و محبوب. هم صادقند و بی اعوجاج و هم اهل ایستادن و پا پس نکشیدن و هم مهمتر؛ آرایش دقیق و بی زوائد همه این خصلت هایشان. گیرایی شخصیت شان هم از همین جاست. مواد و مصالح لازم برای الگو پرداختن و اسطوره ساختن که بیش از این نیست.

قصه ساده و سرراست مجموعه شهرزاد با همه خرده روایت هایش گرچه که در مدار عاشقانه ای پر تب و تاب پیش می رود اما مبارزه و سیاست ، زندگی و جامعه ، آزادی و استبداد و هر چه که هست را چنان مثل کلافی درهم تنیده به هم گره زده که گویی یا باید گره همه را با هم گشود و یا همه را یک جا رها کرد. همین می شود که عشق درست در همان نقطه ای به انقیاد جبر در می آید که حجله گاه نابهنگام سیاست هم بوده و قهرمان کامیاب هر دو جبهه هم کسی جز بزرگ آقا نیست که هم عشق را ربوده و هم آزادی را. شاید این همه بزرگ آقای پرهیمنه را طوری در اوج می نشاند که چاره ای جز واژگون کردنش نمانَد و چه همزمانی باشگونی می شود؛ بازیابی عشق در روز مرگ بزرگ آقا. اما از پس کنار زدن بزرگ آقا نه که قوام قصه پابرجا نمی ماند که با جابه جایی موقعیت ها سیالیتی دامن گیر شخصیت ها می شود که تصویرهای برساخته را فرو می ریزد. معصومیت بازیافته شیرینِ ناخوشایند و نیمه مجنون یا تبدیل قبادِ حقیر و سرخورده به موجودی خودخواه و خطرناک آنقدر مهم نیست که کدر شدن شمایل فرهاد و شهرزاد. گرچه برای داوری نهایی باید به انتظار پایان سریال نشست، اما شاید ترک برداشتن تندیس شهرزاد بیماری لاعلاج قصه است که احتمالا تا انتهای منطقی اش پیش می رود و به همه بافت ها سرایت می کند. کاش راه نجاتی مانده باشد.

 

 

 


نظر شما