زن بودن در جامعه ی ایرانی

   35897

ناصر سبزیان پور


زن بودن در جهان مردسالار کار دشواری است ولی زن بودن در جامعه ی ایرانی به نظر دشوارتر می آید. جامعه ای که پر است از ما مردان بلاتکلیف، زندگی در کنار ما مردانی که همه چیز را با هم می خواهیم خود نوعی خشونت است. پدران ما از مادرانمان تنها خانوم خانه بودن را می خواستند. آنها دوست داشتند همسرشان مهربان باشد و مادری خوب که فرزندان شان را به شایستگی تربیت کند، اما امروزه ما به اینها کفایت نمی کنیم؛ دختری را می پسندیم که علاوه بر اینها مانند باربی باشد و کوچکترین ضعفی در ظاهرش وجود نداشته باشد. اندامش مانند ورزشکاران حرفه ای باشد و در عین حال تحصیل کرده و شاغل هم باشد و بتواند بخشی از هزینه های خانواده را هم پرداخت کند. هم بسیار دانا باشد و هم خنگ و بامزه، هم به لحاظ مالی مستقل باشد و در عین حال حرف گوش کن. زندگی زنان در چنین فضایی همانند تجربه ی نوعی خشونت است. خشونتی پنهان که به صورت اضطرابی همیشگی برای شایسته بودن خود را نشان می دهد.

البته، کار به اینجا هم ختم نمی شود. زنان جامعه ی ما همواره در فضای ارزش های متناقض زندگی می کنند، یعنی از سویی جامعه مدام آنها را سوق می دهد به زیباتر شدن، عمل کردن، استفاده از لوازم زیبایی و غیره. از سوی دیگر همین رفتارها آنها را به باد تمسخر می گیرد که زنان موجوداتی سطحی و دست و پاچلفتی و دور از اجتماع هستند. از سوی دیگر از آنها می خواهیم که در اجتماع حضور داشته باشند و استقلال مالی پیدا کنند و در عین حال پیشرفت آنها حجم زیادی از حسادت و خشم را در ما برمی انگیزد و نگرانیم نکند که یک زن از ما جلو بزند. از او می خواهیم در عین حال هم به لحاظ مالی مستقل باشد و هم مانند مادرانمان بگوید چشم!

تازه اگر بانویی در این اجتماع بتواند بر کلیشه های جنسیتی غلبه کند و خود را به سطوح بالای اجتماعی برساند، در بسیاری از موارد نه تنها تحسین نمی شود؛ بلکه با لقب هایی مانند زن سیبیلو و زنی که شبیه مردان است و غیره تحقیر می شود. شاید بتوان گفت که زن بودن در این شرایط یعنی تجربه ی مداوم انواع خشونت های پنهان و آشکار.


نظر شما