خاطرات زندگی یک آزاده

   24798

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


مرتضی عسکری آزاده ی دوران جنگ تحمیلی خاطره ی اسارت خود را این چنین بازگو می کند که از استقرار ما در اردوگاه زمانی می گذشت. پس از مدتی قانونی را رونمایی کردند که اسراء باید نام و نام فامیل و نوع عضویت خودشان را در میان نیروهای مسلح ایران، روی جیب سمت چپ لباسشان بنویسند. بیشتر ترسشان از این بود که خودشان گرفتار فریب بچه های ایرانی که از هوش سرشاری برخوردار بودند، نشوند. من به همه ی چهار اردوگاه موصل؛ یک، دو، سه و چهار، رفته بودم. در هر یک از این جاها چند وقتی با همین قانون بعثی ها آن ها را سر کار می گذاشتم. روی جیب لباسم اسمم را نوشته بودم: «مرتضی عسکری ـ بسیجی!»

سرباز عراقی اولش می پرسید:«أًنت عسکری او بسیجی؟»

می گفتم: «من بسیجی هستم.»

می گفت:«لیش تکتب اٍهنا عسکری و بسیجی لِما ذا شِنُو قضیه؟ برای چی روی لباست نوشتی ارتشی و بسیجی، جریان چیه؟»

سرباز عراقی وقتی عقلش به آنچه می دید قد نمی داد، می گفت: «والله اًنت حرس خمینی. به خدا تو پاسدار خمینی هستی...، به همین دلیل اسمت در لیست اکبر کلوچی به ثبت رسیده و از همان روز اول که وارد اردوگاه شدی به ما گفتند که مواظب این اسیر باشید تا کلاه سرتان نرود!»

چند روز اذیت کردن عراقی ها کافی بود. یک روز قبل از اینکه درگیری های لفظی ما به جای باریک برسد، تقاضای مترجم کردم. به او گفتم: «چه کار کنم که ما حرف هم را نمی فهمیم. من اسم فامیلم عسکری هست و رتبه ام بسیجی.» سرباز عراقی وقتی فهمید باز رو دست خورده است، چند تا مشت و لگد سنگین به من زد و با عصبانیت گفت: «باز هم تو سر ما کلاه گذاشتی ... باشد. بَعدیِن عُقوبَت شَدید.. در آینده مجازات شدیدی در انتظار توست.» داشتن خودکار و قلم کاغذ ممنوع بود. مجازات شدیدی هم داشت. مسئول نگهداری اقلام ممنوعه بودم. یک روز سوت آمار زدند. آمدند توی اتاق ما. هفت تا خودکار داشتم. دوستان نگران خودکارها و محل اختفای آن ها بودند. هر اتاق یک کوزه سفالی داشت که به آن «حبانه» می‌گفتند. در آن آب می ریختیم تا کمی خنک شود. حکم آبسردکن را داشت. این حبانه روی یک پایه فلزی مستقر می شد. برای اینکه کمتر به حبانه ضربه بخورد یک تکه شیلنگ را دور میله های فلزی بسته بودم. میله های خودکار را در می‌آوردم توی این شیلنگ جاسازی می‌کردم. سربازها که داخل آمدند، ارشد اتاق با زیرکی پتویی را کنار سه پایه پهن کرد و مافوق سربازها را دعوت به نشستن کرد. گروهبان عراقی روی پتو نشست و به سه پایه تکیه داد. از همان اول شروع کردم ذکر خواندن. نشستم صف اول و چشم دوختم به حبانه. دل توی دلم نبود. سربازها همه جا را تفتیش می کردند. ناگهان شیلنگ دور سه پایه توجه مرا جلب کرد. دو تا از میله های خودکار از مخفیگاه خود بیرون زده بودند. هر بار که گروهبان تکیه اش را به حبانه بیشتر می‌کرد، او را قلقلک می دادند و بر روی لباسش خط می کشیدند. خنده ام گرفته بود. می ترسیدم گروهبان متوجه خنده ام بشود و علت را بپرسد و من چه می توانستم بگویم، اگر هم لو می رفتم که دیگر هیچ. چند روز انفرادی را مهمان بودم. طاقت آوردم. چشم از صحنه برداشتم تا بازرسی تمام شد. وقتی سربازها از اتاق خارج می شدند، پشت لباس گروهبان چند خط کج و معوج خودنمایی می کرد. بچه های اتاق مثل ترکیدن بمب زدند زیر خنده. عراقی‌ها از اتاق دور شده بودند. صدای خنده ما را نشنیدند. این بار خودکارها سالم ماندند.

یکی از بهانه های عراقی ها داشتن جزوه‌های دعا بود. هیچ کاغذی در اختیار ما نبود. آن ها حتی بسته های کاغذی پودر رختشویی را از ما می گرفتند تا ما نتوانیم به عنوان کاغذ از آن ها برای نوشتن استفاده کنیم. قرار شد بچه های دعاخوان، ادعیه را حفظ کنند تا جزوه های دعا جمع‌آوری شود و حساسیت عراقی ها کم شود. یک پنجشنبه شبی داشتم دعای کمیل می خواندم که سرباز عراقی از غفلت نگهبان استفاده کرد وخودش را به پنجره رساند و اسم مرا یادداشت کرد. فردای آن روز مرا صدا زدند و توسط افسر اردوگاه محکوم شدم به چند روز انفرادی با اعمال شاقه. آنجا مدام از من جزوی دعا می خواستند و من می گفتم چنین چیزی ندارم. تا اینکه فرمانده اردوگاه آمد وگفت: «مگر تو دعای کمیل نمی خواندی؟! گفتم: «بله.» گفت: «پس چرا جزوه را نمی دهی؟» گفتم: «من دعا را از حفظ می خوانم.» فرمانده رو به سرباز کرد و گفت:«ما نمی توانیم دعا را از ذهن و اندیشه ی این ها پاک کنیم.» و بعد هم رفتند.

در اردوگاه تئاتر هم اجرا می کردیم. هم فکری می شد و متنی را آماده کردیم و می بردیم روی صحنه. برای اجرای نمایش به وسایل بازی و بازیگر و دکور نیاز بود. همه را با ذوق و سلیقه یکی یکی بچه های فرهنگی مهیا می کردند. بعضی از برنامه ها به خاطر نیاز به مکان مناسب و بزرگ تر، اردوگاهی برگزار می شد.

یک بار داشتیم آماده می شدیم برای اجرای یک تئاتر. دکور صحنه این نمایش پنجره فولاد حرم امام رضا (ع) بود، چون این قصه در آن مکان روایت می شد. نقش گنبد و گلدسته حرم امام رضا(ع) روی چند پتو نقاشی شد. برای تهیه پنجره فولاد، حاشیه زرد رنگ پتوها را که 20 سانت عرض داشت، جدا کردیم. هر یک از ما سه پتو داشت و از این حاشیه ها کم نمی آمد. حاشیه را باز کردیم، مثل طناب تابیدیم و به صورت مشبک و سوراخ سوراخ بافتیم. چند تا از بچه های جنوبی که تخصص توربافی داشتند، زحمت بافت پنجره فولاد را کشیدند. عراقی ها برای سر در آوردن از کار ما، هر وقت دلشان می خواست می آمدند تفتیش. بچه ها گاهی وقت ها برای عادی نشان دادن فعالیت ها، حتی مجبور بودند لباس های اجرای نمایش را دربیاورند، صحنه را جمع کنند و همه چیز را معمولی نشان دهند. برای همین آماده کردن یک برنامه شاید چند روز طول می کشید. اجرا اتاق به اتاق بود. اجرای آخر را می گذاشتیم برای اتاق آخری که همه پنجره هایش رو به مقر بعثی ها بود به جز در ورودی، اگر نمایش لو می رفت آخرین برنامه بود و بقیه لااقل استفاده کرده بودند. نمایش ما با روایت زندگی یک مادر شروع می شد که سه فرزند یتیم داشت و از پس مخارج بزرگ کردن آن ها برنمی آمد. او از سر اجبار دو تا از پسرهایش را به یک سرمایه دار که فرزندی نداشت، می سپارد. این مادر هر چند وقت به بچه هایش از راه دور سر می زد و از حالشان با خبر می شد تا اینکه خانواده ی پسرهایش از آن مکان می روند و او از دیدن فرزندانش محروم می شود. این مادر در اوج استیصال نهایتاً به مشهد مقدس می رود و به امام رضا(ع) متوسل می شود. اشک می ریزد و التماس می کند تا اینکه دعا و نیازش در پشت پنجره فولاد قبول می شود و فراقش با عنایت حضرت امام رضا (ع) پایان می یابد و او به وصال پسرهایش می رسد و دوباره آن ها یک خانواده می شوند.

در آخرین اجرا و در آخرین اتاق، وقتی پنجره ی فولاد بالا رفت و مادر توانست پسرهایش را ببیند، مداح خوش صدا، فضای غریبانه ی ما را امام رضایی کرده بود، ناگهان سربازها وارد شدند و پنجره فولاد، گنبد و گلدسته ها را جمع کردند و به مقر خودشان بردند و بچه ها را به اتاق های خودشان فرستادند. از قاب پنجره اتفاق های بعدی را نظاره می کردم . عراقی ها ماکت حرم آقا امام رضا(ع) و پنجره فولاد را به دیوار محل استقرار خودشان نصب کردند و از اردوگاه های دیگر هم گاهی برای تماشای آن می آمدند.

اردوگاه غمگین بود. حال خوش زیارت امام رضا (ع) و اشک هایی که با یاد امام غریب می ریختیم حتی نگهبان اتاقمان را هم گریان کرده بود، سینه ها از غم دلتنگی به درد آمده بود. در تنهایی مان به این فکر می کردیم حالا چه خواهد شد؟ چگونه مجازات می شویم؟ چند روز؟ اجرای تونل وحشت کمترین شکنجه ی ما بود که خودمان را برای آن آماده می کردیم. ناگهان چند سرباز آمدند و خواستار معرفی صاحب این کارهای تبلیغی شدند. درکمال ناباوری یکی از بچه های بهبهان بلند شد و همه ی مسئولیت را یک جا پذیرفت و با سربازها رفت. کاری از دست هیچ کس برنمی آمد و تنها راه توسل به ائمه بود که از سوی بچه ها شروع شد. آرزوی همه این بود که دوست ایثارگر ما را به بغداد نبرند و در همین اردوگاه مجازاتش کنند. به بغداد بردن همان و هیچ  وقت برنگشتن همان. یک هفته نگذشته بود که دوست بهبهانی ما با آثار شکنجه اما پنجره فولاد سالم به دست، به اتاق برگشت. گفتم: "چی گفتی که هم خودت برگشتی هم پنجره فولاد را آوردی؟"

گفت: "به عراقی ها گفتم ما شیعه ها رسمی داریم به نام نذر. من تنها فرزند مادرم هستم. بقیه خواهرها و برادرهایم فوت کرده اند. مادرم برای سلامتی من نذر داشت که مرا هر ساله به مشهد ببرد و10روز به پنجره فولاد ببندد تا من زنده بمانم. حالا در اسارت باید خودم این نذر را انجام دهم. تازه هنوز دو روز از 10روز مانده. باید 10شب این پنجره را روی خودم بیندازم. آنها هم اجازه دادند تا 2روز دیگر نذرم را هم انجام دهم. به همین سادگی." ختم به خیر شدن این قضیه یکی از ده ها عنایت آقا امام رضا(ع) بود که در هر زمان شامل حال ما می شد. امام رضا(ع) با ما بود. ما تنها نبودیم.

 


نظر شما