خاطرات زندگی یک آزاده-اسارت، قسمت دوم

   18168

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


مرتضی عسکری آزاده ی دوران جنگ تحمیلی خاطره ی اسارت خود را این چنین بازگو می کند که یک روز پس از اسارت به «زرباطیه» رسیدیم. در جایی مثل مرغداری ما را جا  دادند. اتاقی که هم حمام بود و هم دستشویی. هم محل خوابیدن و هم نشستن. با فشار سربازها، همگی ولو شدیم وسط اتاق. قبل از اینکه در ورودی بسته شود و تاریکی دیدمان را محدود کند، آثار خون های خشک شده و استفراغ مانده بر دیوارها، حال همه را از بد، بدتر کرد. در آهنی، پنجره ای کوچک داشت که رو به سرباز باز می شد. عراقی ها که رفتند، آخ و ناله ها شروع شد. همه مجروح بودیم. کتک خورده و زخمی از ترکشها، رفتم سراغ نوجوان سیزده ساله ای که روحیه اش را هم از دست داده بود. سعی کردم به او امید بدهم که نورش در دل خودم هم کمرنگ بود.

توقفمان در اینجا با بازجویی و سؤال و جواب همراه بود. از اول روز بردن و آوردن بچه ها شروع شد. چند تا را می بردند و می آوردند و بعد چند تای دیگر. نوبت من شد. چشم بسته مسافتی را رفتم. سرباز نزدیک اتاق چشمهایم را باز کرد. وارد شدم. اتاقی سه در چهار، پشت یک میز، فرمانده نشسته بود. سیگار می کشید. یک سرباز ایستاده بود. فرمانده به سرباز اشاره کرد که دست هایم را باز کند. نشستم روی صندلی رو به روی فرمانده. گفت: « چه کاره بودی؟»، گفتم: « امدادگر»، گفت: «چقدر سواد داری؟»، گفتم: « هیچی، بی سوادم.»، گفت: «اهل کجایی؟»، گفتم: «کرمان».

جمله ی بعدی فرمانده را مترجم برایم ترجمه کرد. فرمانده می گوید تو پاسداری. مترجم، فارسی را خوب حرف می زد. گفت: اسیر قبلی گفته تو پاسداری. باز خود مترجم به من حالی کرد که این ترفند بازجوی است. به تو می گوید قبلی گفته تو پاسداری و به بعدی هم همین را می گوید. فرمانده پشت سر هم سؤال می کرد. گلوله ها را کی شلیک کرد؟ بی سیم را کی تله کرد؟ مکث های پشت سر هم من او را عصبانی کرد. سرباز با لگد محکم کوبید توی صورتم. درد با شدت توی سرم پیچید. خون از دماغم راه افتاد. مزه شوری خون به دهانم رسید. با پشت دست خون ها را پاک کردم و از جایم بلند شدم. از اتاق فرمانده که بیرون آمدم به نفر بعدی چند تا جمله رساندم تا با اطلاع بیشتر جواب دهد. دو روز اینجا بودیم. زمان را وقت غذا دادن ظهر می فهمیدیم که یک بیل برنج مثل گِل برایمان می آوردند، بدون آب.

صبح روز سوم، دوباره ما را سوار ایفا کردند به سمت بغداد. تمام روز در راه بودیم. سربازها انگار به تفریح آمده بودند. توی کافه های بین راهی می ماندند و معطل می کردند. دست هایمان به تخته های دیواره ماشین بسته بودند. دو تا سرباز جلو و عقب ماشین محافظ بودند. کنار دست راننده یک افسر نشسته بود. شب باز هم ما را در یک اتاقک بدبو و کثیف جا دادند. پنج دقیقه برای دستشویی وقت می دادند، «مرافق خمس دقایق»؛ این جمله را که سرباز عراقی می گفت حالم بد می شد. از نظم و وقت و دقیق بودن همین پنچ دقیقه ها را می فهمیدند. بعثی ها از انسانیت بویی نبرده بودند. جان آدم ها برایشان مهم نبود. بین راه یکی از بچه های شیراز را که کمرش شکسته بود، از ماشین پرت کردند بیرون. مجروحی را هم که توان ایستادن یا پایین شدن از ماشین را نداشت، کنار جاده رها می کردند و می رفتند. از این عزیزان کسانی هستند که شاید هنوز در لیست مفقودین جنگی ما باشند و تا حالا هم هیچ خبری از ایشان به دست نیامده است.

رسیدیم به مرکز فرماندهی استخبارات عراق. بغداد. پادگانی با در بزرگ نرده ای و تابلویی که بر سر در آن نصب شده بود. از ماشین که پیاده نشدیم؛ سربازها کابل به دست ما را به سمت پایین هل دادند. روی دست یا پا افتادیم روی زمین. پیش رویمان راهرویی بود که سربازها ساخته بودند. زیکزاکی ایستاده بودند و کابل به دست با باتوم، چوب و لوله انتظارمان را می کشیدند. بعثی ها طرز استقبالشان اینجوری بود. می بایست از میان اینها بگذریم. هرطور که می خواستی سر و صورت و تن خود را از ضربات سنگین و دردناک بگذرانی، نمی شد که نمی شد. گرسنه، تشنه، خسته و کوفته و خونین تن و صورت، وارد اتاقی شدیم؛ تقریباً تاریک. شب را تا صبح خواب رفتم یا بیهوش شدم، چیزی یادم نیست. صبح روز بعد در باز شد. شروع کردند به بیرون بردن بچه ها، یکی یکی برای بازجویی. فاصله تا محل بازجویی 200 متر بود. نوبت من که شد چشمم را بستند. سرباز می گفت سر پایین روی زمین را نگاه کن، توی اتاق بازجویی دست هایم را باز کردند و چشم هایم را. نشستم روی صندلی. رو به رویم بازجو نشسته بود. سیگار تعارفم کرد. جوابش را ندادم. پرسید: اسمت چیه؟ شهرتت چیه؟ نیروی چه یگانی بودی؟ سؤال پشت سؤال. مترجم که بعداً اسمش را فهمیدم، ملا صالح بود؛ در عین حالی که ترجمه می کرد با زبان فارسی سعی می کرد به من روحیه بدهد. می گفت: این ایام تمام می شود. از اینجا شما را می برند اردوگاه. آنجا صلیب سرخ می آید. بازجو هنوز سؤال می کرد: تو پاسداری؟ گفتم: نه. از جواب های سربالایی که می دادم، عصبانی شد. به سربازی که نزدیک من ایستاده بود، اشاره کرد. او با دست های سنگینش چپ و راست چند تا سیلی توی سر و صورت و گوشم خواباند. از بین لب ها و دندان هایم خون سرازیر شد. بازجو دوباره پرسید: تو جبهه چه کاره بودی؟ گفتم: من امداد گرم. باز عصبانی شد. گفت: تو دروغگویی. بازجو دستور داد تا مرا ببرند و بعدی را بیاورند. رفت و برگشت یکی دو تا از بچه ها طول کشید. می گفتند فرمانده رفته چایی بخورد یا وقت صبحانه اش هست. اینجا یک وعده غذا می دادند و آب هم توی آفتابه می آوردند. شب که شد سربازی توی یک دلو پلاستیکی مشکی آب آورد. گفت: زود بخورید می خواهم ظرف را ببرم. انگار دلش برایمان سوخته بود. خوابیدیم. صبح روز بعد دوباره بازجویی تکرار شد و کتک ها هم تکرار شد. عراقی می گفت تا راستش را نگویید نمی گذارم بروید. یادم نیست چند روز طول کشید، ولی یادم هست که چه بر روزگارمان آوردند. وقتی آتش سیگارهایشان را روی بدن من و دوستانم خاموش می کردند، به یاد ندارم که آخ گفته باشیم. پوست بدن ها که می سوخت صداهایی شنیده می شد: «یا حسین». محاسن پیرمرد جمع مان را با آتش فندک سوزاندند. دندان های مصنوعی اش را هم گرفتند. با نگاه به یکدیگر یاد آوری کردیم که این اول راه است و ما باید مقاوم باشیم. یادم نمی آید که یکی از ما حرفی خلاف ایده و آرمان های نظام و کشورمان بر زبان آورده باشد. وقتی ما را از استخبارات دژبان مرکزی وزارت دفاع و اتاق های فلزی به سمت اردوگاه حرکت دادند، وضعیت ظاهری نامناسبی داشتیم، پای برهنه با یک زیرپوش پاره و خونی که تن پوشمان به حساب می آمد ما را سوار ایفا کردند. در هر ماشین چهار یا شش نفر را با فاصله می نشاندند. چهار سرباز هم جلوی در نشستند. دست هایمان را از پشت به میله های ماشین بسته بودند تا رسیدن به اردوگاه، از هر منطقه ای از شهرهای مسیر که رد می شدیم، تعدادی از مردم عراق به استقبال مان می آمدند. یکی با چوب می زد، یکی سنگ پرت می کرد، یکی دمپایی هایش را در می آورد و به سمت ما می فرستاد. تازه به این ها بسنده نمی کردند، سوزن و چیزهای نوک تیز در بدنمان فرو می کردند. چشمهایمان را بسته بودند. زبانشان را هم نمی فهمیدیم، اما از فریاد زدن هایشان می شد فهمید که فحش هم نثارمان می کنند.

بالاخره ماشین ایستاد. با صدای باز شدن در فلزی، معلوم بود که به اردوگاه رسیده ایم. ماشین ها پشت سر هم وارد محوطه شدند. نوار مشکی را که از روی چشم ها برداشتند، فضایی جدید در مقابل دیدگان ما ظاهر شد. 50 الی 60 سرباز به ردیف ایستاده بودند. با چوب، لوله، کمربند، فانسقه و باتوم به دست. می بایست از این صف 200 متری سان رسمی ببینیم. یکی یکی ما را از ایفا پرت کردند پایین. سربازها شروع کردن به زدن. هیچ پناهی نداشتیم و هیچ راه گریزی نبود. می بایست تا آخر راهروی ضرب و شتم را در زیر ضربه های سخت و ناجوانمردانه برویم. آن قدر درد و زخم داشتم که تا رسیدن به زندان های اردوگاه به اطرافم نگاه نکردم. به زخم های تن خودم و دوستانم فکر می کردم. از ترکش های جبهه ی نبرد که هنوز جا خوش بدن ها بودند تا زخم های شکنجه های بعثی در استخبارات و تا زخم هایی از سوی مردم عراق در طول راه و حالا هم عبور از تونل وحشت. سرم درد می کرد. تنم کوفته بود. دهانم مزه خون می داد. پاهایم رمق نداشت. گرسنه و تشنه.

در یک ساختمان بتونی نمناک حبس شدیم. اولین روزهای زندگی جدید در زندان شروع شد. زندان تماماً از بتون ساخته شده بود. دیوارهای بتنی، کف بتنی و سقف هم پوشش بتنی داشت. کف زندان خیس بود. بوی تعفن آزار دهنده، حالمان را به هم می زد. روی دیوارها آثار خون بود. قبل از ما حتماً خیلی از بچه ها آمده و رفته بودند. صدایی جز ناله و آه از کسی شنیده نمی شد. درد به جان همه چنگ انداخته بود. بابا علی هم که سنی ازش گذشته بود، دیگر توان ناله نداشت. «اکبر شیروانی» مسن و «عباس نظری» نوجوان بود. چهره درهم می کشیدند و بی صدا، درد زخم ها و کتک ها را تحمل می کردند. حسین کریمی، حمید اسماعیلی و خودم. سی نفر بودیم. کجا هستیم؟ چرا هستیم و کجا باید برویم و دیگر اسراء کجا هستند؟ سؤال هایی بود که به ذهن مان می آمد، ولی کسی پاسخگو نبود. در روز فضای زندان نوری نداشت. آمد و شد روز و شب را با آمدن سربازها می فهمیدیم. نمازمان را بدون دانستن وقت و زمان می خواندیم. بعد از یک هفته، ما سی نفر را بین اتاق های اردوگاه تقسیم کردند. این آغاز مرحله ی اصلی اسارت بود. بچه های  پیشکسوت، صرفنظر از اینکه ما از چه شهری آمده ایم و وابسته به کدام لشکر هستیم، به تیمار و درمان روحی و جسمی ما مشغول شدند.

من و سه نفر دیگر از بچه ها را به اتاقی بردند که 250 نفر در آن محبوس بودند. برادرها راه و رسم پذیرایی را خوب به جا آوردند. اولش با آب گرم دست و پاهای خونی ما را شستند. جای زخم ها را هم پانسمان کردند، زخم هایی که خود به خود داشتند خوب می شدند. در این اتاق سهم هر اسیر یک و نیم موزائیک جا بود. اندازه 40 در40. یعنی یک پتو را دولا می کردیم و می شد جای هر نفر. برای خوابیدن پایمان می خورد توی سر نفر پایینی. برای غلت خوردن هم همدیگر را خبر می کردیم. یک روز آمدند و برای ما چهار نفر لباس نو آوردند، زیرپیراهنی، بلوز و شلوار ارتشی، جوراب و پتوی نو. معلوم شد به زودی صلیب سرخ برای بازدید به اردوگاه می آید. هرچند ماه یک بار صلیب سرخ می آمد. سه تا خانم بودند. بیشتر به عنوان پزشک و روانشناس. اوضاع روانی بچه های اسیر را می پرسیدند و می سنجیدند. از اسرای جدید امضاء و آدرس می گرفتند و ثبت می کردند. بعد از آنکه دو ماه از اسارت ما گذشت، ثبت صلیب سرخ شدیم.

 


نظر شما