داستان کودک

   19093

نوشته چارلز دیکنز - مترجم: ماندانا قدیانی


یکی بود، یکی نبود. سالها پیش مسافری بود که عازم سفری جادویی شده بود. سفر در آغاز بسیار طولانی به نظر می رسید، اما هنگامی نیمی از راه پیموده شد؛ بسیار کوتاه دیده می شد. هنوز اندکی در امتداد مسیر تاریک پیش نرفته بود که به کودکی زیبا رسید. او از کودک پرسید: "تو اینجا چه می کنی؟" کودک پاسخ داد: " من اینجا همیشه در حال بازی هستم. بیا و با من بازی کن."

مسافر تمام روز را با کودک بازی کرد و از تماشای آسمان نیلی، خورشید تابان، آب زُلال، سبزی برگ درختان، گل های زیبا، شنیدن آواز پرندگان و دیدن پروانه ها مسرور گشت. به راستی همه چیز در آنجا زیبا بود. ابتدا هوا خوب بود، اما کمی بعد باران گرفت. هنگامیکه باران گرفت وی شیفته تماشای چکیدن قطرات آب و استشمام رایحه ی خوش باران شد. همان دم نوای فرح بخش وزش بادی به گوش رسید، چنانکه گویی شتابان از منزلگاه خویش بیرون می آید. آن دو از خود پرسیدند: "این دیگر از کجا آمد؟" بادی که زوزه کنان ابرها را به پیش می برد، درختان را به زانو در می آورد، غرش کنان وارد دودکش خانه ها می شد و آنها را به لرزه در می آورد. باد وحشیانه در دریا می خروشید. اما بهترین قسمت آن بارش برف بود، زیرا آنها به اندازه ی نگریستن به انبوه دانه های سفید برف که با شتاب از سینه هزاران پرنده سپید فرو می افتاد، شیفته ی هیچ چیز دیگری نشده بودند. برف نرم و سنگینی باریده بود و سکوتی سنگین بر راهها حاکم شده بود.

بهترین اسباب بازی ها و حیرت آورترین کتب تصویری دنیا را داشتند که تمام آن در مورد شمشیرها، سرپایی ها و دستارها، کوتوله ها، غول ها، جن و پریان، ریش آبی ها و لوبیاهای سحرآمیز، جواهرات، غارها، جنگل ها، والنتین ها و اورسون ها بود. همه اشان هم جدید و واقعی بودند، اما ناگهان مسافر کودک را گم کرد. بارها صدایش زد، اما پاسخی نگرفت؛ بنابراین به راه خود ادامه داد تا سرانجام به پسری زیبا رسید. مسافر از او پرسید: "تو اینجا چه می کنی؟" پسر پاسخ داد: "همیشه در حال آموختن علم هستم. بیا و با من علم بیاموز." پس به همراه آن پسر با «ژوپیتر و جونو»، «یونانیان» و «رومیان» آشنا شد، اما خیلی زود مقدار زیادی از آنچه را که یاد گرفته بودند به فراموشی سپردند. آنها همیشه در حال علم آموزی نبودند، بلکه مشغول مفرح ترین بازی هایی بودند که تاکنون انجام نداده بودند. آن دو تابستانها در رودخانه قایقرانی و زمستانها هم روی یخ اسکیت بازی می کردند. پیاده و سوار بر اسب چوگان بازی، گرگم به هوا، قایم باشک و خیلی از تفریحاتی که به ذهنشان می رسید؛ انجام دادند و هیچ کس نمی توانست در بازی بر آنها پیروز شود. تعطیلات هم داشتند. به مهمانی ها و جشن هایی رفتند که تا نیمه شب در آنجا می رقصیدند. به تماشاخانه می رفتند و در آنجا به تماشای قصرهایی از جنس طلا و نقره ی بیرون آمده از دل زمین می نشستند و به یک باره تمام شگفتی های جهان را دیدند.

آنها چنان دوستان محبوبی داشتند که می توانستند به همه ی آنها اعتماد کنند. همگی مانند آن پسر زیبا جوان بودند و در تمام طول زندگی با یکدیگر صمیمی و همراه بودند. با این حال یک روز در خلال تمام این لذت ها، مسافر این پسر زیبارو را هم مانند کودک قبلی گم کرد و پس از آنکه از یافتنش ناامید شد به سفر خویش ادامه داد. مسافر مدت کوتاهی بدون اینکه کسی را ببیند راه پیمود تا به مرد جوانی رسید. او از مرد جوان پرسید: "تو اینجا چه می کنی؟" مرد جوان پاسخ داد: "من همیشه عاشق هستم. بیا همراه من عاشق شو."

مسافر با آن مرد جوان همراه شد. آنها خیلی زود به نزد یکی از زیباترین دخترانی رسیدند که تا به حال دیده بودند. هنگامیکه با دختر صحبت می کردی چشم هایش می خندید، گیسوان مواجش می رقصید و چال های گونه اش رنگ به رنگ می شد. مرد جوان بی درنگ عاشق او شد، درست مانند کسی که نامش را ذکر نمی کنم، بار اول در همین جا عاشق شد. خب! گاهی دعوای شان می شد، آشتی می کردند و در تاریکی می نشستند. هر روز برای همدیگر نامه می نوشتند. هرگز هنگام جدایی خوشحال نبودند و همیشه مراقب یکدیگر بودند؛ اما تظاهر می کردند که نیستند. هنگام کریسمس نامزد کردند و کنار آتش نزدیک یکدیگر نشستند. قرار شد خیلی زود با هم ازدواج کنند. اما یک روز مسافر آنها را گم کرد، همانطور که بقیه دوستان خود را از دست داده بود. او به تنهایی به سفر خویش ادامه داد. او باز هم رفت و رفت تا سرانجام به مرد محترم میانسالی رسید. مسافر از آن مرد محترم پرسید: "شما اینجا چه می کنید؟" پاسخ داد: "همیشه مشغول کار هستم. بیا و با من مشغول کار شو!"  مسافر همراه آن مرد مشغول کار شد. آنها از میان جنگل با هم به راه خود ادامه دادند. کل مسیر از راه جنگل بود و سفر فقط در فصل سرسبز بهار بود. با رسیدن فصل تابستان همه چیز تاریک شد. برخی از درختان قهوه ای رنگ شدند. مرد میانسال تنها نبود و بانویی همسن خودش همسرش بود که در کنارش قرار داشت و آن دو فرزندانی هم داشتند. آنها از میان جنگل به راه خویش ادامه دادند. درختان را قطع کردند. از طریق شاخه ها و برگ های افتاده بر روی زمین مسیری درست کردند. بارهایی همراه خود بردند و سخت مشغول کار شدند. ناگهان به یک مسیر طولانی و سرسبز رسیدند که به جنگل های عمیق ختم می شد. آنها صدای گریه ای را از دور شنیدند: "پدر جان، پدر جان، من فرزند دیگر تو هستم. بخاطر من بایست!" خیلی زود سایه ی کوچکی را دیدند که در حال بزرگ شدن بود و به سمت آنها می آمد. هنگامیکه نزدیک شد دورش حلقه زدند، او را بوسیدند و از او استقبال کردند؛ بعد همگی با هم به راه افتادند. یکی از فرزندان گفت: "پدر جان، من می خواهم به دریا بروم." دیگری گفت: "پدر جان، من قصد دارم به هندوستان بروم." و فرزند دیگر گفت: "پدر جان، من می خواهم به بهشت بروم!" آنگاه هر فرزند با اشک وداع کرد و تنها به راه خویش ادامه داد. فرزندی که رهسپار بهشت شد با نسیمی طلایی بالا رفت و ناپدید شد. هنگامیکه این وداع و جدایی ها اتفاق افتاد، مسافر نگاهی به مرد میانسال انداخت و دید که او به آسمان بالای درختان چشم دوخته است. در آن لحظه روز رو به اتمام بود و به دنبال آن غروب پدیدار شد. موهای مرد میانسال خاکستری شد، اما او هرگز آرام نگرفت؛ زیرا سفرش هنوز ادامه داشت و می بایست همیشه مشغول کار باشد. سرانجام، همه ی فرزندان با پدر وداع کردند و تنها مسافر با آن مرد و همسرش به راه خویش ادامه دادند. اکنون جنگل زرد و قهوه ای شده بود. برگ ها هم، حتی برگ درختان جنگل، شروع به افتادن نمودند. آنها به مسیری رسیدند که تاریک تر از بقیه قسمت ها بود و بدون آنکه نگاهی به آن بیاندازند، سفرشان را با سرعت به پیش بردند. ناگهان آن بانو ایستاد و گفت: "شوهر عزیزم، صدایم می زنند." آنها صدایی از راه دور شنیدند: "مادر جان، مادر جان!"

صدا، صدای فرزند اول بود که گفته بود می خواهم به بهشت بروم. مرد میانسال گفت: "خواهش می کنم، حالا نرو. غروب نزدیک است. خواهش می کنم، حالا نرو!" اما صدا بدون آنکه به خواهش آن مرد توجهی نماید، فریاد زنان می گفت: "مادر جان، مادر جان!" با این احوال تمام موهای پدر سفید شد و اشک هایش روی صورتش جاری شد. مادر در مسیری تاریک فرو رفت. وقتی در حال رفتن بود، بازوان خود را به دور گردن پدر انداخت و او را بوسید و گفت: "عزیزتر از جانم، من احضار شده ام و باید بروم و رفت." فقط آن مرد و مسافر با هم تنها ماندند. آنها باز هم به راه خود ادامه دادند تا اینکه به انتهای جنگل نزدیک شدند. آنقدر نزدیک شدند که توانستند نور سرخ رنگ غروب آفتاب را که از میان درختان می تابد، مقابل خود ببینند. هنگامیکه آن مرد از میان شاخه های درختان راهی باز کرد، مسافر دوباره او را گم کرد. صدایش زد اما هیچ پاسخی نگرفت. مسافر از جنگل خارج شد و دید آفتابی ملایم بر منظره وسیع ارغوانی فرود می آید. او به نزد پیرمردی که روی درخت فروافتاده نشسته بود، رفت و از آن پیرمرد پرسید: "شما اینجا چه می کنید؟" پیرمرد با لبخند آرامی گفت: "همیشه یادی از گذشته می کنم. بیا و با من یادی از گذشته بکن!" مسافر کنار آن پیرمرد نشست و غروبی آرام را نظاره کرد. کم کم تمام دوستانش برگشتند و به آرامی دور تا دور او ایستادند: کودک زیبا، پسر خوشرو، مرد جوان عاشق، پدر، مادر و فرزندان. آنها آنجا بودند و او هیچ چیز از دست نداده بود. او عاشق آنها بود و با همه اشان مهربان و شکیبا بود. همیشه از دیدار آنها لذت می برد و همه به او افتخار کرده و عاشقش بودند.

من گمان می کنم که مسافر باید خودت باشی، پدربزرگ عزیز؛ زیرا این درست همان کاریست که تو در قِبال ما انجام می دهی و ما هم همینطور. 


نظر شما