به اعتلای کشورمان معتقدیم

فیلمنامه: صبح تازه گیلان مرا می کشد، به اتمام رسید

آبتاب دکتر حجت بقایی پژوهشگر و فیلمنامه نویس در گفتگو با خبرنگار هنری ما -الهه مهرنیا- گفت: چند سال است که وقتی ناراحت و یا عصبانی می شوم، قلم دست گرفته و فیلمنامه “کارگردانی که نمی خواست اینجا بماند” را تکمیل می کنم، ولی این فیلمنامه خیلی کار دارد و نمی دانم اصلا به سرانجام برسد یا خیر، ولی همین نوشتن آن باعث آرامتر شدنم می شود، و از طرفی موجب تولد قصه ها، ترانه ها و یادداشتها و حتی طراحی گارگاههایی شده که به نام خودم یا با همراهی و مشاوره دوستان و اساتیدم منتشر شده و یا تولید شدند، و امروز پس از حدود سه سال بالاخره فیلمنامه ای از دل آن با موضوع درد و رنجهای یکی از همکارانم را تمام کردم.
دکتر بقایی در ادامه افزود: مدتهاست به دو تن از همکارانم فکر می کنم که به دلیل تشابه موقعیت خودم با ایشان در زمان انتقالم، ناخودآگاه مرا به یاد ایشان می اندازد، و همیشه برایم جالب است، که چه راحت برخی افراد موجب مرگ دیگران می شوند و بعد می خندند بدون هیچ ناراحتی به همین راحتی! موضوع این فیلمنامه راجع به همکاری اجباری، غیرقانونی و خارج از چارچوب بنده (حجت بقایی) با (برنامه صبح تازه) است، بین سالهای ۱۳۹۲ تا زمان درگذشت یکی از همکاران.
حالا چه ارتباطی بین اینها است، و چرا می گویم همکاری اجباری، تمام اینها را به صورت داستانی در طول فیلمنامه به تصویر کشیدم، حالا ممکن است برداشت شخصی باشد، تخیلی باشد، واقعیت باشد، و ممکن است دروغ باشد. این برمی گردد به مخاطبی که فیلمنامه را مطالعه می کند.
مخاطبین معمولاً بر اساس موقعیت و جایگاه شخصی و تصوراتی که از سوژه ها دارند. راجع به فیلمنامه قضاوت می کنند. من برداشت خودم را از شرایطی که لمس کردم، نوشته ام.
بقایی در مورد قصه فیلمنامه با اشاره به واقعی بودن قصه بیان داشت: در این فیلمنامه دو شخصیت اصلی وجود دارد (البته با نامهای مستعار هرچند قصه را بخوانید تقریباً تمام دوستان متوجه واقعی بودن قصه خواهند شد)، نفر اول شخصی است که از تهران منتقل شده و پس از ماجراهایی برای برنامه ای به نام صبح تازه آفیش می شود، و علی رغم اینکه کارش نیست (در قصه دلایل مشخص است، قضاوت با مخاطب است) باید همکاری کند.
و شخص دوم فردی است که از واحد خبر بالاجبار به کتابخانه منتقل شده و این دو نفر در کتابخانه و در هنگام مطالعه باهم آشنا می شوند.
و در چند ملاقات اتفاقاتی می افتد که باهم دوست می شوند و کم کم همکاریشان شروع می شود تا اینکه..
اتفاقی می افتد و …
فیلمنامه را باید بخوانید.
راستی دو تن از تهیه کنندگان برنامه مذکور با فاصله یکی دو سال از همدیگر بعد از مدتی فوت کردند، که این هم در جای خودش جالب است، در گوشه ای از فیلمنامه به صورت گذرا به آن اشاره می شود. راستش ترجیح می دهم راجع به کارگاهها و سمینارهایم وقت بگذارم، این جور موضوعات برای تخلیه عصبانیتم از محیط اطرافم است، و تقریباً یک نوع اعتراض است، که نمی توان برای عموم منتشر کرد، خودم به شخصه ترجیح می دهم مثبت بنویسم لیکن از سکوت مطلق بیزارم، ظلمی می شود و بالاخره اینقدر حق داریم که کمی ناراحت شویم، خیلی جالب است برخی می گویند حتی حق نداری به خاطر اینکه حقت ضایع میشود ناراحت هم شوی!
بقایی با اشاره به کارگاههایی که این روزها در حال طراحی و اجرا دارد می گوید: خوب در این کارگاهها در خدمت اساتیدم و با راهنماییهای ایشان زندگی و مدیریت را آموزش می دهیم و من از ایشان و از دانشپذیران یاد می گیرم، ایده می گیرم و برای بهتر شدن تلاش می کنم، و این فیلمنامه هم برشی از قصه زندگی در دنیای ماست، دنیایی که همه ما در آن چه سخت و چه خوشبخت به زندگی مشغولیم.
این فیلمنامه نویس عضو جامعه بین المللی فیلمنامه نویسان در خاتمه گفت: من حرفهای خودم را در قالب نوشته هایم می زنم، مثلاً طرحهایی دارم برای بزرگداشت مرحوم (استاد خشایار الوند)، (استاد حسین پناهی)، (استاد جعفربزرگی) و می خواهم شخصیتها و کاراکترهایی مشابه شان طراحی کنم البته هنوز خیلی کار دارد.
در صورت تولید و نهایی شدن کار صد در صد با مرتبطین هماهنگ کرده و از خانواده ایشان کسب اجازه خواهم کرد، فعلاً در حد طرح و ایده اولیه است، انشالله فرصت شود، تمام کنیم. صبح تازه برای من فرصتی فوق العاده است چون از آن ایده های فوق العاده ای می گیرم. هنوز تصمیم نگرفته ام که بیش از این برنامه را تبلیغ کنم ولی شاید گزارشات ویژه ای را برای این مجموعه در آینده تولید کنم چرا؟ چون هستم.
همین و دلیل دیگری نمی خواهد، خداوند فرصت داده از این فرصت باید بهره مند شویم. وقتی می توانیم برای همدیگر کاری کنیم چرا نکنیم. این را گفتم که بدانید بنده منفی فکر نمیکنم، فقط شرایطی که با آن مواجهم گاهی حسم را خراب می کند که با تولید آن را اصلاح میکنم، خوب چه می شود کرد این است جامعه اطراف ما. دکتر بقایی در حاشیه  این گفتگو به صورت اختصاصی به خبرنگار واحد خبر کارگروه صلح و سازش گفت: راستش من به شخصه هنرمندنیستم، ادعایش را هم ندارم، لیکن با هنرمندان زندگی کرده ام و مسایل و زندگی ایشان را می بینم و می دانم و گفتن این موارد هم صرفاً جنبه آموزشی دارد؛ در پایان این گفتگو یک سئوال کوچلو می پرسم، چرا نویسنده ای مانند “خشایار الوند” باید به آن صورت فوت کنند یا استاد حسین پناهی در تنهایی با چنان وضعی فوت کنند، و دهها یای دیگر . . . تمام سعی ام را می کنم و نمی خوام منفی بگم، ولی حقیقت، یک رو دارد و برای این سئوالها هر کس جوابی دارد و من هم جوابی، اما جواب من بماند برای خودم. می دانید افراد را که بشناسید قضاوتتان نسبت به اتفاقات کاملاً فرق خواهد کرد. خوشا به حال دو گروه یکی کسانی که کسی را نمی شناسند و یکی گروهی که درد دیگران برایشان مهم نیست، حالا من نوعی اگر این دو خصلت را داشتم اینقدر ترمز نمی کردم برای دقت در حال مردم. و به کار و زندگی مشغول بودم و بالا رفتن پله های ترقی، در یکی از کارگاهها که قبلاً شرکت کردم مربی کارگاه می گفت: دوستان پله های ترقی را که طی می کنید اگر حواستان این طرف و آن طرف باشد سقوط می کنید، یعنی هرکسی بار خودش، مال خودش، آتیش به انبار خودش، ولی من میگم حواستون به اطرافتون باشه، دلی را نشکنید، پایی را له نکنید، اشکی درنیاورید، و خلاصه مسیری را که می روید کمی با دقت راه بروید پیشرفت عالیست، پیشرفت خوب است ولی به چه قیمتی؟
این فیلمنامه و قصه هایی مانند آن ممکن است هیچ وقت تولید نشوند، ولی همین که صدای سکوت چند نفر را به گوش برخی برسانند کفایت می کند. این فیلمنامه ها صدای فریاد خاموش دردمندانی هستند که دردهایشان را با خود به دیار باقی بردند.
Email
چاپ