تاریخ انتشار :

حکایت ملا نصرالدین

     علی گل گلاب-برگرفته از کانال بن بست علی چپ

ملا نصرالدین، خری داشت تنبل. پیش نمیرفت و اگر هم پیش می رفت پیشرفتش را نه نخبگان میدیدند و نه پخمگان.
ملا می دانست نشادر اثر سوزشی مستمر و مداوم دارد. کمی بر بدن الاغش نشادر زد. الاغ سوز که گرفت بر سرعتش افزود. پیش رفت و دوید تا سوز را و اثرش را جا بگذارد. دوید و دوید و دوید و ملا را جا گذاشت. ملا از ابتکارش خوشش آمده بود، از جیبش آینه ای که در آن محاسنش را مینگریست درآورد نگاهی به خود انداخت. از فیثاغورث هم کاشف تر دیده میشد، اما الاغ دورتر و دورتر میشد.

ملا دوباره فکر بکری به سرش زد. مقداری نشادر به گردن خود مالید و توربوشارژ شد، مثل دلار سرعت نجومی گرفت و دوید. می خواست به الاغش برسد، رسید؛ اما اثر نشادر چنان بود که نتوانست در کنار الاغ متوقف شود. پیش افتاد.

او میدوید و الاغ نیز پشت سرش. به میدان ده رسیدند و دور میدان دویدند. اهالی روستا میخواستند به ملا کمک کنند و الاغش را بگیرند. 
ملا فریاد میزد: “الاغ را رها کنید و مرا نگه دارید.”

اهالی نتوانستند نه ملا را نگه دارند و نه الاغش را.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *