تاریخ انتشار :

     نویسنده: کیومرث ترکاشوند

روایتست ساده، و متفاوت از “جنگ” کمتر کسی پیدا میشود که از این واژه خوشش بیایید! و هیچ چشمی از دیدن صحنه جنگ نه شاد میشود و نه لذت می برد. ما انسانها ذاتا حتی از دیدن نزاع دو حیوان نیز آزرده خاطر می شوم تا چه رسد به جنگ و نزاع بین انسانها. اما متأسفانه بشر متمدن امروزی هنوز نتوانسته از این پدیده شوم جلوگیری کند! و در طول تاریخ جنگهای خونینی رخ داده که حاصل آن بعضاً منجر به نسل کشی شده و یا نابودی شهرهای آباد و از بین رفتن تمدنها و آثار گرانبهای فرهنگی و باستانی شده و از همه مهمتر آسیبهای اجتماعی آن که آثارش تا قرنها بر زندگی ما می ماند. از میان آنها میتوان به حمله اسکندر مقدونی به ایران، هجوم مغولها، جنگهای صلیبی، جنگهای جهانی اول و دوم اشاره کرد.
و در این نوشته قصد داریم گوشه ای از حمله صدام به سرزمینمان ایران و رشادتها و جانفشانی های مردانی بپردازیم که بی ادعا رفتند و ایستادند تا ما بمانیم.
ایرانمان در شهریور ۱۳۵۹ توسط صدام حسین رئیس جمهور وقت عراق با حمایت کشور های عربی و غربی از زمین و هوا مورد هجوم وحشیانه قرار گرفت و خیلی زود تعدادی از مناطق مرزی و شهرهای همجوار به اشغال متجاوزان عراقی درآمد.
ما وارد جنگی ناخواسته شدیم. ایستادن در مقابل مهاجمان امری ارزشی و دفاعی مقدس به شمار می رود و در تما م دنیا دفاع از سرزمین مادری قابل ستایش و ستودنیست.
اوایل دیماه ۱۳۶۵ دانشجوی ترم دوم بودم. حدود ۱۵۰ دانشجو در سالن اجتماعات منتظر پخش سریال تلویزنی بنام ” آینه” بودن که در آن سالها پخش میشد.
به ناگاه تلویزیون ۲۱ اینچ خاموش شد! و صدای اعتراض بچه ها بلند شد. نماینده دانشجویان جلو آمد. همه ساکت شدند.
دوستان و همکلاسیهای عزیز امشب مهمان عزیزی اینجا نشسته. همه اورا می شناسید و یا شاید نامش را شنیده اید. دیدن ایشان آرزوی هر رزمنده ایست و صدام برای سرش جایزه قرار داده و در میان نظامیان عراقی به عقرب زرد معروف است. زمانی که فقط ۱۷ سال داشت به تنهایی توانست در عملیاتی ۱۷۰ اسیر عراقی را به پشت خطوط جنگی ببرد و او کسی نیست جز “علی چیت سازیان” فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۳۲ انصارالحسین.
دانشجویان که جوان بودن و پیگیر ادامه سریالها یکصدا فریاد زدن: آینه، آینه، آینه…
با آمدن دلاور مردی از تبار آزادگان به پشت تریبون سکوت تمام سالن را فرا گرفت. ظاهری ساده در قامت یک نظامی معمولی، بی ادعا و بدون نام و نشان و درجه و رسته با صورتی آسمانی و خندان..
بنام خدا و عرض سلام خدمت همگی بنده یک جمله می گویم و مزاحم نمی شوم تا شما عزیزان “سریال آینه را ببینید.” چشمها و گوشها به او دوخته شد و بی صبرانه منتظر شنیدن آن جمله.
برادرانم، جوانانی را در پشت خاکریزهای جنگی سراغ دارم که سالهاست خود را در آینه ندیده اند.
میکروفون را زمین گذاشت و از پشت تریبون برای ترک آنجا پایین آمد.

کلامش بقدری نافذ بود که تمام بچه ها از شنیدن آن جمله واقعی و زیبا به گریه افتادند و دور آن سلحشور و شهید والا مقام  حلقه زدن و از وی طلب بخشش نمودند و مانع رفتنش شدند.
شهید چیت سازیان دوباره به پشت تریبون رفت. بنا به تقاضای دانشجویان چند خاطره از عملیاتهای تجسسی که به میان نیروهای عراقی رفته بود را تعریف کرد که شنیدنشان موی بر تنمان سیخ کرد که ذکر آنها در اینجا نمی گنجد‌.

     پایگاه خبری آبتاب:


آمده بود تا بگوید: قله های پوشیده از برف در نقاط صفر مرزی به نیروهای با تجربه و جبهه رفته نیاز دارد. این نیروها در قرارگاه “رمضان” که مقر آن در کرمانشاه بود سازماندهی میشوند. قبلاً نامش را شنیده بودم مأموریت اصلی این قرارگاه عملیاتهای نامنظم چیریکی و پارتیزانی در خاک عراق با همکاری نیروهایی معارض کرد عراقی بود.
همان شب برای اعزام ثبت نام کردم و فردایش به همراه تعدادی از همکلاسیهایم به کرمانشاه عازم و روز بعد به سقز در کردستان و پس طی یک دوره آموزشی کوتاه و فشرده از وضعیت خاص جفرافیایی مرزهای شمال غربی به سردشت اعزام شدیم و پس از دو شب اقامت در یکی از پایگاه های قرارگاه رمضان در آن شهر به نقاط مختلف تقسیم شده. من به همراه یکی از دوستان خوبم مرحوم: دکتر رضا افشار مسلح به لباس نظامی کردی و کمربندی از خشابهای پر و یک بیسم معمولی با برد کوتاه و نقشه ای در دست پای پیاده در جاده ای کوهستانی پوشیده از برف راهی پایگاهی بنام “قاسم رش” در نقطه صفر مرزی شدیم. زمستانی سخت بود و روزها کوتاه مسافتی در حدود ۲۵ کیلومتر جاده کوهستانی و صعب العبور را بایستی طی میکردیم. بندرت خودروی عبور میکرد و اگر هم بود جیپ های قدیمی از اهالی کردنشین منطقه سردشت بودن که جای برای سوار کردن عابری نداشتند. با تاریک شدن هوا تمام سنگها و درختان مسیر را افرادی میدیم که برای زدن ما کمین کرده بودن و با هر صدای برخورد شاخه درختی یک خشاب از گلوله های خود را در تاریکی شلیک میکردیم! پاهایمان دیگر توان رفتن نداشت. با آنکه لباسمان گرم و مجهز بودیم. اما نفوذ سرما را به درون لباسهایمان حس میکردیم. صورتمان را با شال پیچیده بودیم ولی چشمها را کاریش نمیشد کرد. و قندیل های کوچک یخ از مژه ها جلوی دید ما را گرفته بود. توقفی در کار نبود. از آنجایکه خود بررگ شده مناطق کوهستانی بودیم .میدانستیم برای زنده ماندن بایستی قدم برداشت.

بعد از پشت سر گذاشتن یک پیچ سوسوی چراغ روستای کوچک نمایان شد. و در آن نقشه نامی از هم وطنان خونگرم و مهماننواز آنجا را به ما معرفی کرده بودن که شب را در منزل ایشان استراحت کنیم. حدود ساعت ۸ شب بود وارد روستا شدیم. درب خانه ای را زدیم و صدای گرم و مهربان با لهجه شیرین کردی گفت: آمدم انگار سالها بود می شناختیمش، مردی میانسال با چهره ای گشاده و بشاش درب را باز کرد. گویی منتظرمان بود! و انگار از قرارگاه با او هماهنگ شده بود. ما را به گرمی پذیرفت. اتاقی ساده و آراسته به گلیم و پشتی های سنتی در اختیارمان گذاشت. یک بخاری چوبی فلزی روشن بود و اتاق نیز همچون میزبانش گرم بود. از پذیرایی گرم و صفای وجود ” کاک موسی” بقدری به ما خوش گذشت که متوجه طلوع خورشید نشدیم. صورت آن غیور مرد را بوسیدیم و از کوه بالا رفتیم. هوا آفتابی بود و تلئلوی نور خورشید بر روی درختان و سخره های یخ زده منظره ای رؤیایی را خلق کرده بود، انگار نقاشی زبردست با قلم مویی جادویی آن طبیعت زیبا را به تصویر کشیده بود و گویی در جاده ای محصور شده از زمرد در زیر نور طلایی خورشید گام برمیداشتیم. نزدیکهای ظهر بود که پایگاه مقصد از دور دیده میشد. بیسیم را روشن و با نام رمز نزدیک شدن خود را به فرمانده پایگاه اعلام کردیم. منتظر جواب بودیم. صدای صمیمی به ما خوش آمد گفت و دو تا از بچه های پایگاه را به پیشواز ما فرستاد؛ زیرا آن مسیر یک موقعیت خاص و جنگی در نقطه صفر مرزی بود و بدون راهنما رسیدن به پایگاه کمی دشوار بود. بالاخره ساعت ۲ بعدازظهر به پایگاه “قاسم رش” در دامنه کوهی پوشیده از برف مشرف به یک رودخانه و تنگه ای استراتژیک که تنها گذرگاه میان آنجا و شهر دیزله کردستان عراق بود، رسیدیم.
تا قبل از رسیدن به آنجا تصورم از پایگاه صفر مرزی دژی با برج و بارو بود.
نه اصلاً اینگونه نبود تنها مصالح بکار رفته از پایگاه ما گونی بود و تعدادی ورقه های فلزی محکم و پلاستیک! به عبارتی پایگاه شامل سه تا سوله بود که در دل کوه ایجاد شده بود. دیوارهایش گونی های پرشده از خاک و ماسه و سقفش ورقهای فلزی و کف آن چند لایه پلاستیک ضخیم درب ورودی هم چند عدد پتو های خاکستری رنگ نظامی که به هم‌ دوخته شده بودند. یکی از سوله ها انبار آذوقه و مهمات نظامی بود و دوتای دیگه برای استراحت و خوابیدن، ۱۵ نفر فضای مفید هر کدام از سوله ها ۳ متر طول با عرض حدود یک ونیم متر. اوائل برایم خوابیدن خیلی سخت بود، زیرا سهم هر کدام از ما کمتر از نیم متر عرض بود به همین راضی بودیم؛ اگر نفوذ آب برفهای اطراف سوله راحتمان میذاشت. تنها وسیله گرمایشی ما یک چراغ نفت سوز فتیله ای بود که با یک بی احتیاطی همگی در خواب طعمه حریق میشدیم. ادامه نمیدم، اصلاً جبهه و جنگ همینه! هتل ۵ ستاره که نرفته بودم! فرمانده پایگاه پاسدار محمدی اهل کرمانشاه بود، بیشتر بچه ها سرباز وظیفه بودن از شهرهای قوچان و بجنورد. پایینتر از پایگاه ما در فاصله ۲۰۰ متری یک پایگاه بزرگتر با امکانات بهتر قرار داشت که مربوط به کردهای مخالف حکومت صدام بودن که با نیروهای قرارگاه رمضان همکاری داشتند. بیشترشان با زن و بچه هایشان آنجا بودند و در فاصله ۵۰۰ متری ما در ارتفاع بالاتر پایگاهی دیگر قرار داشت که متعلق به نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. هر روز تعدادی سرباز به پایین دره می آمدند و از تنها چشمه ای که در نزدیکی ما بود، آب اشامیدنی میبردند. بیشتر وقتها برف را آب میکردند برای نوشیدن! تعدادشان حدود ۲۰ نفر بود، از عزیزان درجه دار ارتشی تا سرباز وظیفه.

     پایگاه خبری آبتاب:

عکسی از کیومرث ترکاشوند در نقطه صفر مرزی 

موقعیت عجیبی بود! تازه فهمیده بودم چرا نامش را گذاشتن جنگهای نامنظم! تشخیص دوست و دشمن در آنجا کار سختی بود! بار اول که به جبهه رفته بودم‌ در سال ۶۴ به مناطق جنگی جنوب اعزام شدم .آنجا میدانستم روبرویم دشمن است، ولی اینجا همه چیز نامتعارف و درهم بود. شبها به صورت دو نفره نوبتی نگهبانی میدادیم و روبروی همدیگر..چرا دو نفره!؟ و چرا روبروی همدیگر؟ گفتنش برایم سخت است! اگر ناراحتی قلبی داری ادامه نده! از صفحه خارج شو….
اینجا روایت جنگ چیز دیگریست و چهزه مخوف و غیرانسانی جنگ را می توان دید. من از نوشتن آن شرم دارم و از انسان بودن خود پشیمانم! باورش سخت است، اما حقیقت داشت.
اینجا مسلخگاه انسانیت بود! سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت و من با چشم خود دیدم که چگونه سر انسانها خرید و فروش می شد. از صد هزار تا دویست هزار تومن! مثلاً قیمت سر امثال من ۱۵۰ هزار تومن بود و سر پاسدار ۲۰۰ هزار تومن! روزها همه چیز آرام و قابل کنترل بود، ولی با رسیدن شب سایه شوم مرگ بر تمام آن کوه ها و رودخانه سایه می انداخت و سوداگران مرگ برای بردن سرهای انسان در کمین بودند. هر شب که برف می آمد، نفس راحتی میکشیدیم؛ اما همیشه اینگونه نبود. بعضی وقتها برف و کولاک هم بیرحمانه فرزندان وطنم را درخود می بلعید و با آمدن بهار رویدن لاله های قرمز پیکر پاکشان را پس میداد.
تمام زمستان آن سال را بدون مرخصی آنجا ماندم و چیزهایی دیدم که هرگز نبایستی می دیدم و شنیده هایی از جنایت انسان با انسان که قلم از نوشتنشان بیزار است…
و در پایان این نوشته را تقدیم میکنم به آن عزیزان ارتشی که در یک شب هولناک بر اثر بارش سنگین برف سوله اشان فرو ریخت و پیکر مطهرشان در برف پیچیده شد و آسمانی شدند….

     پایگاه خبری آبتاب:

شهید علی چیت سازیان

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *