تاریخ انتشار :

چایِ شیرین

     نویسنده: محبوبه افچنگی

یه وقتایی بود استکانای پشت هم ردیف شده رو تعبیر به اومدن مهمون میکردیم؛ تو روزایی که خونه‌ها تلفن نداشت و هفته‌های کشدارو باید صبر میکردیم تا جمعه بشه و مهمونی…
یه پسر عمه داشتیم که ماشین سنگین داشت و راننده بیابون بود، بخاطر همینم میشد مهمون وقت و بی‌وقتمون؛ سر زده، اول هفته، وسط هفته،…
اونقدری که در و همسایه دیگه میشناختن و تو عصرای دلچسب تابستون وقتی که تو کوچه با مامان گرم صحبت بودن بی‌هوا میگفتن: “صِدی خانوم پسر خواهر شوهرت اومد… همون که کامیون داره…”!
رو همین حساب تا استکانا پشت هم قطار میشد میگفتیم: “الان حسین باشی¹ میاد!” چه کیفی میکردیم وقتی که حسب اتفاق همون روز زنگ خونه رو میزدن و پسر عمه پشت در بود.
با یه سلام و احوالپرسی مختصر و یه کوچولو عجله تو کار که ماشین سر کوچه‌س و ممکنه بِبَرن، پسرارو میبرد تا کمک کنن اون چندتا هندونه یا اون چند کیلو خیارو بیارن خونه؛ یا مثلاً اون جعبه‌ی هلو؛ خلاصه هر چی که سرباری² بود…
تا بره خاوَرو بذاره باربری و برگرده یه ساعت، یه ساعت و نیم طول میکشید. تو این فاصله مامان مشغول تدارک شام میشد و ما هم قیل و قال که کی مهمون استکانای ردیف شده رو درست حدس زده!
دم دمای اذان سر و کله‌ش پیدا میشد. خدا بیامرز تو نظافت و تمیزی باب میل مامان بود؛ تو حیاط وضو میگرفت، دست و پاشو میشست، جوراباشو یه آبی میزد و از مامان کسب تکلیف میکرد که کجا پهن کنه؛ حوله رو از دست مامان میگرفت دست و بالشو خشک میکرد و میومد تو.
نماز میخوند و گوشه هال سرجای بابا مینشست، ما هم دورش حلقه میزدیم؛ تازه احوالپرسی‌ها شروع میشد. سفارش میکرد که تو استکان کوچیک براش چای بریزیم. گاهی دست میبرد تو جیب پیرهنش و یه کاغذ تا شده درمیاورد و میداد به آبجی “منصوره”، میگفت نامه‌‌ی فلانیه، گفته جوابشم بنویس که ببرم. چه حس و بوی عجیبی داشت اون نامه و چه مرهم خوبی بود برای دلتنگی‌ها، از طرف آدمایی که باید سال به سال صبر میکردیم تا یه فرصت و مناسبتی پیش بیاد که بتونیم بریم و ببینیمشون. نامه رو با صدای بلند میخوندیم و غلطای املاییشو میگرفتیم و چند دیقه‌ای از آدماش حرف میزدیم.
مامان سؤال میکرد: “قلیون میکشی یا صبر میکنی داییت بیاد؟” معمولاً اینجوری بود که تا بابا بیاد یه قلیونی چاق میشد.
میدونستیم بابا بفهمه حسین اومده خوشحال میشه؛ وقتی میومد من سریع میرفتم تو حیاط که مژده‌ اومدنشو بدم؛ کفشاشو که میدید با چشم به کفشا اشاره میکرد و میپرسید: “کیه خونه؟”، یواش جواب میدادم حسین باشی، که پسر عمه باشی‌شو نشنوه و بگه بگو حسین عمه! بابا ذوق میکرد و با یه لبخند ملیح میگفت: “عههه؟… باریکلا!”
با پاش دمپایی‌ها و کفشارو جفت میکرد و میومد تو؛
_ “به! حسین آقا، رسیدن بخیر…”
دستی میدادن و روبوسی و تعارف که:
_بشین
_ بشین،،، بشین
_…
قلیون بعدی رو بابا چاق میکرد و گپ و گفت ادامه داشت:
_چه خبر؟ همه خوب بودن؟
_خوب بودن، سلام رسوندن

همیشه یکی از سؤالای بابا این بود که “کسی نمرده؟”، دیگه حسین هرچی خبر نو و تازه‌ای بود میداد، که کی زن کی شده و کی مرده و کی چیکار کرده…
بنده خدا خسته راه بود، کم‌کم چرتی میشد و چشاش میومد رو هم. بابا میگفت شامو بیارین که حسین خوابش میاد. تا سفره‌ رو بندازیم منصوره تند تند جواب نامه رو مینوشت. مامان یه تشک و متکا تو اتاق جلویی پهن میکرد و به حسین میگفت جاتو انداختم هر وقت خوابت اومد برو دراز بکش.
فردا صبح زود موقع نماز صدای مامان بیدارمون میکرد که میگفت: “وااا! حسین کی رفته؟”
بیشتر وقتا همینجوری بود، صبح خیلی زود بدون اینکه کسی متوجه بشه حسین میرفت.
سر صبحونه چشام به استکانا بود، خدا خدا میکردم پشت هم ردیف شن تا ماشین حسین بار نخوره و واسه ناهار برگرده…
_________
۱. باشی: از القابی که روستایی‌ها به دلیل تشابه اسمی روی هم میذارن!
۲. سرباری: اضافه بار