تاریخ انتشار :

حکایت پادشاه و وزیر

     تنظیم و تحریر از محمد علی کیهانی

 

پادشاهی را وزیر عاقلی بود که از وزارت دست برداشت. او از دیگر وزیران پرسید، وزیر عاقل کجاست؟ گفتند که از وزارت دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است. پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید: از من چه خطایی دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

وزیر گفت که من از پنج سبب وزارت را ترک نموده ام:

اول: آنکه تو نشسته می بودی و من به حضور تو ایستاده می ماندم. اکنون بندگی خدایی می کنم که مرا در وقت نماز حکم به نشستن می کند.

دوم: آنکه طعام می خوردی و من نگاه می کردم. اکنون رزاقی پیدا کرده ام که او نمی خورد و مرا می خوراند.

سوم: آنکه تو خواب می کردی و من پاسبانی می کردم. اکنون خدای چنان است که هرگز نمی خوابد و مرا پاسبانی می کند.

چهارم: آنکه می ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد. اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.

پنجم: آنکه می ترسیدم اگر گناهی از من سر زند عفو نکنی. اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می کنم و او می بخشاید.