تاریخ انتشار :

بلاتکلیفی روستائیان درکلاف سردرگم طرح هادی

     نویسنده: کیومرث ترکاشوند

نگارنده این مطلب بعد از ۲۸ سال به زادگاه پدریش در یکی از روستاهای غرب کشور می رود تا خانه ای را که تمام خاطرات خوش کودکیش در آن نهفته است را باز سازی کند که متوجه می شود یک سوم آن خانه در نقشه هوای قراره کوچه ۱۰ متری شود! و برای پیگیری این موضوع به بنیاد مسکن شهرش مراجعه و در این مسیر با روستائیان زیادی ملاقات می کند که همگی سر در گریبان از این اتاق به آن اتاق در رفت و آمد هستند و طی صحبتهایی که با این قشر زحمت کش وساده دل انجام می دهد، بر حسب تعهدش نسبت به رساندن صدای مظلومیت این عزیزان به گوش مسئولین به شرح گوشه کوچکی از معضلات و نارضایتی های مردم از طرح بهسازی روستایی هادی می پردازد.
در سال ۱۳۷۸ دولت طرحی را بنام طرح هادی با هدف بهبود مسکن و رونق وضعیت اقتصادی از طریق تسهیلات، توسعه و عمران روستاها و خدمات بهزیستی و رفاهی، و ایجاد اشتغال توسعه کشاورزی و جلوگیری از مهاجرت روستائیان به شهرها به تصویب می رساند. به دنبال این طرح مهندسین و کارشناسان با ابزار و آلات نقشه کشی به روستاها می روند و از هر گوشه و کنار دوربین های اندازه گیری لیزری بر زمین بنهادی و با مدد پهبادهای ساخت چین عکسهای هوای بگرفتندی و اندازه ها و متراژها را در مقیاس کوچکتر بر روی کاغد بنگاشتی.
مردمان باصفا ومهمان نواز روستا نیز با روی گشاده و اسپند و صلوات و فرآورده های ارگانیک از آنها پذیرایی بجا آوردی و آنان را فرشتگان نجات خود دانستی. و صدای ول وله و شادی از هر کوی و برزن برخاستی. آن یکی از کوچه های آسفالته میگفت و دیگری در رؤیای خانه دار شدن، و پچ پچ درگوشی از میان شیرزنان روستا از بهبود وضعیت بهداشت و برخورداری ازامکانات شهری….
و جوانان ده در رقص و پایکوبی از تسهیلات و اشتغال حاصل از طرح هادی و دیگری خوشحال و خندان از اعطای وام برای بازسازی خانه اش..

و حال دو دهه از آن سالها میگذرد.
و در بیشتر مناطق روستای کشورمان این طرح غیر کارشناسانه، ناقص و عجولانه نتیجه اش: نارضایتی و غم و اندوه هم وطنان روستانشینم است….
و دیگر نه خبری از آن خانه های کوچک کاهگلی اما باصفا هست. و نه آثاری از نهرهای روان و درختان کهنسال کوچه پس کوچه های روستا مانده! و جای آن سکوهای زیبای ورودی دربهای چوبی را تیرچه های سیمانی نیمه کاره گرفته. و دیگر کسی با طلوع صبح منتظر تکیه زدن پیرمردان روستا در پای دیوارهای کاهگلی روبه آفتاب نیست، زیرا دیواری نمانده.
آمده بودند تا به وضعیت خانه اش بهبود بخشند. اما خانه اش را خراب کردند! و حتی آن پرندگان زیبا و گنچشک ها که صدای موسیقیشان هر صبح از کوچه ها و شاخ و برگ درختان پر می کشید را هم ندیدم زیرا درختی نمانده بود…این بار روستا دیگر برایم مفهومی نداشت! و گوئیا خروس همسایه را هم در پیشواز مهندسین طرح سر بریده بودند، بانگش را در سحرگاه نشنیدم…از آنجائیکه از نوجوانی به عکاسی علاقه داشتم و حتی برای خدمت به هم ولایتی هایم عکاسخانه ای داشتم و در دهه هفتاد مجبور نبودند تا برای دو قطعه عکس پرسنلی روی شناسنامه راهی شهر شوند. لذا در آرشیوم عکسهای زیادی از آن کوچه های باصفا و خانه های یک شکل و یکرنگ مانند مردمان یکدل و یکرنگش دارم اما هر بار که نگاهشان میکنم اشک حسرت از چشمان جاری میشود..من زادگاهم را با آن شکل معماری سنتی خودش دوست داشتم و تمام خاطرات نوستالژی من در میان آن کوچه های تنگ و پشت بامهای به هم چسبیده گره خورده..و جای آن باغات پرشکوفه که هر تابستان بوی عطر میوه هایش در فضای کوچه باغها می پیچید…صدای سوهان روح بلندگوهای میوه فروشان دوره گرد گرفته….
و تمام آن طرح ها حاصلش شد بلاتکلیفی هزاران هکتار زمین کشاورزی و مسکونی که بلا استفاده در کلاف سردرگم طرحی ناقص گم شده است و آن کشاورز زحمتکش که در فصل کشت در زمینش عشق می کاشت و امید درو می کرد. حالا با پوشه ای در دستان پینه بسته اش اسیر کاغذ بازی ها در راهروی اداره های بنیاد مسکن و گاز و برق و آب سرگردان است.
یاد اوایل انقلاب افتادم که برادران ایثارگر جهادسازندگی به فرمان امام (ره) به روستایمان آمدند و بدون هیچ چشم داشتی خانه هایمان را روشن از نعمت برق و آب آشامیدنی سالم را از چشمه ها وارد خانه ها کردند . و جاده های صعب العبور کوهستانی را هموار نموده بدون اینکه روستائیان را زحمتی بدهند….
درد این قصه دراینجا نمی گنجد و گلایه های هم وطنانم را با شعری از شاعر خوش ذوق سهراب سپهری تمام می کنم…

سهراب گفته بودی:
آب را گل نکنیم، شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی.
چه گواراست این آب چه زلال است این آب
آب را گل نکنیم شاید در دور دست دست درویشی نان خشکیده فروبرده در آب…
آب را گل نکنیم شاید در دور دست کفتری میخورد آب…
مردمان ده بالا آب را گل نکردند . مانیز گل نکنیم.
من ندیدم دهشان بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست چینه ها آنجا کوتاه است. کوچه هایشان پر موسیقی باد.
سهراب توندیدی دهشان ولی من رفتم و دیدم چینه ها ویران، کوچه ها مملو از زباله!
نه صدای موسیقی نه صدای پای آب چشمه ها خشکیده!
مرمانش حیران و سر در گریبان جای چینه ها را دیوارهای سرد آجری گرفته.
درب خانه ها بسته و حتی سلامت را جواب نمیدادن
سهراب دیگر در آن کوچه های باصفا مردمانش همه با هم قهرند! و در سایه شوم طرح هادی بوی کینه و دشمنی جای آن همه صفا و همدلی را گرفته. و آن همسایه خوب که در غم و شادی در کنار هم روستائیانش بود. امروز در راهروی دادگاه شورای حل اختلاف نشسته تا تکلیفش برای عبور از کوچه ای که دها سال تمام اهالی ده مانند یک خانواده از آن عبور میکردند روشن شود. و کسی را ادعای مالکیت آن کوچه نبود!

یادم هست گفته بودی تا شقایق هست زندگی باید کرد.
زندگی خواهم کرد اما دیگر گل شقایق در روستای من نمی روید…‌‌‌.