تاریخ انتشار :

مَلِک بانو

     نِویسنده: محمّد طالبی

شب ها خواب می بینم و در خواب هایم جایی که بوده ام نَه خبری از خانه ی خان بابا است و نَه کُلفتی که با ما زندگی می کند… !
دندان درد ندارم و شِکم سیر هم هستم و احتیاجی نمی بینم کلّه ی سحر با بَد و بیراه های خان بابا بلند بشوم و برای کارگری پا به کوره آجُر پزی بگذارم و صبح تا شب کنار یک مُشت حمّال و بدبخت بیچاره کار کنم… !
در خواب، داخلِ قَصری زندگی می کنم. پَری هایی آن جا هستند که از جلدشان در آمده اند و دور و برم را گرفته اند. لباس های نازکی پوشیده اند و در طبع و حرف زدن هیچ یک از آدم هایی که تا به حال دیده ام به آن ها نمی رسند. غذاهای اعیانی ای که خوب طبخ شده و به بی مزّه گی ناهاری که در کوره آجُر پزی می خورم نیست، برایم می آورند و سَر مست و رها نَه به خودم و نَه به مشقّت های زندگی ام فکر می کنم و خیال ام از همه ی محرومیت هایی که در زندگی واقعی و در خانه خان بابا کِشیده ام راحت است… !
هر وقت از خواب می پرم، تن ام هنوز بویِ عطر زن هایی که در قصر با من زندگی می کنند می دهد و دهان ام طعمِ خوش رایحه ای گرفته است… !
از اُتاق که بیرون می آیم چشم ام به جنازه خان بابا می اُفتد که بدونِ کفن روی زمین افتاده است و کُلفت خانه اش می گوید: چند روزی از مُردن اش می گذرد و در این مدّت تو در خواب بودی و بیدار نمی شدی… !
کُلفت خان بابا که از خوابیدن ام حرفی به میان می آورد دوباره به یاد خواب ام می اُفتم و جسدِ خان بابا را فراموش می کنم… !
در خواب از تمام عیب های زندگی ام بَری به نظر می آیم و پوششِ مادّی ای ندارم… !
پَری پیکر و پَری چهره و پَری دیدارهای فریبایی که با من بوده اند همه ی دل رُبایی ها و لذّت هایی که در زندگی واقعی از من سلب شده را دارند و شبیه شِعرهای غنایی ای اند که من شب ها در آن اُتاقی که سوسک ها از گوشه کنار درزهای دیوار از سَر و کول ام بالا می روند می خوانم و به بی معنایی شان فکر می کنم… !
در قَصر، به نُسخه نَفیسی تبدیل می شوم که آکنده از عیش و طرب و کام ورزی و عشق بازی ام !
کُلفت خان بابا، اسم اش مَلِک بانو است و من از وقتی چشم باز کرده ام سایه او را جای مادری که سال ها قبل مُرده، در آن خانه دیده ام… !
مَلِک بانو گردن بندی دارد که مالِ مادرم بوده و خان بابا آن را به او داده است. مدّت ها پیش اتّفاقی، در صندوقچه ای که خان بابا در انباری نِگه می دارد چشمم به آن گردن بند اُفتاد و وقتی صاحب گردن بند را از خان بابا پرسیدم، گفته بود متعلق به مادرت است… !
مَلِک بانو ابروهای کِشیده سیاه و مُژه بلندی دارد. خالِ ریزی بالای لب هایش هست و رنگ پوستِ روشنی دارد.
قیافه اش به کُلفت ها نمی خورد. وقتی به من نگاه می کند، چیزی در چشم هایش کِش می آید!
زنِ زیبایی که خان بابا او را برای خودش حلّال اعلام کرده، امّا تا جایی که من می دانم پایِ این محرمیّت خُطبه ی عقدی خوانده نشده است… !
هر وقت او را مشغول جارو زدن حیاط و تمیز کردن رخت و پاش های خانه می بینم، نگاه به دامن چین پَهلویِ کوتاه اش می اندازم که تا زانویش می آید و بیشتر وقت ها جورابی به پاهای خوش تَراش اش نمی کند.
دل ام می خواهد وقتی خان بابا بعد از ظهرها داخل انباری پای بافور مَنقل اش نشسته است، کُلفت خانه اش را به اُتاق ام ببرم و ناحقّ بودنِ حقّ خان بابا در به تملّک در آوردن آن زنِ نامحرم در خانه را، با میخ به دیوار بکوب ام و جِداره های شهوت خان بابا را دور بریزم و خودم را پیش مَلِک بانو مُستحق ترین آدم خانه ی خان بابا معرفی کنم… !
امّا نَه به این کُلفت خانه ی نفرین شده مان اعتماد دارم و نَه به آن خان بابایِ بی مروّت که فکر کنم جنازه بی کفن اش چند روزی ست بر روی زمین اُفتاده و اگر به عالم خلسه نرفته و احتمال برگشتن اش دیگر وجود نداشته باشد، باید جسدِ بو گرفته بی کفن اش را بردارم و او را در یکی از قبرستان های دور و اطراف خانه مان، در همین حوالی دفن کنم و بعد بیایم سراغ این مَلِک بانوی خودمان و مُتقاعدش کنم که خانه بعد از مرگ خان بابا نیز به کُلفت نیاز دارد و هر جوری شده همین جا بماند، تا آن وقت دیگر نیازی به دیدنِ قصر و پری های کوک و کِیفورش در خواب نداشته باشم… !
دوره دندان دردم هم تمام شود و دیگر مجبور نباشم صبح ها از خواب بلند شوم و پا به آن کوره خراب شده آجُر پزی بگذارم و کنار بدبخت بیچاره ترهایی از خودم حمّالی بکنم و به اُتاق خان بابا که فضای بزرگ تری دارد نقل مکان کنم و شب ها به جای خواندن شِعرهای غنایی ای که خواندن اش دیگر به دردم نمی خورد، تا صبح با مَلِک بانو عشق بازی کنم و روزها به جای نشستن پشتِ پنجره اُتاق و نگاه کردن به کُلفت خانه مان، مِثل خان بابا صندلی در حیاط بگذارم و با ولع چشم به آن زنِ تصاحُبی نامَحرم که فکر کنم جایی جُز زندگی کردن در این خانه ندارد، بدوزم … !