تاریخ انتشار :

برای خواهرم ،بانوی وکیل سعیده محمدی!

    یادداشتی از مرضیه محبی 

وقتی نعش آدمی روی شانه های روح اجتماع می افتد، بی گمان ذهن داستان پرداز انسان، هیچگاه از لذت درگیر شدن با یک جنایت پیچیده و پر و پیمان نمیگذرد تا به یک حادثه ساده مثلاْ غرق شدن یا سکته در آب یا.. قانع شود وآنگاه که امواج داستان در خبرگزاریهای رسمی و غیر رسمی، آبرومند و زرد، و در کشاکش گفتگوها و حدس و گمانها، سویه ی جنایت را بر میگزیند، واقعیت الکن و خاموش، گوشه ای پنهان میشود و وامصیبتا که این امتیاز شگفت به اذهان جستجوگر داده شود که جنازه از ان یک زن و یک وکیل باشد. سور و سات ذهن ها و سودجویی اصحاب رسانه های زرد، برقرار میگردد. به لطف فضای مجازی، داستان شاخ و برگ میگیرد و پخش میشود.
اینگونه است که، خواهرکم، چاره ای نیست جز اینکه سر از خوابهای سپید، برآوری و سخن بگویی و امواج ستم را که به جنازه خاموش و آرامت هم رحم نمیکنند، مهار کنی.
وقتی از خشونت بر زنان سخن میگفتیم، ذهنمان آنقدر قد نمیداد که به خشونت بر جسد بی جان زنان هم بپردازیم، وقتی از وکالت و مصایبش سخن میگفتیم، تفکرمان وسعت ان را نداشت که از وکیل مرده هم دست بر نمیدارند. وقتی از مصیبت توامان زن بودن و وکیل بودن، شکوه میکردیم، وضعیت امروز برایمان، قابل تصور نبود. به عبارتی، جسم بی جان تو، روی دست ما بدترین وضعیت ممکن را رقم زده است.
برخی غیرت بر آنها غلبه کرده و گفته اند تو را در جای دیگری کشته اند و به آن باغ و آن استخر آورده اند، برخی به ضرس قاطع، مرگ تو را به موکل نسبت داده اند وگاه افکار راسیستی هم به میان آمده و موکلت از اتباع بیگانه قلمداد شده. بهر حال غرض این است که تو را به هر نحوی شده، شریک یا دست کم معاون قتل خودت معرفی کنند. بازپرس اما اثری از جنایت بر پیکر تو نیافته. با این وجود، کسی حاضر نشد از گناه بزرگ تو بگذرد که با وجود زن بودن و وکیل بودن، یک تنه، یک باغ اجاره کردی. تو حق نداشتی خود را بعد خستگی ویرانگر کار وکالت به روشنای آسمانی بسپاری که از میان درختان بلند، آشکار و نهان میشد و حق نداشتی تنت را به خنکای مهربان آب بسپاری و حق نداشتی دمی بیاسایی، در سیاهه ی بلند شهروندی تو، فقط وظیفه مقرر گشته بود و کار و کار و کار.
اینک اما خواهرم، آسوده بخواب. در سفر واپسین، اندیشناک مباش.
چه دستخوش و آماج خشونت تاریخی بر زنان شده باشی، چه به نحو دیگری، طعمه ی کارزارهای ضد وکیل باشی، چه در آبهای حادثه غرق شده باشی یا اجل، به ترفندی جدید به سراغت آمده باشد، موج داستان پردازی، بزودی فروکش میکند و تو فراموش میشوی، اما در هیئت یک داغ سوزان بر سینه ی بستگانت میمانی، داغی که پچ پچه ها مثل توفان، آن را شعله ور میکند. و در هیئت یک زخم بجا میماند، بر پیکره نهاد وکالت، که حتی نتوانست از حرمت پیکره بی جان تو دفاع کند.

     توجه: مطلب مندرج صرفاً دیدگاه نویسنده است و رسانه آبتاب در قبال آن هیچ موضعی ندارد.