تاریخ انتشار :

دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده اسبق ایران در سازمان ملل/قسمت ۲

    نویسنده: مهندس مرتضی رجائی خراسانی

 

در ادامه صحبت قبل به اینجا رسیدیم که دکتر سعید رجائی خراسانی در شهر کرمان متولد شد. هرچند، خانواده مادری ایشان مقیم شهرستان زرند بودند، اما محل خدمت مرحوم محمود رجائی خراسانی -پدر ایشان- در شهر کرمان بود و نیاز بود تا ایشان بر اساس مأموریت های اداری یا قضائی به صفحات زرند یا رفسنجان و سایر مناطق مختلف کرمان سفر کند؛ لذا خانواده اش از همان ابتدا مقیم کرمان می شوند. گویا ایشان اولین پست ثابت قضائی که پس از تولد اولین فرزندشان (سعید) قبول می کند، “امین صلح” رفسنجان بوده است که پست مستقلی بوده و به عبارتی دستگاه قضائی در حوزه رفسنجان در دست ایشان اداره می شده است. پس از پذیرش این مسئولیت، محمود رجائی خراسانی تصمیم می گیرد که خانواده را همراه با خودش به رفسنجان ببرد. بدین ترتیب، پدر نوزادی بیش نبود که به همراه والدینش به رفسنجان می رود. از آنجا که مادرش شیر کافی برای تغذیه نوزادش نداشته، لذا برای وی دایه ای می گیرند.

پدر نقل می کردند که در آن روزگار شیر خشک و غذای بچه اصلاً در بازار موجود نبوده و والدین او مضطر شده بودند و نمی دانستند که چه جوری او را سیر کنند. در رفسنجان یکی از دوستان، مرد نجاری را -که فردی پرهیزکار و مسلمان بوده- به پدربزرگ معرفی می کند. همسر این مرد نجار که بسیار هم زن منزهی بوده و شیر کافی داشته است، به خانه آنها می آید و به نوزاد خانواده شیر می دهد، در واقع او را از گرسنگی و مرگ نجات می دهد. بدین ترتیب، آن مرد نجار که فردی بسیار توانا، خوش حافظه، صمیمی و پاک و منزه بوده است، به همراه خانواده اش بخشی از خاطرات خوب خانواده رجائی خراسانی می شود.

زمانی که زنده یاد پدرم بزرگ می شود، دوست داشت تا دایه­اش را ببیند، زنی که مهربان بود و از سجایای اخلاقی او بسیار شنیده بود. آنها از خانواده ای سالم و متدین بودند و دایه پدر سواد قرآنی داشته است. مدتها از آن روزگار گذشته است، مادربزرگ و پدربزرگ –هر دو- به رحمت خدا رفته اند اما پدر به جستجوی  دایه مهربانش می پردازد که از قضا روزی برحسب اتفاق او را پیدا می­کند. گویا یکی از بستگان دور مقیم رفسنجان بوده است و اتفاقاً در همسایگی خانه دایه زندگی می کرده و با او رفت و آمد داشته است. روزی دایه برای او درددل می کند که در اینجا مردی بنام آقای «محمود رجائی خراسانی» زندگی می کرده که “امین صلح” بوده اند، و از خاطرات گذشته سخن به میان می آورد و می گوید که ایشان پسری بنام سعید داشت که من به او شیر دادم و پسرم در حقیقت برادر رضاعی ایشان است، اما پسر من از بد روزگار به رحمت خدا رفته و من دوست دارم از حال آن بچه خبر داشته باشم. آن فرد به دایه می گوید که سعید آقا الان نماینده مجلس است، زنده هم هستند و آدم موجه و تحصیل کرده ای هم شده اند. روزی یکی از فرزندان دایه به پدر زنگ می­زند و این تماس باعث شد که پدر به رفسنجان، و به دیدار دایه اش بروند. وقتی پدر و دایه اش یکدیگر را می­بیند بسیار خوشحال می­شوند.

پدربزرگ مدتی در رفسنجان خدمت می کنند و پس از آن مجدداً به شهر کرمان منتقل می شوند و خانواده نیز به همانجا نقل مکان می کنند. زنده یاد پدرم از رفسنجان خاطره ای نداشت، زیرا در آن زمان تنها کودکی ۲ ساله بوده است، اما تعریف می کرد که وقتی خانواده به کرمان برمی گردند، اولین کاری که پدربزرگ انجام می دهد این بوده که برای رفاه خانواده اش خانه باغی وسیع برای سکونت می خرد که در حومه شهر کرمان قرار داشته است. این خانه باغ بسیار وسیع بوده و حدود ده هکتار مساحت داشته است. قسمتی از باغ را درخت پسته کاشته بودند و بخش دیگر را درخت انار و قسمتی دیگر را گندم کاری کرده بودند. پدربزرگ برای مدیریت این باغ دو باغبان ماهر استخدام کرده بود و از آنجا که به کشاورزی علاقه داشت، خودشان هم به باغ رسیدگی می کردند. گویا زندگی در آن خانه باغ برای خانواده بسیار  لذت بخش بوده است.  ایشان در کرمان به عنوان قاضی دادگستری مشغول به خدمت می شوند. گویا  در آن زمان پدربزرگ متوجه می شوند که آدم ذی نفوذی به نام «احمد دیلمقانی» درصدد این است که املاک و اموال زرتشتیان را تصاحب کند و در این کار قلدری هم می کرده است. «دیلمقانی»، از فقر به ثروت کلان دست پیدا کرده بود و اولاد هم نداشته است. در آن زمان معروف بوده که «احمد دیلمقانی» فرد مبتکر و خلاقیست. برخی از مستغلاتی که دیلمقانی در آن روزگار برای خودش درست کرده بود، این موضوع را به خوبی نشان می­داد. در زرند کرمان روستایی به نام «فردوس» است که بخشی از آن متعلق به دیلمقانی بوده است. اگر امروز به «فردوس» بروید، می بینید که خیابان اصلی فردوس که خیابانی عریض هم هست، از دو طرف درختکاری شده و شرکت بسیار بزرگی به نام شرکت پنبه را می بینید که آن را دیلمقانی تأسیس کرده است. دیلمقانی محصول پنبه و پشم را به طور کامل می خرید و بخش عمده آن را قالی می بافت و به خارج از کشور صادر می کرد. به گفته پدر اگر امروز کسی از قالی های دیلمقانی داشته باشد، صاحب فرشی عتیقه است. وی مابقی پنبه و پشم را هم می فروخته است. او را به عنوان کارگزار تجاری انگلیس می شناختند. ناگفته نماند که وی آدم بسیار خیری هم بوده است و از او بناهای خیریه و موقوفات بسیار در کرمان به جای مانده است، لکن به نظر می­رسد او شاید تحت تأثیر فضای فرهنگی آن روز جامعه کرمان ارزش زیادی برای حقوق اقلیت­ها قائل نبوده است. هرچند، «دیلمقانی» به مرحوم محمود رجائی خراسانی احترام می گذاشته است و می دانسته که وی آدم پاکدست و صادقی است، اما انتظار داشته است که پدربزرگ به وی کمک کند تا اموال زرتشتی ها را به نفع خود به ثبت برساند. مرحوم محمود رجائی خراسانی، بنا به ذکاوت قضائی خود می دانسته که ایشان می خواهد اموال زرتشتیان را از چنگ آنها درآورد و با نفوذی که دیلمقانی داشت آنها هرگز نخواهند توانست از حقشان دفاع کنند؛ لذا پدربزرگ به زرتشتیان می گوید که قبل از هر اقدامی از سوی دیلمقانی، شما برای املاکتان سند رسمی بگیرید. این کار را پدربزرگ فقط برای رضای خدا و فی سبیل الله انجام می دهد. زرتشتیان بلافاصله تقاضای ثبت می دهند و زمانی که آقای دیلمقانی می خواهد با شهادت افراد اجیر کرده اش مثلاً فلان روستا را شش دانگ به نام خودش ثبت بدهد، گفته می شود که این املاک قبلاً به نام فلانی ها به ثبت رسیده است؛ سپس دیلمقانی دست به پرونده سازی می زند تا بتواند آن اموال را تصاحب کند و زمانی که پرونده در دستورکار پدربزرگ قرار می گیرد؛ ایشان مانع از تصاحب غیرشرعی اموال زرتشتیان در کرمان می شود.

داستان محمود رجائی خراسانی، زرتشتیان و احمد دیلمقانی به اینجا ختم نمی شود. دیلمقانی مرتب به پدربزرگ پیغام می داده که آقای رجائی من به شما ارادت دارم، از زرتشتی ها حمایت نکن؛ اما پدربزرگ با وی همکاری نمی کند و تسلیم وعده و وعیدهای وی نمی شود. روزی محمود رجائی خراسانی برای تحقیقات محلی به زرند می رود و در آنجا «احمد دیلمقانی» نقشه قتل ایشان را می کشد. گویا ایشان در جایی اقامت داشته اند که عده ای چماق بدست از جیره خواران دیلمقانی بر سر او و سایر هیأت همراهش می ریزند و سعی می کنند که آنها را به طرف صحرا ببرند تا در چاهی بیاندازند و پدربزرگ را سر به نیست کنند تا دیلمقانی بتواند استشهادی درست کند و اموال زرتشتیان را تصاحب کند. در آن زمان هم دستگاه قضائی و امنیتی کشور خیلی وسیع نبوده و اعمال نفوذ هم در این دستگاهها به دلیل اینکه حکومت مرکزی اشراف و احاطه کافی نداشته، آسان بوده است. همانطور که بعدها دشمنان و مخالفان «احمد دیلمقانی» که تعدادشان کم هم نبود، خود او را با آنکه در اواخر عمر به کارهای خیریه روی هم آورده بود؛ کینه اش را از دل پاک نکردند و کشتند. در آن به اصطلاح گیر و دار و بگیر و ببند، پدربزرگ تکه کاغذی می نویسد و می فرستد برای مسئول ژاندارمری که اوضاع به این شکل است و در اسرع وقت خود را برسانید. در اسرع وقت در آن روزگار معنی اش این بود که به زحمت ماشینی پیدا شود و یا با اسب و اینطور چیزها خود را برای کمک برسانند. در همان لحظاتی که آنها را به طرف صحرا می بردند، ژاندارم ها سر می رسند و یک افسر داد می زند که چه خبر است؟ دهاتی های چماق به دست پراکنده می شوند و پا به فرار می گذارند. نقشه قتل ناتمام می ماند و محمود رجائی خراسانی و هیأت همراهش جان سالم به در می برند و به عبارتی از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند. مرحوم پدر نقل می کرد که این قضیه را از محلی ها و از خود پدربزرگ بارها شنیده است. دیلمقانی این نقشه را در زرند پیاده می کند، چون در کرمان به راحتی نمی توانست آن را اجرا کند.

وقتی پدربزرگ از زرند به کرمان برمی گردد، باز هم روی حرفش محکم می ایستد و در احقاق حق سستی نمی کند. به نقل از پدر، محمود رجائی خراسانی اعتقاد داشته است که نباید اجازه داد تا افراد با اعمال نفوذ و استفاده از قدرت مالی و سیاسی بتوانند حق مردم را با پرونده سازی های جعلی تضییع کنند، بخصوص اگر صاحبان حق از اقلیت جامعه باشند. پس از آن «احمد دیلمقانی» با تهران به اصطلاح هماهنگ می کند و آنها پدربزرگ را از کرمان به شهر دیگری منتقل می کنند، بطوریکه ابتدا ایشان را به یزد و سپس به تویسرکان می فرستند. پدربزرگ خانواده را در کرمان می گذارد و خودش به تنهایی راهی محل خدمت جدیدش در شهر یزد می شود. در مدت اقامت پدربزرگ در شهر یزد، عده زیادی از افراد شایسته و شناخته شده ی شهر یزد با ایشان دوست می شوند و خاطرات شیرینی برای ایشان رقم می خورد. در آنجا شخصی به نام حاج آقا «سودمند» که فردی متدین و خوش مشرب بود با پدربزرگ آشنا می شود. از آنجا که محمود رجائی خراسانی فردی خوش حافظه و شعرشناس بود و بهترین اشعار فارسی را از حفظ می خواند، با دوستانش مجالسی ادبی برپا می کنند و در آن به تبادل افکار و گفتگو می پردازند؛ پدربزرگ علاوه بر اینکه قاضی خوبی بود، این سجایا را هم داشت.

زنده یاد پدر می گفتند که دوستان و آشنایان یزدی، پدربزرگ را بسیار دوست داشتند. زمانی که  پدر در پایه اول دبیرستان بودند؛ خانواده سودمند به کرمان می آیند و از خاطرات جلسات ادبی اشان برای ایشان سخن گفته اند و از آن دوران به نیکی یاد کرده اند.

مدتی از اقامت پدربزرگ در شهر یزد می گذرد که ایشان تاب دوری زن و فرزند را از کف می دهند و به کرمان بازمی گردند. بدین ترتیب، محمود رجائی خراسانی کمتر از دو سال در شهر یزد خدمت می کنند و سپس به کرمان برمی گردند و می گویند که دیگر به شهر یزد باز نمی گردند. بازگشت پدربزرگ به شهر کرمان کار «احمد دیلمقانی» را مجدداً دچار مشکل کرد، چراکه هنوز زرتشتیان کرمان برای حل مشکلاتشان پیش پدربزرگ می آمدند و از ایشان استمداد می جستند؛ لذا دوباره دیلمقانی با تبانی با تهران محمود رجائی خراسانی را برای خدمت به تویسرکان منتقل می کنند. در این شرایط پدربزرگ از کار قضا استعفاء می دهند و اعلام می کنند که به تویسرکان نمی روند و از طرفی هم حاضر به مسامحه و تضییع حقوق اقلیت ها نمی باشند. در آن زمان وی با عارفی بسیار با کمال به نام «بابا رشاد» درد دل می کنند و به وی می گویند که می خواهم استعفاء بدهم و اینها مرا به تنگ آورده اند. بابا رشاد به ایشان می گوید: “خب، استعفا بده و نگران هم نباش.” پدربزرگ می گوید که به هر حال نمی توانم نگران نباشم، باید بعد از استعفاء مخارج زندگی خانواده ام را تأمین کنم. بابا رشاد از او می پرسد که چقدر حقوق می گیرید و ایشان مثلاً به پول آن روز می گویند: “دویست تومان.” مرد عارف جواب زیبایی به پدربزرگ می دهد و می گوید: “خب، اگر خداوند متعال بخواهد ماهی پانصد تومان به تو بدهد، تو که در را بسته ای، در را باز کن. ولش کن. بگذار اگر خدا می خواهد روزی ات را بیشتر کند، بتواند. “این حرف به دل محمود رجائی خراسانی می نشیند و او برای اینکه شریک ظلم نباشد، در یک مبارزه اخلاقی استعفاء می دهد. این وقایع مربوط به دوران پهلوی بوده است.

مرحوم پدر در خصوص اتفاقات بعد از استعفای پدربزرگ می گفتند که افرادی که در زمان پست قضائی با وی آشنا شده بودند، در این شرایط دوست داشتند تا به او کمک کنند، زیرا ایشان برای اینکه تصمیم قضائی نادرست نگیرد و زیر بار ظلم نرود؛ مجبور به استعفاء شده است. اشراف کرمان نزد پدربزرگ می روند و می گویند که آقای رجائی خراسانی شما مرد بسیار شریفی هستید و بدون هیچ چشم داشتی به ما در انجام کارهای قضائی و ثبتی خیلی کمک کردید، حالا که شما به دلیل پاکدستی تان مجبور به استعفاء شده اید؛ می خواهیم به شما پیشنهادی بدهیم. ما می خواهیم چهار حبه از روستایی را به شما بفروشیم تا در کرمان بمانید. ایشان می گوید: “من تصمیمی برای خرید ملک ندارم”، اما آنها اصرار می کنند که این روستا اراضی خوبی دارد و او را متقاعد می کنند که آن اراضی را حبه ای هزار تومان و در مجموع چهار هزار تومان بخرد. پس از آن پدربزرگ درگیر کار کشاورزی و آبادسازی اراضی اش می شود و از کار قضا فاصله می گیرد.

یکی از افرادی که به پدربزرگ پیشنهاد خرید ملک داده بودند، شخصی به نام آقا رضا ارجمند -برادر آقای محمد ارجمند- در کرمان بود. شهرت آقای ارجمند در کرمان به دلیل فرش بود. آنها تاجر فرش بودند و فرش کرمان را به آمریکا صادر می کردند. پدر نقل می کرد که آقا رضا ارجمند روزهای جمعه به یکی از دهات حومه کرمان به نام «کاظم آباد» می رفته اند، در آنجا ناهار می خوردند، قدم می زدند و در واقع آنجا تفرجگاهشان بوده است. ایشان پدربزرگ را به همراه خانواده دعوت می کنند تا برای تفریح به «کاظم آباد» بروند، در آن زمان پدر دوره دبیرستان را می گذراندند. در مهمانی های «کاظم آباد»، پدربزرگ دوستان جدیدی پیدا می کنند؛ از جمله آقایان قطبی و تبریزچی که هر دو از بزرگان شهر کرمان بودند و دوستی آنها تا زمان حیات مرحوم پدر ادامه داشت.

از زنده یاد پدر شنیده بودم که پدربزرگ خانه باغ بزرگی را که در کرمان داشت، به دلیل اینکه پسر کوچکش بنام «حسین» در حوض خانه می افتد و خفه می شود؛ می فروشد. زیرا از آن خانه دلزده می شود و می گوید که اصلاً نمی خواهم در این خانه زندگی کنم و خانه ای دیگر در کرمان می خرد و خانواده در آنجا ساکن می شوند.  این خانه در محله ای به نام محله خواجه خضر واقع بوده است. خواجه خضر از محله ­های اصیل و سنتی کرمان است و پدر از آن محله درختی را در خاطر داشتند که چندین نفر باید دست به دست هم میدادند تا بتوانند دور آن را بگیرند. خانواده محمود رجائی خراسانی تابستانها همراه با او به زرند می رفتند و سه ماه تابستان را در املاک و اراضی خانوادگی شان سپری می کردند. در آن زمان پدربزرگ صاحب پنج فرزند -سه فرزند دختر و دو فرزند پسر- بودند. نامهای دختران «فروغ خانم»، «زهرا خانم» و «فخری خانم» بود که «فخری خانم» به رحمت خدا رفته اند. بعد از آنکه پسر کوچک خانواده به علت خفگی در حوض خانه به رحمت خدا رفت، خدا به «محمود رجائی خراسانی» پسر دیگری عطا می کند که نامش را «احمد» می گذارند و آخرین فرزند خانواده می شود. پدرم همیشه با ذوق خاصی از خانواده اش صحبت می کردند و به خواهرها و برادرش بسیار علاقه مند بودند و آنها را بسیار دوست داشتند. «احمد آقا» جراح قلب می شوند، ایشان در گذشته مقیم آمریکا بوده اند که اکنون به ایران بازگشته و در مشهد و در جوار آستان قدس رضوی خدمت می کنند و از این اتفاق خیلی هم خوشحال هستند.

    ادامه دارد….