به خاطر دو واژه مقدس امید و آزادی

    یادداشتی از فرزانه فرهبد

 

این روزها اخبار افغانستان را با دقت تمام پیگیری می کنم، نه فقط بخاطر اینکه همواره مهر تاجیکستان و افغانستان را در دل داشته و دارم، نه فقط بخاطر اینکه خراسانی ام و این روزها ریشه هایم درد می کند، نه فقط بخاطر اینکه بخش بزرگی از فرهنگ و تاریخم را وامدار افعانستان و تاجیکستانم که بخاطر دو واژه، دو واژه مقدس، بخاطر “امید” و بخاطر “آزادی” دلواپس افغانستانم. این روزها انگار این ماییم که در افغانستان جمع و تفریق و تقسیم می شویم! انگار امید و آرزوی ماست که در آنجا به بوته آزمون گذاشته شده، انگار ماییم که چنین مهجور و مظلوم و غریب مانده ایم.
افغانستان، این “شاخه همخون جدا مانده من” امروز، آیینه دار فردای ماست، و من دردمندانه و بی صبرانه منتظرم ببینم بذرهایی که بزرگان فرهنگ و ادب در آن خاک افشاندند چه حاصلی خواهد داد؟ منتظرم ببینم زنان سرزمین تهمینه و رودابه و سیندخت چه خواهند کرد؟ آیا شرافت تاریخیشان را در رستم هایی که زاده اند به ودیعه گذاشته اند یا نه؟ آیا برای حفظ آن اصالت و شرافت، برای حفظ کیان وطن به پا خواهند خواست؟ منتظرم ببینم در عصر ما آیا هنوز هم انسانیت، اخلاق، آزادگی و راستی معنا دارد؟ یا با تمام دیگر مفاهیم عمیق انسانی به گورستان تاریخ سپرده خواهد شد؟ در هر حال همه ما خواهیم مُرد، اما منتظرم ببینم افغانها چگونه مرگی را بر می گزینند؟ زیر یوغ اسارت و تحقیر؟ یا ایستاده و سربلند؟ و آن مرد … آن مرد … آن سردار غریب، سلحشور، نجیب و از تبار مردانِ مرد…
احمد مسعود، جوانی که امروز تبدیل به سمبلی از شرافت، شجاعت، آزادگی و بزرگی برای همه ما شده! جوانی که مرزها را از صفحه دلهای ما پاک کرده و در وسعت خراسان قدیم، در وسعت ایران کهن، شوری در افکنده و وحدت قلبها و اندیشه ها را رقم زده! او به توصیه پیر خرد “زرتشت” به جای آنکه بر تاریکی لعنت بفرستد، چراغی روشن کرده! به احترامش بر می خیزم و از راه دور بر غیرت و شرفش آفرین می فرستم. کاش مردم افغانستان بدانند در چه برهه حساسی از تاریخ ایستاده اند، کاش این جوی های کوچک به رودخانه بپیوندند، کاش یکبار برای همیشه تکلیفشان را با دردهایشان یکسره کنند.